تاریخ و دگرگونی ایران زمین

تاریخ و دگرگونی ایران زمین

کشور ما نیاز به خرد سازنده و مردم خرد گرا دارد. نوشته های این پایگاه تلاشی است در این راستا
تاریخ و دگرگونی ایران زمین

تاریخ و دگرگونی ایران زمین

کشور ما نیاز به خرد سازنده و مردم خرد گرا دارد. نوشته های این پایگاه تلاشی است در این راستا

پاکسازی عظیم یا کشتار بزرگ توسط استالین در شوروی


جنایات و کشتار بزرگ توسط ژوزف (یوسف) استالین رهبر کمونیست شوروی صورت گرفت.

  ژوزف ویساریونویچ اِستالین ، انقلابی و رهبر سیاسی اهل شوروی بود که این کشور را از ۱۹۲۴ تا هنگام مرگش در ۱۹۵۳ رهبری کرد. او در ردای دبیرکل حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (۱۹۲۲۱۹۵۲) و نخست‌وزیر اتحاد جماهیر شوروی (۱۹۴۱۱۹۵۳) قدرت را در دست داشت. استالین که نخست به‌عنوان بخشی از رهبری جمعی بر کشور حکمرانی می‌کرد، تا دهه  ۱۹۳۰، قدرت خود را تحکیم و به دیکتاتوری تبدیل کرد. استالین از نظر ایدئولوژیک به تفسیر لنینیستی از مارکسیسم پایبند بود و او این تفکرات را به شکل مارکسیسملنینیسم مدون کرد. سیاست‌های خودش استالینیسم نیز نامیده می‌شود.

بلشویک‌ها در انقلاب اکتبر سال ۱۹۱۷ قدرت را در روسیه به دست گرفتند و دولتی تک‌حزبی تحت سلطهٔ حزب کمونیستِ ایجاد کردند؛ استالین که از اعضای برجسته  حزب بود به عضویت پلیتبوروی حاکم درآمد. او در جنگ داخلی روسیه فعال بود و در پایه‌گذاری اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۲۲ نیز نقش مهمی داشت.

او پس از مرگ لنین در سال ۱۹۲۴، رهبری کشور را بر عهده گرفت. در دوران استالین، سیاست «سوسیالیسم در یک کشور» به اصلی مرکزی در ایدئولوژی حزب کمونیست تبدیل شدبرنامه‌های پنج‌ساله  او کشور را دستخوش اشتراکی‌شدن زمین‌های کشاورزی و صنعتی‌شدن سریع کرد که منجر به ایجاد اقتصاد دستوریِ متمرکزی شد.

 اختلالات شدید در تولید مواد غذایی در وقوع قحطی سال‌های ۱۹۳۲۱۹۳۳ مؤثر افتاد و منجر به مرگ میلیون‌ها نفر شد. استالین پاکسازی بزرگ را به‌منظور ریشه‌کنی «دشمنان طبقه  کارگر» آغاز کرد که در طی آن بیش از یک میلیون نفر عمدتاً در سیستم اردوگاه‌های کار اجباری گولاگ زندانی و حداقل ۷۰۰٫۰۰۰ نفر بین سال‌های ۱۹۳۴ و ۱۹۳۹ اعدام شدند.

او تا سال ۱۹۳۷ سلطه  مطلقی بر حزب و دولت داشت. قحطی مصنوعی که توسط استالین در اوکراین ایجاد شد و به هولودومور مشهور است، باعث مرگ نزدیک به ۵ میلیون اوکراینی شد

استالین مارکسیسملنینیسم را در خارج از کشور از طریق انترناسیونال کمونیستی ترویج، و از جنبش‌های ضدفاشیستی اروپا طی دهه  ۱۹۳۰ (به‌ویژه در جنگ داخلی اسپانیا پشتیبانی می‌کرد.

در سال ۱۹۳۹، رژیم او پیمان عدم تجاوزی با آلمان نازی امضا کرد که نتیجه  آن تهاجم شوروی به لهستان بود. آلمان در سال ۱۹۴۱ با حمله به اتحاد جماهیر شوروی به این پیمان پایان داد. شوروی با مصیبت‌ها و تلفات عظیمی مواجه شد، اما ارتش سرخِ در مقابل تهاجم آلمان ایستادگی و در سال ۱۹۴۵ برلین را تصرف کرد و به جنگ جهانی دوم در اروپا پایان داد.

شوروی در بحبوحه  جنگ کشورهای بالتیک و بیسارابیا و بوکوفینای شمالی را به خاک خود الحاق و دولت‌های همسویی در سرتاسر اروپای مرکزی و شرقی و نیز در بخش‌هایی از شرق آسیا مستقر کرد. اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده به‌عنوان ابرقدرت‌های جهانی ظهور کردند و وارد دوره‌ای از تنش موسوم به جنگ سرد شدند. پس از جنگ، استالین بر بازسازی شوروی و ساخت بمب اتمی در سال ۱۹۴۹ نظارت کرد. طی این سال‌ها، کشور قحطی بزرگ دیگری و کارزار یهودستیزانه‌ای که اوجش توطئه پزشک‌ها بود را تجربه کرد. استالین در سال ۱۹۵۳ درگذشت و نیکیتا خروشچف جانشینش شد؛ خروشچف انتقادات شدیدی به حکمرانی استالین وارد کرد و سیاست استالین‌زدایی از جامعه  شوروی را پی گرفت.

استالین به‌طور گسترده‌ای یکی از مهم‌ترین چهره‌های قرن بیستم به‌شمار می‌رودکیش شخصیتی فراگیری از او در جنبش بین‌المللی مارکسیست-لنینیست شکل گرفت که او را قهرمان طبقهٔ کارگر و سوسیالیسم می‌یابد. از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، استالین محبوبیت خود را در روسیه و گرجستان حفظ کرده است، خاصه به‌عنوان رهبر جنگی پیروزمندانه که شوروی را ابرقدرتی جهانی کرد. در نقطهٔ مقابل، رژیم او تمامیت‌خواه توصیف می‌شود و به‌دلیل سرکوب وسیع، پاک‌سازی قومی، کوچ اجباری گسترده، صدها هزار اعدام و قحطی که میلیون‌ها نفر را کشت، مورد نکوهش بسیار قرار گرفته است.

هدف ابتدایی استالین به وجود آوردن یک سیستم اداری نظامی بود که حاضر به اطاعت از هر نوع دستور سیاسی دولتی باشد. تا دوران قبل از پاکسازی در ادارات دولتی شوروی، هنوز کارمندانی از دوران قبل از انقلاب اکتبر و به‌ویژه کارمندانی با گرایش‌های متفاوت سوسیال دموکراتیک، چپ و راست مشغول کار بودند که به نظر استالین «کارشناسان بورژوا» بودند.

استالین به‌خوبی آگاه بود که حتی بخش بزرگی از کارمندان کمونیست حاضر به اطاعت کورکورانه از او نیستند. از این رو در پی جایگزینی آن‌ها با کارمندان از دید خودش «لایق‌تر» بود.

استالین از هر نوع مخالفت وحشت داشت و به این دلیل همه دگراندیشان می‌بایست نابود می‌شدند. استالین فکر می‌کرد که هر چه « سوسیالیسم نزدیک‌تر می‌شود، مبارزات نیز بایستی سرسختانه‌تر و تلخ‌تر» به پیش برده شود.یکی از بزرگترین جنایت وی پاکسازی بزرگ یا تصوفیه خونین در شوروی و سرتاسر جهان است.

 

پاکسازی بزرگ، تصفیه کبیر یا وحشت بزرگ به عملیات سرکوب سیاسی در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بین سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ گفته می‌شود.  این سرکوب‌ها شامل تصفیه وسیع در حزب کمونیست و مقامات دولتی شوروی، کولاک‌ها و فرماندهی ارتش سرخ، نظارت شدید پلیسی، شک خرابکاری، زندانی کردن، و اعدام دلبخواهی بود.  دو سال آخر به عنوان شدیدترین دوران سرکوب که در زبان روسی به «یژوفشینا» که معمولاً به دوران یژُو یا «اعمال یُژو» ترجمه می‌شود، معروف شده است. این عنوان به جهت اقدامات نیکولای یژوف، کمیسر خلق در امور داخلی شوروی (ان‌کاوه‌ده) در این دوره مصطلح شده است.

این دوره معمولاً با حضور سراسری پلیس، مظنونیت همگانی به «خرابکاری»، محاکمه‌های نمایشی و زندان‌ها و اعدام‌های مخالفان تصویر می‌شود. ژوزف استالین رهبر وقت شوروی را مسئول اصلی پاکسازی بزرگ می‌دانند.

ماجرای این جنایت بزرگ چه بود؟

سال‌های پاکسازی بزرگ (۱۹۳۸۱۹۳۷) دوران «یژوفشینا»  نامیده می‌شود؛ دورانی که نیکولای یژوف از ماه سپتامبر سال ۱۹۳۶ تا ماه نوامبر سال ۱۹۳۸ در رأس کمیساریای امور داخلی اتحاد شوروی قرار گرفته بود. استالین شخصاً دستور داده بود که یژوف وزیر امور داخلی شود و مورخان شکی ندارند که او زیردستان خود را به‌ویژه در کمیساریای امور داخلی، کاملاً تحت کنترل شخص خود قرار داده بود. یژوف به زیردستان خود دستور داد: «بدون هیچ حساب و کتابی بزنید و نابود کنید.» یژوف همچنین تصریح کرد: «اگر طی این عملیات، هزار آدمِ اضافی [افراد بی‌گناه] تیرباران شوند، این چیزِ چندان بزرگی نیست.»

هم‌زمان، یژوف به «اقلیت‌های ملی» نیز حمله کرد. این حمله در واقع جنایت بر اساس ملیت افراد، و عمدتاً علیه لهستانی‌ها و آلمانی‌تبارهای ساکن شوروی، بود. در یازدهم اوت، یژوف فرمان «شمارهٔ ۰۰۴۸۵» را به‌منظورِ نابودیِ «خرابکاران و گروه‌های جاسوسی لهستانی» صادر کرد. هدف از اجرای این فرمان، نابودی اغلب اعضای «حزب کمونیست لهستان»، لهستانی‌های عضو حزب کمونیست شوروی، و همهٔ افرادِ دارای ارتباط با سفارتخانه‌های خارجی بود، و البته به‌اضافه همسران و بچه‌های این افراد. مجموعاً حدود ۳۵۰۰۰۰ خارجی (که ۱۴۴۰۰۰ تن آن‌ها لهستانی بودند) طی عملیات مذکور دستگیر و ۲۴۷۱۵۷ تن آن‌ها (که ۱۱۰۰۰۰ تن آن‌ها لهستانی بودند) اعدام شدند. این در نوع خودش یک نسل‌کشیِ کوچک بود. در مجموع، بر اساس تازه‌ترین ارزیابی‌ها، ۱/۵ میلیون تن طی هر دوی این عملیات [سهمیه‌بندی‌ها و ملیت‌کشی‌ها] دستگیر و حدود ۷۰۰۰۰۰ تن آن‌ها تیرباران شدند.

به‌طور کلی اتهامی که به دگراندیشان زده می‌شد قصد استقرار سرمایه‌داری بود  آن‌ها حتی اسامیِ قربانیان را هم مشخص نمی‌کردند. به‌سادگی هرچه تمام‌تر، برای هر منطقه‌ای از کشور سهمیه‌های مرگ تعیین می‌کردند. به این ترتیب، حاکمان هر منطقه‌ای باید طی مدت‌زمان مشخصی هزاران نفر را بر اساس سهمیه‌ای که برای آن‌ها تعیین و مقرر شده بود، دستگیر و اعدام می‌کردند. در دوم ژوئیهٔ سال ۱۹۳۷، دفتر سیاسی به دبیر اول‌های مناطق دستور داد: «همه  عناصر معاند و شوروی‌ستیز را که توسط ترویکا محاکمه شده‌اند، دستگیر و تیرباران کنید.» ترویکا یک هیئت قضایی سه‌نفره مرکب از دبیر اول حزب منطقه، دادستان کل منطقه و رئیس ان‌کاوه‌ده منطقه بود. هدف عبارت بود از «خلاص شدن همیشگی از شرِ» دشمنان و همه کسانی که آموزش سوسیالیسم به آن‌ها ناممکن بود.

محاکمه‌های نمایشی

در دوران پاکسازی بزرگ در اتحاد شوروی، محاکمه‌های نمایشی و فرمایشی متعددی شکل گرفت. این دادگاه‌های نمایشی از اوج جنگ قدرت میان استالینیست‌ها و بخشی از رقبای سیاسی چپ و میانه و راستگرای آن زمان در شوروی بود که از شروع انقلاب روسیه برای کسب قدرت در آن کشور در حال جدال بودند.

اعداد منتشرشده در مورد قتل‌عام مخالفان استالین در «پاکسازی» سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ متضاد است. بعضی از تاریخ‌نویسان از ۶ میلیون بازداشت‌شده و دو میلیون اعدامی صحبت می‌کنند. بخش دیگری از تاریخ‌نویسان رویزیونیستی این اعداد را مبالغه‌آمیز می‌خوانند.

طبق مدارک رسمی شوروی که در دوران نیکیتا خروشچف منتشر شده است، فقط در سال‌های ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸، در حدود ۱٬۵۷۵٬۰۰۰ تن دستگیر شدند و در حدود ۸۵٫۴ درصد آن‌ها بالغ بر ۱٬۳۴۵٬۰۰۰ تن در دادگاه‌های نمایشی محکوم و ۶۹۲٬۶۸۱ تن آن‌ها اعدام شدند.

دادگاه‌های نمایشی و اعدام‌های دوره  پاکسازی بزرگ در این دورهٔ تاریخ شوروی، عملیات سیاسی اعضای حزب کمونیست و به‌طور مشخص شخص استالین بود.

پاکسازی و کشتار نیروهای مسلح

ژوزف استالین با کنترل سفت و سخت بر ارکان اتحاد شوروی، در چند سال نخست حاکمیت خود قصدی بر تصفیه افراد نداشت. تا این که از سال ۱۹۲۹ با پدیداری نگرانی از نفوذ رقیب بزرگ و تبعید شده خود، لئون تروتسکی، توجه خود را معطوف ارتش سرخ کرد. در گونه‌ای از پاکسازی بدون خونریزی، در ابتدا مسئله تنها با تغییراتی در مقامات ارشد پیگیری شد که در آن افراد از جایگاه خود عزل و در بسیاری موارد تنها از خدمت مرخص می‌شدند تا استالین بتواند افراد مورد اعتماد خود همچون کلیمنت ووراشیلوف را بر پست‌های کلیدی بگمارد. بدین ترتیب در سال‌های ۱۹۲۹ و ۱۹۳۰ تنها ۴٫۷ درصد از نظامیان از مسند خود در حزب کمونیست شوروی اخراج و مجدداً در سال ۱۹۳۳ و ۱۹۳۴، این بار ۶٫۷ از اعضای نظامی دیگر تقلیل درجه یافته یا کنار گذاشته شدند.

آغاز مدرن‌سازی ارتش سرخ در جریان برنامه‌های پنج‌ساله، استالین را به نگرانی از تهدید پایه‌های قدرتش توسط یک ارتش احیا و تقویت شده انداخت. ترس یا آگاهی او از توطئه‌ای در میان رده‌های ارتش سرخ برای ساقط کردن او، سبب تلاش برای جلوگیری از آن با پاکسازی افراد شد که رفته‌رفته شدت بیشتری گرفت تا در نهایت در سال ۱۹۳۷ به یک پاکسازی بزرگ و همه‌گیر بدل گشت. پاکسازی بزرگ رده افسران شوروی را مضمحل کرد و تعداد آن‌ها را از بیش صدهزار نفر به نصف کاهش داد. تقریباً تمامی فرماندهی عالی ارتش سرخ به مشارکت در یک توطئه نظامی-سیاسی آلمان متهم شدند. هشت تن از این افراد پس از محاکمه در یک دادگاه نمایشی در ۱۱ ژوئن ۱۹۳۷، همگی اعدام و اجسادشان در گودالی زیر تلی از آهک زنده و خاک دفن شد. ژنرال میخائیل توخاچفسکی که از او با عنوان نابغه‌ترین ژنرال استالین یاد شده است، یکی از این افراد بود که پیش از این بدون سر و صدا دستگیر و به زندان لوبیانکا در مسکو منتقل شده بود. تظلم‌خواهی‌های ملتمسانه او به استالین و ووراشیلوف به جایی نرسید تا نهایتاً تحت شکنجه به این که مأمور آلمان بوده است، «اعتراف» کند. استالین مدعی شد او توسط یک جاسوس زن آلمانی و در تله‌ای از عسل به دام افتاده بوده است. این محاکمه صوری دروازه‌ای را گشود که سیل حاصل از آن موجب گرفتاری بسیاری دیگر از اعضا و کهنه‌سربازان ارتش سرخ به سرنوشت مشابهی شد. محاکماتی که به شکل میانگین تنها سه ماه به طول می‌انجامید و حکم آن مرگ یا در بهترین حالت ده سال کار اجباری بود. زندان‌های مختلف در مسکو و سایر شهرها شروع به پر شدن از افرادی که برچسب «دشمن خلق» بر آن‌ها می‌خورد، کردند. تمامی قضات همان محاکمه نمایشی نخست نیز به جز سیمیون بودیونی، بوریس شابوشنیکوف و وازیلی اولریخ اعدام شدند. با این وجود، همچنان امکان دارد سرویس اطلاعاتی آلمان در کنار ان‌کاوه‌ده در واقع با جعل مدارک و سرنخ‌ها در حال تأمین خوراک برای پارانویای استالین بوده باشند تا شوروی به دست خود ارتش سرخ را تضعیف نماید. موضوع متهم شدن توخاچفسکی به خیانت را نیز از همین محل دانسته‌اند.

بدین ترتیب در مجموع حدوداً ۹۰ درصد ژنرال‌ها و ۸۰ درصد سرهنگ‌ها ناپدید شدند. سه تن از پنج مارشال اتحاد جماهیر شوروی، ۷۵ تن از ۸۰ عضو شورای عالی نظامی، یازده نایب کمیسار دفاع ، سیزده تن از پانزده فرمانده ارتش‌ها، ۵۷ تن از ۸۵ فرماندهان سپاه‌ها، ۱۱۰ تن از ۱۹۵ فرمانده لشکرها و ۲۲۰ تن از ۴۰۶ فرمانده تیپ‌ها در عرض یک سال معدوم شدند.  قریب به چهل هزار افسر ارشد و میان‌رده از جایگاه خود عزل، اعدام، زندانی یا به اردوگاه‌های کار اجباری تبعید گشتند. به فرماندهان محلی و افسران جزء نیز رحم نشد. این برای نخستین بار بود که افسران یک ارتش وفادار و شکست‌نخورده، توسط دولت خودشان به شکل نظام‌مند در دوران صلح از میان می‌رفتند.

نظامیان مستقر در خاور دور تا ماه مه سال ۱۹۳۸ دست نخورده باقی مانده بودند تا این که نهایتاً با ورود عناصر ان‌کاوه‌ده به آن منطقه، مارشال واسیلی بلیوخر، فرمانده نیروهای خاور دور در کنار بسیاری دیگر نیز از پاکسازی در امان نماند. در نتیجه نابسامانی در این منطقه به پا شد تا ژاپنی‌ها با استفاده از شرایط مرزهای شوروی و دولت مورد حمایت آن در مغولستان را مورد دست اندازی قرار دهند. در حقیقت هیچ بخشی از نیروها حتی قوای اعزامی ارتش سرخ به جنگ داخلی اسپانیا از تصفیه در امان نماندند. در این میان نیروی دریایی شوروی به تعداد بیشتری افسر ارشد نسبت به نیروی زمینی در این پاکسازی از دست داد. دریابد ولادیمیر اورلف، فرمانده نیروی دریایی، روموآلد موکلویچ، کمیسار صنعت کشتی‌سازی و چهار تن از پنج فرمانده ارشد نیروی دریایی همگی اعدام شدند.  پاکسازی اثر مخربی بر نیروی هوایی گذاشت. این نیرو بیش از یک سوم افسران خود را در سال ۱۹۳۷ از دست داد. قریب به ۴۸۰۰ نفر از نفرات نیروی هوایی اخراج گشتند که نزدیک به ۱۶۰۰ نفر آن‌ها از جمله فرمانده نیروی هوایی، دو رئیس ستاد، بیشتر فرماندهان هوایی مناطق نظامی و رئیس آموزش هوایی، بازداشت شدند.  تولیدکنندگان و طراحان هواگرد نیز مورد هدف قرار گرفتند تا پیشگامی شوروی در صنعت هوایی به پایان برسد.  تمامی اعضای ستاد مؤسسه تحقیقات صنعت هوانوردی نیز دستگیر شدند.  با اعدام روبرت آیدمن، نخستین فرمانده جامعه اوسوآویاخیم که موجب فراگیری هوانوردی و مراکز آموزش خلبانی در سرتاسر شوروی شده بود، به اتهام «تروتسکیسم» در سال ۱۹۳۷، ضربه و عقب‌گرد بزرگی به این پیشرفت‌ها وارد آمد.

در مجموع تعداد بسیار اندکی همچون ژنرال کیریل میریتسکوف توانستند از زیر این غلتک اتهام و انهدام جان به در ببرند.  پاکسازی بزرگ بر همان کسانی که جان به در بردند نیز اثر گذاشت. اطاعت حزبی جای هر ملاحظه دیگری را گرفت و هر کوتاهی در این زمینه موجب تشکیک در وفاداری افراد می‌شد. ارتش سرخ پر از افراد «بله قربان گو» شده بود که قابلیت فردی لازم جهت طرح‌ریزی و اقدام مستقلانه نداشتند. ارتش با وجود بزرگی در اندازه به یک «ببر کاغذی» بدل شد که بدون مهارت و ساختار اداری لازم دیگر قادر به اجرای تحرکات پیچیده نبود. این پاکسازی نه تنها افراد بلکه افکار را نیز مورد هدف قرار داد. وقتی میخائیل توخاچفسکی، بانی نظریه «عملیات در عمق» از صحنه حذف شد، تمامی آرا و اقدامات او در پیشبرد ارتش سرخ به سمت یک نیروی مکانیزه نوین نیز با عنوان «ایده‌های امپریالیستی بورژوازی که با رویکردی مکانیکی تجهیزات را بیش از اندازه بزرگ کرده و انسان‌ها را کوچک می‌کند» از میان رفت.

با این پاکسازی فرماندهی و کنترل بر ده منطقه نظامی شوروی که موظف به دفاع از مرزهای کشور بودند، از هم پاشد. با دستگیر شدن فرماندهان چهار منطقه نظامی کلیدی غربی شامل لنینگراد، بلاروس، کیف و ولگا، دفاع از اراضی غربی اتحاد شوروی به خطر افتاد. این شرایط ارتش سرخ باعث شد آدولف هیتلر، پیشوای آلمان تصور کند ورماخت با عملیات بارباروسا خواهد توانست شوروی را تنها در عرض فصل تابستان سال ۱۹۴۱ به زانو درآورد و این خود استالین بود که او را متقاعد ساخت توانایی این را دارد که ارتش به ظاهر قدرتمند اما در اصل تضعیف شده سرخ را شکست دهد. مجموعه این اقدامات برای تاریخ‌دانان کافی بود تا بزرگ‌ترین دشمن ارتش سرخ را در این دوره نه آلمانی‌ها بلکه رهبران شوروی و در راس آن‌ها ژوزف استالین در انتخاب بدترین زمان برای پاکسازی بدانند. نیکیتا خروشچف، عضو شورای پولیتبرو که بعدها رهبر اتحاد جماهیر شوروی نیز شد، در این باره می‌گوید: «اگر رده بالای فرماندهی ارتش سرخ از میان نمی‌رفت ما می‌توانستیم تهاجم فاشیست‌ها را بسیار راحت‌تر دفع کنیم.»

 

 

 

اشتباهی که مسیر فلسفه تفکر و اندیشه مدار را در ایران را تغییر داد

 

نخستین مترجمان‌ و ‌ فیلسوفان‌ در نخستین‌ موج‌ یونانی گرایی

اندکی پس‌ از تأسیس‌ خلافت‌ عباسی، ترجمه ی آثار علمی و فلسفی یونانی به زبان‌ عربی آغاز شد در ابتدا، انتخاب‌ آثار محتملا به دست‌ خود مترجم‌ یا ولی نعمت‌ او بود، ولی خلیفه مأمون‌ (813-833 م‌./ 198-218 ه.ق) و مشاوران‌ وی به اهمیت‌ علوم‌ یونانی برای تمام‌ امپراطوری پی بردند و کار ترجمه را در مقیاسی وسیع‌ سازمان‌ دادند. مؤسسه ای به نام‌ «بیت‌ الحکمه» برپا شد، که در آن‌ کتابها ترجمه و استنساخ‌ می شدند و کتابخانهای برای مراجعه نیز وجود داشت‌ کار ترجمه در حدود یکی دو قرن‌ ادامه یافت‌ و در ترجمه های قدیم‌ نیز تجدید نظر شد. بزرگترین‌ مترجم‌ این‌ دوره، حنین‌ بن‌ اسحاق‌ (809-873 م‌./ 194-260 ه.ق) از مسیحیان‌ حیره بود که استاد طب‌ در بغداد و طبیب‌ دربار خلیفه متوکل‌ (خلافت 847-861 م‌./ 232-647 ه.ق) شد. وی چیزی نظیر دارالترجمه، همراه با چندین‌ همکار کار آمد در اختیار داشت‌. به خلاف‌ بیشتر مترجمان‌ متقدم‌ (تقریبا همه از مسیحیان‌ عراقی) که از زبان‌ سریانی به عربی ترجمه می کردند، چنین‌، زبان‌ یونانی را آموخته بود و عادت‌ داشت‌ که قبل‌ از ترجمه به مقابله ی نسخه های متعدد بپردازد؛ و این‌، از نظرگاه فنی و زبانی، عالیترین‌ سطحی بود که مترجمان‌ بر آن‌ دست‌ یافتند. با این‌ همه، بعدا با رشد تفکر فلسفی مستقل‌ در زبان‌ عربی، در این‌ ترجمه ها تجدید نظر شد تا استدلالات‌ روشن‌تر، دقیق‌تر و درست‌تر بیان‌ شوند؛ ولی این‌ کار معمولا از روی تحریر سریانی انجام‌ می گرفت‌ نه از روی اصل‌ یونانی.

وسعت‌ کار ترجمه، آدمی را تحت‌ تأثیر قرار می دهد. هم‌ ترجمه هایی که هنوز موجودند و هم‌ ترجمه هایی که فقط‌ عناوین‌ آن‌ در دست‌ است‌ و قسم‌ اعظم‌ ترجمه ها را تشکیل‌ می دهند هر دو، در کتاب‌ موریتس شتاین شنایدر (خاورشناسی آلمانی، دارای آثار گوناگون در زمینه‌های ادبیات عبری و عربی، مشهور به پدر کتاب‌شناسی یهودی. ) به نام‌ ترجمه های عربی آثار یونانی به ترتیب‌ نام‌ مؤلف‌ یونانی فهرست‌ شده است‌. در نظر اول‌ چنین‌ می نماید که تمام‌ کتابهای علمی و فلسفی یونانی به زبان‌ عربی ترجمه شده اند؛ ولی چنین‌ نیست‌. مطالعات‌ اخیر نشان‌ داده است‌ که در واقع‌ آنچه به عربی ترجمه شده، آن‌ قسمت‌ از آثار علمی و فلسفی یونان‌ بود که در مکاتب‌ متأخر یونانی مآب‌ هنوز با ارزش‌ شمرده می شد؛ و این‌، تمام‌ آثار ارسطو به استثنای سیاست‌ را دربر می گیرد؛ حتی بوطیقای (فن‌ شعر) ارسطو به عربی ترجمه شده بود، هر چند آدمی شگفت زده می شود چگونه کسانی که با فن‌ نمایش‌ هیچ گونه آشنایی نداشتند دست‌ به این‌ کار زدند.

آثار دوره ی ما قبل‌ سقراط‌ ندیده گرفته شدند؛ ولی برخی از نویسندگان‌ متأخرتر بیشتر از آنچه اروپای جدید به آنها توجه کرده است‌ مورد توجه قرار گرفتند؛ در واقع‌، ترجمه ی عربی آثار فلسفی جالینوسی، که به زبان‌ یونانی موجود نیست‌، محفوظ‌ مانده است‌. بدینسان‌، ترجمهی آثار یونانی نه تنها روزگار آغازین‌ فلسفه را در زبان‌ عربی بلکه همچنین‌ تاریخ‌ متأخر علم‌ و فلسفه ی یونانی در دوره ی هلنی را روشن‌ می سازد.

 

انگیزه مسلمانان برای ترجمه نوشته های یونانی چه بود؟

جا دارد اندکی تأمل‌ نموده از خود بپرسیم‌ چه انگیزه ای مسلمانان‌ را بدین‌ شدت‌ جلب‌ کرده است‌. ظاهرا انگیزه ای علمی وجود داشته است‌. خلفا به سلامت‌ خود و اطرافیانشان‌ علاقه داشتند و معتقد بودند که اطبایی که شیوه ی پزشکی یونانی به کار می بستند می توانند آنان‌ را درمان‌ کنند. همچنین‌ باید به خاطر سپرده شود که محیطی که اینک‌ مورد توجه ماست‌، ارزش‌ عملی فوق‌العاده برای احکام‌ نجوم، که هنوز از علم‌ نجوم‌ متمایز نشده بود، قائل‌ بود. ترجمه ی آثار احکام‌ نجومی - نجومی در برنامه ی نهضت‌ ترجمه جایگاه مهمی داشت‌، آنان‌ که در این‌ رشته قابلیتی داشتند مورد عنایت‌ دستگاه خلافت‌ قرار می گرفتند. از آنجا که فلسفه با این‌ علوم‌ رابطه ی نزدیک‌ داشت‌، طبعا به فلسفه نیز بذل‌ توجه می شد. با این‌ همه، احتمالا مدتها پیش‌ از مأمون‌ و تشکیل‌ دارالترجمه، متفکرترین‌ مسلمانان‌ از اهل‌ سنت‌ و جماعت‌، رفته رفته به اهمیت‌ روشهای منطقی و روش‌ فلسفی به طور کلی، در احتجاجات‌ با پیروان‌ سایر ادیان‌ پی برده بودند.
قاعدتا مناظرات‌ زیادی از این‌ قبیل‌ وجود داشته است‌.

در میان‌ آثار قدیس‌ یوحنای دمشقی (وفات: 750 م‌) جدالی بین‌ یک‌ مسیحی و یک‌ ساراسن‌ (عرب‌ مسلمان‌) وجود دارد، که منظور از آن‌ محتملا این‌ است‌ که به مسیحیان‌ نشان‌ دهد با چه استدلالهایی احیانا روبرو خواهند شد و راههای جوابگویی به آنها چیست‌. همچنین‌ سخنان‌ تیموثی اسقف‌ نسطوری، در مجلس‌ مناظره ای در حضور خلیفه ی وقت‌ در 781 م‌. (165 ه.ق) مضبوط‌ و در دست‌ است‌. این‌ امر روشن‌ می سازد که مسلمانان‌ از همان‌ اوایل‌ پی برده بودند که در میان‌ مردمی با فرهنگ‌ فکری عالی تر، که بعضی از معتقدات‌ دینی آنان‌ را رد می کنند و مورد انتقاد قرار می دهند، به سر می برند. علاوه بر مسیحیان‌ و سایر گروههای دینی موجود در عراق‌، مسلمانان‌ احتمالا با بودائیان‌ و پیروان‌ فرقه های هندی نیز تماس‌ داشتند. لذا احتیاج‌ به مناظره و دفاع‌ از عقاید، برای مطالعه ی فلسفه انگیزه ای نیرومند به دست‌ می داد، و علاوه بر آن‌، روابط‌ طبقه ی منشیان‌ و طبقه ی جدید علما (دین مداران سنی ) نیز تیره بود.



تدوین اولین کتاب فلسفی توسط اولی فیلسوف مسلمان عرب

اینکه انتقال‌ از ترجمه و تألیف‌ و تصنیف‌ چگونه صورت‌ گرفته است‌ روی هم‌ رفته درست‌ روشن‌ نیست‌. با این‌ همه، برای بعضی از محققاتی که به کادر ترجمه می پرداختند، قاعدتا می بایست‌ طبیعی بوده باشد که بخواهند خود، اثری اصیل‌ بنویسند، خواه با افزودن‌ چیزی بر آنچه در آثار یونانی وجود داشته، خواه از راه به دست‌ دادن‌ مدخل‌ ساده ای برای استفاده ی کسانی که با علوم‌ یونانی آشنایی نداشتند. همچنین‌ این‌ نیاز وجود داشت‌ که استنتاجات‌ فلسفی بیشتر به خط‌ اصول‌ عقاید اسلامی درآیند. نمونه های این‌ انتقال‌ از ترجمه و تألیف‌ و انگیزه های آن‌ را در ابو یوسف‌ یعقوب‌ بن‌ اسحاق‌ کندی  (800-870 ) م‌./ 184-258 ه.ق) می توان‌ دید. وی به الکندی مشهور است‌ و به عنوان‌ اولین‌ فیلسوف‌ بزرگ‌ اسلامی و یگانه فیلسوف‌ از نژاد عرب‌ «فیلسوف العرب‌» نیز شهرت‌ دارد.[1]

 کندی با معتزله در مسائل‌ شرعی هم‌ رای بود. وی از این‌ نظر، به تنه اصلی تفکر کلامی اسلامی از بیشتر فلاسفه دیگر نزدیک‌تر بود. در اوایل‌ خلافت‌ متوکل‌ (۸۴۷-۸۶۱ م‌./۲۳۲-۲۴۷ ه. ق)، سیاست‌ دولت‌ دگرگون‌ شد و معتزله منزلت‌ سابق‌ خود را از دست‌ دادند. این‌ امر ممکن‌ است‌ کمک‌ کرده باشد که برای کندی تجربه‌ اسفبار پیش‌ آید؛ به سعایت‌ دو دشمن‌ درباری، کتابخانه‌اش‌ ضبط‌ و برای مدتی به بصره منتقل‌ شد، ولی سرانجام‌ به وی مسترد گردید. از این‌ حادثه چنین‌ برمی‌آید که کندی کتابخانه‌ای داشت‌ که برای آن‌ زمان‌ معظم‌ شمرده می‌شد.

موضع‌ فلسفی که  یعقوب بن اسحاق -کندی فیلسوف اسلامی اختیار کرد، یک موضع، کاملا نزدیک‌ به مشرب نظام‌ نوافلاطونی دهه سوم سده نه(۹) م بود. این‌ امر به طور عمده، نتیجه آن‌ بود که سنت‌ فلسفی متاخر یونان‌، هنگامی که مسلمانان‌ با آن‌ تماس‌ یافتند، همان‌ فلسفه نوافلاطونی تازه باب شده بود. به آثار ارسطو، هر چند به دقت‌ مطالعه می‌شد، از دیدگاه نوافلاطونی نگریسته می‌شد. آنچه موجب‌ خلط‌ بیشتر شد، اثری بود که به نام‌ «اثولوجیای ارسطو» در میان‌ مسلمین‌ رواج‌ داشت‌ و اکنون‌ معلوم‌ شده است‌ که این نوشته ها مروبوط به افلاطون نبوده و  شامل‌ اقوال‌ فلوطین‌ (پلوتینوس‌) فیلسوف‌ نوافلاطونی است‌.  . در دوره رواج فلسفه نوافلاطونی، مفسران و جعل کنندگان نوشته‌های فلسفی، در مکتب نوافلاطونـی بـا اینکه  اصولاً افلاطون‌گرا بودند، نظریات و عقاید ارسطویی را ــ حتی در مواردی که نظریات متافیزیکی اصیل ارسطویی با گرایشهای توحیدی آنان در تضاد می‌نمود و کار هماهنگ‌سازی نظریات افلاطون و ارسطو را دشوار می‌ساخت ــ  برای اثبات گرایشهای خود به کار می‌گرفتند. و از آن پس مهرونشان خود را بر بسیاری از اندیشه‌های فلسفی اسلامی ــ و نیز یهودی و مسیحی ــ نهاد.

واژۀ «اثولوجیا» معرب واژۀ یونانی ثِئولوگی، یعنی الهیات یا خداشناسی است. چندین قرن در شرق و غرب، اثولوجیا را اثر اصیلی از ارسطو می‌دانستند، هر چند گاهی کسانی در انتساب آن به ارسطو تردید می‌کردند و مطالب آن را نمایندۀ ‌اندیشه‌ها و عقاید افلاطون و مکتب وی می‌شمردند

 بدین‌سان آنان نوشته‌هایی را با محتواهای نوافلاطونی پدید می‌آورند و آنها را به ارسطو نسبت می‌دادند و می‌کوشیدند که بر این دشواریها چیره شوند. بنابراین، ارسطو همچنان «معلم اول» به‌شمار می‌رفت و نوشته‌های نوافلاطونی، رنگ ارسطویی به خود می‌گرفت. اینگونه نوشته‌ها، از راه ترجمه ــ یا مستقیماً از یونانی، یـا بـا واسطۀ سریـانی ــ به جهاناسلام نیز راه یافت و یکی از برجسته‌ترین و پرتأثیرترین آنها اثولوجیا بود.

     کتاب اُثولوجیا، ترجمۀ عربی نوشته‌ای منسوب به ارسطو، یا احتمالاً تفسیر فیلسوف نوافلاطونی پرفوریوس (فُرفوریوس) برگزیده‌ای از نظریات ارسطو، یا بخشی از آثار فلوطین که در نیمۀ نخست سدۀ ۳ ق / دهۀ ‌سوم سدۀ ۹ م در محافل فلسفی رواج یافت و از آن پس مهرونشان خود را بر بسیاری از اندیشه‌های فلسفی اسلامی ــ و نیز یهودی و مسیحی ــ نهاد.واژۀ «اثولوجیا» معرب واژۀ یونانی ثِئولوگی، یعنی الهیات یا خداشناسی است. چندین قرن در شرق و غرب، اثولوجیا را اثر اصیلی از ارسطو می‌دانستند، هر چند گاهی کسانی در انتساب آن به ارسطو تردید می‌کردند و مطالب آن را نمایندۀ ‌اندیشه‌ها و عقاید افلاطون و مکتب وی می‌شمردند. در مورد نویسنده و متن اثولوجیا دانشمندان متعددی در شرق و غرب تحقیق کردند و ترجمه‌های زیادی نیز راجع به این اثر نوشته شد. این اثر از سدۀ ۴ ‌ق به بعد مهر و نشان خود را بر بسیاری از اندیشه‌های فلسفۀ اسلامی نهاده است.

 نشانه‌هایی از تأثیر آن را نخست در برخی از نوشته‌های یعقوب بن اسحاق کندی می‌یابیم، و ابونصر فارابی نیز، در الجمع بین رأیی الحکیمین در چند جا از اثولوجیا نام می‌برد و به مطالب آن استشهاد می‌کند و ابن سینا نیز تعلیقاتی بر اثولوجیا داشته که بخشی از کتاب الانصاف گم شدۀ او را تشکیل می‌داده است. اما در این میان، شهاب‌الدین سهروردی پس از نقل پاره‌ای از اثولوجیا، آن را گفتۀ افلاطون می‌شمارد، نه ارسطو و صدرالدین شیرازی نیز در نوشته‌هـای خود به مطالب اثولوجیا استشهـاد می‌کند و در نوشتۀ دیگری، پس از اعتراض به ابن سینا در انکار نظریۀ «مُثُل» افلاطونی، می‌گوید که گویا وی اثولوجیا را ندیده، یا آن را نه به ارسطو، بلکه به افلاطون نسبت می‌دهد.

ترجمه عربی این‌ کتاب‌ شهرت‌ فراوان‌ یافت‌. اصول‌ عقاید نوافلاطونی آن‌ درباره خدا می‌بایست‌ با توحید قرآنی به قدر کافی نزدیک‌ جلوه کرده باشد. به هر صورت‌، اسحاق کندی مشرب‌ نوافلاطونی را، با مختصر تصرفاتی، پذیرفت‌. وی خود را توانا یافت‌ که ادعا کند حقایق‌ وحی شده از طریق‌ پیامبران‌، معرفت‌ مابعدطبیعی هستند، و بین‌ فلسفه و وحی تناقض‌ نیست‌. محتملا مراد وی آن‌ بود که فلسفه میتواند در مسیری تکامل‌ یابد که هم‌ با سرشت‌ خود و هم‌ با وحی سازگار باشد. کندی تنها آراء دیگران‌ را اقتباس‌ نمی‌کرد بلکه در اصل‌ نوافلاطونی «صدور»، خلق‌ از عدم‌ را وارد نمود، گویی که سازش‌دادن‌ این‌ دو هیچ‌ اشکالی وجود ندارد.

بنابراین‌، اگر ویژگی کار کندی را کوشش‌ برای پدید آوردن‌ تحریری از فلسفه یونان‌ برای مسلمانان‌ می‌توان‌ شمرد، دلیلش‌ معاشرت‌ اوست‌ با معتزله و اوضاع‌ سیاسی زمانه در آغاز بلوغ‌ فکری وی. از حدود ۸۳۳ تا ۸۴۹ م‌. (۲۱۸ تا ۲۳۵ ه. ق) متکلمین‌ فرقه معتزله در امور حکومتی شرکت‌ مستقیم‌ داشتند؛ معتزله از اهل‌ سنت‌ و جماعت‌ بودند ولی شاید در صدد برآمده بودند تا با طبقه منشیان‌ سازشی پدید آورند. در حدود سال‌ ۸۴۹ م‌. (۲۳۵ ه. ق) سیاست‌ دولت‌ عوض‌ شد، و بیشتر به جلب‌ جناح‌ محدثین‌ از اهل‌ سنت‌ و جماعت‌، که اکنون‌ رشد تمام‌ یافته بود، توجه می‌شد. محدثان‌، با فلسفه، سخت‌ مخالفت‌ بودند؛ و عجب‌ نیست‌ اگر در طول‌ دو قرن‌ بعد، فقط‌ طبقه منشیان‌ و دیگر رقیبان‌ محدثین‌ و متکلمین‌ بودند که به نشر مباحث‌ فلسفی رغبت‌ نشان‌ می‌دادند.[۲]


 [1] نخستین موج یونان گرایی در جهان اسلام همان پیشین

[۲] اثولوجیا – ویکی فقه دانشنامه حوزه

 




‏ روحانیون و نظام جمهوریت در دوره رضا شاه


در تیر ماه 1302 خورشیدی، هنگامی که سردارسپه، وزیرجنگ ومشیرالدوله رئیس الوزراء بود، دولت عراق( که آن موقع تحت الحمایۀ انگلستان بود). مراجع تقلید وعّده ای ازکسبۀ شیعه را به ایران تبعید کرد وآقایان سید ابوالحسن موسوی اصفهانی، حاج میرزا محمّد حسین غروی نائینی وهمچینین عده ای ازروحانیونی بزرگ مانند آقایان حاج علی شهرستانی، سیدعبدالحسین حجّت کربلایی و حاج شیخ مهدی خالصی به ایران آمدند وهشت ماه، در ایران اقامت کردند.

چند ماه بعد از ورود آقایان ( ششم آبان 1302 خورشیدی ) رضا خان فرمان نخست وزیری را از احمد شاه گرفت و بلافاصله از حضور مراجع تقلید در ایران نهایت استفاده را کرده، چند مرتبه برای دیدن آنان به قم رفت و مرتّباً با آنان در تماس بود وتمام خواسته های آنان را برآورده می کرد.

درهمان سال که سردار سپه نخست وزیر شد یعنی 1302 خورشیدی، آتاتورک به وسیلۀ مجلس ملّی ترکیه، به اتّفاق آراء به ریاست جمهوری اسلامی انتخاب گردید و در مدّت کمی بساط خلافت عثمانی را برای همیشه برچید ودین را ازدولت جدا اعلام کرد. خبر که به ایران رسید، عدّه ای فکر کردند ممکن است یک جمهوری سالم از یک سلطنت نا سالم برای ایران بهتر باشد.

ابتدا صدای جمهوریت از ولایات بلند شد. سردارسپه هم از این موقعیت خوشش آمد و به فکر افتاد تا زودتر نمایندگان دورۀ پنجم را انتخاب کند و کوشش نماید درایران نیز با رأی مجلس رژیم سلطنتی از میان برداشته شود واوّلین رئیس جمهورایران گردد.

مجلس پنجم روز 22 بهمن 1302 افتتاح شد و درآن عدّه ای موافق جمهوری انتخاب شدند و طرح جمهوریت تهیّه و به مجلس داده شد. مدرّس (رئیس اقلّیت)، ]ملک الشعراء بهار[ ، سیداحمد بهبهانی، زعیم کاشانی؛ اخگر، حائری زاده وقوام الدوله همگی با جمهوری مخالف بودند.

مدرّس به سردارسپه پیشنهاد کرد که:« مجلس پنجم منحل گردد ومجلس ششم با قید اینکه نمایندگان حقّ خلع احمد شاه را دارند انتخاب شوند در آن مجلس، احمد شاه خلع و محمّد حسین میرزا به سلطنت انتخاب گردد و سردار سپه هم نایب السلطنه شود» . سردار سپه قبول نکرد.

روز سوّم فروردین 1302قرار بود بود مجلس در مورد جمهوریت تصمیم بگیرد. گروه بسیاری از مردم به رهبری خالصی زاده ، شیخ حسین لنگرانی، و حاج عبدالحسین خرّازی در صحن مجلس وبیرون باغ جمع شدند . حاج آقا جمال هم سوار الاغش پیشا پیش جمعیّت درحرکت بود. فریادهای «مرده باد زنده باد» ، « بلند بود… وکلای موافق جمهوری، از ترس اینکه مردم آنها را بکشند. تلفنی ازسرادارسپه خواستند برای حفاظت آنها به مجلس بیاید. سردار سپه با عدّه ای نظامی به مجلس آمد… سربازها مردم را زدند. خرحاج آقا جمال دراین بین کشته شد و بالاخره سربازان مردم را متفّرق کردند.

روحانیونی ایران ومراجع تقلیدی که ازعراق به ایران آمده بودند، از واقعۀ مجلس ناراضی شدند. سردارسپه برای رفع کدورت تصمیم گرفت شخصاً به قم رفته، با روحانیون ملاقات کند. آیت الله زنجانی که درآن موقع منشی آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری بود. می نویسد: « درآن جلسه آیت الله نائینی، آیت الله اصفهانی، حاج آقا حسین طباطبائی قمی، آقا عبدالحسین شیرازی، آقا میرزا مهدی خراسانی (پسر بزرگ مرحوم آخوند خراسانی) وآقا شیخ جواد صاحب جواهرحضورداشتند. چند تن ازآیات عظام به سردارسپه اعتراض کردند که شما حافظ جان ومال مردم هستید، چطوراسلحۀ دفاع از کشور را به خواهران و برادران خود کشیده اید؟

 سردار گفت: من هیچ داعیه ای ندارم، من خود را خادم شریعت مقدّس اسلام می دانم. حادثۀ جلوی مجلس موجب تأسّف است نائینی«که بزرگترین مرجع تقلید آنروزبود»گفت: تأسّف شما کشتگان را زنده نمی کند. شما باید از گذشته اظهارندامت کنید تا بتوانید به کار خود ادامه دهید. دیگران سردار را ملامت کردند. حاج شیخ عبدالکریم نقش میانجی را به عهده داشت».

 

پس از این ملاقات در روز 5 فروردین 1304 آیات عظام اعلامیۀ زیر را صادر کردند: 

« بسم الله الرحمن الرحیم جنابان مستطابان حجج الاسلام دامّت تأییداتهم و طبقات اعیان وتجّار و اصناف وقاطبۀ ملّت ایران : چون درتشکیل جمهوریت بعضی اظهاراتی شده بود که مرضی عمومی نبود وبا مقتضیات این مملکت مناسبت نداشت، لهذا در موقع تشریف فرمایی حضرت اشرف آقای رئیس الوزرا دامّت شوکته برای موادعه به دارالایمان قم نقض این عنوان و الغاء اظهارات مذکوره و اعلام آن به تمام بلاد را خواستار شدیم و اجابت فرمودند. ان شاءالله تعالی عموماً قدراین نعمت را بدانند وازاین عنایت کاملاً تشکّر نمایند.

الاحقر ابوالحسن الموسوی الاصفهانی، الاحقرمحمّد حسین غروی نائینی، الاحقرعبدالکریم حائری.

مدرّس هم درمجلس نطقی کرد و گفت: «من با جمهوریت مخالفم؛ زیرا جمهوریت با طریقۀ حقۀ جعفری مناسب نیست. ولی با مقام پادشاهی هرآدم لایق موافق هستم….»

سردار سپه طبق قولی که داده بود ، روز 11 فروردین 1303 بیانیۀ زیر را صادر کرد:«هموطنان ! اگر چه به تجربه معلوم شده که اولیای دولت هیچ وقت نباید باافکارعامّه ضدّیت و مخالفت نمایند ونظر به همین اصل است که دول حاضر، تاکنون از جلوگیری احساسات مردم که ازهرجانب ابرازمی گردیده، خود داری نموده است، لیکن ازطرف دیگر چون یگانه مرام و مسلک شخصی من از اوّلین روزحفظ و حراست عظمت اسلام واستقلال ایران و رعایت کامل مصالح مملکت وملّت بوده و هست… و چون من و کلّیۀ افراد وآحاد قشون از روز نخستین محافظت وصیانت ابّهت اسلام را یکی از بزرگترین وظایف و نصب العین خود قرار داده و همواره در صدد آن بوده ایم که اسلام روز به روز به روبه ترقّی و تعالی گذاشته و احترام مقام روحانیت کاملاً رعایت وملحوظ گردد، لهذا در موقعی که برای تودیع آقایان حجج الاسلام وروحانیونی اعلام به حضرت معصومه مشرّف شده بودم، با معظّم له درباب پبیشامد کنونی تبادل افکار نموده و بالاخره چنین مقتضی دانستیم که به عموم ناس توصیه نمایم؛ عنوان « جمهوری » را موقوف ودرعوض تمام سعی وهمّ خود را مصروف سازید که موانع اصلاحات وترقّیات مملکت را از پیش برداشته، درمنظر مقدّس تحکیم اساس دیانت و استقلال مملکت و حکومت ملّی با من معاضدت و مساعدت نمایند… رئیس الوزراء وفرمانده کلّ قوا – رضا 

بدین ترتیب موضوع جمهوریت به کلّی منتفی شد.

در مطلب فوق چند نکتّ جالب وجود دارد.

اوّل اینکه : رضاخان بدون جلب موافقت روحانیون بدین کار دست زده بود چون با مخالفت آنها مواجه شد ، متوجّه گردید که نمی تواند برنامۀ خود را پیش ببرد وبدون مقاومت از جمهوری صرف نظر کرد.

دوّم اینکه : سردار سپه در اعلامیۀ خود نوشت: « اگر چه به تجربه معلوم شده که اولیای دولت هیچ وقت نباید با افکارعامّه ضدّیت و مخالفت نمایند». این نشان می دهد که رضا حان ، با مشاورین او ، در آن دوره هنوزبه خطر « ضدّیت و مخالفت با افکارعامه» توجّه داشتند.

سوّم اینکه : روحانیونی شیعه درآن موقع چه در قم چه درمجلس عقیده داشتندکه : جمهوریت مرضی عمومی نبوده و با مقتضیات این مملکت مناسبت ندارد » و « جمهوریت با طریقۀ حقۀ جعفری مناسب نیست».[1]

« دراین هنگام به علّت تغییروضع سیاسی عراق آقایان روحانیونی مهاجرتصمیم گرفتند به عتبات مراجعه کنند. رضا خان « سردار رفعت» را که از نزدیکان اوبود، مأمور کرد آقایان را تا نجف بدرقه نماید و تمام احتیاجات آنان را بر طرف کند. هنگام برگشت سردار رفعت از نجف ، آقای حاج میرزا حسین غروی نائینی مرجع تقلید شعیان تمثالی از حضرت علی بن ابیطالب برای سردار سپه فرستاد و طیّ نامه ای نوشت:

« دراین موقع که بحمدالله سبحانه و تعالی سالها به عتبه حضرت شاه ولایت.. مشرّف شدیم دعای دوام تأیید حضرت اشرف دامت شوکته دراعتلای دین و دولت … را که از قدیم در خزانۀ مبارکه محفوظ است… اینک تقدیم می نماید… بهترین تعویذ و حافظ آن وجود اشرف خواهد بود، ان شاء الله تعالی …» سردار سپه هم از موقعیّت نهایت استفاده را کرد و علاوه برجشن ها وتبلیغات در روزنامه ها تمثال مبارک رادر قابی طلا جای داده، مانند نشان بر سینۀ خود آویخت.

 مهدی حائری یزدی فرزند شیخ عبدالکریم حائری در خاطرات خود به ملاقات سردار سپه با مراجع شیعه اشاره می کند و میگوید: البتّه این زمان مصادف بود با قدرت رضا شاه پهلوی. ورضا شاه پهلوی هم البتّه درابتدا با ایشان] شیخ عبدالکریم حائری [ روابطش بد نبود ازلحاظ اینکه خوب، هنوزبه اوج قدرت و دیکتاتوری نرسیده بود و ازایشان ملاحظه می کرد، خیلی هم ملاحظه می کرد.



[1]  قابل توجّه این است که نیم قرن بعد در سال 1357روحانیون « رژیم جمهوری » رابا طریقۀ حقۀ جعفری مناسب دانستند و رژیم سلطنتی را مناسب با مقتضیات این مملکت نداستند و آن را از میان برداشتند ….

شرح جهنم در قران و روایات اسلامی

جهنم در قرآن

کلمه جهنم ۷۷ بار در آیات مختلف قرآن کریم تکرار شده است. مانند«وَلَٰکنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ» (سوره سجده:۱۳) و «إِنَّ اللّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِینَ وَالْکافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعًا». (سوره نساء:۱۴۰)

 در قرآن نامهای دیگری نیز برای جهنم ذکر شده است از جملهسَقَر، سَعیر، جحیم، حُطَمة، هاوِیه، أثام، سجّین.

برخی اوصاف جهنم در قرآن

·       جهنم جای پلیدی ها و زشتی ها است: «لِیمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیبِ وَیجْعَلَ الْخَبِیثَ بَعْضَهُ عَلَىَ بَعْضٍ فَیرْکمَهُ جَمِیعاً فَیجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ؛ (سوره انفال/آیه ۳۹) تا خداوند جدا سازد پلید را از پاکیزه و پلیدها را بر هم نهد و همه را انباشته و در جهنم قرار دهد.»

·       بت ها و معبودان باطل نیز در جهنم می روند: «إِنَّکمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ؛ (سوره انبیاء/آیه ۹۸) شما و آنچه را که غیر خدا می پرستید هیزم دوزخید شما در آن وارد می شوید.»

·       دوزخ همواره کافران را دربر گرفته است:«وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ»؛ (سوره عنکبوت/آیه ۵۴) دوزخ دربر گرفته است کافران را. آنچه در این آیه ظهور دارد آن است که اکنون هم جهنم بر کفار احاطه دارد و با توجه به این معنا اگر آنها ادراک حرارت آن نمی کنند، در عالم دیگر که حجاب از اطراف برداشته می شود، متوجه آن شده خود را در آتش می بینند. چنانکه فرمود: «فبَصَرُک الیوم حدید؛ امروز چشم تو تیزبین شده است.»

·       رئیس جهنم مالک است و زیردستانی دارد که نگهبانان دوزخند: «وَنَادَوْا یا مَالِک لِیقْضِ عَلَینَا رَبُّک...؛ (سوره زخرف/آیه ۷۷) دوزخیان گفتند: ای مالک پروردگار تو بر ما حکم کند و جان ما بستاند و مالک در جواب گوید شما جاوید زنده مانید.» «وَقَالَ الَّذِینَ فِی النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ...؛ (سوره غافر/آیه ۴۹) آنها که در دوزخند با خازنان گفتند: از پروردگارتان بخواهید یک روز عذاب ما را سبک کند». اینها فرشتگانی هستند که نمی گذارند دوزخیان از جهنم بیرون آیند و فضای وجود را آلوده و پلید کنند چنانکه در دنیا می کردند.

·       همه مردم وارد جهنم می شوند اما نیکان زود بیرون می آیند و بدکاران می مانند: «وَإِن مِّنکمْ إِلَّا وَارِدُهَا کانَ عَلَىٰ رَبِّک حَتْمًا مَقْضِیّاً * ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیّاً؛ (سوره مریم/آیه ۷۱) و هیچ یک از شما (نوع بشر) باقی نماند جز آنکه به دوزخ وارد شود؛ این حکم حتمی پروردگار توست. آنگاه نجات می دهیم پرهیزکاران را و می گذاریم ستمگران را در آنجا به زانو درآمده.» علامه شعرانی در توضیح این آیه می گوید: مثل جهنم مثل دنیا است اما دنیائی که نیکی ها را از آن جدا کرده باشند و همچنان که همه مردم به دنیا آمدند اما ستمگران در دنیا فرورفتند و پرهیزکاران رستند، همچنین در آخرت این حال را مجسم بینند که در جهنم درآیند بعضی بیرون شوند و بعضی بمانند.

گونه‌های عذاب در جهنم

·       آتش: مهم‌ترین عذابی که جهنم بدان شناخته شده است، آتش سوزانی است که موجب شده است در بسیاری از موارد قرآن کریم به جای افتادن در جهنم، از افتادن در آتش سخن گوید؛ اما قرآن اصرار دارد با به کار گرفتن صفات خاصی برای این آتش، مانند «آتش سوزان» یا «آتش سرپوشیده» برکننده پوست،و اینکه چیزی را باقی نمی‌گذارد، ویژه بودن آن را نشان دهد. این آتش که به عنوان «نار الله» شناخته شده و ستون‌های برافروخته دارد. برخلاف آتش‌های زمینی، از قلب‌ها آغاز می‌شود و شعله‌وری آن از درون به بیرون است. هیزم‌های آتش جهنم نیز دور از انتظار است؛ انسان‌ها خود هیزم آتش‌اند و در برخی آیات سخن از آتشی است که هیزم آن انسان‌ها و سنگ‌هاست

·       عذاب‌های وابسته به آتش: برخی عذاب‌های یادشده در جهنم در حاشیه آتش‌اند، مانند سَموم که باد سوزان جهنم است و حَمیم که آبی سوزان است که هم به دوزخیان نوشانده می‌شود و هم برای گونه‌های دیگر عذاب کاربرد دارد.

·       غذا و نوشیدنی: درباره غذا و نوشیدنی جهنم مضامینی در قرآن و روایات هست. برخلاف خورد و آشام بهشت -که با عباراتی آشنا به نعمت‌های زمینی بیان شده- در وصف جهنم سخن از نوشیدنی‌ها و خوردنی‌هایی با نامهای ناآشناست؛ خوردنی‌هایی مانند زقّوم غِسلین، و طعام ضَریع و نوشیدنی‌هایی مانند غَسّاق صَدید  و شُرب الهیم که توضیح ماهیت آن‌ها برای مفسران مشکل بوده است. ویژگی کلی آن‌ها این است که گرسنگی و تشنگی را رفع نمی‌کنند، گلوگیرند و امعاء خورنده را می‌جوشانند و پاره پاره می‌کنند  پوشاک آنان نیز از جنس آتش  یا مواد سوزاننده‌ای چون قطران  و حمیم  گفته شده است.

·       دیگر عذاب‌ها: در وصف دیگر عذاب‌ها در قرآن کریم از غل و زنجیر  مقامع آتشین، تازیانه‌های عذاب، صداهای ناهنجار جهنم، ضیق مکان و احساس فشار،  سایه‌هایی که به جای آرامیدن از آتش خود آتشین‌ترندو عذاب‌هایی فراتر که به وضوح از آن‌ها یاد نشده  یان گردیده است.

جهنم در روایات

بر طبق روایات، جهنم دارای هفت در است که هر گروه از آنها را درى خاص باشد. از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده که فرمود: دوزخ را هفت در باشد و آن طبقاتى است، هر طبقه بر زیر طبقه دیگر و حضرت یک دست خویش بر دست دیگر خود نهاد و فرمود: این چنین و فرمود: خداوند طبقات بهشت را در کنار هم قرار داد ولى طبقات دوزخ را برخى بر روی برخى دیگر که زیرین همه «جهنم» و بالاى آن لظّى و فوق آن حُطَمه و فوق آن سَقَر و فوق آن جحیم و فوق آن سعیر و فوق سعیر، هاویه است

در نامه اى که آن حضرت به محمد بن ابى بکر برای مردم مصر نوشت چنین آمده: پس بترسید از آتشى که ژرفاى آن زیاد، و حرارتش شدید، و عذابش نو به نو وارد مى شود، در جایگاهى که رحمت در آن وجود ندارد، و سخن کسى را نمى شنوند، و گشایشی برای ناراحتى ها در آن نیست

از امام صادق علیه السلام نقل است که فرمود: این آتش شما یک هفتادم آتش جهنم است و اگر چنین نمى بود امکان بهره بردارى از آن نبود و چون روز قیامت فرارسد حرارت همین آتش نیز بر آن افزوده شود که در آن هنگام جهنم چنان صیحه بکشد که هر ملک مقرب و هر پیامبر مرسل از هول آن صیحه به زانو درآید

در بسیاری از روایات چیزهای بد و منکر را از آن دوزخ شمردند مثلا تب از لهیب دوزخ است و شهوت یا حسد از آتش دوزخ است.

جهنم در اعتقاد اهل کتاب

کلمه جهنم اصلا عِبری است، اما به معنی که مسلمانان می گویند، بنی اسرائیل معتقد نبودند. بعضی طوائف یهود به آخرت ایمان داشتند و بعضی نداشتند و در نواحی بیت المقدس جائی بود که استخوانهای قربانی و چیزهای دیگر سوخته می شد، آنجا را وادی جهنم می گفتند. اما مسیحیان همانند مسلمانان به جهنم معتقدند و آن را جای گناهکاران و عذاب و شکنجه الهی می دانند.


(دانشنامه اسلامی) 

حکومت رضاشاه و «دستِ انگلیسی ها»

 علی میرفطروس

*پژوهش های اخیر نشان می دهند که در کودتای سوّم اسفند و روی کار آمدن رضاخان، دولت انگلیس نه تنها نقشی نداشت،بلکه بسیاری از دولتمردان انگلیس از وقوع کودتا دچار حیرت شده بودند.

وزیر مختار وقتِ انگلیس در ایران:«رضا خان،میهن پرست تر از آن بود که هرگز آلت دستی سرسپرده شود».

در آن دوران،همه در انتظار یک«شهسوارِ ناجی» بودند تا آرامش و امنیّت و آبادانی را در مملکت مستقر کند و در این«انتظار»-البتّه-از استقرارِ آزادی و دموکراسی سخنی نبود.

طرح مسئله:

چگونگی قدرت گیریِ رضاشاه،ازمهمّ ترین منازعه های روشنفکران و رهبران سیاسی ایران است.به جرأت می توان گفت که کمتر شخصیّتی در تاریخ  معاصرِ ایران دچارِ اینهمه دشمنی و دشنام شده باشد.با توجّه به اینکه رضاشاه «بنیانگذارایران نوین»نامیده شده،درمقایسه با«اتاتُرک»-بنیانگذار ترکیۀ نوین- حجم عظیم این دشنام ها و دشمنی ها را چگونه می توان تفسیرکرد؟ و -اساساً- تفاوت ها و شباهت های این دو شخصیّت تاریخی در چیست؟ در مقالۀ«تجدّدِ آمرانۀ دوران رضاشاه؛کمبودها و کامیابی ها»به این موضوع اشاره کرده ایم.

   رضا شاه از خاکستر جنگ جهانی اوّل برخاسته بود و بی هیچ بُنیه وُ بنیانی برای ساختنِ«ایران نوین»کوشید.او-برخلاف اتاتُرک-نه تحصیلکردۀ دانشگاه بود و نه اروپا دیده.«کمبودِ زمان» و شتابِ وی درخارج کردنِ ایران از چرخۀ عقب ماندگی های قرون وسطائی،برخی اقداماتش – مانند کشف حجاب- را در نطرِ مخالفانش،«شتابزده» و «ناخوشایند» جلوه داده است، هر چند که نسل های کنونی ایران- خصوصاً در جنبش«زن،زندگی،آزادی» داوری دیگری در این باره دارند. پس از گذشت یک قرن و با فروپاشی دیوارهای ایدئولوژیک و فرو نشستن غبار کینه ها و کدورت ها،اینک می توان محدودیّت ها و ممکنات رضا شاه را شناخت و چهرۀ وی را در«آئینۀ تاریخ» روشن تر  دید و داوریِ منصفانه تری در بارۀ وی داشت.

  یکی از موضوعات مهم در تاریخ معاصر ایران،اعتقاد به «انگلیسی بودنِ رضا خان» است.در ترویج چنین اعتقاد نادرستی حزب توده و یکی از رجال معروف سیاسی نقش اساسی داشته اند.این امر باعث شد تا جامعۀ ایران حدود یک قرن از درک شرایط ظهور رضا شاه و اهمیّت اصلاحاتش  غافل بمانَد.

«توهّم توطئه»و «دستِ انگلیسی ها»بخاطر حضورِ دراز مدّتِ دولت استعماری انگلیس در ایران اگر چه رنگی از حقیقت دارد،امّا ارتقای آن تا حد یک باورِ مطلق،  نادرست و حتّی زیانبار است چرا که اراده و قابلیّتِ فردیِ شخصیّت های تاریخی را نادیده می گیرد در حالیکه می دانیم تاریخ ایران،سرشار از شخصیّت هائی است که از «سربازی» به «سرداری»رسیده اند. 

مقالۀ حاضر می کوشد تا با نگاهی به کتاب« سیاستِ انگلیس و پادشاهی رضا شاه »،اثر دکتر هوشنگ صباحی اشاره ای به این موضوع مهم داشته باشد. این کتاب ارزشمند رسالۀ دکترای نویسنده در مدرسۀ اقتصاد و علوم سیاسی لندن است که با تکیه برگزارش های رسمی مأموران انگلیسی و انبوهی از اسناد و مدارکِ وزارت خارجه و وزارت جنگ انگلیس تألیف شده است.کتاب «سیاستِ انگلیس و پادشاهی رضا شاه »با ترجمۀ روان خانم پروانۀ ستّاری از سوی نشر گُفتار در تهران(۱۳۷۹) منتشر شده است.مقالۀ زیر سال ها پیش در «یادنامۀ منوچهر فرهنگی»(۱۳۸۸،لوس آنجلس) منتشر شده و اکنون – در صدمین سال تاجگذاری رضا شاه – باز نشر می یابد.

****

در آستانۀ ظهور رضاخان،ایران بین دو سنگِ آسیاب قدرت هاى روس و انگلیس هر روز خُردتر و ضعیف تر شده بود،آنچنانکه به قول وزیر مختار انگلیس:«ایران مِلک متروکى بود که به حراج گذاشته شده بود و هر دولتى که پول بیشترى یا زور بیشترى داشت مى توانست آنرا تصاحب کند».تقسیم ایران بین دو اَبَر قدرت روس و انگلیس چیزى بنام ایران و ملّت ایران باقی نگذاشته بود و آخرین شعله ها و شعارهای انقلاب مشروطیّت در تُند بادهای سیاسی-اجتماعی خاموش و فراموش شده بود.  

با وجود اعلام بی طرفی درجنگ جهانی اول(۱۹۱۴-۱۹۱۸)ایران دچار آسیب های فراوانی شد با اینحال،در سال 1919میلادی هیأت اعزامى ایران را به کنفرانس صلح پاریس راه ندادند.[۱]

بى ثباتى هاى سیاسى و فقدان امنیّت اجتماعى باعث شده بود تا سران ایلات و رجال سیاسى براى حفظ منافع خویش و مصون ماندن ازتعرّضاتِ رایج،خود را تحت الحمایۀ یکى از دو قدرتِ بزرگ (روس یا انگلیس)قرار دهند.رجال صدیق و موجّه نیز یا مجبور به مصالحه و مماشات بودند و یا از سرپرستى و مسئولیت دولت ها استعفاء مى دادند و سکوت مى کردند.حد متوسّط دوام کابینه ها در این دوران، دو ـ سه ماه بود،به قول سیدحسن تقی زاده:تنها در ١٠ سال اول مشروطیت، ۳۸ بار کابینه عوض شده بود[۲].این دوران تا ظهور رضا شاه را «عصر سقوط کابینه ها» نامیده اند.ملک الشعرای  بهار در بارۀ حال و روزِ ایران در آن زمان می گفت:

ویرانه ای ست کشور ایران

ویرانه را بها وُ ثمن نیست

امروز حال مُلک خراب ست

 برمن مجالِ شُبهت وُ ظن نیست

هر سو سپه کشند وُ رعیّت

 ایمن به دشت وُ کوه وُ دمن نیست

کشور تباه گشت وُ وزیران

گویی زبان شان به دهن نیست[۳]

در آن دوران،همه در انتظار یک«شهسوارِ ناجی» بودند تا آرامش و امنیّت و آبادانی را در مملکت مستقر کند و در این«انتظار»-البتّه-از استقرارِ آزادی و دموکراسی سخنی نبود.ایرج میرزا از مؤلّفه های اساسی این انتظار یا توقّع ملّی چنین یاد می کرد:

 زراعت نیست،صنعت نیست،ره نیست  

امیدى جز به«سردار سپه» نیست[۴]

حمایت اکثر رهبران سیاسی و روشنفکران ترقّیخواه ایران از«سردار سپه » در متن این«انتظار ملّی»بود،ازجمله:سید احمد کسروى ، عارف قزوینى ، محمود افشار،على دشتى،محمد تقى بهار،کاظم زادۀ ایرانشهر،ابراهیم پور داوود،محمد على فروغى،على اکبر سیاسی، مشرف نفیسی،ایرج میرزا،على اکبر داور، سید حسن تقى زاده و سلیمان میرزا اسکندرى (رهبر حزب سوسیالیست و پدرِمعنوى حزب تودۀ ایران) و…

 بهار با تأکید بر شرایط آشفتۀ سیاسی و اوضاع فلاکت بارِ اقتصادی و خصوصاً فقدان  آرامش و امنیت اجتماعی،ضمن انتقاد از تنّزه طلبی های«رجال وجیه المِلّه»می نویسد:
-«…من از آن واقعۀ هرج و مرجِ مملکت[بعدازجنگ جهانی اوّل]…که هر دو ماه، دولتی به روی کار می آمد و می افتاد، و حزب بازی و فحّاشی و تهمت و ناسزا گوئیِ مخالفانِ مطلقِ هر چیز و هر کس،رواجِ کاملی یافته بود و نتیجه اش ضعف حکومت مرکزی و قوّت یافتنِ راهزنان و یاغیان در اقصای کشور و هزاران مفاسد دیگر بود…از آن اوقات حس کردم و[در این حس خود]تنها نبودم که مملکت با این وضع -علی التحقیق-رو به ویرانی خواهد رفت…معتقد شدم و در جریدۀ«نو بهار» مکرّر نوشتم که باید یک حکومت مقتدر به روی کار آید…باید حکومت مُشت و عدالت را که متکی به قانون و فضلیت باشد رواج داد …دیکتاتور یا یک حکومت قوی یا هر چه…در این فکر من تنها نبودم.این، فکرِ طبقۀ با فکر و آشنا به وضعیّات آن روز بود،همه،این را می خواستند تا آنکه رضا خان پهلوی پیدا شد و من به مردِ تازه رسیده و شجاع و پُرطاقت،اعتقادی شدید پیدا  کردم .»[۵]

پژوهش های اخیر نشان می دهند که در کودتای سوّم اسفند ۱۲۹۹و روی کارآمدن رضاخان، دولت انگلیس نه تنها نقشی نداشت،بلکه بسیاری-مانند کرزن( curzon)،وزیرِ خارجۀ مقتدر انگلیس-از وقوع کودتای رضاخان دچار حیرت شده بودند. این پژوهش ها،نظریۀ«انگلیسی بودن رضا شاه»را قاطعانه رد می کنند.

در بارۀ«عدم مداخلۀ واقعی انگلیس» در روی کار آمدن رضاشاه،جان فوران، فهرست بلندی از نظرات محقّقان خارجی را ارائه داده است[۶] دکتر سیروس غنی در کتاب درخشانِ «ایران؛برآمدن رضاخان؛برافتادن قاجار و نقشِ انگلیسی‌ها» به این مسئله پرداخته است[۷] دکتر کاتوزیان نیز ضمن اینکه کودتای سوم اسفند  ۱۲۹۹ را « با گرایشات ناسیونالیستی»می داند،پس از بررسی اسناد وزارتِ خارجۀ انگلیس معتقد است:

بریتانیا نه نقشی در برآمدن رضا خان داشت و نه دخالتی در فرو – افتادن احمد شاه[۸] 

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه و مسائل و مشکلات داخلى آن کشور،ایران را به«حیاط خلوت»دولت انگلیس بدَل کرده بود.با قرارداد ۱۹۱۹ ،انگلیس کوشید تا ایران را«تابع»یا«تحت الحمایه»قرار دهد ولی این قرارداد،ضمن شعله ور کردنِ احساسات ضد انگلیسی در ایران،باعث ظهور حوادثِ غیرِ منتظره ای شد که درک و فهم آن برای سیاستمدارانِ سُنّتیِ انگلیس آسان نبود.صعود برق آسای رضاخان از گمنامی به قدرت سیاسی از آن جمله بود.سفارت انگلیس درابتدا او را به عنوان«افسری شریف و لایق و بدون جاه طلبی های سیاسی»،جدّی نگرفت(ص۲۲۳).

 ورود سربازان ارتش سرخ به بندر انزلی و «تأسیس جمهوری شورائیِ گیلان»  ( خردادماهِ ۱۲۹۹)،دولت انگلیس را از گسترشِ«وحشتِ سرخ»و  تأثیر آن در نواحی آذربایجان،کردستان و خراسان هراسان ساخته بود.بر این اساس،«رفع خطرِسُرخ» و مبارزه با دولت نوخاستۀ بلشویک ها،نخستین اولویّتِ سیاستِ انگلیس در ایران گردید.

 

سیّد ضیاء و «کابینۀ سیاه»! 

 سید ضیاء الدین طباطبائی- مدیر روزنامۀ معروف«رعد» و نخست وزیر کودتای 1299 درجوانی شیفتۀ اندیشه های لنین بود و برای حکومت در ایران  آمیزه ای از شخصیّت انقلابی لنین و اقتدارِ موسولینی را در سر داشت و از این رو،از احمد شاه خواسته بود تا لقب«دیکتاتور»را به او اعطا کند،امّا شاه به این دلیل که این امر«موجب تحقیر مقام و منزلت شاه خواهد شد»درخواست او را رد کرد (ص۳۱۶). سیّدضیاء-با دستگیری بسیاری از رهبران سیاسی و اعیان معروف (مانند عبدالحسین فرمانفرما و فیروز فرمانفرما) و با وعدۀ اصلاحات اجتماعی، اقتصادی، بهداشتی و آموزشی،کوشید تا امید تازه ای در سپهر سیاسیِ ایران پدید آورَد. در واقع،حمایت مشتاقانۀ نورمن(Norman)وزیرِ مختارِ وقتِ انگلیس در ایران از سیدضیاء طباطبائی و دستگیری و زندانی کردنِ بسیاری از اعیان و اشراف و رجال سیاسی توسط سیدضیاء،سبب شد تا این اعیان و اشراف، سفارت انگلیس را مسئول سازماندهی کودتا و بنابراین ، موجب زندانی شدنِ شان بدانند.مهم ترین نمونه،فیروز میرزا،یکی از امضاء کنندگان قرار دادِ معروف سال۱۹۱۹بود که چندماه پیش از ظهور سیدضیاء «پذیرائی شایانی از او در لندن به عمل آمده بود» و «به حدّی سرسپردۀ منافع انگلیس شمرده می شد که به دریافت نشانِ شوالیۀ سنت مایکل و سنت جورج نائل آمده بود»،امّا دستگیری و زندانی کردنِ وی توسط سید ضیاء،او را به یک«ضد انگلیسی دو آتشه»مبدّل کرده بود!.نورمن گزارش داد که «فیروز میرزا اینک خود را در رأس گروه ضد انگلیسی قرارداده است و از هیچ کوششی برای صدمه زدن به منافع دولت انگلیس دریغ نمی کند»(ص۱۹۰).ظاهراً از همین زمان است که کابینۀ سید ضیاء،«کابینۀ سیاه» نامیده شد و کودتای سیدضیاء-رضا خان نیز به«کودتای انگلیسی»معروف گردید!.

دولت سیدضیاء مورد حمایت و پشتیبانیِ شخصیّت برجسته ای مانند کلنل محمدتقی پسیان بود،ولی به خاطر گذشتۀ سیدضیاء در حمایت از قرارداد۱۹۱۹و روابط پنهان و آشکارش با دولت انگلیس،او نتوانست حمایت عموم مردم را به خود جلب کند و لذا،پس از صد روز- به دستورِ رضاخان(رهبر نظامی کودتا)- مجبور به استعفا شد و در ۴ خرداد ۱۳۰۰ روانۀ تبعید گردید.کتاب«سیدضیاء؛ مردِ اوّل یا مردِ دوم کودتا» روشنگر شخصیّت و عقاید اوست.

با سقوط کابینۀ سیدضیاء،رجال و دولتمردان زندانی به دستور رضاخان  آزاد شدند،از جمله،سیاستمدار کهنه کار ،قوام السلطنه که بلافاصله به نخست وزیری منصوب شد و رضا خان در کابینۀ وی،همچنان وزیر جنگ باقی ماند.

 در واقع،احساسات ملّی گرائیِ رو به گسترش در ایران و نفرت عموم ایرانیان از دولت های هوادار انگلیس،این دولت ها را از هرگونه مماشات با دولت انگلیس باز می داشت و باعث می شد تا آنها نیز بیانگرِ احساسات ملّی باشند. جلوۀ دیگری از این احساسات ملّی،اعتقادِ رو به رُشدِ ایرانیان بود مبنی بر این که «ایرانیان می توانند امور خود را به خوبیِ کارشناسان خارجی-شاید هم بهتر از آنان-اداره کنند».

با ورودِ آمریکا به عرصۀ اقتصادی ایران،سِرپرسی لورن(Loraine) وزیر مختار جدید انگلیس، در ۲۱دسامبر۱۹۲۱/۱دی ماه ۱۳۰۰گزارش داد:

دولت ایران مصمّم است دستِ انگلیس و روسیه را باهم کوتاه کند.» (ص۲۰۰)

 

انگلیسی ها و رضاخان!

رَوَندحوادث به سفارت انگلیس در تهران نشان داد که در رقابت های موجود بینِ شخصیّت های سیاسی در ایران،رضاخان «شخصیّتِ سیاسیِ غالب»است هر چندکه او هنوز-از لحاظ سیاسی- گمنام بود. نورمن(Norman)وزیرِ مختارِ وقتِ انگلیس در ایران نوشت: «نسبت به آینده  بسیار نگرانم».درلندن،کرزن از سرعت تبدیل افسری«بدون جاه طلبی سیاسی»به یک دیکتاتورِ نظامیِ تقریباً تمام عیار «متحیّر»بود(ص ۲۲۶).

 پس از پیام قوام السلطنه ،وزارت خارجۀ انگلیس تصمیم گرفت تا با قطع تمام وام ها کابینۀ  قوام السلطنه را تحت فشار مالی و سقوط قرار دهد. هدف این تحریم مالی-به ویژه-«شخصیّت خبیثِ وزیر جنگ»[رضاخان]بود که برای توسعۀ ارتش و عملیّات نظامی علیه جنگلی ها و چریک های طرفدارِ بلشویک ها در شمال ایران نیازِ مبرمی به پول داشت (ص۲۲۷).

  با توجه به احساسات شدیدِ ضد انگلیسی در ایران و حضور ارتش سرخ در مرز های شمالی، رضاخان با هوشیاری دشواری های حرکت بین دو سنگ آسیابِ روس و انگلیس را دریافته بود.او در گفتگوهای خصوصی با مسئولان سفارت انگلیس به آنان«قول های مساعد»داده بود،ولی به زودی انگلیسی ها متوجّه شدند که نمی توان به قول های خصوصیِ رضاخان اعتماد کرد چرا که:«اصولاً حرف و عمل اش  یکی نیست»(ص۲۴۴)،«رضا خان همۀ تعهدات[با انگلیسی ها] را زیر پا گذاشته بود.»(ص۲۶۲).

 نخستین برخورد رضاخان با انگلیسی ها مربوط به استخدام افسران انگلیسی و تفویض قدرت اجرائی به آنان بود.نویسنده با استناد به گزارش ها و مکاتبات وزارت خارجۀ انگلیس نشان می دهد:

«رضاخان و بسیاری دیگر از افسران قزّاق-قویّاً-با تصمیم سیّد ضیاء (طباطبائی)مبنی بر استخدام افسران انگلیسی و تفویض قدرت اجرائی به آنان مخالف بودند.رضاخان اظهار داشت که این کار «معادلِ فروختنِ روح ملّت،یعنی ارتش،به خارجی ها است.»(ص۲۲۵).

   اخراج ناگهانیِ افسران انگلیسی از دیویزیون قزّاق موجب حیرت و نگرانی مقامات انگلیس شد.چند ماه پس از انجام کودتا،وزیر مختار انگلیس گزارش داد:

وزیرِ جنگ [رضاخان] دیگر از ما  واهمه ندارد »،لذا:«سفارت انگلیس دیگر قدرتِ روی کار آوردن و برکنار کردنِ کابینه ها را نداشت.»(ص ۲۲۶)

   پیروزی رضاخان بر انقلابیّون گیلان،وجهۀ سیاسی او را بالا بُرد و از این زمان دولت انگلیس کوشید تا با «شخصیّتِ خبیثِ رضاخان»(ص۲۲۷)کنار بیاید. عوامل دیگری نیز باعث شدند تا انگلیسی ها رضا خان را«به حساب بیاورند»، از جمله، حضور مسئولانِ جوان و جدید،مانند سِرپرسی لورن (Loraine) در وزارت خارجۀ انگلیس بود.در حالیکه این مسئولان جوان درکی واقعی از تحوّلات منطقه ای داشتند،لُرد کرزن، وزیر مقتدر خارجۀ انگلیس،خود را«قلباً و روحاً امپریالیست» توصیف می کرد(ص۲۳)اعتقادی که ریشه در باورها و بلندپروازی های استعماریِ عصر«ملکه ویکتوریا»داشت که براساس آن،امپراتوری انگلستان رسالت داشت تاملل عقب مانده را «متمّدن» کند.

 دیگر اینکه:رضا خان در فضائی سرشار از«ملّی گرائیِ رو به رشد» و در جوّی عمیقاً ضد انگلیسی ظهور کرده بود آنچنانکه آیرونساید نیز نوشته بود که افسران ایرانی در دیویزیون قزّاق،«مملوّ از احساسات ضدانگلیسی»هستند (ص۹۴).لورن،وزیر مختار جوان و جدید انگلیس در ایران،معتقد بودکه: «ایرانیان دیگر به قیّم نیازندارند» (ص۳۲۷) و لذا،«بازگشت به سیاستِ مداخله در امور کشورهای دیگر به وضوح،غیر ممکن است».در واقع،انگلیسی ها دیگر در موقعیّتی نبودند که نتیجۀ جنگِ قدرت در تهران را تعیین کنند، لذا مجبور بودند خود را به گرفتن جانبِ برَنده(رضاخان) راضی کنند. لورن- بعدها- بخود بالید که او رضاخان را به عنوانِ«اسب برَنده در مسابقۀ سیاسی،کمی پس از ورودش به تهران شناسائی کرده است» و لذا، به وزارت خارجۀ انگلیس توصیه کرد تا برای اعادۀ وجهه و نفوذ انگلیس در ایران، تا حد ممکن در ارتباط با امور داخلی ایران، بی طرف بماند. لورن تأکیدکرد:«برای زدودن خاطرات تلخ هفت سال گذشته در ذهنِ ایرانیان، مقامات انگلیسی باید به زایل شدن نفوذ خود در ایران رضایت دهند»…لُرد کرزن از سیاستِ«دخالت ممنوع» دلِ خوشی نداشت، امّا مجبور بود آن را بپذیرد.هنگامی که وزیرِخارجۀ مقتدرِ انگلیس اصرار کرد که «ایرانیان نباید خواهان کمک و مشورت ما باشند» لورن پاسخ داد:«آنان هیچ یک را نمی خواهند»!.بنابراین:کرزنِ مغرور خود را با این امید که روزی ایرانیان «مجدّداً بر درِ سفارت انگلیس خواهند کوفت» تسلّی داد(ص۲۳۲).

 

رضاخان عامل روس ها!

  چنانکه گفتیم رضاخان با هوشیاری حیرت انگیزی دشواری های حرکت بین دو سنگ آسیابِ روس و انگلیس را دریافته بود .او با استفاده از رقابت های روس و انگلیس،کوشید تا از یکطرف خود را به مثابۀ«ناجی ایران از خطرِبلشویک ها» (ص۲۳۰) جلوه دهد و از طرفِ دیگر،با روابطِ پنهان و آشکار بامقامات روسی کوشید تا به هراسِ انگلیسی ها دامن زنَد آنچنانکه مقامات سفارت انگلیس گمان می کردندکه:«رضا خان،آشکارا ضد انگلیسی و در تماس نزدیک با روتشتاین،وزیر مختار روسیه در ایران، است (ص۱۹۱). علاوه بر این،انگلیس ها گمان می کردند که«سفارت روسیّه در خفا به تشویق رضاخان و طرفدارانش پرداخته»(ص۲۲۶).جرج چرچیل (کارشناس وزارتِ خارجه در امور ایران)همه چیز را زیرِ سرِ وزیرِ مختار شوروی می دانست و معتقد بود:«ظاهراً رضاخان به دامِ دسیسه بازی های آقای روتشتاین افتاده است»(ص ۲۲۷).«روابط خصوصی رضاخان با سفارت روسیّه» سبب شدکه انگلیسی ها او را خطری برای نفوذشان در تهران تلّقی کنند.نورمن، وزیرمختارِ وقتِ انگلیس در تهران، گهگاه  فکرمی کرد که رضا خان «کاملاً طرفدار روس ها»است و حتّی احتمال دارد که وزیر مختارِ شوروی با کمک وزیر جنگ (رضاخان)کابینه را سرنگون سازد تا کابینۀ«علناً خصمانه تری نسبت به دولت انگلیس و کاملآً سرسپردۀ روس ها»بر سرِ کار آورَد…بنابراین:نورمن، قویّاً از وزرارت خارجۀ انگلیس خواست که هیچ گونه وامی به دولت ایران داده نشود تا رضاخان«کنارگذاشته شود»(ص ۲۲۷).

 

دولت انگلیس:تماشاگرِ صعودِ ستاره!

  لُرد کرزن با حسرت و تلخکامی احساس می‌کرد:«از بی‌کفایتیِ بی‌مانند، علاج‌ ناپذیر و غیرقابلِ تصوّرِ سیاستمداران ایران رو دست خورده است»(ص ۲۳۳)، لذا، به سبب قطع امید کامل دولت انگلیس از طبقۀ حاکمۀ ایران و ترس از قدرتگیری بلشویک ها در شمال، انگلیسی ها ناچار شدند تا روی رضا خان حساب کنند و «به تماشای ستارۀ رضا خان بنشینند»(ص۲۳۵).عوامل دیگری هم سبب می شد تا انگلیسی ها رضاخان را به حساب بیاورند،یکی از این عوامل این بود که رضاخان با وجود مخالفت انگلیسی ها به قدرت رسیده بود (ص ۲۳۱). این امر، حاکی از نفوذ رو به ضعف انگلیسی ها بود. لورن،کمی بعد از ورود به تهران،این ضعف را تشخیص داد و مُصرّانه از وزارت خارجه خواست که با آن کنار بیاید.وزیر مختار انگلیس در ایران با آنکه رضاخان را «فردی مستقل»می دانست ولی امیدوار بود که«فشارِ بی‌امانِ شرایط» و به ویژه،دشمنیِ وی با بلشویسم  رضاخان را در نهایت«به اردوی ما»برانَد(۲۳۶).با این حال،در سال ۱۳۰۱(۱۹۲۲) اگر حق انتخابی بین رضاخان و شیخ خزعل وجود می‌داشت،هم لورن و هم  لُرد کرزن، احتمالاً شیخ خزعل را انتخاب می کردند هر چند که لورن معتقد شده بود: با آنکه «رضاخان، میهن‌پرست‌تر از آن بود که هرگز آلت دستی سر -سپرده  شود»،امّا می‌توانست«دوستی بسیار مفید»به شمار آید (ص ۲۴۳).با این حال، وزیرخارجۀ انگلیس سیاست‌های رضاخان را مغایر با منافع انگلیس می‌دانست و لذا در سال ۱۳۰۲ (۱۹۲۳)به لورن نوشت:« به نظر می‌رسد که رضا خان مصمّم به دنبال کردنِ سیاست‌هایی‌ست که من پیوسته آن‌ها را تقبیح کرده‌ام.او باید تا به حال دانسته باشد که با مخالفت اعلیحضرتِ انگلیس روبرو خواهد شد»…جرج چرچیل(مسئول بخش ایران) نیز کم و بیش به همین انداره با سیاست‌های حکومت مرکزی رضاخان مخالف بود.(ص۲۴۴)

در اکتبر 1923(اوایل آبان 1302)رضاخان،احمد شاه قاجار را وادار کرد تا او را به مقام رئیس ‌الوزرائی منصوب کند.نقش وزیر مختار انگلیس(لورن) در این ماجرا، فراتر از یک «میانجیِ بی‌میل» نبود.(ص250).

 

سرکشیدنِ«داروی تلخ»!

  با وجود همصدائیِ وزیر مختار انگلیس با کنسول آن کشور در اهواز و تحریک سران ایلات لُر و بختیاری و خصوصاً شیخ خزعل برای برکناری یا سرنگون کردنِ «رضاخان ضدِ انگلیسی» (صص 254-253)، در سال 1304 (1925) به نظرِ لورن چنین می‌رسید که «رضاخان شخصیّتی بزرگ‌تر از آن است که بتوان همانند رئیس الوزراءهای پیشین از مسند قدرت به زیرش آورد» (ص 255).لُرد کُرزن مایل نبود که این«جمع بندی دردناک»را از زبانِ لورن«یکی از معدود نور چشمی های خود» بشنود (ص244) امّا رَوَندحوادث آینده-سرانجام- وزیر خارجۀ مقتدر انگلیس را وادار به سرکشیدنِ «داروی تلخ»(ص 268)کرد.

  احساسات ضد انگلیسی در ایران باعث شد تا رضاخان باپشتیبانی اکثریّت نمایندگان مجلس و حمایت گستردۀ افکارعمومی،به سوی خوزستان و آزاد سازی این منطقۀ استراتژیک از چنگ شیخ خزعل اقدام کند.در حالیکه مطبوعات شوروی تصمیم رضاخان را اقدام«نیروهای پیشروی ملّی ایران»می نامیدند (ص259)سیاست دولت انگلیس در این باره،مخالفت و حتّی تهدیدهای نظامی بود(صص245-247و260-267)،با اینحال،رضاخان با قوائی نه چندان مجهّز،ضمن دستگیری شیخ خزعل و آزاد سازی خوزستان،به اعتبار و وجهۀ ملّیِ خود افزود. این امر،از یک طرف شخصیّت استوار و شجاع رضاخان را در نظر انگلیسی ها برجسته تر ساخت، و از طرف دیگر، رضاخان را به تسخیرِ کامل قدرت سیاسی نزدیک تر کرد.

نکتۀ بسیار مهم،اصرار رضاخان در استفاده از نام خوزستان بود که از زمان شاه اسماعیل صفوی تا زمان قاجارها-به خاطرضعف حکومت های مرکزی-عربستان   نامیده می شد.رضاخان ضمن مخالفت با این«نامگذاریِ جعلی و نادرست» تأکید کرد:

«من در مرکز،امر کردم تا این ایالت را به نام حقیقی و شریف خود یعنی خوزستان بخوانند.»[۹]

  آزادسازی خوزستان و «بی حرکتی مراقبت آمیزِ قوای انگلیس»ضمن«قوّتِ قلب دادن به رضاخان»، باعث شد تا دولت انگلیس نیز ماجرای شیخ خزعل را«کاری تمام شده»تلقّی کند و از اینکه دولت شوروی نتوانست از«آب گل آلودِ روابط رضاخان و انگلیس» ماهی بگیرد،خرسند باشد.از این هنگام، دولت انگلیس «وجود یک حکومت مقتدر مرکزی»را عاملی برای ثبات و آرامش ایران و سدّی در مقابلِ گسترش«خطرِ سرخ های بلشویک»دانست.بدین ترتیب،ایران نقش «کشورحائل»را بازی می کرد.به نظرلورن:«در شرایط فعلی،این سیاست بهترین ضمانتِ ممکن به ما علیه هرگونه کوشش روسیّه برای جذب ایران یا تجاوزِ این کشور به ما خواهد بود.»(ص269)

  بعدها دولتمردانِ انگلیس به این باور رسیدندکه:عُمدتاً به سبب ظهور نامنتظرۀ شخصیّت قدرتمندی چون رضاخان بود که ایران به دامان هرج و مرج نیفتاد و نیز از غلطیدن به دامان شوروی های سرخ  در امان مانده بود.(صص233 و 271).

 صعود رضا خان به پادشاهی آغازِ سقوط سُلطۀ بریتانیا در ایران بود. این احساسات ضد انگلیسی در جنبش ملّی شدن صنعت نفت به اوج خود رسید.به روایت دکتر سیروس غنی:«مصدّق جریانی را که رضاشاه سه دهۀ پیش  پی نهاده بود،فقط به شیوه ای نسبتاً عجولانه تر تکمیل کرد.» [۱۰]

----------------------------------------------------------------------------------------------------

[۱]  – این هیأت (متشکّل از محمّدعلی فروغی، مشاور الممالک و حسین علاء) برای استیفای حقوقِ پایمال شدۀ ایران در جنگ جهانی اوّل به کنفرانس صلح پاریس اعزام شده بود. نگاه کنید به نامۀ اندوه‌بارِ محمّدعلی فروغی از پاریس: مقالات فروغی، ج ۱، چاپ دوم، تهران، ۱۳۵۴، صص ۷۹-۶۱؛ یادداشت‌های روزانه محمدعلی فروغی ازسفرکنفرانس صلح پاریس: دسامبر ۱۹۱۸ – اوت ۱۹۲۰، به کوشش محمد افشین ‌وفایی و پژمان فیروزبخش، تهران، ۱۳۹۴.

[۲] – سیدحسن تقی زاده،تاریخ مجلس ملّی ایران،برلین،۱۹۱۹، صص۲۸-۳۱

[۳] –  دیوان اشعار محمدتقی بهار،به کوشش مهرداد بهار،تهران، ۱۳۶۸، ص ۲۸۷

[۴] -دیوان ایرج میرزا،به کوشش محمدجعفر محجوب،نشر اندیشه،تهران،۱۳۵۶، ص۹۴

[۵] – محمدتقی بهار،تاریخ مختصر احزاب سیاسی، ج۱، تهران، ۱۳۵۷، ص۱۰۰.مقایسه کنیدبا نظرات سیدحسن تقی زاده،دکتر محمود افشار و احمدکسروی: نشریۀ آینـده، ج۱، شـمارۀ۱، تیـرماه ۱۳۰۴، تهران، ۱۳۳۸؛ باستانی پاریزی،تلاشِ آزادی،تهران،۱۳۵۴، ص۴۰۱

[۶] -نگاه کنید به:مقاومت شکننده، ترجمۀ احمد تدیّن،تهران، ۱۳۷۷، ص ۳۱۸

[۷] – نگاه کنید به:ایران؛برآمدن رضاخان؛برافتادنِ قاجار و نقشِ انگلیسی‌ها، ترجمۀ حسن کامشاد،انتشارات نیلوفر، تهران،۱۳۷۷، صص ۱۸۳-۱۶۷ و ۱۹۸، ۲۱۳، ۲۱۶، ۲۸۳-۲۸۲، ۲۹۴-۲۸۹، ۳۰۵ و…

[۸] – نگاه کنیدبه:

https://www.bbc.com/persian/iran/story/2005/10/051031_mf_katouzian

[۹] – نگاه کنیدبه:سفرنامۀ خوزستان و مازندران،نشریۀ تلاش،هامبورگ آلمان، ۱۳۸۳، صص۵۶-۱۴۶

[۱۰] -برآمدنِ رضاخان…، ص۲۴۳