مجموعه اسناد جدیدی دولت آمریکا در سال ۲۰۱۷ در رابطه با کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ منتشر کرده است که در این نوشتار در مورد آخرین مذاکرات دکتر مصدق و سفیر آمریکا را منتشر می کنیم. این اسناد به نام «مرور بحران اخیر» نام برده شده است.
سند «مرور بحران اخیر» همچنین تصویر تازهای از دیدار سرنوشتساز روز ۲۷ مرداد لوی هندرسون، سفیر وقت آمریکا و محمد مصدق ارائه میکند. هندرسون از دستاندرکاران کودتا بود ولی در ظاهر بر عدم دخالت در امور داخلی ایران تاکید داشت. او که در زمان تلاش نافرجام اول برای عزل مصدق( رویداد ۲۵ مرداد ماه) در خارج از ایران «در تعطیلات» بسر میبرد فورا به تهران برگشت و به دیدار مصدق رفت تا بنا بر عقیده برخی کارشناسان، برای مصدق دام پهن کند.
بنا بر سند جدید، دیدار مصدق و هندرسون - برخلاف آنچه متعاقبا سفیر آمریکا در گزارش رسمی خود به واشنگتن ثبت کرد - پرتنش بوده و به طور ناگهانی به پایان رسیده است.
در سند آمده: «بنا بر یک گزارش موثق، (هندرسون) به مصدق هشدار داد که ادامه اصرارش به باقی ماندن در سمت نخست وزیری به نفع ایران نیست». بنا بر سند، مصدق از حرف هندرسون به شدت عصبانی شد و پاسخ داد که او حق دخالت در امور داخلی ایران را ندارد.
بعدها معلوم شد که سفیر آمریکا مصدق را تهدید کرده که اگر نظم و آرامش را به خیابانها برنگرداند و حملات تظاهرکنندگان ملی یا چپگرا به شهروندان و مراکز آمریکایی در ایران متوقف نشود، کمکهای مالی و فنی واشنگتن به ایران به خطر خواهد افتاد و کاخ سفید احتمالا از به رسمیت شناختن مصدق به عنوان نخست وزیر خودداری خواهد کرد.
گفته میشود یکی از دلایلی اصلیای که مصدق تجمعات عمومی را ممنوع اعلام کرد و طرفداران خود را از خیابان ها بیرون کشید، اولتیماتوم سفیر آمریکا بوده.
فردای آن روز هواداران شاه به خیابان ها ریختند و فاز نظامی کودتا آغاز شد که خیلی سریع به سرنگونی مصدق انجامید.
امام محمد غزالی فیلسوف اسلامی - دشمن خرد و خردگرایی
امام محمد غزالی، فرزند محمد، فیلسوف، متکلم و فقیه ایرانی و یکی از بزرگترین مردان تصوف سده پنجم هجری است. نام کامل وی، ابیحامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی، ملقب به حجت الاسلام زینالدین الطوسی است. امام محمد غزالی از ایرانیانی است که سهم بزرگی در بنای با عظمت و شکوهی که به نام معارف اسلامی است دارد و از همین روی در دورانی که لقب و عنوان رایگان نبود او را «حجت الاسلام» می گفتند و به حق بنیانگزار شریعت و تنظیم کننده اصول عقاید اسلامیش می دانستند.[1]
"ابوحامد"
آثار زیادی از خود به جای گذاشته است که از آن جمله میتوان به «نصیحة الملوک،
فضایل الانام، فارسنامه، کیمیای سعادت، احیاء علوم
الدین، تهافت الفلاسفه، الوجیر فی فروع الفقه، المستصفی، سرالعالمین
و کشف ما فی الدارین و المظنون به علی غیر اهله . اشاره نمود.
محمد غزالی در آستانه ی بیست سالگی به شهر نیشابور رفت و در آن جا با امام الحرمین جوینی، دانشمند و فقیه بزرگ آشنایی پیدا کرد و تا زمانی که در قید حیات بود همواره همراه و هم قدم او بود. تحصیلات محمد غزالی فقط در زمینه علم فقه نبود، بلکه او در علوم مختلفی اعم از منطق، فلسفه، اختلاف مذاهب و جدل هم دانش فراوانی کسب کرده بود، تا جایی که توانست نسبت به تمام دانشمندان هم قرن خود برتری پیدا کند. به گونه ای که امام الحرمین هم از داشتن چنین شاگردی همواره به خود می بالید؛ او حتی در میان شاگردان ابوالمعالی جوینی که همگی از فاضلان و عالمان بزرگ بودند نیز برتری پیدا کرد.
در بارگاه خواجه نظامالملک و تدریس در بغداددر سال ۴۷۸ قمری، غزالی پس از مرگ اساتیدش به حلقهٔ دانشمندان دربار وزیر نامدار ملکشاه سلجوقی، خواجه نظامالملک پیوست. نظامالملک در سال ۴۸۴ قمری، غزالی را به عنوان یکی از اساتید اثرگذار فقه شافعی، به مدت چهار سال در مدرسه نظامیه در بغداد منصوب کرد. وی در مدرسه نظامیه ها مکتب اشعری گری که ضد خردگرایی بود نهادینه کرد. همه تحصیلکردگان نظامیه ها ضد فلسفه و خرد گرایی بودند.
مدتی بعد، غزالی به دلیل بیماری جسمی و تردیدهای عمیقی که ناشی از مطالعات شخصی او در فلسفهٔ اسلامی بود، تصمیم گرفت تدریس را رها کرده و منصب خود را به برادرش احمد بسپارد. غزالی در این سال دچار بحران هویت عمیقی شده و تردیدهای معرفتشناختی تمام باورهای او را به لرزه انداخته بود. بحران فکری غزالی تنها چند سال پس از آن اتفاق افتاد که رقبای سیاسی خواجه نظامالملک، با همکاری اسماعیلیها (که غزالی به دستور خلیفه المستظهر بالله ردّیهای علیه آنها نوشته بود) نقشهٔ ترور خواجه نظامالملک را اجرا کردند و بدین ترتیب غزالی، پشتیبان خود را از دست داد.[۲] غزالی به بهانهٔ حج، از بغداد گریخت و تدریس را رها کرد. یکی از مهمترین رخدادهایی که باعث دلسردی غزالی شد، فساد گسترده در حلقهٔ اساتید مدرسه بود که در پی بحران سیاسی به سلطنت رسیدن رکنالدین برکیارق نوجوان در ۴۸۶ قمری، برای غزالی آشکار شد. .[2]
کتاب پرآوازه تهافت الفلاسفه که شاید مهمترین نقد و رد آرای ارسطوییمشربان در تاریخ فلسفه باشد، که غزالی آن را به شیوهای فلسفی و نقادانه نوشت و در آن در بیست مسئله بر فیلسوفان ایراد گرفته و به باور خودش تناقضگوییهای فیلسوفان را آشکار کردهاست. غزالی که در بیشتر مباحث مذاق عرفان و تصوف و کمتر مذاق کلامی دارد، از جمله ابوعلی سینا را به سبب چند مسئله که یکی از آنها مسئله بیآغاز بودن جهان هستی است، تکفیر میکند. ابن رشد اندلسی به غزالی پاسخ گفتهاست و نام کتاب ش را «تهافت التهافت» گذاشتهاست.[3]
به گفته ی زرین کوب: این «فیلسوف ضد فلسفه» که در آغاز به فلسفه گرایشی داشت، بعد ها به مخالفت جدی و بنیادی با فلسفه برخاست. «غزالی یک چند نیز به دنبال فروغ فلسفه رفت. مقاصد الفلاسفهی او حاصل این جستجو بود حتی وقتی مقاصد الفلاسفه را مینوشت آن سخنان را ناپذیرفتنی میدید و نادرست.» (فرار از مدرسه-1079(
غزالی تمام دانش و توان فقهی و کلامی خود را صرف تقابل و نابودی اندیشه های خردگرا کرد. هر چند به عقیده برخی پژوهشگران، تقابل سهمگین غزالی با فلسفه و علوم طبیعی نه به خاطر خردستیزی، که به دلیل ترس وی از هرج و مرج فکریست که به اعتقاد وی جامعه مسلمین را تهدید می کرده است. (زیبا کلام، 1611 ،233 ) باید اذعان داشت که اولا آن چه امام غزالی به عنوان هرج و مرج فکری از آن هراس داشت تکثرگرایی در حوزه اندیشه بود که لازمه رشد، بقا ، اعتلا و تکامل تفکر در جامعه انسانی است و در واقع تقابل وی با اساس و ذات خردگرایی و تقابل با جوهره شکل گیری تمدن زرین اسلامی است. ثانیاً نوشته های ضدفلسفی غزالی ـ به هر نیتی که بیان شده باشد ـ در مقام عمل، در چیرگی سیاست ستیزگرانه سلجوقیان ـ به رهبری و پیشگامی نظام الملک ـ در برابر دانش های گوناگون و آزاداندیشی، نقشی بس چشمگیر داشته است.
« یورش سهمگین وی به فلسفه و اندیشه های فلسفی، شیوه های مبتنی بر خرد، اندیشه، استدلال و ژرف نگری را از گسترش فراگیر بازداشت. وی در ردّ اندیشه های فلسفی تا جایی پیش رفت که برخی سخنان فارابی و ابن سینا را کفر صریح خواند.» (غزالی،612،1612-611 وحائری،161،1613)
محمد غزالی کسی است که با اذعان به این که حکما در زمینه ریاضیات و طبیعیات آراء صحیح و قویم دارند، خواندن آن ها را برای عقاید دینی مسلمانان زیانبخش می داند و حتی هندسه و نجوم را در ردیف شرب خمر و قمار قرار می دهد که زیانشان مطابق قران بیش از سودشان است. و از همین
به هر حال مبارزات و دشمنی ضد فلسفی غزالی (۵۰۵ ه ) چنان ضربه ای بر پیکر فلسفه در قلمرو اهل سنت وارد ساخت که تا قرن ها بعد در بغداد کسی نتوانست از فلسفه سخن گوید. به دستور خلیفه برای ابن الما رستانیه منبری نهادند و او بر آن منبر فلسفه و فلسفه گرایان را لعن و کتاب های فلسفی را پاره می کرد و در آتش می انداخت و کار جهل و بیخبری به جایی رسیده بود که کتاب هیات ابن هیثمنیز در شمار کتب ضاله در آمد و به آتش افکنده شد.
علاوه بر فلسفه که مورد عناد و دشمنی غزالی بود و او پیرو مکتب اشاعره و مخالف خرد گرایی بود به علاوه او در مورد صوفیان نیز دارای تعلق خاطر بسیار و از مبلغین این مکتب بود.
وی با این بیان که «اگر همة عقل عقلا و حکمت حکما و علم علمای اسرار شرع، دست بدست هم بدهند، نمیتوانند چیزی از تصوف را به بهتر از آنچه هست تبدیل کنند»!! جداً اینگونه تبعیت از اوضاع و شرایط موجود، شایستة هیچ فرد بافکر و فرهنگی نیست.
علاوه بر این ها امام محمّد غزالی، عارف بزرگ جهان اسلام، در احیای العلوم می گوید: - «الحق لمن غلب و الحکم لمن غلب، نحن مع من غلب» . یعنی «حق با کسی است که غلبه کند و حکومت هم از آن اوست و ما هم با حاکم غالب هستیم». (غزالی، 1351: 130).
در دوران جنگ دوم جهانی برنامه رادیو برلن به زبان انگلیسی با این شعار آغاز می شد: Might is Right که این عبارت اخرای تیتر این مطلب است: «حق با قوی است» یا کسی که پیروز می شود محق است.[4] حق با زورگویان است.
آن چه در پی خواهد آمد و دنباله های آن برداشت شده از کتاب کیمیای سعادت غزالی است. کیمیای سعادت کتابی درباره ارکان و احکام اسلام است که علاوه بر ظاهر آداب شرعی به فلسفه و هدف وضع این آداب و جنبه عرفانی آن ها نبز می پردازد. این کتاب که به اعتقاد محققین و اهل نظر ارزشمندترین اثر غزالی است، از جمله آخرین آثار او به شمار می رود که پس از دگرگونی در احوال و عقاید وی تالیف شده است.
غزالی در کتاب کیمیای سعادت »خود در عنوان مسلمانی نوشته ها دارد که در این بخش- ده فصل مربوط به عنوان اول - در شناختن نفس خویش – را با هم مطالعه می کنیم.
مقدمه:
بدان که کلید معرفت خدای عزوجل معرفت نفس خویش است و برای این گفته اند : « من عرف نفسه فقد عرف ربه » و نیز برای این است که گفت ایزد سبحانه و تعالی : « سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق » گفت نشانهای خود در عالم و در نفوس ایشان به ایشان نمائیم تا حقیقت ایشان را پیدا شود.
در جمله هیچ چیز به تو از تو نزدیکتر نیست، چون خود را نشناسی دیگری را چون شناسی؟ و همانا که گویی من خویشتن را همی شناسم و غلط می کنی که چنین شناختن کلید معرفت حق را نشاید که ستور از خویشتن همین شناسد که تو از خویشتن سر و روی و دست و پای و گوشت و پوست ظاهر بیش نشناسی و از باطن خود این قدرشناسی که چون گرسنه شوی نان خوری و چوی خشمت آید در کسی افتی و چون شهوت غلبه کند قصد نکاح کنی و همه ستوران با تو در این برابرند. پس تو را حقیقت خود طلب باید کرد تا خود چه چیزی و از کجا آمده و کجا خواهی رفت و اندر این منزلگاه به چه کار آمده و تو را برای چه آفریده اند و سعادت تو چیست و در چیست و شقاوت تو چیست و در چیست؟
و این صفات که در باطن تو جمع کرده اند، بعضی صفات ستوران و بعضی صفات ددگان و بعضی صفات دیوان و بعضی صفات فرشتگان است. تو از این جمله کدامی؟ و کدام است که آن حقیقت گوهر توست و دیگران غریب عاریت اند که چون این ندانی سعادتد خود طلب نتوانی کرد، چه هر یکی را از این غذایی دیگر است و سعادتی دیگر است غذای ستور و سعادت وی خوردن و خفتن و گشنی کردن (جفتگیری) است.
- اگر تو ستوری، شب و روز جهد آن کن تا کار شکم و فرج راست داری، اما غذای دادن و سعادت ایشان، دریدن و کشتن و خشم راندن است و غذای دیوان شر انگیختن و مکر و حلیت کردن است.
- اگر تو از ایشانی به کار ایشان مشغول شو تا به راحت و نیکبختی خویش رسی و غذای فرشتگان و سعادت ایشان مشاهده جمال حضرت الهیت است و آز و خشم و صفات بهایم و سباع را با ایشان راه نیست.
- اگر تو فرشته گوهری، در اصل خویش جهد آن کن تا حضرت الهیت را بشناسی و خود را به مشاهده آن جمال راه دهی و خویشتن را از دست شهوت و غضب خلاص دهی و طلب آن کن تا بدانی که این صفات بهایم و سباع را در تو از برای چه آفریده اند؟
- ایشان را برای آن آفریده اند تا تو را اسیر کنند و به خدمت خویش برند و شب و روز سخره گیرند؟ یا برای آن که تا تو ایشان را اسیر کنی و در سفری که تو را فرا پیش نهاده اند ایشان را سخره گیری و از یکی مرکب خویش سازی و از دیگری سلاح خویش سازی و این روزی چند که در این منزلگاه باشی ایشان را به کار داری تا تخم سعادت خویش به معاونت ایشان صید کنی و چون تخم سعادت به دست آوری، ایشان را در زیر پای آوری و روی به قرارگاه سعادت خویش آوری آن قرارگاهی که عبارت خواص از آن حضرت الهیت است و عبارت عوام از آن بهشت است.
پس جمله این معانی تو را دانستی است تا از خود چیزی اندک شناخته باشی و هر که این نشناسد، نصیب وی از راه دین قشور بود و از حقیقت و لب دین محبوب بود.
فصل اول
اگر خواهی که خود را بشناسی، بدان که تور را که آفریده اندر از دو چیز آفریده اند: یکی این کالبد ظاهر که آن را تن گویند و وی را به چشم ظاهر می توان دید و یکی معنی باطن که آن را نفس گویند و دل گویند و آن را به بصیرت باطن توان شناخت و به چشم ظاهر نتوان دید و حقیقت تو آن معنی باطن است و هر چه جز آن است همه تبع وی است و لشکر و خدمتکار وی است و ما آن را نام دل خواهیم نهاد.
و چون حدیث دل کنیم بدان که آن حقیقت آدمی را می خواهیم که گاه آن را روح گویند و گاه نفس و بدین دل نه آن گوشت پاره می خواهیم که در سینه نهاده است از جانب چپ، که آن را قدری نباشد و آن ستوران را نیز باشد و مرده را باشد و آن را به چشم ظاهر بتوان دید و هر چه آن را بدین چشم بتوان دید، از این عالم باشد که آن را عالم شهادت گویند.
و حقیقت دل از این عالم نیست و بدین عالم غریب آمده است و به راه گذر آمده است و آن گوشت پاره ظاهر، مرکب و آلت وی است و همه اعضاء تن لشکر وی اند و پادشاه جمله تن وی است و معرفت خدای تعالی و مشاهدت جمال حضرت وی صفت است و تکلیف بر وی است و خطاب با وی است و عتاب و عقاب بر وی است و سعادت و شقاوت اصلی وی راست و تن اندر این، همه تبع وی است و معرفت حقیقت وی و معرفت صفات وی کلید معرفت خدای تعالی است جهد آن کن تا وی را بشناسی که آن گوهر که آن گوهر عزیز است و از گوهر فرشتگان است و معدن اصلی وی حضرت الهیت است از آنجا آمده است و به آنجا باز خواهد رفت و اینجا به غربت آمده است و به تجارت و حراثت آمده است و پس از این معنی تجارت و حراثت را بشناسی، انشاء الله تعالی.
بدان که معرفت حقیقت دل حاصل نیاید تا آنگاه که هستی وی بشناسی، پس حقیقت وی بشناسی که چه چیز است، پس لشکر وی را بشناسی، پس علاقت وی با این لشکر بشناسی، پس صفت وی بشناسی که معرفت حق تعالی وی را چون حاصل شود و به سعادت خویش چون رسد و بدین هر یک اشارتی کرده آید.
اما هستی وی ظاهر است که آدمی را در هستی خویش هیچ شک نیست و هستی وی نه بدین کالبد ظاهر است که مرده را همین باشد و جان نباشد.
و ما بدین دل، حقیقت روح همی خواهیم و چو این روح نباشد تن مرداری باشد و اگر کسی چشم فرا پیش کند و کالبد خویش را فراموش کند و آسمان و زمین و هر چه آن را به چشم بتوان دید فراموش کند، هستی خویش به ضرورت می شناسد و از خویشتن با خبر بود، اگر چه از کالبد و از زمین و آسمان و هر چه در وی است بی خبر بود و چون کسی اندر این نیک تامل کند، چیزی از حقیقت آخرت بشناسد و بداند که روا بود که کالبد از وی باز ستانند و وی بر جای باشد و نیست نشده باشد.
اما حقیقت روح که وی چه چیز است و صفت خاص وی چیست، شریعت رخصت نداده است و برای این بود که رسول الله (ص) شرح نکرد، چنان که حق تعالی گفت: «و یالونک عن الروح قل الزوج من امر ربی» پیش از این دستوری نیافت که گوید: «روح از جمله کارهای الهی است و از «عالم امر است» و از آن عالم آمده است: «الا له الخلق و الامر» و عالم خلق جداست و عالم امر جدا، هر چه مساحت و مقدار و کمیت را به وی راه بود، آن را عالم خلق گویند و خلق در اصل لغت به معنی تقدیر بود و دل آدمی را مقدار و کمیت نباشد و برای این است که قسمت پذیر نیست، اگر قسمت پذیر بودی، روا بودی که در یک جانب وی جهل بودی به چیزی و در دیگر جانب علم هم بدان چیز، و در یک حال هم عالم بودی و هم جاهل و این محال باشد این روح با آنکه قسمت پذیر نیست و مقدار را به وی راه نیست، آفریده است و خلق، آفریدن را نیز گویند، چنان که تقدیر را گویند، پس بدین معنی از جمله خلق است و بدان دیگر معنی از عالم امر است نه از عالم خلق که عالم امر عبارت از چیزهایی است که مساحت و مقدار را به وی راه نباشد.
پس کسانی که پنداشتند که روح قدیمی است غلط کردند و کسانی که گفتند که عرض است هم غلط کردند که عرض را به خود قیام نبود و تبع بود و جان اصل آدمی است و همه قابل تبع وی است عرض چگونه بوده باشد؟ کسانی که گفتند جسم است هم غلط کردند که جسم قسمت پذیر بود و جان قسمت پذیر نیست اما چیزی دیگر هست که آن را روح گویند و قسمت پذیر است و لیکن آن روح ستوران نیز باشد، اما روح که ما آن را دل می گوئیم، محل معرفت خدای تعالی است و بهایم را این نباشد و این نه جسم است و نه عرض، بلکه گوهری است از جنس گوهر فرشتگان و حقیقت وی شناختن، دشوار بود و در شرح کردن آن رخصت نیست و در ابتدای رفتن راه دین، بدان معرفت حاجت نیست، بلکه اول راه دین مجاهدت است و چون کسی مجاهدت به شرط بکند، خود این معرفت وی را حاصل شود، بی آنکه از کسی بشنود و این معرفت از جمله ی آن هدایتی است که حق تعالی گفت: «و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» و کسی که مجاهدت هنوز تمام نکرده باشد، با وی حقیقت روح گفتن روا نباشد اما پیش از مجاهدت لشکر دل را بباید دانست که کسی که لشکر دل را نداند جهاد نتواند کرد.
بدان که تن مملکت دل است و اندر این مملکت دل را لشکر های مختلف است: «و ما یعلم جنود ربک الا هو» و دل را که آفریده اند برای آخرت آفریده اند و کار وی طلب سعادت است و سعادت وی در معرفت خدای تعالی است و معرفت خدای تعالی وی را به معرفت صنع خدای حاصل آید و این جمله عالم است و معرفت عجایب عالم وی را از راه حواس حاصل آید و این حواس را قوام به کالبد است، پس معرفت صید وی است و حواس دام وی است و کالبد مرکب وی است و حمال و دام وی است: پس وی را به کالبد بدین سبب حاجت افتاد و کالبد وی مرکب است از آب و خاک و حرارت و رطوبت و بدین سبب ضعیف است و در خطر هلاک است، از درون به سبب گرسنگی و تشنگی و از بیرون به سبب آتش و آب و به سبب قصد دشمنان و ددگان و غیر آن؛ پس وی را به سبب گرسنگی و تشنگی به طعام و شراب حاجت افتد و بدین سبب به دو لشکر حاجت بود: یکی ظاهر، چون دست و پا و دهان و دندان و معده و یکی باطن، چو شهوت طعام و شراب و وی را به سبب دفع دشمنان بیرونی به دو لشکر حاجت افتد: یکی ظاهر چون دست و پا و سلاح و یکی باطن چون خشم و غضب و چون ممکن نباشد غذایی را که نبیند طلب کردن و دشمنی را که نبیند دفع کردن، وی را به ادراکات حاجت افتاد: بعضی ظاهر و آن پنج حواس است چون چشم و بینی و گوش و ذوق و لمس و بعضی باطن و آن نیز پنج است و منزلگاه آن دماغ است: چون قوت خیال و قوت تفکر و قوت حفظ و قوت تذکر و قوت توهم هر یکی را از این قوتها کاری است خاص و اگر یکی به خلل شود، کار آدمی به خلل شود در دین و دنیا.
و جمله این لشکرهای ظاهر و باطن به فرمان دل اند و وی امیر و پادشاه همه است: چون زبان را فرمان دهد، در حال سخن گوید و چون دست را فرمان دهد، بگیرد و چون پای را فرمان دهد، برود و چون چشم را فرمان دهد، بنگرد و چون قوت تفکر را فرمان دهد، بیندیشد و همه را به طوع و طبع مطیع و فرمانبردار او کرده اند تا تن را نگاه دارد، چندانی که زاد خویش بر گیرد و صید خویش حاصل کند و تجارت آخرت تمام کند و تخم سعادت خویش بپراکند طاعت داشتن این لشکر، دل را، به طاعت داشتن فرشتگان ماند حق تعالی را که خلاف نتوانند کردن در هیچ فرمان، بلکه به طبع و طوع فرمانبردار باشند.
شناختن تفاصیل لشکر دل دراز است و آنچه مقصود است تو را به مثالی معلوم شود بدان که مثال تن چون شهری است و دست و پای و اعضا پیشه وران شهرند و شهوت چون عامل خراج است و غضب چون شحنه شهر است و دل پادشا ه شهر است و عقل وزیر پادشاه است و پادشاه را بدین همه حاجت است تا مملکت راست کند.
و لیکن شهوت که عامل اخراج است، دروغ زن و فضولی و تخلیط گر است و هر چه وزیر عقل گوید، به مخالفت آن بیرون آید و همیشه خواهان آن باشد که هر چه در مملکت مال است، همه به بهانه خراج بستاند و این غضب که شحنه ی شهر است، شریر و سخت تند و تیز است و همه کشتن و شکستن و ریختن دوست دارد و همچنان که پادشاه شهر اگر مشاورت همه با وزیر کند، و عامل دروغ زن و مطمع را مالیده دارد و هر چه وی بر خلاف وزیر گوید، نشنود و شحنه را بر وی مسلط کند تا وی را از فضول باز دارد و شحنه را نیز کوفته و شکسته دارد تا پای از حد خویش بیرون ننهد و چون چنین کند کار مملکت به نظام بود همچنین پادشاه دل چون کار به اشارت وزیر عقل کند و شهوت و غضب را زیر دست و به فرمان عقل دارد و عقل را مسخر ایشان نگرداند، کار مملکت تن راست بود و راه سعادت و رسیدن به حضرت الهیت بر وی بریده نشود و اگر عقل را اسیر شهوت و غضب گرداند، مملکت ویران شود و پادشاه بدبخت گردد و هلاک شود.
از این جمله که رفت بدانستی که شهوت و غضب را برای طعام و شراب و نگاه داشتن تن آفریده اند پس این هر دو خادم تن اند و طعام و شراب علف تن است و تن را برای حمالی حواس آفریده اند، پس تن خادم حواس است و حواس را برای جاسوسی عقل آفریده اند تا دام وی باشد که به وی عجایب صنعت خدای تعالی بداند، پس حواس خادم عقل اند و عقل را برای دل آفریده اند تا شمع و چراغ وی باشد که به نور وی حضرت الهیت را بیند که بهشت وی است پس عقل خادم دل است و دل را برای نظاره ی جمال حضرت ربوبیت آفریده اند، پس چون بدین مشغول باشد، بنده و خادم درگاه الهیت باشد و آنچه حق تعالی گفت که «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» معنی وی این است.
پس دل را بیافریدند و این مملکت و لشکر به وی دادند و این مرکب تن را به اسیری به وی دادند تا از عالم خاک سفری کند به اعلی علیین اگر خواهد که حق این نعمت بگزارد و شرط بندگی به جای آرد، باید که پادشاه وار در صدر مملکت بنشیند و از حضرت الهیت قبله و مقصد سازد و از آخرت وطن و قرار گاه سازد و از دنیا منزل سازد و از تن مرکب ساز دو از دست و پای و اعضاء، خدمتکاران سازد و از عقل وزیر سازد و از شهوت جابی مال سازد و از غضب شحنه سازد و از حواس جاسوسان سازد و هر یکی را به عالمی دیگر موکل کند تا اخبار آن عالم جمع همی کنند و از قوت خیال که در پیش دماغ است صاحب برید سازد تا جاسوسان جمله اخبار نزد وی جمع همی کنند و از قوت حفظ که در آخر دماغ است، خریطه دار سازد تا رقعه اخبار از دست صاحب برید می ستاند و نگاه می دارد و به وقت خویش بر وزیر عقل عرضه می کند و وزیر بر وفق آن اخبار که از مملکت به وی می رسد، تدبیر مملکت و تدبیر سفر پادشاه می کند: چون بیند که یکی از لشکر چون شهوت و غضب و غیر ایشان یاغی شدند بر پادشاه و پای از طاعت وی بیرون نهادند و راه به وی بخواهند زد، تدبیر آن کند که به جهاد وی مشغول شود و قصد کشتن وی نکند که مملکت بی ایشان راست نیاید، بلکه آن کند که ایشان را به حد اطاعت آورد تا در سفری که فراپیش دارد یاور باشند نه خصم و رفیق باشند نه دزد و راهزن چون چنین کند سعید باشد و حق نعمت گزارده باشد و خلعت این نعمت به وقت خویش بیابد و اگر به خلاف این کند و به موافقت راهزنان و دشمنان که یاغی گشته اند بر خیزد، کافر نعمت باشد و شقی گردد و نکال عقوبت آن بیابد.
بدان که دل آدمی را با هر یکی از این دو لشکر که در درون وی است علاقتی است، و وی را از هر یکی صفتی و خلقی پدید آید بعضی از آن اخلاق بد باشد که وی را هلاک کند و بعضی نیکو باشد که وی را به سعادت رساند و جمله آن اخلاق اگر چه بسیار است، اما چهار جنس اند: اخلاق بهایم و اخلاق سباع و اخلاق شیاطین و اخلاق ملایکه، چه به سبب آن که در وی شهوت و آز نهاده اند، کار بهایم کند: چون شره نمودن بر خوردن و جماع کردن و به سبب آن که در وی خشم نهاده اند، کار سگ و گرگ و شیر کند، چون زدن و در خلق افتادن به دست و زبان به سبب آن که در وی مکر و حیلت و تلبیس و تخلیط و فتنه انگیختن میان خلق نهاده اند، کار دیوان کند و به سبب آن که در وی عقل نهاده اند، کار فرشتگان کند، چون دوست داشتن علم و صلاح، و پرهیز کردن از کارهای زشت و صلاح جستن میان خلق و عزیز داشتن خود را از کارهای خسیس و شاد بودن به معرفت کارها و عیب داشتن از جهل و نادانی.
و به حقیقت گویی که در پوست آدمی چهار چیز است: سگی و خوکی و دیوی و فرشتگی که سگ که نکوهیده و مذموم است، نه برای صورت و دست و پای و پوست وی بود، بل بدان صفتی که در وی است که بدان صفت در مردم افتد و خوک نه به سبب صورت مذموم است، بل به سبب معنی شره و آز و حرص بر چیزهای پلید و زشت و حقیقت روح سگی و خوکی این معانی است و در آدمی همین است و همچنین حقیقت شیطانی و فرشتگی این معانی است که گفته آمد و آدمی را فرموده اند که به نور عقل که از آثار انوار فرشتگان است، تلبیس و مکر شیطان کشف می کند تا وی رسوا شود و هیچ فتنه نتواند انگیختن، چنان که رسول (ص) گفت: (هر آدمی را شیطانی است و مرا نیز هست، لیکن خدای تعالی مرا به وی نصرت داد تا مقهور من گشت و هیچ شر نتواند فرمود و نیز وی را فرموده اند که این خنزیر حرص و شهوت را و کلب غضب را به ادب دارد و زبر دست تا جز به فرمان وی نخیزد و ننشیند اگر چنین کند وی را از این اخلاق و صفات نیکو حاصل شود که آن تخم سعادت وی باشد و اگر به خلاف این کند و کمر خدمت ایشان بربندد در وی اخلاق بد پدید آید که تخم شقاوت وی گردد
و اگر حال وی را در خواب یا در بیداری به مثالی کشف کنند، خود را بیند کمر خدمت بسته پیش خوکی یا پیش سگی و کسی که مسلمانی را اسیر کند در دست کافری معلوم است که حال وی چه بود آن کس که فرشته را در دست سگ و خوک و دیو اسیر کند، حال وی از این فاحشتر بوده باشد.
و بیشتر خلق، اگر انصاف بدهند و حجاب غفلت برگیرند، شب و روز کمر خدمت بسته اند در مراد و هوای نفس خویش و حال ایشان به حقیقت این است؛ اگر چه به صورت با مردم مانند و فردا در قیامت معانی آشکارا شود و صورت به رنگ معنی باشد تا آن کس را که شهوت و آز به وی غالب بود، فردا به صورت خوکی بینند و آن کس را که خشم بر وی غالب است، به صورت گرگی بینند.
و برای این است که کسی گرگی به خواب بیند، تعبیر آن مردی ظالم باشد و اگر خوکی بیند، تعبیر آن مردی پلید باشد برای آن که خواب نمودگار مرگ است، بدان قدر که به سبب خواب از این عالم دورتر می شود صورت تبع معنی می باشد تا هر کسی را بدان صورت بینند که باطن وی چنان است و این سری است بزرگ که این کتاب شرح آن احتمال نکند.
و چون بدانستی که در باطن این چهار قهرمان و کار فرمای است، مراقب باش حرکات و سکنات خویش را تا از این چهار اندرین جهان در طاعت کدامی و به حقیقت بشناس که از هر حرکتی که بکنی، صفتی در دل تو حاصل شود که آن در تو بماند و در صحبت تو بدان جهان آید و آن صفات را اخلاق گویند و همه اخلاق از این چهار قهرمان شکافد.
اگر طاعت خنزیر شهوت داری، در تو صفت پلیدی و بی شرمی و حریصی و چاپلوسی و منافقی و خسیسی و حسد و شماتت و غیر آن پدید آید و اگر وی را مقهور کنی و به ادب و زیر دست عقل و شرع داری، در تو صفت قناعت و خویشتنداری و شرم و آرام و ظریفی و پارسایی و کوتاه دستی و بی طمعی پدید آید.
و اگر کلب غضب را طاعت داری، در تو کبر و تهور و ناپاکی و لاف زدن و بارنامه کردن و کید آوری و بزرگ خویشتنی و افسوس کردن و استخفاف کردن و خوار داشتن و در خلق افتادن پدید آید و اگر این سگ را به ادب داری، در تو صبر و بردباری و عفو و ثبات و شجاعت و ساکنی و شهامت و کرم پدید آید.
و اگر شیطان را که کار وی آن است که این سگ و خوک را از جای بر می انگیزد و ایشان را دلیر همی کند و حیلت و مکر می آموزد، طاعت داری، در تو صفت گربزی و خیانت و تخلیط و بددرونی و فریفتن و تلبیس پدید آید و اگر وی را مقهور داری و به تلبیس وی فریفته نشوی و لشکر عقل را نصرت کنی، در تو زیرکی و معرفت و علم و صلاح جستن خلق و بزرگی و ریاست پدید آید و این اخلاق نیکو که با تو بماند، از جمله باقیات صالحات باشد و تخم سعادت تو باشد.
و این افعال که از وی بد پدیدار آید، وی را معصیت گویند و آن که اخلاق نیکو از وی پدید آید، آن را طاعت گویند و حرکات و سکنات آدمی از این دو خالی نبود.
و دل همچون آیینه روشن است و این خلاف زشت چون دودی و ظلمتی است که به وی همی رسد و وی را تاریک همی گرداند تا فراراه حضرت الهیت نبیند و محجوب شود و این اخلاق نیکو نوری است که به دل می رسد و وی را از ظلمت معصیت می زداید و از برای این گفت رسول (ص) «اتبع السینه الحسنه تمحها»، از پی هر زشتی نیکوئی بکن تا آن را محو کند. و در قیامت دل باشد که به صحرا آید، اما روشن و اما تاریک: «فلا ینجوا الا من اتی الله بقلب سلیم».
دل آدمی، در ابتدای آفرینش چون آهن است که از وی آیینه روشن بیاید که همه عالم در وی بیاید، اگر وی را چنان که باید نگاه دارند، وگرنه جمله زنگار بخورد و چنان شود که نیز از وی آیینه نیاید، چنان که حق تعالی گفت: «کلا بل علی قلوبهم ما کانوا یکسبون»
همانا گویی که چون در آدمی صفت سباع و بهایم و شیاطین و ملایکه در است به چه دانیم که اصل وی گوهر فرشتگی است و دیگران غریب اند و عارض؟ و به چه دانیم که وی را برای اخلاق فرشتگان آفریده اند تا آن حاصل کند نه برای دیگر صفات؟ بدان که این بدان شناسی که دانی که آدمی شریفتر و کاملتر است از بهایم و سباع و هر چیزی را که کمالی داده باشند، که آن نهایت درجه وی بوده، وی را برای آن آفریده باشند مثال آن که: اسب از خر شریفتر است که خر را برای بار کشیدن آفریده اند و اسب برای دویدن در جنگ و جهاد تا در زیر سوار چنان که می باید، می دود و می پوید و وی را قوت بار کشیدن نیز داده اند، همچون خر و کمالی زیادت نیز وی را داده اند که خر را نداده اند اگر وی از کمال خویش عاجز آید، از وی پالانی سازند و با درجه خر افتد و این هلاک و نقصان وی باشد.
همچنین گروهی پنداشته اند که آدمی را برای خوردن و خفتن و جماع کردن و تمتع آفریده اند همه روزگار در این برند و گروهی پندارند که وی را برای غلبه و و استیلا و مقهور کردن دیگر چیزها آفریده اند، چون عرب و کرد و ترک و این هر دو خطاست که خوردن و جماع کردن، راندن شهوت باشد و این خود ستوران را داده اند، و خوردن شتر بیشتر از خوردن مرد است و جماع بنجشک بیش از جماع آدمی است، پس چرا ادمی از ایشان شریفتر باشد؟ و غلبه و استیلا به غضب باشد، این سباع را داده اند پس آدمی را آنچه سباع و بهایم را داده اند هست و زیادت از آن وی را کمالی داده اند و آن عقل است که خدای را تعالی بشناسد و جمله صنع وی بداند و بدان خویشتن از دست شهوت و غضب برهاند و این صفت فرشتگان است و بدین صفت وی بر بهایم و سباع مستولی است، و همه مسخر وی اند با هر چه بر روی زمین است، چنان که حق تعالی گفت: « و سخر لکم ما فی الارش جمیعا».
پس حقیقت آدمی آن است که کمال وی و شرف وی بدوست و دیگر صفتها غریب و عاریتی است و ایشان را به مزدوری و چاکری وی فرستاده اند و برای این است که چون بمیرد نه غضب ماند و نه شهوت ماند و بس اما جوهری روشن و نورانی آراسته به معرفت حق تعالی بر صورت ملایکه تا لاجرم رفیق ایشان باشد و رفیق الملاء الاعلی این باشد و ایشان همیشه در حضرت الهیت باشند: «فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر» و ما تاریک و مظلم و نگونسار، تاریکی بدان که زنگار گرفته باشد از ظلمت معصیت و نگونساری بدان که آرام گرفته باشد با اخلاق شهوت و غضب و هر چه شهوت وی بود در این جهان بگذاشته باشد و روی دل وی از سوی این جهان باشد که شهوات و مراد وی این جهانی باشد و این جهان زیر آن جهان است: پس سر وی زیر بود و نگونسار باشد و معنی آن که گفت: «و لو تری اذا المجرمون ناکسوا روسهم عند ربهم» این باشد و کسی که چنین باشد، با شیاطین به هم در سجین باشند و معنی سجین هر کسی نداند و برای این گفت: «و ما ادریک ما سجین» .
عجائب عالمها دل را نهایت نیست و شرف وی بدان است که عجیبتر از همه است و بیشتر خلق از آن غافل باشند و شرف وی از دو درجه است یکی از روی علم، دوم از روی قدرت اما شرف وی از روی علم بر دو طبقه است: یکی آن است که جمله خلق او را تواند دانستن و دیگر آن است که پوشیده تر است و هر کس نشناسد و آن عزیزتر است، اما آن چه ظاهر است آن است که وی را قوت معرفت جمله ی علمها و صناعتهاست تا بدان جمله صناعتها بداند و هر چه در کتابهاست بر خواند و بداند، چون علم هندسه و حساب و طب و نجوم و علوم شریعت و با آن که وی یک چیز است که قسمت نپذیرد، این همه علمها در وی گنجد، بلکه همه عالم در وی چون ذره باشد در بیابانی و در یک لحظه در فکرت و حرکت خویش از ثری به علا شود و از مشرق به مغرب شود.
با آن که در عالم خاک بازداشته است، همه آسمان را مساحت کند و مقدار هر ستاره بشناسد و مساحت بگوید که چند گز است و ماهی را به حیلت از قعر دریا برآرد و مرغ را از هوا به زمین آورد و حیوانات با قوت را چون پیل و اشتر و اسب مسخر خویش کند و هر چه در عالم عجایبها و علمهاست، پیشه وی است و این جمله علمهاست که وی را از راه پنج حواس حاصل شود، بدین سبب که ظاهر است و همگنان راه به وی دانند.
و عجیبتر آن است که اندرون دل روزنی گشاده است به عالم محسوسات که آن را عالم جسمانی گویند و عالم ملکوت را روحانی گویند و بیشتر خلق، عالم جسمانی محسوس را دانند و این خود مختصر است و دلیل بر آن که اندرون دل روزنی دیگر است، علوم را دو چیز است: یکی خواب است که در خواب چون راه حواس بسته گردد، آن در درونی گشاده شود و از عالم ملکوت و از لوح محفوظ غیب نمودن گیرد تا آنچه در مستقبل خواهد بودن بشناسد و ببیند، اما روشن، همچنان که خواهد بود، و اما به مثالی که به تعبیر حاجت افتد و از آنجا که ظاهر است، مردمان پندارند که کسی بیدار بود، به معرفت اولیتر بود و همی بیند که در بیداری غیب نبیند و در خواب بیند، نه از راه حواس، و شرح حقیقت خواب در این کتاب ممکن نیست.
اما این قدر بباید دانست که مثل دل چون آینه است و مثل لوح محفوظ چون آینه که صورت همه موجودات در وی است، چنانکه صورتها از یک آینه در دیگر افتد چون در مقابله آن بداری همچنین صورتها از لوح محفوظ در دل پیدا آید چون صافی شود، از محسوسات فارغ شود و با وی مناسبت گیرد و تا به محسوسات مشغول بود، از مناسبت با عالم ملکوت محجوب بود و در خواب از محسوسات فارغ شود، لاجرم آنچه در گوهر وی است، از مطالعه ملکوت پیدا شدن گیرد لیکن اگر چه حواس به جهت خواب فرو ایستد، خیال بر جای خویش باشد، بدان سبب بود که آنچه بیند در کسوت مثالی خیالی بیند صریح و مکشوف نباشد و از غطا و پوشش خالی نبود و چون بمیرد به خیال ماند و نه حواس، آنگاه کارها بی غطا و بی خیال بیند و با وی گویند: «فکشفنا عنک غطانک فبصرک الیوم حدید» و گوید: «ربنا ابسرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا».
دلیل دیگر آن است که هیچ کس نباشد که وی را فراستها و خاطره های راست بر سبیل الهام در دل نیامده باشد که آن نه از راه حواس باشد، بلکه در دل پیدا آید و نداند که از کجا آمد.
و بدین مقدار بشناسد که علمها همه از راه محسوسات نیست، بلکه از عالم ملکوت است و حواس – که وی را برای این عالم آفریده اند – لاجرم حجاب وی بود از مطالعه ی آن عالم ملکوت تا از وی فارغ نشود، بدان عالم راه نیابد به هیچ حال.
ادامه دارد
اورارتو- به ارمنی Ուրարտու - Urartu به آسوری māt Urarṭu; بابلی Urashtu) که بر پایه انجیل به آن پادشاهی وان و نیز پادشاهی آرارات نیز گفته میشود، نام تمدّنی در عصر آهن است. از نقطه نظر گستره جغرافیایی، این تمدن در اطراف دریاچه ارومیه، دریاچه وان و همچنین بر بلندیهای ارمنستان قرار داشتهاست. مردم اورارتو از نیاکان گرجیها و ارمنیهای باستان منطقه بودهاند و از حدود ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح، تا ۶۰۰ سال پیش از میلاد بر این منطقه حکمرانی داشتهاند.
از منابع آشوری میتوان فهمید کشور اورارتو در یک منطقه کوهستانی در جنوب شرقی دریاچه وان قرار داشته است.در این منابع سلمانصر اول از لشکر کشی های خود بر علیه آنها گفته است که مربوط به سالهای 1280پیش م است. از این منابع میتوان نتیجه گرفت در قرن 13پ م اورارتو کشور نبوده بلکه اجتماعی از شش قوم متحد بوده است.این اقوام به مرور قوت گرفتند تا اینکه در قرن ششم پ م توانستند کنترل مدیترانه را به دست
بگیرند. در همه عمر دولت اورارتو آشور یها با آنها می جنگیدند و ظاهرا جنگ آنها بیشتر به خاطر داراییهای اورارتوییان بوده است. پایان کار اورارتو را می توان در سال 801پ م دانست که شهر توشپا ی اورارتویی به دست «مادها»افتاد. سلطه «مادها»بر اورارتوییان عمر زیادی نداشت زیرا پایتخت «مادها»خیلی زود به تصرف پارسها درآمد و قوم دیگری که ارامنه نام داشتند بر منطقه دولت اورارتو دست یافتند.
بیشتر اطلاعات ما از تمدن اورارتو، از نوشتههای آشوری است. قدرت اورارتو آنها را قادر به در اختیار گرفتن تجارت قفقاز و حوزه اطراف دریای خزر میکردهاست. شهرهای اورارتو معماری خاص و شاهانهای دارند که باقیمانده بعضی از آنها در شمال کردستان، حکایت از پیشرفته بودن آن و تأثیرش بر معماری «ماد»و هخامنشی میکند. زبان اورارتو احتمالاً از زبانهای هورانی بوده (که از زبانهای مرده، قفقازی هستند) و نزدیکترین زبان مدرن به آنها، زبان گرجی است[1] قلمرو اورارتورها در بزرگترین زمانش در ۷۴۳ سال قبل از میلاد در زمان ساردوریس دوم اورارتو وارث پادشاهی میتانی بودهاست. قرار داشت به وجود آمد.
دولت اورارتو(واقع در ارمنستان کنونی) دارای سرزمینی بسیار حاصلخیز و اغنام و احشام فراوان بود، رودها و جویبارهای کافی نیز داشت و از برکت همین وضع طبیعی مناسب، در این جا تمدن ابتکاری جدیدی که بنیان آن بر بقایای تمدن باستانی بابل در این منطقه شهرهای مستحکمی با بناهای بزرگ وجود داشت، ساختمان ها دارای بام های شیروانی شکل(دارای دو شیب) بود و مهندسان و معماران آن سرزمین در اسلوب ساختمانها از سبکی خاص پیروی می کردند. پس از آن که حکومت آشور متزلزل گردید، قدرت سلاطین اورارتو فزونی گرفت و پارسیان یک چند زیر تسلط اورارتیان ماندند. در این مدت، پارسیان از تمدن و فرهنگ این قوم مخصوصا در رشته معماری استفاده فراوان کردند. سرزمین اورارتو نیز از حملات تخریبی آشوریان در امان نبود.[2]
منشأ دولت اورارتو اطراف دریاچه وان بود و پایتخت آنان شهر توشپا که در ساحل شرقی این دریاچه قرار داشت.
سلطنت اورارتو بعد از سالها جنگ و رقابت با آشور و بعد از حمله کیمریها، در اثر حمله قوم ایرانی اسکیتهای اشکودا [3]در قرن ششم قبل از میلاد، از بین رفت و باقیماندهٔ آن، به انقیاد پادشاهی «ماد»درآمد.
جلوس تیگلت پلیسرسوم(745-724 ق.م.) به تخت پادشاهی آشور، که پادشاهی شجاع و قوی الاراده بود اوضاع را عوض کرد. نزاع بر سر نواحی مرزی آشور در سوریة شمالی که ساردوری دوم دعوی مالکیت داشت درگرفت از این ناحیه تیگلات پلیسر به امیر نشین ارپد – رفند- در شمال حلب حمله کرد ساردوری با دست نشاندگان خود و شاهان ملیتن و کماجنه و ماراش در بین کیشتام و هلفات در منطقة رومقالا در کنار فرات به کمک محاصره شدگان با تیگلات پلیسر در 743 بجنگ برخاست ولی مغلوب شد. ” شاه آشور در 735 ق.م. اورارتو را به قهر و غلبه اشغال کرد و پایتخت آن توشپا که وان کنونی باشد محاصره نمود. ولی کوششهای او در گشادن این شهر بجایی نرسید.
تیگلات پلاسر خشم خود را با کشتن اسیران فرو نشاند و حس غرور خویش را با نصب مجسمة خود در جلوی شهر نگشاده ارضاء کرد و آن کشور را تخلیه کرده برفت. وی در حملة خود بر ولایات مرزی اورارتو به تسخیر خوبوشکیا و موساسیر و «ماننا» که بین جومرک و دریاچة ارومیه بودند نیز توفیق نیافت دراین جنگها شهرمنوآ بدست سپاهیان آشور ویران گشت و به یغما رفت. چند سال بعد شاه آشور درسال 736 ق.م تصمیم گرفت که جنگ را به کشور آرارات بکشاند. سپاه اورارتو شکسته شد و شهرهای آن کشور یکی پس از دیگری بدست فاتح آشوری افتاد ناگهان سپاه آشور مقابل دروازههای پایتخت اورارتو ظاهر شدند. و ساردوری در قلعهیی که غیر قابل تسخیر میرسید پناه جست. پادشاه آشور چون از عهدة گرفتن آن قلعه برنیامد شهرها و قراء اطراف پایتخت اورارتو را خراب کرده مردم آنرا از دم تیغ گذرانیده به نینوا بازگشت. ساردوری از اندوه این شکست بمرد و پسرش اوئهدیپری بنام روسای اول به تخت نشست. نام او در کتیبههای آشوری اورسا آمده است.“(Çilingiroğlu, 1997: 40-41) . بدین ترتیب در زمان جلوس روسای اول بر تخت سلطنت دولت اورارتو تمامی سرزمینهای غربی کشور اورارتو از دست رفته بود اما سرزمینهای جنوبشرقی کشور که شامل «ماننا» و سواحل غربی دریاچه ارومیه می گردید همچنان در تسلط اورارتو قرار داشت.
روسای اول پس از جلوس بر تخت سلطنت اورارتو همانند پدرش ابتدا راه سرزمینهای شمالی را پیش گرفت و به گسترش اراضی در مجاورت گرجستان کنونی پرداخت.(تصویر 3) ” روسای اول بنام خود شهری در آلاشکرت – توپراق قلعة وان – بساخت و دریاچهیی دست کند – دریاچة روسا- در کنارش حفر کرد که مخزنی برای آبیاری دشتهای اطراف بود و امروز کشیش گل یعنی استخر کشیش نام دارد. در طرف شمال در منطقة دریاچة سوان فتوحات ساردوری دوم را دنبال کرده نوزده شاه را در آنسوی دریاچه در کوهستان به اطاعت آورد. برای جبران شکست آشور اتحادیه از امیرنشین های کوچک اطراف تشکیل داد. طبق کتیبهیی که از روسا بر تخته سنگی در نزدیکی دریاچه گوگچه بدست آمده، این پادشان بیست و سه شاه را که ایپانی خوانده شدهاند در ناحیة بین ایروان و تفلیس به اطاعت خود درآورد بود.“( مشکور، 1332) روسا که از شکست ساردوری دوم در برابر قشون آشور خاطرة تلخی داشت درمرزهای اورارتو تعدادی قلعه و برج و بارو و پادگانهای مقدم برقرار کرد. دیری نپایید که سارگن دوم(705-721 قم) شاه آشور تصمیم بجنگ با اورارتو گرفت. نخست متحدین آن کشور را مورد حمله قرار داد. در 715 ق.م شاه اورارتو به «ماننا» درآمد. رئیس و امیر «مادها»دیااوک یکی از پسرانش را که سابقاً در گرو دولت اورارتو بود و خود از متحدین آن دولت بشمار میرفت بیاری روسا فرستاد. روسا با این قشون اول الوسونو شاه «ماننا» را مطیع و متحد خود ساخت و بیست و دو قلعه را تسخیر کرد. ولی سارگن با عجله به «ماننا» حمله برد و ابتدا الوسونو شاه آنجا را به اطاعت آورد، و امیر کارل لو را زنده پوست کند و امیر آل لابریا از ترس بگریخت، ودیااوک شاه «ماد»را با خانوادهاش اسیر و به حماه در سوریه تبعید کرد، چنانکه نام تبعیدگاه او در کتیبههای آشوری «بیت دیااوک» آمده است. در همان هنگام که سارگن از حملة خود بر اورارتو تردید داشت، در 714 قم کیمری¬ها که از اقوام چادرنشین تراس فریژی و از نژاد سکایی بشمار میرفتهاند و در استپهای روسیه میزیستند ظاهراً بتحریک آشور از دربند قفقاز گذشته از سوی شمال به کشور اورارتو هجوم آوردند و روسا را از پیش خود براندند و شکستی سخت به او دادند. ” در زمان سلطنت سارگن، اورارتو نخستین مملکتی بود که متحمل آسیب کیمریان شد. با وجود اینکه ایشان عقب رانده شدند، معهذا بدان کشور چندان خرابی وارد آمد که بسیار سنگین ذکر شده است.“(گیریشمن، 1381: 97) . در این هنگام سارگن فرصت را غنیمت شمرده به اورارتو لشکر کشید، و با روسا در بخش اوایش دیش که در کنار شرقی دریاچة ارومیه بین تاش¬تپه و اشنویه بود در گردنة اواآواش روبرو شد. روسا شکست خورده بطرف موساسیر که تا این گاه به وی وفادار مانده بود بگریختو گنج خود را در آنجا پنهان ساخت. پس از این فتح، سارگن به اورارتو اصلی بطرف شمال دریاچة وان از راه ولایات توراناوان و مردستان تا موانع طبیعی آلاداغ بتاخت و سر راه خود را تماماً غارت کرد. دربارة سرانجام روسای اول دو روایت است یکی آنکه وی پس از این شکستها از غم و اندوه بیمار گشته درگذشته دیگر آنکه بنا به مدارک آشوری روسا از فرط تأثری که از این مغلوبیت بر وی وارد آمده بود خود را بکشت.
” پس از پدرش روسای اول پادشاه شد وی مانند اسلاف خود از پادشاهان آبادگر بود و شهر آرگیشتی قینیلی را در چشمانداز «چلبی باغی» نزدیک «ارجیش» بنا نمود. در زمان او اورارتو بسرعت وضع خود را تثبیت کرد، الواح آشوری حکایت میکند که اورارتو نفوذ سابق خود را بر اراضی مرزی مجدداً بسط داد و سارگن با آن دولت روابط و تعارفات سیاسی داشته است.
روسای دوم(685-645 ق.م.) اتحاد با کیمری ها، جنگ با سکاها
پس از پدرش آرگیشتی دوم بشاهی نشست. در بین پادشاهان اورارتو پس از منوآ دیگر پادشاهی که دارای فعالیت عمرانی گسترده بود روسای دوم است. هرچند که کتیبه و استل زیادی در این مورد از وی برجای نمانده است، اما کاوش های علمی باستانشناسی محوطه های باستانی اورارتویی مملو از تابلت های گلی متعلق به روسا است که در آنها اقدامات او ذکر گردیده اند.(Çilingiroğlu, 1997) طبق کتیبهیی که از این پادشاه در عادل جواز در شمال دریاچة وان پیدا شده است. روسای دوم ادعا میکند که کشور موشکی و هیتی و خالیطوئی – یا هالزونس- و الزی را بتصرف اورارتو آورده است….. این پادشاه معاصر اسرهادون(669-681) بود وی بکمک سپاهیان مزدوری که از کیمریها گرفته بود با دشمن موروثی خود آشور از در جنگ درآمد…. در آن هنگام کیمریها بقلب فلات آناتولی رفته قلمرو فریژیها را از مردم میدا – میتا- پاک کرده آنجا را ویران ساختند. در نتیجة این واقعه بود که ارمنیهای تاریخی که در حقیقت شعبهیی از فریژیها بودند، پس از سقوط دولت ایشان بصورت قبایلی تازه نفس در جادههای مشرق براه افتادند…. خطر دیگری که اورارتو را تهدید میکرد هجوم سکاها بود که در منابع آشوری نام آنها اشکوزایی آمده است و آنها از قبایل چادرنشین بودند که از استپهای روسیه سرازیر شده در «ماد»و حتی «ماننا» برقرار گشتند در اواخر قرن هفتم شهرهای اورارتویی نیز مورد حمله واشغال سکاها قرار گرفته اند که حفریات کارمیربلور شاهدی بر این مدعاست.( کالیگان، 1384: 36) . و از آنجا خوبوشکیا را در سر حد آشور تهدید میکردند در این هنگام روسای دوم از مواقع استفاده کرده با اتحادی که با کیمریها داشت چند ولایت سرحدی آشور مخصوصاً شوپریا را که با ولایت لیجه در توروس مطابقت میکند به اطاعت خویش آورد. در 673 اسرهادون مجدداً شوپریارا مطیع خود ساخت و پایتخت آن اوپپومه را آتش زد. روسای دوم در اواخر سلطنت خود با آشور بانیپال شاه آشور معاصر بود.(مشکور 1345: 36- 38)
به دلیل پراکندگی منابع و زوال سیاسی همزمان دولت های اورارتو و آشور و نتیجتا نابسامان بودن آرشیوها، اطلاعات سیاسی و گاهنگاری پادشاهان اورارتو پس از روسای دوم مخدوش و غیرقابل ذکر قاطعانه بوده و بیان نام و تاریخ دقیق حکمرانی هرکدام از پادشاهان با شک و تردید فراوان همراه است.(Belli, 2004) بر اساس اطلاعات منابع نوشتاری آشوری ساردوری سوم پس از روسای دوم بر تخت سلطنت اورارتو تکیه زد. ”پس از روسای دوم پادشاه شد و سیاست شاه سابق را ادامه داد. البته در مورد تاریخ در حدود 645-646 ق.م. فرستادگانی که به نینوا پایتخت آشور روانه کرد تا از طرف وی به آشور بانیپال فیروزی و ظفر قطعی او را بر عیلام تهنیت گویند. ساردوری سوم کتیبهیی از خود در جنوب دریاچة وان به یادگار گذارده و خود را پسر راپی نامیده و برخلاف دیگر شاهان پیشین، خود را شاه(بیااینا) یا توشپا نخوانده است پس از او پادشاهی بنام اریمنا87 بر تخت نشست.“( مشکور، 1345) ( تصویر 6). ” آشوربانیپال در کتیبه ای می نویسد: ایشتار- دوری(ساردوری) پادشاه اورارتو که پدرش برای پدرم پیغام برادری فرستاد،….. هدیه و پیغام شادباش فرستاد…” اما در برخی از آثاری که در کاوشهای ایالات شمالی اورارتو همچون آرین برد بدست آمده کتیبه هایی از روسای سوم فرزند اریمنا است که می نویسد ” پادشاه قدرتمند، پادشاه بزرگ، حاکم شهر توشپا” شاید بتوان گفت که پس از روسای اول دو پادشاه بر یک عنوان ادعای مالکیت داشتند، اولی ساردوری سوم که منابع آشوری از او بعنوان پادشاه اورارتو نام برده اند و دومی روسای سوم پسر اریمنا که کتیبه هایش بدست آمده است. ” روسای سوم بنا به آثار وان و کتیبة آرماویر آخرین پادشاه اورارتو است که در اسناد مکشوفة آن قوم از وی یاد شده است. وی معبدی برای خدای خالدی در توپراق قلعة وان بنا کرد.(تصویر 7) در کاوشهایی که از این معبد بعمل آمده سپرهای جواهرنشانی با اسطورهها و نوشتههایی از آن پادشاه کشف شده که نام وی بر اغلب آنها مسطور است.“( مشکور، 1345) ضمنا می بایست توجه داشت که اریمنا پدر روسای سوم در هیچ کجا بعنوان پادشاه معرفی نگردیده است نه منابع آشوری و نه منابع اورارتویی، برای پاسخ به این معما می توان چنین تصور نمود که روسای سوم در جریان شورش عمومی در کشور اورارتو به یکباره تخت سلطنت را غصب کرده و بی آنکه فرزند شاه باشد بر آن تکیه زده و یا با توجه به ناآرامی داخلی وی بعنوان عضوی از خانواده سلطنتی در جایی خارج از کشور اورارتو و یا حداقل حوزه نفوذ دولت مرکزی اعلان سلطنت نموده است. شناسایی و تعیین حاکمیت تاریخی و سیاسی آخرین پادشاهان اورارتو به همین جا ختم نمی شود. و در صورت شناسایی روسای سوم بعنوان آخرین پادشاه اورارتو به ناگهان با کتیبه های نقر شده بر روی دو مهر بدست آمده از کارمیر بلور مواجه هستیم که نوشته ای با این عنوان را دارند: “روسا فرزند روسا” شاید این آخرین روسا در ایالت شمالی اورارتو بعنوان یک شاهزاده حضور داشته است!؟ اما تصور پادشاهی با نام روسای چهارم برای دولت اورارتو چندان منطقی بنظر نمی رسد.(Çilingiroğlu, 1997)[4]
اورارتوییان در روزگار خود به سبب مهارت در فن فلزکاری مورد تحسین همسایگان بودند، زیرا میتوانستند مجسمه هائی در اندازههای طبیعی بسازند. هنر و فرهنگ اورارتویی بیشتر متکی بر کاوش هائی است که در سه محل توپراققلعه و کارمیر بلور و دژ اربونی در ارمنستان صورت گرفته است. یکی از فنونی که اورارتوییان را از اقوام مجاور هم عصر خود ممتاز میکرد، مهارت آنها در ساختن شبکههای آبیاری و آب بندها برای توسعه کشاورزی بود. آثار بر جای مانده بیانگر قدرت حیرتانگیز آنها در ایجاد کانالهای آبیاری و آبرسانی از فواصل بسیار دور بوده است. ساختن قوسهای کاذب، استفاده از سنگهای تیره و روشن مخصوصاً در ساختمان معابد و پنجرههای کور که جلوه و زیبائی خاصی در بنا ایجاد میکرد از ابتکارات معماری آنها به شمار میرود.
آرگیشتی اول بر تپه استان آرماویر منطقهای به نام آرگیشتی هینیلی ساخته شد. بسیاری از سنگنبشتههای اورارتو که در آنها از بنای دژها، پرستشگاهها و احداث کانالهای آبیاری سخن رفته از این ناحیه به دست آمدهاند. همچنین در ساحل دریاچه سوان دو دژ موجود است که به دست اورارتوییان بنا شدهاند، یکی از این دو دژ بر صخره بلندی برفراز شهر «نور بایزات» (گاوار) جای دارد. در ساحل جنوبی دریاچه سوان سنگ نوشته به خط میخی باقیمانده است که از بنای دژی به نام خدای تیشبا در این ناحیه سخن میگوید.
پایان کار اورارتو را می توان در سال 609پ م دانست که شهر توشپا ی اورارتویی به دست «مادها»افتاد. سلطه «مادها»بر اورارتوییان عمر زیادی نداشت زیرا پایتخت «مادها»خیلی زود به تصرف پارسها درآمد و قوم دیگری که ارامنه نام داشتند بر منطقه دولت اورارتو دست یافتند.خشیارشا در کنار دریاچه وان که مرکز دولت اورارتو است سنگ نبشته ای دارد و از انجام عملیات ساختمانی در آن محل خبر میدهد. داریوش در شمارش سرزمینهای تحت فرمان خود اورارتو را نام برده است ولی پس از آن دیگر نامی از اورارتو برده نشده است و به جای آن نام ارمنستان آمده است.
نوشته های رسمی سلطنتی اورارتو تا سدۀ نهم پ م با لهجه ی آشوری و به خط اکدی نگاشته می شد اما در 830 پ م به جای آن خط اورارتویی به کار رفت. کشفیات جدید نشان می دهد که خط اورارتویی از رسوم و سنت مکاتبات رسمی حوری در هزارۀ دوم پ م نشئات گرفته است.[5]
زبان اورارتویی تا سده ی هفتم پ م با خط میخی آشوری جدید نوشته می شد اما اورارتوییان یک خط تصویری هم داشتند. آنها خط و کتابت را از آشوریان آموختند اما از شمار علائمی که در کتیبه های آشوری دیده می شود کاستند. مجموع حروف اورارتوها، به جز ارقام، از 230 علامت پدید آمده و این به مراتب کمتر از شمار علائم کتیبه های آشوری است.[6][15] قابل توجه است که زبان دربار اورارتو حوری بوده اما مردم اورارتو به زبان دیگری نیز سخن می گفتند که ویژگیها و قواعد زبان اورارتویی را داشته. این زبان برای امور دینی و حکومتی به کار می رفته است.
در سالهای 1893 و 1896م، نیکوکسکی به ترجمه و تفسیر کلیه ی نوشته های اورارتو، که تا آن زمان در اراضی روسیه به دست آمده بود، پرداخت. در 1900م نیز صندلچیان، دانشمند ارمنی، مطالبی دربارۀ متون اورارتو منتشر ساخت و زبان اورارتو را از زبانهای هند و اروپایی شمرد.[7]
اورارتوها دائماً با همسایۀ خود، آشور، در جنگ بودند. هنگامی که یکی از پادشاهان آشور به نام سارگون در 714پ م موسی سیر، از شهرهای اورارتو، را غارت کرد دستور داد تا از اشیا موجود در معبد شهر فهرستی تهیه شود اما در میان این اشیا ذکری از مجسمه و تصویر خدایان نیست. در معابدی که اورارتوها در آن اقامت داشته اند، علامتهایی در بالای بام دیده میشود که در دو طرف معبد قرار دارد و به صورت نیزه است. در نبردها این علامت پیشاپیش سپاهیان حرکت داده می شد. علامت تندیس همسر خالدی نیز به دست آمده است. ترجیح دادن یک علامت و نشانه به جای تصویر خدا، که درمیان آشوریها نیز رواج پیدا کرده بود، یکی از آثار نفوذ فرهنگی و دینی کاسیان بوده اندیشه ی بی تصویر بودن خدا به ادیان اولیۀ هند و ایرانی، گاتها و ریگ ودا بازمی گردد.[8] اما از میان خدایان متعددی که در تمدن اورارتو وجود داشته سه خدا از اعتبار و مقام بالاتری برخوردار بودند:
1. خالدی: که بالاترین خدایان محسوب می شد و به نظر می رسد که خدای آسمان، نظم و خورشید بوده. کتیبه ی روسای دوم ( 685پم)، پسر یکی از پادشاهان اورارتو، به نام آرگیشت نیز برای پرستشگاه خدای خالدی، خدای بزرگ اورارتو، کنده شده، سنگنبشته نیز گویای همین مطلب است.
۲-تشه با: خدای جنگ و تجسم طوفان بر روی زمین
۳- شی وی نی : خدای زمین،منبع زندگی بخش و خدای مهر و آب رودخانه
در میان خدایان اورارتویی، تشه با- با ن”ماده گاو نر و خدای خالدی با نماد شیر در کوه ها حجاری شده است: [9]
[1] مرتضی راوندی: تاریخ اجتماعی ایران. (جلد ۱) - ۱۵۹–۱۶۰
[2] مرتضی راوندی همان ج۱ ص ۱۶۰
[3] اسکیتهای اشکودا ملقب به تیز خئودان در پایان قرن ششم و پنجم پ.م. در قلمرو آن روزی ساتراپنشین ماد میزیستند کاملاً صحیح است میتوان کوششی برای تعیین دقیق محل سکونت ایشان نیز به عمل آورد. بر حسب نوشتهٔ هرودوت اسکیتها پس از دور زدن جبال قفقاز با مادها پیکار کردند یعنی میدان نبردشان جمهوری آذربایجان بود و چون این واقعه فقط در حدود سال - ۶۵۰ پ.م. - وقوع یافت پس مسلماً اسکیتهای اشکودا قبل از آن تاریخ در آنجا میزیستند.(ویکی پیدیا دانشنامه آزاد) دیاکونوف آنان را بخشی از اسکیت ها بعدی می داند.
[4] صبوری رضا گاهنگاری اورارتو – پایگاه مطالعات و پژوهش های علوم میان رشته ای در باستان شناسی،هنر و معماری
[5] دیاکونوف همان ص 15
[6] پیوتروفسکی بوریس بورسیویچ – اورارتو ترجمه عنایت الله رضا تهران بنیاد فرهنگ ایران ؛1348: 77-76
[7] حاجی زاده کریم – بررسی استقرارها اورارتویی در شمال غرب ایران دانشگاه تربیت مدرس؛1374: 15
[8] اصغرپور سارویی سمیرا – بررسی تطبیقی گوردخمه های ماد و اورارتو – دانشگاه هنر و معماری دانشگاه آزاد اسلامی ص ۳۵
[9] رییس نیا رحیم آذربایجان در سیر تاریخ ایران – تبریز نیما ۱۳۶۸ ص ۱۷۰
دکتر اسلامی ندوشن
روزنامه اطلاعات ۴ بهمن ماه ۱۳۵۷
بخش دوم: مقاله چرا ایران چنین شد؟
این احساس برای مردم بود که ایران به ایرانی تعلق ندارد.
در طی بیست و چند سالی که گذشت، در میان مردم ایران و دستگاه حاکمه، نوعی همزیستی کم و بیش مسالمت آمیز بود. اما هیچ پیوستگی اعتقادی و انسانی که قاعدتا باید ملتی را به دولت خود وابسته نگاه دارد، وجود نداشت. از یک اقلیت بر خوردار که بگذریم، بقیه مردم گویی پشت دیواری زندگی می کردند که میان آن ها و حکومت کشیده شده بود. به ادارات مراجعه می کردند، و انجام تقاضا خود را می خواستند، امور روزمره خود را می گذراندند در زیر همان آسمان و در همان هوا نفس می کشیدند، لیکن نگاهی که در چشم دولتی ها می انداختند نگاه غریبه بود.
در طی این پانزده سال نفرت آورترین صدا در گوش مردم ایران، صدای رادیو بود. و سخیف ترین صحنه ها بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد. و این هر دو دستگاهی بودند که با پول ایرانی اداره می شدند.(با چه خرج سرسام آوری!)
صدها ایرانی هوشمند و روشنفکر وقت و استعداد خود را در تهیه آن ها به هدر و تلف می دادند. که بی تردید از عمل خود شرمنده بودند، ولی چاره ای نداشتند. همانگونه که فلان قاضی که خود را عاطل و باطل می دید از وضع خود شرمنده بود و فلان استاد نیز ...
دستگاه حاکمه ایران مقداری حق داشت که دستخوش غرور بشود، کشور آرام، مردم خاموش، دستگاه امنیت مسلط، خزانه پر پول، کارگران مطیع و از لحاظ بین المللی یک توطئه سکوت برقرار . نه تنها از چپ و راست و شرق و غرب همه آن چه را که در این سرزمین می گذشت، تایید می کردند، بلکه گاهی آفرین می گفتند و از پیشرفت های ایران ابراز تحسین می نمودند.
ملت ایران در طی این سال ها یکی از غریب ترین ملت های دنیا بود.د. در داخل با دستگاه حاکمه آن چنانی رو به رو بود، در خارج در محاصره کشورهایی بود که با این دستگاه شریک و همدست بود.
علت این تایید بین المللی چه بود؟ دو امر: یکی آن که ایران آماده بود که به هر کس هر چه می توانست بدهد، بدین گونه از کشورهای سرمایه داری تا کمونیست همگی از شتر قربانی ایران سهمی داشتند. از کره شمالی و جنوبی تا برسد به سومالی و سنگال. کشورهای قدرتمند را بگوینم که معروف است که بزرگترین قرار داد تاریخ ایالات متحده با ایران امضاء شده است. و هر گاه اقتصاد انگلستان از خود ضعف نشان می داد، بی درنگ ایران به بالینش می شتافت و ژاک شیراک نخست وزیر پیشین فرانسه چون از سفر ایران بازگشت به پاداش قراردادهای مافوق انتظاری که بسته بود از رییس جمهورش نشان لیاقت گرفت.
در میان همه قراردادهایی که در طی این بیست و پنج سال بسته شده است. ایا می توان یک قرار داد پیدا کرد، با کشور کوچکی که در آن نفع متقابل ایران منظور شده باشد؟ گمان نمی کنم. ایران یا باج می داد یا هدیه. برای آن که احدی در دنیا نباشد که عیشش را منقض کند.
محمدعلی اسلامی نُدوشن، نویسنده و مترجم و پژوهشگر که روز پنجم اردیبهشت در ۹۷ سالگی در کانادا درگذشت، همواره به ایران میاندیشید و کتابها و مقالات بسیاری درباره وطنش نوشت.
ندوشن معتقد بود ایران به اندازه کافی مایه فرهنگی و اعتبار تاریخی دارد که بتوان به آن گوش داد و هر ایرانی به ویژه در دوران جدید باید «مصمم به مقاومت و دفاع از آن» باشد.
اسلامی ندوشن از همان دوران نوجوانی به سرودن شعر روی آورد و وقتی در سال ۱۳۲۲ به تهران رفت و در دبیرستان البرز ثبتنام کرد و پس از اخذ دیپلم وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد، همچنان شعر میسرود
در آن زمان، برخی اشعار او در مجلهٔ سخن منتشر میشد. همچنین مجموعه شعر «گناه» در سال ۱۳۲۹ انتشار یافت.
او از ابتدای دهه ۱۳۴۰ تا همین چند سال پیش دهها کتاب و صدها مقاله درباره فرهنگ، تاریخ و ادبیات ایران نوشت و آثاری را نیز به فارسی ترجمه کرد.
«چهار سخنگوی وجدان ایران»، «ایران را از یاد نبریم»، «به دنبال سایه همای»، «ذکر مناقب حقوق بشر در جهان سوم»، «سخنها را بشنویم»، «ایران و تنهاییاش» و «ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟» عناوین برخی از کتابهای اسلامی ندوشن است.
دلمشغولی اصلی وی فرهنگ ایران زمین بود. وی در مقاله ای که در اول بهمن ۱۳۵۷ (۲۱ روز قبل از انقلاب در روزنامه اطلاعا درج شده - تخریب ایران در دوره پهلوی را – همانند مغولان – معرفی کرده است و تاکید کرده است که خرابی ها بیشتر جنبه فرهنگی داشت. او به همه ما ایرانیان یاد آور شده است که به سبب غفلتمان در حمایت از فرهنگ ایران – تک تک مان – باید شرمسار باشیم!
از قضای روزگار این استاد پیشین من که در کلاس هایش با ادبیات آشنا شدم خود در همان دهه هفتاد، روزنامه کیهان و همچنین صداوسیما در مجموعه برنامه جنجالی «هویت» از اسلامی ندوشن و برخی دیگر از نویسندگان و روشنفکران ایرانی به عنوان تئوریسینها و مجریان «تهاجم فرهنگی» و «شبیخون فرهنگی» یاد کردند.
با بخشی از نوشته های مقاله اول بهمن دکتر اسلامی ندوشن در روزنامه اطلاعات در این باره که باز نویسی شده است توجه فرمایید:
« عنوان مقاله :بر ایران چه گذشت:
نوشته : دکتر اسلامی ندوشن – روزنامه اطلاعات اول بهمن ماه ۱۳۵۷
..... مقایسه «آن چه در بیست و چند سال، و به خصوص پانزده سال اخیر بر ایران گذشت، تنها با آثاری که حمله مغول پدید آورده قابل مقایسه است. اگر مغولان مثلا بر نیشابور آب بستند و حتی سگ و گربه آن را هم نابود کردند و تیمور از سرهای مردم اصفهان کله مناره ها ساخت، در این دوره خرابی ها بیشتر جنبه فرهنگی داشت.
یک بولدوزر نامریی آمد و بر حیثیت و فضایل و سجایا و خلاصه آن چه ایراینت و انسانیت داشت، عبور کرد. اگر بخواهیم اصطلاح اهل منبر را به کار ببریم باید بگوییم که: اسب های خود را تعل تازه بستند و بر پیکر ایران تاختند.
به این گذشته که نگاه می کنیم، گاهی چون کابوس می نماید، چون خواب وحشتناکی که شخص می بیند و نمی تواند خود را بیدار کند. نهرو در شرح حال خود می نویسد: از این که ما هندی ها دوران اهانت بار استعمار را تحمل کردیم باید شرمنده باشیم. عین این حرف در باره فرد فرد ما ایرانی ها صادق است که این سال های نکبت بار را تحمل کردیم.
به همین سبب بود که اعتراض مردم ایران در ماه های اخیر آن قدر خروشان و همه جانبه، پهناور و ژرف بوده است. نحوه اعتراضی که مردم ایران در پیش گرفتند، تاحدی یگانه بوده است. همانگونه که سکوت و شکیبایی آنان نیز حیرت آور بود. اکنون ایرانی تطهیر شده است و کسانی که در یکی از غیر انسانی ترین زندان ها تحمل شکنجه کردند، و کسانی که مردانه به شهادت رسیدند و کسانی که آن قدر زیبا و رسا بانک اعتراض بر آوردند و روحانیون که در این راه مجاهدت بی حساب کردند، گناهان همه مردم ایران را باز خریدند. صدایی را نیز که لاینقطع گفتند «نه» فراموش نکنیم. و این صدای چند شاعر و چند نویسنده بود. و .....»
محمدعلی اسلامی ندوشن که در سالهای اخیر در کانادا در کنار فرزندان خود زندگی میکرد، علیرغم اینکه کسالتی نداشت، روز پنجم اردیبهشت در ۹۷ سالگی درگذشت و همسرش اعلام کرد پیکر او در کانادا «به طریق اسلامی» به خاک سپرده میشود.
اصل مقاله را در سایت زیر مطالعه نمایید
https://mashruteh.org/wiki/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87_%DB%B1_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86_%D9%85%D8%A7%D9%87_%DB%B2%DB%B5%DB%B3%DB%B7_%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C