تاریخ و دگرگونی ایران زمین

تاریخ و دگرگونی ایران زمین

کشور ما نیاز به خرد سازنده و مردم خرد گرا دارد. نوشته های این پایگاه تلاشی است در این راستا
تاریخ و دگرگونی ایران زمین

تاریخ و دگرگونی ایران زمین

کشور ما نیاز به خرد سازنده و مردم خرد گرا دارد. نوشته های این پایگاه تلاشی است در این راستا

نقش حزب رستاخیز در اتحاد بین روحانیون و بازار بر علیه حکومت شاه


رژیم دوحزبی محمدرضا شاه پهلوی

شاه که پس از کودتای 28 مرداد 1332 در راستای متمرکز ساختن قدرت، بارها ضمن حمایت از احزاب، به اهمیت و نقش آنان در جامعه پرداخته بود، اعتقاد داشت که «من چون شاه کشور مشروطه هستم، دلیلی نمی‌بینم که مشوق تشکیل احزاب نباشم و مانند دیکتاتورها از یک حزب دست‌نشانده خود پشتیبانی کنم».

از این‌رو، طی سال‌های 1336 و 1337 به تاسیس احزاب مردم و ملیون که به ترتیب نقش اقلیت و اکثریت را بر عهده داشتند پرداخت و البته پس از جایگزین شدن حزب ایران نوین به‌جای حزب ملیون سعی داشت نظام سیاسی خود را از لحاظ ظاهری شبیه نظام‌های پارلمانی دوحزبی کند. حزب مردم در اردیبهشت 1336 به دستور شاه و از سوی اسدالله علم تاسیس شد. سران این حزب غالباً چهره‌های علمی و دانشگاهی و شخصیت‌های سیاسی و حکومتی بودند. حزب ملیون در سال 1337 توسط نخست‌وزیر وقت منوچهر اقبال تاسیس شد. اعضای این حزب نیز بیشتر از میان وزرا، نمایندگان مجلس، مقامات وقت و رجال سیاسی اداری رژیم بودند.

حزب ایران نوین در وهله نخست با عنوان «کانون مترقی» به صورت یک جمعیت در سال 1340، توسط گروهی از جوانان طرفدار اصلاحات آمریکایی و پاره‌ای از نمایندگان مجلس، وزرا و رجال دولتی چون حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا تاسیس شد. یک‌سال و اندی بعد و پس از انحلال حزب ملیون، حزب ایران نوین در نقش حزبی در مقابل حزب مردم ظاهر شد و در انتخابات بیست و یکم مجلس شورای ملی در سال 1342 شرکت جست. این حزب که بزرگ‌ترین و ماندگارترین حزب دولتی در عصر پهلوی به شمار می‌آید، همواره تا تاسیس نظام تک‌حزبی، اکثریت را در مجلس در دست داشت. نخستین دبیر کل این حزب حسنعلی منصور بود که پس از ترور وی امیرعباس هویدا نخست‌وزیر و دبیر کل حزب شد.

در حالی که به نظر می‌رسد در نظام دوحزبی، مخالفان رژیم شاهنشاهی امکانی برای تحرک نخواهند یافت و ثبات سیاسی حاکمیت بیش از هر زمان دیگری تضمین شده، شاه در اقدامی بی‌سابقه در دهه 50 و به پشتیبانی درآمد بی‌رویه نفت، از اعتقاد دیرینه خود مبنی بر اینکه سیستم تک‌حزبی معمولاً به دیکتاتوری منجر خواهد شد، دست برداشت و تلاش خود را برای تاسیس حزبی نوین به کار بست. در واقع شاه تصمیم گرفت سیاست فعال‌تری برای پشتیبانی از رژیم اتخاذ کند و نقش سیاسی دولت را نه‌فقط به صورتی غیرمستقیم، بلکه به شکل فعال در جامعه ایران تقویت کند. از این‌رو ادغام حزب ایران نوین به رهبری امیرعباس هویدا و حزب مردم به ریاست اسدالله علم را در حزب واحد رستاخیز اعلام کرد. حزب رستاخیز در شرایطی تشکیل شد که نظام به‌اصطلاح چندحزبی سابق به بن‌بست خورده و حزب مردم هر سال یک دبیرکل خود را از دست می‌داد، چون رهبران حزب نمی‌دانستند به عنوان یک حزب مخالف وفادار چه وظیفه‌ای دارند. هر انتقاد آنها از حکومت و حزب حاکم توهین به شاه تلقی می‌شد، و به تعبیری، حزب ایران نوین «حزب آری» بود، حزب مردم، «حزب آری البته».

تاسیس حزب رستاخیز

محمدرضا پهلوی در روز یکشنبه 11 اسفند 1353 ضمن انحلال تمام احزاب قانونی و غیرقانونی، تاسیس حزب رستاخیز ملت ایران را اعلام کرد: «ما امروز یک تشکیلات جدید سیاسی را پایه‌گذاری می‌کنیم... فکر من این است که هر ایرانی که صف خودش را مشخص کرده و به این دسته اول و گروه اول تعلق دارد، یعنی به قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و به انقلاب ششم بهمن، حتماً وارد این تشکیلات سیاسی شود.».

حزب رستاخیز دارای سه رکن «بنیادی و تغییرناپذیر» بود که دقیقاً سه پایه جامعه نوین ایرانی یعنی نظام شاهنشاهی، قانون اساسی و انقلاب شاه و ملت را تشکیل می‌داد. استدلال شاه این بود که «تمام اقشار مردم ایران حق دارند در یک حزب واحد حضور داشته باشند و از مزایای آن به طور یکسان برخوردار شوند. ما باید صفوف ایرانیان را به خوبی بشناسیم و صفوف را از هم جدا کنیم. کسانی که به قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند و کسانی که ندارند».

حزب رستاخیز هدف اساسی روشنی داشت: تبدیل دیکتاتوری نظامی از مد افتاده به یک دولت فراگیر تک‌حزبی. حزب رستاخیز با جذب حزب ایران نوین و حزب مردم، اعلام کرد که اصل «سانترالیسم دموکراتیک» را رعایت، بهترین جنبه‌های سوسیالیسم و سرمایه‌داری را ترکیب، پیوندی متقابل میان حکومت و مردم برقرار و فرمانده (شاه) را برای تکمیل انقلاب سفید خود و بردن ایران به سوی تمدن بزرگ جدید یاری خواهد کرد. حزب رستاخیز، در جزوه‌ای با عنوان «فلسفه انقلاب ایران» اعلام داشت شاهنشاه آریامهر مفهوم طبقه را از ایران ریشه‌کن کرده و برای همیشه به مسائل طبقه و مبارزه طبقاتی پایان داده است. شاه نیز در مصاحبه‌ای با یک روزنامه انگلیسی‌زبان ادعا کرد فلسفه این حزب «بر دیالکتیک‌های اصول انقلاب سفید مبتنی بوده» و «در هیچ جای دنیا چنین پیوند نزدیکی میان رهبر و مردم وجود ندارد.» هیچ ملت دیگری به فرماندار خود چنین اختیار تامی نداده است.

شاه در همان گام نخست، ایدئولوژی، برنامه و شرایط عضویت حزب خود را روشن کرد. برای آینده حزب تا 25 سال دیگر تعیین تکلیف کرد و حتی نقش اساسی حزب را پس از مرگ خود، جلوگیری از ازهم‌گسیختگی امور و تضمین تداوم سلطنت مورد تاکید قرار داد. همچنین به نیابت از همه اقشار جامعه مراتب عضویت کارگران، دهقانان، استادان دانشگاه و فرهنگیان در حزب را اعلام کرد. دبیرکل آن را برای دو سال آینده برگزید و بالاخره بی‌تفاوت‌ها و مخالفان حزب را به تبعید از کشور و زندان تهدید کرد. «کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد و مومن به این سه اصل که من گفتم نباشد، دو راه برایش وجود دارد، یا فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی... او جایش یا در زندان ایران است، یا اگر بخواهد گذرنامه در دستش می‌گذاریم و به هر کجایی که دلش می‌خواهد برود. چون ایرانی نیست. وطن ندارد.»

حکومتی‌ها در پیوستن به حزب و توجیه عضویت در آن بر یکدیگر پیشی می‌گرفتند. دو حزب رسمی ایران نوین و مردم بی‌درنگ انحلال خود را اعلام کردند و در حزب تازه ادغام شدند. شاه اطمینان می‌داد که هدف اساسی تشکیل حزب رستاخیز، ایجاد یک سازمان فراگیر ملی مبتنی بر قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و اصول انقلاب سفید است.

اولین گام‌های اشتباه حزب رستاخیز

فریدون مهدوی قائم‌مقام حزب رستاخیز مجری طرح مبارزه با گران‌فروشی شد.

حزب رستاخیز به لطف درآمدهای روزافزون نفتی در طول بیش از سه سال و شش ماه فعالیت خود، تشکیلات و سازمان‌های اداری و اجرایی گسترده‌ای در سراسر کشور به وجود آورد. زیرا حزب طبق دستور موظف بود به حزبی فراگیر تبدیل شود و تمام ایرانیان را به عضویت خود درآورد. شاه در نخستین گام، امیرعباس هویدا را به سمت دبیر کل حزب فراگیر رستاخیز انتصاب کرد. هویدا نیز بلافاصله پس از انتخاب به سمت دبیر کلی حزب رستاخیز، طی تلگرافی به استانداری‌ها و فرمانداری‌ها، دستور دایر کردن دفاتری برای تسهیل در ثبت عضویت همه طبقات مردم در حزب رستاخیز را صادر کرد. رژیم شاهنشاهی در قدم بعدی تمام کارمندان دولت را مجبور به عضویت در حزب کرد، حدود پنج میلیون نفر را در شعبه‌های محلی خود به عضویت پذیرفت و برای تبلیغات بیشتر در خصوص شناساندن حزب به مردم، یک سازمان زنان تشکیل داد، برای سندیکاهای در نظارت دولت کنگره کارگری برگزار کرد، به مناسبت روز کارگر راهپیمایی‌هایی ترتیب داد و پنج روزنامه رستاخیز، رستاخیز کارگران، رستاخیز کشاورزان، رستاخیز جوان و اندیشه‌های رستاخیز را منتشر ساخت. علاوه بر این هوشنگ نهاوندی و جمشید آموزگار به عنوان رهبران دو جناح محافظه‌کار و ترقی‌خواه منصوب شدند

. حزب که هدف خود را افزایش تعداد اعضا قرار داده بود، در سال 1354 دو میلیون و 400 هزار نفر و در سال 1355 پنج میلیون و 400 هزار نفر را به عضویت کانون‌های گوناگون خود پذیرفته بود. با این حال افرادی که عضو حزب بودند، تنها نام خود را در دفاتر حزب وارد کرده بودند و عملاً گامی در جهت اهداف واقعی حزب برنمی‌داشتند.

حزب برای ثبت‌نام رای‌دهندگان برای انتخابات آینده مجلس بیست و چهارم به اقدامات گسترده‌ای پرداخت. کمیته مرکزی تهدید می‌کرد که از نظر حزب، آنهایی که ثبت نام نمی‌کنند، مساله‌دار هستند، اما در عمل نه کارت عضویتی صادر می‌شد و نه نظارتی بر عضویت وجود داشت. به دنبال این اقدامات بود که در خرداد 1354، حزب رستاخیز حدود هفت میلیون رای‌دهنده را به پای صندوق‌های رای کشاند و پس از انتخابات تبلیغ کرد که در تاریخ سازمان‌های سیاسی، کامیابی و دستاورد ما بی‌مانند است.

پرویز راجی، که خود روزگار از بازیگران سیاسی ایران بود، مانند بسیاری از کسان و رجال ایران زبان به انتقاد گشوده و در خاطراتش می‌نویسد: «در کنگره اخیر حزب رستاخیز نمایندگانی از سراسر کشور در تهران گرد آمدند و به همه آنها نیز اطمینان داده شد که با برخورداری از آزادی کامل می‌توانند فرد دیگری را به‌جای جمشید آموزگار، به عنوان دبیر کل حزب انتخاب نمایند. ولی هنوز سه روز به پایان کنگره و انجام انتخابات برای گزینش دبیر کلی باقی نمانده بود که شاهنشاه طی نطقی اعلام کرد: دو مقام دبیر کلی حزب رستاخیز و نخست‌وزیری از هم قابل تفکیک نیست به این ترتیب بود که پس از سه روز بحث و تبادل نظر برای انتخاب دبیر کل جدید چگونه کوشش خود را به کلی بی‌فایده دیده و موظف به اجرای تصمیمی شدند که اصلاً در آغاز آن دخالتی نداشته‌اند.»

رشد و گسترش حزب رستاخیز دو پیامد عمده داشت: تشدید تسلط دولت بر طبقه متوسط حقوق‌بگیر، طبقه کارگر شهری و ؛ و نفوذ حساب‌شده دولت در بین طبقه متوسط به ویژه بازار و نهادهای مذهبی برای نخستین بار در ایران. حزب رستاخیز، به کمک ساواک، وزارتخانه‌هایی را که منبع معاش هزاران نفر بود، به ویژه - وزارت کار، صنایع و معادن، مسکن و شهرسازی، بهداری و بهزیستی، وزارت کشاورزی و عمران روستایی- را به دست گرفت و نظارت دولتی بر سازمان‌های بخش رسانه‌های گروهی و ارتباطات - وزارتخانه‌های اطلاعات و جهانگردی، فرهنگ و هنر، علوم و آموزش عالی و سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران - را افزایش داد. ضربه بر پیکره بخش چاپ و انتشار نیز بسیار ناگهانی بود. شمار عناوین منتشره در هر سال از بیش از 4200 عنوان به کمتر از 1300 عنوان رسید. با وجود همه این فعالیت‌ها، شاه شش ماه پس از تشکیل حزب، از بی‌تفاوتی مردم به حزب گلایه می‌کند:

-          «در مملکتی که با یک تقاضا و یک جنبش کاری که در دنیا بی‌سابقه است، یعنی تورمی که اقتصاددانان معروف به ما می‌گفتند، امسال به 22 درصد خواهد رسید، به صفر و شاید زیر صفر برسد، در این مملکت چطور ممکن است فردی پیدا شود که به خودش اجازه دهد و جرات بدهد دو تا کلمه ضدمیهنی اظهار کند و چطور یک عده‌ای ناظر این کارها هستند... در مملکتی که در هر زمینه‌اش ما می‌توانیم در دنیا نمونه باشیم، این برای من یک معماست. این معما چیست؟ همان بی‌تفاوتی است که ما در تمام شئون زندگی خودمان دیده‌ایم، معمای آن خریداری است که فروشنده به او اجحاف می‌کرد و او صدایش در نمی‌آمد. درست مثل اینکه بره‌ای را می‌خواهند سرش را ببرند.»

-           

-          رستاخیز اقتصادی

حزب رستاخیز تلاش کرد تا به درون طبقه متوسط مرفه نفوذ کند.  در این راستا اقدامات مفیدی هم صورت گرفت از جمله‌: گشودن شعبه‌هایی در بازار، گرفتن هدایای اجباری از تاجران خرده‌پا، تعیین حداقل دستمزد برای کارگران کارخانه‌های کوچک و ملزم ساختن مغازه‌داران و صاحبان کارگاه‌ها به دادن فهرست کارکنان خود به وزارت کار و پرداخت ماهانه و هزینه بیمه درمانی آنان از جمله اقدامات حزب رستاخیز با هدف نفوذ به درون طبقه متوسط مرفه بود.

سیاست گذاران و برنامه ریزان حکومت در این برهه  یکی از مهم‌ترین اشتباهات شاه در حزب رستاخیز، ورود حزب به امور اقتصادی و مخالفت با مذهب بود. اموری مثل نظارت بر عملکرد اصناف، مبارزه با گران‌فروشی و دولتی کردن منابع و کارخانه‌ها که موجبات نارضایتی شدید قشرهای بازاری سنتی، روحانیون و کارخانه‌داران مدرن و حتی کارگران را فراهم آورد.

نظارت حزب رستاخیز بر عملکرد اصناف

حزب، قانونی برای اصلاح تشکیلات اصناف وضع کرد، اصناف قدیمی را منحل کرد و اصناف جدیدی تشکیل داد و اتاق‌های اصناف را که به شدت نظارت می‌شدند، جایگزین شورای عالی اصناف کرد. در شهرهای دیگر استان‌ها، این اتاق‌های اصناف زیر نظارت مستقیم استانداران قرار گرفتند.

اتاق اصناف تهران نیز زیر نظر کارمندان دولتی و کسبه غیربازاری قرار داشت. افزون بر این، دولت با تاسیس شرکت‌های دولتی برای وارد کردن و توزیع مواد غذایی اصلی به ویژه گندم، قند و شکر و گوشت، پایه اقتصادی بازار را آشکارا تهدید می‌کرد و بنابراین به حوزه‌ای حمله‌ور شده بود که رژیم‌های پیشین جرات گام گذاشتن در آن را نداشتند. پس شگفتی‌آور نبود که مغازه‌داران بسیار ناراضی تهران اعتراض کنند که دولت می‌خواهد با تاسیس شرکت‌های دولتی و فروشگاه‌های زنجیره‌ای بزرگ، بازار، «ارکان جامعه ایران»، را از بین ببرد.

همچنین روزنامه‌های در نظارت دولت از ضرورت ریشه‌کن کردن بازار، احداث بزرگراه‌هایی از میان مراکز قدیمی شهر، از بین بردن «حجره‌های پوسیده»، جایگزین کردن سوپرمارکت‌های کارآمد با قصابی‌ها، بقالی‌ها و نانوایی‌های بی‌ثمر و ایجاد فروشگاه‌های دولتی به سبک کاونت گاردن‌های لندن (مراکز خرید معروف لندن) سخن به میان می‌آوردند. بعدها مغازه‌داری به یک روزنامه‌نگار فرانسوی گفت که بازار باور کرده است که شاه و «بورژوازی نفتی» می‌خواهند کسبه خرده‌پا را لگدمال کنند. شخص دیگری به یک روزنامه‌نگار آمریکایی گفت «اگر شاه را به حال خود بگذاریم، ما را از بین خواهد برد. بانک‌ها روزبه‌روز قدرتمندتر می‌شوند. فروشگاه‌های بزرگ معاش ما را از بین می‌برند و دولت می‌خواهد بازارهای ما را با خاک یکسان کند و مکانی برای ادارات دولتی فراهم کند.».

اصل سیزدهم انقلاب سفید

شاه در انقلاب شاه و مردم، سیاست واگذاری شرکت‌های دولتی به مردم را پیش گرفته بود. اما این سیاست، در حقیقت، سیاست مشارکت دادن مردم در سهام این شرکت‌ها بود و نه واگذاری مدیریت آنها به بخش خصوصی. در ادامه همین سیاست، اصل سیزدهم انقلاب سفید تحت عنوان «گسترش مالکیت واحدهای صنعتی و تولیدی» در سال 1354 اعلام شد. طبق این اصل واحدهای تولیدی بزرگ بخش خصوصی و کارخانه‌های بخش دولتی ملزم به مشارکت دادن کارگران و دیگر مردم در سرمایه بنگاه‌های خود می‌شدند. شاه این را پدیده‌ای «بی‌سابقه و بی‌نظیر در جهان» می‌دانست که نه‌فقط باعث «توزیع عادلانه‌تر درآمد» شده و به تفاهم و همکاری بیشتر در روابط کارگر و کارفرما می‌انجامد بلکه موجب می‌شود کارگر خود را «فقط عامل مولد ثروت» نداند بلکه «مالک قسمتی از واحدهای تولیدی مملکت» نیز باشد.

 شاه انگیزه اعلام این اصل را صراحتاً جلوگیری از ایجاد نوعی «فئودالیسم صنعتی» می‌داند که نباید جایگزین «فئودالیسم ارضی» سابق بشود. رونق نفتی اوایل دهه 1350 موجب شکل‌گیری و رشد سریع بنگاه‌های بزرگ در بخش خصوصی می‌شد که برای شاه به ‌شدت نگران‌کننده بود. او به تجربه دریافته بود که وجود هرگونه قدرت اقتصادی بزرگِ مستقل از دولت می‌تواند محدودکننده قدرت سیاسی باشد. او نفوذ بزرگ مالکان بر سیاستمداران و مجالس نمایندگی را در دو دهه نخست سلطنت خود از یاد نبرده بود و از تکرار آن به شکل جدید واهمه داشت.

ملاحظات مربوط به جلوگیری از قدرت‌های اقتصادی بزرگ یا به اصطلاح «فئودالیسم صنعتی» در مضمون «قانون گسترش مالکیت واحدهای تولیدی» که برای اجرای اصل سیزدهم انقلاب سفید به تصویب رسید کاملاً مشهود است. بر اساس این قانون و آیین‌نامه اجرایی آن، همه واحدهای تولیدی کشور که پنج سال از تاریخ بهره‌برداری آنها گذشته باشد مکلف می‌شدند بخش عمده‌ای از سهام خود را در درجه اول به کارگران و کارکنان خود و در وهله بعد به دیگران واگذار کنند. این واگذاری طوری زمان‌بندی شده بود که تا پایان مهرماه 1357 معادل 99 درصد سهام شرکت‌های دولتی (به استثنای صنایع مادر و بعضی از صنایع دیگر که طبق تشخیص دولت تمام یا قسمتی از آنها در دست دولت باقی می‌ماند)، و 49 درصد سهام واحدهای بخش خصوصی، بر اساس ضوابط شورای گسترش مالکیت واحدهای تولیدی، به انجام می‌رسید. نکته مهم در این قانون «حفظ یک درصد سهام واحدهای بخش دولتی از طرف دولت» است که «فقط بدین منظور است که مدیریت دولت در گردش کار این واحدها محفوظ بماند».

این قانون به روشنی چند هدف مشخص را مدنظر قرار داده است. نخست، تحقق آنچه شاه آن را اقتصاد دموکراتیک یا عدالت اجتماعی می‌نامد، به این معنا که کارگران، کارکنان واحدهای تولیدی و به طور کلی عامه مردم باید در مالکیت سرمایه بنگاه‌ها مشارکت داشته باشند. نکته جالب در این مدل ایرانی مکلف کردن سرمایه‌گذاران و مالکان بنگاه‌های خصوصی به فروختن 49 درصد سهام بنگاه به دیگران است، کاری که آشکارا در تضاد با قانون مدنی ایران قرار داشت، اما خیال شاه را از بابت شکل‌گیری «فئودالیسم صنعتی» تا حدود زیادی راحت می‌کرد. دوم اینکه صنایع مادر و دیگر صنایع مهم بنا به تشخیص دولت در اختیار دولت باقی می‌ماند، به علاوه، دولت یک درصد از سهام بنگاه‌های واگذارشده‌اش را هم در مالکیت خود نگه می‌داشت که «مدیریت دولت در گردش کار این واحدها محفوظ بماند». در مجموع ظاهر قضیه این بود که اقتصاد کشور مردمی یا دموکراتیک می‌شد اما واقعیت این بود که در عمل سیطره دولت بر کل اقتصاد جنبه قانونی به خود می‌گرفت.

شاه مشارکت کارگران و دیگر شهروندان در سرمایه بنگاه‌های اقتصادی دولتی و خصوصی را «تحقق تئوری تازه‌ای» می‌دانست «میان روش مارکسیسم که هیچ انگیزه جالبی برای خوب کار کردن به کارگر نمی‌دهد، و روش سرمایه‌داری صرف که به علت بهره‌کشی انسان به دست انسان فاقد ارزش اخلاقی است». شاه مدعی بود که در این سیستم مشارکتی جدید که به کمک وام‌های دولتی به انجام می‌رسد «کارگر هم مالک است و هم برای خود کار می‌کند. سرمایه و ابتکارات خصوصی محترم شمرده می‌شود و در عین حال حقوق انسانی و اجتماعی کارگر نیز مورد حمایت کامل قرار می‌گیرد».

به سخن دیگر، طبق این «تئوری تازه» تضاد کار و سرمایه حل شده و در عین حال بخش خصوصی هم محترم شمرده می‌شود. شاه که از امکان فراهم آمده از طریق دلارهای نفتی به تامین مالی چنین پروژه‌ای از سوی دولت دل بسته بود به سادگی مساله بسیار پیچیده رابطه میان مالکیت و مدیریت در بخش خصوصی و معضلات ذاتی تصدی‌گری و بنگاهداری دولتی را نادیده می‌گرفت. مدیران و موسسان یک بنگاه خصوصی که پنج سال پس از سرمایه‌گذاری اولیه و کسب موفقیت، وادار می‌شدند 49 درصد سهام خود را به‌رغم تمایل خود به دیگران بفروشند چه انگیزه‌ای برای توسعه فعالیت‌های بنگاه و مدیریت کارآمد آن می‌توانستند داشته باشند. از سوی دیگر، ناکارآمدی تصدی‌گری دولت بر واحدهای صنعتی بزرگ (صنایع مادر) امری شناخته‌شده به لحاظ منطق اقتصادی و تجربه تاریخی است. به علاوه، با اینکه 99 درصد سهام شرکت‌های دولتی سابق (به غیر از صنایع مادر و استراتژیک) به کارگران، کارکنان و دیگر شهروندان فروخته می‌شد، عملاً مدیریت آنها دولتی باقی می‌ماند و همان ناکارآمدی سابق تداوم پیدا می‌کرد.

مبارزه حزب رستاخیز با گران‌فروشی بازاریان

احتمالاً مبارزه با گران‌فروشی، بزرگ‌ترین اشتباهی بود که حزب رستاخیز مرتکب شد. به فاصله اندکی پس از اعلام اصل سیزدهم انقلاب سفید، اصل چهاردهم نیز تحت عنوان «تعیین و تثبیت مداوم قیمت‌ها، توزیع صحیح کالاها بر اساس سود عادلانه، مبارزه پیگیر با استثمار مصرف‌کنندگان و پایان دادن به عادت ناپسند گران‌فروشی» اعلام شد.

 به منظور اجرای این اصل، قانونی به تصویب رسید که دولت را مکلف می‌کرد با ایجاد سازمان‌ها و نهادهایی به کنترل و نظارت قیمت‌ها بپردازد. از طرف دیگر «حزب رستاخیز نیز متقبل شد با استفاده از تمام نیروهای ملی و اداری مملکت در جنبش علیه گران‌فروشی شرکت جوید» و فریدون مهدوی قائم‌مقام حزب و وزیر بازرگانی مامور اجرای طرح مبارزه با گرانی شد. با وارد کردن حزب رستاخیز به عرصه اقتصادی، شاه در واقع می‌خواست کل قدرت سیاسی را که در انحصار خود داشت، برای کنترل نظام اقتصادی بسیج کند.

رژیم با پی بردن به اینکه جنگ علیه سرمایه‌داران کلان مانند تجار بزرگ و واردکنندگان، تورم را از بین نخواهد برد، به سراغ مغازه‌داران و تجار خرده‌پا رفت. دولت بر قیمت بیشتر کالاها نظارت دقیقی اعمال کرد و برای کوتاه ساختن دست واسطه‌ها و دلالان داخلی، میزان زیادی گندم، قند و شکر و گوشت وارد کرد.

حزب رستاخیز هم 10 هزار دانشجو را در دسته‌های منظمی به نام تیم‌های بازرسی، سازمان داد و برای «جهاد بی‌رحمانه‌ای علیه سودجویان، متقلبان، محتکران و سرمایه‌داران بی‌ملاحظه» روانه بازار کرد. همچنین شوراهای به اصطلاح صنفی، که ساواک به سرعت تشکیل داده بود، حدود 250 هزار نفر را جریمه، 23 هزار بازرگان را از شهرهای خود تبعید، حدود هشت هزار مغازه‌دار را به دو تا سه سال زندان محکوم و 180 هزار تاجر خرده‌پای دیگر را توبیخ کردند.

 بنابراین در اواخر سال 1354، دست‌کم یکی از اعضای هر خانواده بازاری، مستقیماً از اجرای سیاست «مبارزه با سودجویی» زیان‌ دیده بود. مغازه‌داری به یک خبرنگار فرانسوی گفته بود که گویا انقلاب سفید کم‌کم شبیه یک انقلاب سرخ می‌شود. مغازه‌دار دیگری هم به یک خبرنگار آمریکایی گفته بود که «بازار مثل وسیله‌ای برای پوشاندن فساد گسترده درون حکومت و خانواده سلطنتی به کار گرفته شده است».

داریوش همایون وزیر اطلاعات و جهانگردی دوران هوید، در بخشی از خاطراتش، مبارزه حزب با گران‌فروشی را اتفاقی بد می‌داند که دانشجویان دانشگاه تهران را برای کنترل قیمت‌ها بسیج کردند: «مثلاً سلمانی زنانه که خانم‌ها با کمال میل پنجاه تومان و صد تومان آن موقع می‌دادند، اصلاً عین خیالشان نبود، گفتند نخیر! این مثلاً باید پانزده تومان بگیرد... رفتند مغازه‌ها را بستند، مردم را اذیت کردند. من وقتی شدم قائم مقام حزب رستاخیز، با خانمم رفتیم رستورانی که [اسمش] «باواریا» بود، آدمی هم بود سبیل‌های خیلی درشتی داشت. با دخترش اداره می‌کرد. دخترش آمد سر و سینه‌زنان پیش ما که آقا به داد ما برسید. چی شده؟ می‌گفت اینها پدر ما را درآوردند که نمی‌دانم استیک باید این جوری باشد، سیب‌زمینی باید این جوری باشد. آخر به حزب چه مربوط است؟ خلاصه ما آمدیم با آموزگار صحبت کردیم، حزب را از این کار درآوردیم ولی آسیب‌زده شده بود. حزب بدنام و شکست‌خورده شد با این کارها.».

تشکیل حزب رستاخیز وسیله  بر ضد بازاریان، و مبارزه با سودجویی اعضای حزب نیز حمله فاحشی به آنها بود. بنابراین بازاریان، در جست‌وجوی یاور و پشتیبان، بار دیگر سراغ متحد سنتی خود، علما، رفتند. اتحاد بازار و روحانیون بسته بود محکمتر شد ولی اعتماد متقابل میان بازاریان و حکومت دیگر هرگز حاصل نیامد.

حزب رستاخیز  علیه مذهب

رژیم همچنین حملات گسترده و همزمانی را علیه مذهب آغاز کرد. حزب رستاخیز، شاه را چونان رهبر معنوی و سیاسی معرفی کرد و گستاخانه علما را «مرتجعان سیاه قرون وسطایی» نامید و در کنار این ادعا که ایران به سوی تمدن بزرگ به پیش می‌رود، تاریخ شاهنشاهی جدید را به‌جای تقویم اسلامی به کار برد. زنان را به نپوشیدن چادر در دانشگاه‌ها تشویق می‌کرد و بازرسان ویژه‌ای برای بررسی موقوفه‌های مذهبی اعزام کرد و دانشکده الهیات دانشگاه تهران را به پایگاهی برای آموزش اسلام راستین از طریق سپاه دین تشویق کرد و بسیاری از قوانین شرع را در حیطه دادگاه‌های عرفی قرار داد.

 تشکیل حزب رستاخیز واکنش تند علما را در پی داشت. مدرسه فیضیه به نشانه اعتراض تعطیل شد، حدود 250 طلبه دستگیر و به خدمت سربازی اعزام شدند و تعدادی از روحانیون برجسته نیز دستگیر شدند. مهم‌تر از همه آیت‌الله خمینی در اعلامیه‌ای از نجف، این حزب را مغایر با قانون اساسی و حقوق بین‌المللی دانست: «نظر به مخالفت این حزب با اسلام و مصالح ملت مسلمان ایران شرکت در آن بر عموم حرام و کمک به ظلم و مخالفت با آن از روشن‌ترین موارد نهی از منکر است.»

 به عقیده آیت‌الله خمینی، حزب رستاخیز نه‌تنها ناقض حقوق فردی و آزادی‌های مصرح در قانون اساسی و حقوق بین‌المللی بود، بلکه قصد نابودی اسلام، از میان بردن کشاورزی، مصرف منابع ملی در جهت خرید سلاح‌های بی‌مصرف و تاراج کشور به نفع آمریکا را نیز در سر می‌پروراند. پس از اعتراضات گسترده روحانیون، روشنفکران، حقوقدانان، دانشگاهیان و سایر اقشار مردم، رژیم برخی از سیاست‌ها را که موجب خشم بازار و روحانیون میانه‌رو شده بود، کنار گذاشت. جنگ ضدتورمی علیه تاجران جزء را پایان داد، تیم‌های بازرسی بدنام را منحل کرد، مغازه‌داران زندانی‌شده به جرم سودجویی را آزاد کرد، طرح‌های ایجاد بازار بزرگ دولتی را کنار گذاشت و به بازاریان تهران اجازه داد یک انجمن تجار، بازرگانان و پیشه‌وران تشکیل دهند. دولت همچنین رسماً از بابت حمله به خانه شریعتمداری از وی پوزش خواست، نمایش فیلم‌های مستهجن را ممنوع ساخت، وعده داد مدرسه فیضیه را باز کند و به 184 روزنامه‌نگار اجازه فعالیت داد، اما سد طغیان شکسته بود.

فرجام حزب رستاخیز

در دوران نخست‌وزیری شریف امامی و پس از واقعه 17 شهریور و اوج‌گیری اعتراضات، شاه در دوم مهرماه 1357 انحلال حزب رستاخیز را اعلام کرد. شاه درصدد بود به دست حزب رستاخیز رهبری تام و تمام عقیدتی سراسر جامعه را مانند رهبری نظامی و سیاسی آن در دست خود متمرکز سازد.

 تشکیل حزب رستاخیز دقیقاً نتایج معکوس به بار آورد. در واقع اهداف حزب رستاخیز با دستاوردهای عملی آن به شدت تعارض داشت.

هدف آن تقویت دموکراسی، نهادینه کردن هرچه فعالیت های سیاسی  و فراهم ساختن پایگاه اجتماعی گسترده‌تری برای دولت بود. ابزارهای مورد استفاده آن هم عبارت بودند از: بسیج مردم، به انحصار درآوردن حلقه‌های ارتباطی میان حکومت و جامعه، تشدید نظارت بر کارمندان، کارگران کارخانه‌ها و روستاییان و مهم‌تر از همه نفوذ روزافزون دولت بر بازارهای سنتی و موسسات مذهبی. اما حزب رستاخیز به‌جای برقراری ثبات، رژیم را تضعیف، فاصله میان سلطنت و جامعه را بیشتر و نارضایتی گروه‌های مختلف را شدیدتر کرد، زیرا هدف از بسیج توده ای با سیاست های غلط حزبی   به نارضایتی آنها انجامید.

 به انحصار درآوردن سازمان‌ها و وسایل ارتباطی، نیروهای اجتماعی را از حضور در خیابان‌ها که از آن طریق می‌توانستند شکایت‌ها و خواسته‌‌های خود را در حوزه سیاسی مطرح کنند، محروم کرد. اتحاد بازاریان که سرمایه فراوان داشتند با روحانیون که مردم عامی و عادی از طرفداران و گوش به فرمان آنان بودند گروه مخالفان را تقویت و امکان فعالیت گسترده ای پیدا کردند. در میان مردم افراد بیشتر و بیشتری امید به اصلاحات را از دست دادند و انگیزه‌هایی برای دگرگونی طرفدارانی پیدا کرد.

تلاش برای به مشارکت کشاندن مردم توسط حکومت موجب شد تا حکومت فرضیه قدیمی «هرکس علیه ما نیست با ماست» را کنار بگذارد و این برهان خطرناک را بپذیرد که «هرکس با ما نیست علیه ماست». بنابراین، مخالفانی که به شرط آشکار نکردن مخالفت، سال‌ها به حال خود رها شده بودند، اکنون ناگهان چاره‌ای جز ثبت نام در حزب، ستایش از رژیم و حتی راهپیمایی در خیابان به نشانه بزرگداشت سلطنت دو هزار و پانصدساله نداشتند.

همچنین یورش شدید به بازار و نهادهای مذهبی، پل‌هایی را که در گذشته، حلقه ارتباطی رژیم و جامعه بود ویران کرد. این اقدام، نه‌تنها تهدیدی علیه مراجع روحانی به شمار می‌آمد، بلکه خشم هزاران مغازه‌دار، صاحب کارگاه، کسبه و همکاران بازاری‌شان را برانگیخت. حزب رستاخیز، به‌جای ایجاد حلقه‌های ارتباطی جدید، اندک حلقه‌های موجود را از هم گسیخت و در نتیجه گروهی از دشمنان خطرناک را به جنب و جوش انداخت. به بیان دیگر، این حزب، به جای اقدام نوسازانه، ترتیبی داده بود که وضعیت نظام سیاسی توسعه‌نیافته را وخیم‌تر کرد. شاه با طرح شعار «هرکس که با ما نیست، دشمن است»، ته‌مانده روابط خود را با دیگر لایه‌های بورژوازی سنتی و لیبرال، و نیز اصناف و جامعه روحانیت بر هم زد. جامعه بازار آشکارا در برابر اقدامات دولت برای انحلال اصناف، تشکیل اصناف جدید، کنترل اتاق بازرگانی، «جهاد علیه گران‌فروشی» (اصل چهاردهم)، ایجاد شرکت‌های دولتی برای واردات و توزیع کالاهای اساسی به ویژه نیشکر، گندم و گوشت به مقابله برخاست. لایه‌های متوسط که شاه چشم امید خود را برای پر کردن صفوف حزب رستاخیز به آنها دوخته بود، بیش از پیش از او روی برگرداندند.

شکست رستاخیز، مستقیماً موقعیت پادشاه را که اعتبار خود را در گرو موفقیت آن گذاشته بود، در خطر انداخت و تنش‌های به وجود آمده از موضوع‌های دیگر مانند تورم، کمبود برق و تنگناهای ترابری و حمل‌ونقل واردات و صادرات در بنادر را تشدید کرد. دامن زدن به نارضایتی‌های گروه‌های مختلف و گسستن حلقه‌های ارتباطی با اقشار گوناگون و اتفاقاتی که در انتخابات مجلس شورای ملی در سه حوزه تهران، شیراز و مشهد رخ داد، کمکی به تحقق اهداف اولیه آن برای افزایش مشارکت سیاسی نکرد. چنان‌که محمدرضا شاه در «پاسخ به تاریخ» تشکیل حزب رستاخیز را از «اشتباهات دوران سلطنت» خود عنوان کرد.[1]

 

 



[1] با استفاده از سایت شعارسال، با اندکی اضافات و تلخیص برگرفته از سایت تجارت فردا، تاریخ انتشار: 31شهریور1397 

آخوندی که قدرت و ثروت فراوان داشت و با حکومت در افتاد

 

نگـاهى بـه چهـرۀ تـاریخى یکـى از حکـومتگران شـیعه در دوران محمدشـاه قاجـار ایـن ادعـا را، کـه “روحانیـت” در این دوران تنها “قشر” و یا “صنفى” را در ساختار اجتماعى ایران تشکیل مىداد، باطل مىسازد:

-        «در ایـن دوران مجتهـد اصـفهانى، سـید بـاقر شـفتى بـود. ثـروت ایـن مجتهـد بـه قـولى بـه ٢میلیـون و پانـصد هـزار فرانک، معاءل ۲۰۰ هزار تومان میرسید».

-          «دو هـزار بـاب دکـان داشـت و چهارصـد کاروانـسرا؛ دامنـۀ املاکـش از بروجـرد بـه یـزد میکـشیده» و « ً مجمـلا ۱۷

هزار تومان مالیات دیوانى آن جناب» در اصفهان بود.

-        در مسجد او تا ۲۲ هزار نفر به نماز مىایستادند. و در بارۀ قدرتش نوشته اند:  

«فتحعلـىشـاه بـا میـرزا محمـد تقـى نـورى بـر سـر ایـن فتـوا کـه غلیـان حـرام اسـت یـا حـلال، محاجـه داشـت. میـرزا عـرض کـرد کـه: اعلـمالعلمـاى شـما، آقـا سـید محمدباقرسـت، بفرسـتید بیایـد در طهـران و در بـاب غلیـان بـا مـن گفتگو کند. سلطان گفت: آخوند، تو مخبوط و مصروعى. آقا سید محمد باقر کذایى از اصفهان براى مـن و تـو مىآید به طهران؟

در واقع نیز قدرت و مکنت سید شفتى، دربار فتحعلىشاه را در سایه مىگذارد:«در سال طاعون در شهر رشت اموال بلاوارث و مالک بسیار جمع کـرده بودنـد. فتحعلـىشـاه بدیـدن سـید رفت و گفت که: پادشاه صاحب عیال بسیار، فقیر شده است.

 شما از آن اموال که در رشت جمـع شـده، بمـا بـرات کرده باشید. سید مبلغ ۲۰ هزار تومان به شاه برات کرد...»

  دربارۀ “سلوکش با خلق خـدا” نوشـتهانـد: «من پیش ّجدم شفیع گناهان شما خواهم شد، بـه اقـرار و اعتـراف واداشـته، سـپس غالبـاً بـه گریـه ایـشان را گـردن زده و خـود بر کشتۀ آنان نمازگزارده و گاهى هم در حـین نمـاز غـش مـىکـرده اسـت.»   گویـا در مجمـوع «هفتـاد نفـر را بحـدود شرعیه قتل نمود و اما ّحد غیر قتـل بـس بـسیار بـود.»   برخـى شـمار کـسانى را کـه بدسـت خـود شـفتى کـشته شـدند، ۱۲۰ نفر نوشته اند.

  در جـدایى از دسـتگاه حکومـت، شـفتى لـشگرى از لوطیـان و آدمکـشان بیاراسـت و بـه توصـیف سـپهر، مـورخ دربـار قاجــار: “بــسیار وقــت بــود کــه اشــرار حربــهاى کــه مــسلمین را بــدان مقتــول ســاخته بودنــد، در آبگیرهــاى مــساجد غــسل مىدادند..»

بـارى، شـفتى بـا تکیـه بـر مـزدورانش، کـه بـه ۳۰ هـزار تـن رسـیده بـود، بـا مـدعیان حکومـت محمـد شـاه هـم پیمـان گـشت و بـا امـین الدولـه صـدر، وزیـر سـابق فتحعلیـشاه بـراى بـه پادشـاهى رسـاندن ّظـل الـسلطان (پـسر دیگـر فتحعلیـشاه) کوشید. بسال ۱۸۳۷ با سفیر انگلیس علیه حکومت پیمان بست و همراه با “روحانیون” دیگر فتـوا داد کـه لشگرکـشى محمدشاه بر هرات خطاست.

 ســرانجام در پایــان ۱۸۳۹م محمــد شــاه و حــاجى میــرزا آقاســى مجبــور گــشتند بــا “چهــل عــّراده تــوپ و چهــل هــزار قشون” راهى اصفهان شده، به ضرب توپخانه دروازههاى شهر را بگشایند. با اینهه محمدشاه به او- بـا آنکـه بـا هـدف مشخص براندازى بمیدان آمده بود- آسیبى نرساند. تنها این بود که “مجتهد کز کرد و به گوشهاى خزیـد.» و ایـن پیش از آنکه نشانۀ دلرحمى شاه باشد، ناشى از پایگاه قدرت شفتى بود. چنانکه همین شـفتى سـه سـال بعـد (۱۸۴۳ م) هنگامیکه نجیب پاشا، حاکم عثمانى، شـیعیان کـربلا را قتـل عـام نمـود. برعلیـه امپراتـورى عثمـانى فرمـان جهـاد داد و اگــر حــاجى میــرزا آقاسـى جلــوگیرى نکــرده بـود، فرمــان او ایــران را بــه جنــگ بــا عثمانیــان مــىکــشاند. خواننــدۀ دقیــق )   ٰ متوجه است که جنگ با امپراتورى عثمانى (۲۰۰ میلیون جمعیت در مقابل ایران با هفـت الـى  هشت میلیون جمعیت  مىتوانست موجودیت ایران را به خطر اندازد!

پاکسازی عظیم یا کشتار بزرگ توسط استالین در شوروی


جنایات و کشتار بزرگ توسط ژوزف (یوسف) استالین رهبر کمونیست شوروی صورت گرفت.

  ژوزف ویساریونویچ اِستالین ، انقلابی و رهبر سیاسی اهل شوروی بود که این کشور را از ۱۹۲۴ تا هنگام مرگش در ۱۹۵۳ رهبری کرد. او در ردای دبیرکل حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (۱۹۲۲–۱۹۵۲) و نخست‌وزیر اتحاد جماهیر شوروی (۱۹۴۱–۱۹۵۳) قدرت را در دست داشت. استالین که نخست به‌عنوان بخشی از رهبری جمعی بر کشور حکمرانی می‌کرد، تا دهه  ۱۹۳۰، قدرت خود را تحکیم و به دیکتاتوری تبدیل کرد. استالین از نظر ایدئولوژیک به تفسیر لنینیستی از مارکسیسم پایبند بود و او این تفکرات را به شکل مارکسیسم–لنینیسم مدون کرد. سیاست‌های خودش استالینیسم نیز نامیده می‌شود.

بلشویک‌ها در انقلاب اکتبر سال ۱۹۱۷ قدرت را در روسیه به دست گرفتند و دولتی تک‌حزبی تحت سلطهٔ حزب کمونیستِ ایجاد کردند؛ استالین که از اعضای برجسته  حزب بود به عضویت پلیتبوروی حاکم درآمد. او در جنگ داخلی روسیه فعال بود و در پایه‌گذاری اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۲۲ نیز نقش مهمی داشت.

او پس از مرگ لنین در سال ۱۹۲۴، رهبری کشور را بر عهده گرفت. در دوران استالین، سیاست «سوسیالیسم در یک کشور» به اصلی مرکزی در ایدئولوژی حزب کمونیست تبدیل شد. برنامه‌های پنج‌ساله  او کشور را دستخوش اشتراکی‌شدن زمین‌های کشاورزی و صنعتی‌شدن سریع کرد که منجر به ایجاد اقتصاد دستوریِ متمرکزی شد.

 اختلالات شدید در تولید مواد غذایی در وقوع قحطی سال‌های ۱۹۳۲–۱۹۳۳ مؤثر افتاد و منجر به مرگ میلیون‌ها نفر شد. استالین پاکسازی بزرگ را به‌منظور ریشه‌کنی «دشمنان طبقه  کارگر» آغاز کرد که در طی آن بیش از یک میلیون نفر عمدتاً در سیستم اردوگاه‌های کار اجباری گولاگ زندانی و حداقل ۷۰۰٫۰۰۰ نفر بین سال‌های ۱۹۳۴ و ۱۹۳۹ اعدام شدند.

او تا سال ۱۹۳۷ سلطه  مطلقی بر حزب و دولت داشت. قحطی مصنوعی که توسط استالین در اوکراین ایجاد شد و به هولودومور مشهور است، باعث مرگ نزدیک به ۵ میلیون اوکراینی شد

استالین مارکسیسم–لنینیسم را در خارج از کشور از طریق انترناسیونال کمونیستی ترویج، و از جنبش‌های ضدفاشیستی اروپا طی دهه  ۱۹۳۰ (به‌ویژه در جنگ داخلی اسپانیا پشتیبانی می‌کرد.

در سال ۱۹۳۹، رژیم او پیمان عدم تجاوزی با آلمان نازی امضا کرد که نتیجه  آن تهاجم شوروی به لهستان بود. آلمان در سال ۱۹۴۱ با حمله به اتحاد جماهیر شوروی به این پیمان پایان داد. شوروی با مصیبت‌ها و تلفات عظیمی مواجه شد، اما ارتش سرخِ در مقابل تهاجم آلمان ایستادگی و در سال ۱۹۴۵ برلین را تصرف کرد و به جنگ جهانی دوم در اروپا پایان داد.

شوروی در بحبوحه  جنگ کشورهای بالتیک و بیسارابیا و بوکوفینای شمالی را به خاک خود الحاق و دولت‌های همسویی در سرتاسر اروپای مرکزی و شرقی و نیز در بخش‌هایی از شرق آسیا مستقر کرد. اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده به‌عنوان ابرقدرت‌های جهانی ظهور کردند و وارد دوره‌ای از تنش موسوم به جنگ سرد شدند. پس از جنگ، استالین بر بازسازی شوروی و ساخت بمب اتمی در سال ۱۹۴۹ نظارت کرد. طی این سال‌ها، کشور قحطی بزرگ دیگری و کارزار یهودستیزانه‌ای که اوجش توطئه پزشک‌ها بود را تجربه کرد. استالین در سال ۱۹۵۳ درگذشت و نیکیتا خروشچف جانشینش شد؛ خروشچف انتقادات شدیدی به حکمرانی استالین وارد کرد و سیاست استالین‌زدایی از جامعه  شوروی را پی گرفت.

استالین به‌طور گسترده‌ای یکی از مهم‌ترین چهره‌های قرن بیستم به‌شمار می‌رود. کیش شخصیتی فراگیری از او در جنبش بین‌المللی مارکسیست-لنینیست شکل گرفت که او را قهرمان طبقهٔ کارگر و سوسیالیسم می‌یابد. از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، استالین محبوبیت خود را در روسیه و گرجستان حفظ کرده است، خاصه به‌عنوان رهبر جنگی پیروزمندانه که شوروی را ابرقدرتی جهانی کرد. در نقطهٔ مقابل، رژیم او تمامیت‌خواه توصیف می‌شود و به‌دلیل سرکوب وسیع، پاک‌سازی قومی، کوچ اجباری گسترده، صدها هزار اعدام و قحطی که میلیون‌ها نفر را کشت، مورد نکوهش بسیار قرار گرفته است.

هدف ابتدایی استالین به وجود آوردن یک سیستم اداری نظامی بود که حاضر به اطاعت از هر نوع دستور سیاسی دولتی باشد. تا دوران قبل از پاکسازی در ادارات دولتی شوروی، هنوز کارمندانی از دوران قبل از انقلاب اکتبر و به‌ویژه کارمندانی با گرایش‌های متفاوت سوسیال دموکراتیک، چپ و راست مشغول کار بودند که به نظر استالین «کارشناسان بورژوا» بودند.

استالین به‌خوبی آگاه بود که حتی بخش بزرگی از کارمندان کمونیست حاضر به اطاعت کورکورانه از او نیستند. از این رو در پی جایگزینی آن‌ها با کارمندان از دید خودش «لایق‌تر» بود.

استالین از هر نوع مخالفت وحشت داشت و به این دلیل همه دگراندیشان می‌بایست نابود می‌شدند. استالین فکر می‌کرد که هر چه « سوسیالیسم نزدیک‌تر می‌شود، مبارزات نیز بایستی سرسختانه‌تر و تلخ‌تر» به پیش برده شود.یکی از بزرگترین جنایت وی پاکسازی بزرگ یا تصوفیه خونین در شوروی و سرتاسر جهان است.

 

پاکسازی بزرگ، تصفیه کبیر یا وحشت بزرگ به عملیات سرکوب سیاسی در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بین سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ گفته می‌شود.  این سرکوب‌ها شامل تصفیه وسیع در حزب کمونیست و مقامات دولتی شوروی، کولاک‌ها و فرماندهی ارتش سرخ، نظارت شدید پلیسی، شک خرابکاری، زندانی کردن، و اعدام دلبخواهی بود.  دو سال آخر به عنوان شدیدترین دوران سرکوب که در زبان روسی به «یژوفشینا» که معمولاً به دوران یژُو یا «اعمال یُژو» ترجمه می‌شود، معروف شده است. این عنوان به جهت اقدامات نیکولای یژوف، کمیسر خلق در امور داخلی شوروی (ان‌کاوه‌ده) در این دوره مصطلح شده است.

این دوره معمولاً با حضور سراسری پلیس، مظنونیت همگانی به «خرابکاری»، محاکمه‌های نمایشی و زندان‌ها و اعدام‌های مخالفان تصویر می‌شود. ژوزف استالین رهبر وقت شوروی را مسئول اصلی پاکسازی بزرگ می‌دانند.

ماجرای این جنایت بزرگ چه بود؟

سال‌های پاکسازی بزرگ (۱۹۳۸–۱۹۳۷) دوران «یژوفشینا»  نامیده می‌شود؛ دورانی که نیکولای یژوف از ماه سپتامبر سال ۱۹۳۶ تا ماه نوامبر سال ۱۹۳۸ در رأس کمیساریای امور داخلی اتحاد شوروی قرار گرفته بود. استالین شخصاً دستور داده بود که یژوف وزیر امور داخلی شود و مورخان شکی ندارند که او زیردستان خود را به‌ویژه در کمیساریای امور داخلی، کاملاً تحت کنترل شخص خود قرار داده بود. یژوف به زیردستان خود دستور داد: «بدون هیچ حساب و کتابی بزنید و نابود کنید.» یژوف همچنین تصریح کرد: «اگر طی این عملیات، هزار آدمِ اضافی [افراد بی‌گناه] تیرباران شوند، این چیزِ چندان بزرگی نیست.»

هم‌زمان، یژوف به «اقلیت‌های ملی» نیز حمله کرد. این حمله در واقع جنایت بر اساس ملیت افراد، و عمدتاً علیه لهستانی‌ها و آلمانی‌تبارهای ساکن شوروی، بود. در یازدهم اوت، یژوف فرمان «شمارهٔ ۰۰۴۸۵» را به‌منظورِ نابودیِ «خرابکاران و گروه‌های جاسوسی لهستانی» صادر کرد. هدف از اجرای این فرمان، نابودی اغلب اعضای «حزب کمونیست لهستان»، لهستانی‌های عضو حزب کمونیست شوروی، و همهٔ افرادِ دارای ارتباط با سفارتخانه‌های خارجی بود، و البته به‌اضافه همسران و بچه‌های این افراد. مجموعاً حدود ۳۵۰۰۰۰ خارجی (که ۱۴۴۰۰۰ تن آن‌ها لهستانی بودند) طی عملیات مذکور دستگیر و ۲۴۷۱۵۷ تن آن‌ها (که ۱۱۰۰۰۰ تن آن‌ها لهستانی بودند) اعدام شدند. این در نوع خودش یک نسل‌کشیِ کوچک بود. در مجموع، بر اساس تازه‌ترین ارزیابی‌ها، ۱/۵ میلیون تن طی هر دوی این عملیات [سهمیه‌بندی‌ها و ملیت‌کشی‌ها] دستگیر و حدود ۷۰۰۰۰۰ تن آن‌ها تیرباران شدند.

به‌طور کلی اتهامی که به دگراندیشان زده می‌شد قصد استقرار سرمایه‌داری بود  آن‌ها حتی اسامیِ قربانیان را هم مشخص نمی‌کردند. به‌سادگی هرچه تمام‌تر، برای هر منطقه‌ای از کشور سهمیه‌های مرگ تعیین می‌کردند. به این ترتیب، حاکمان هر منطقه‌ای باید طی مدت‌زمان مشخصی هزاران نفر را بر اساس سهمیه‌ای که برای آن‌ها تعیین و مقرر شده بود، دستگیر و اعدام می‌کردند. در دوم ژوئیهٔ سال ۱۹۳۷، دفتر سیاسی به دبیر اول‌های مناطق دستور داد: «همه  عناصر معاند و شوروی‌ستیز را که توسط ترویکا محاکمه شده‌اند، دستگیر و تیرباران کنید.» ترویکا یک هیئت قضایی سه‌نفره مرکب از دبیر اول حزب منطقه، دادستان کل منطقه و رئیس ان‌کاوه‌ده منطقه بود. هدف عبارت بود از «خلاص شدن همیشگی از شرِ» دشمنان و همه کسانی که آموزش سوسیالیسم به آن‌ها ناممکن بود.

محاکمه‌های نمایشی

در دوران پاکسازی بزرگ در اتحاد شوروی، محاکمه‌های نمایشی و فرمایشی متعددی شکل گرفت. این دادگاه‌های نمایشی از اوج جنگ قدرت میان استالینیست‌ها و بخشی از رقبای سیاسی چپ و میانه و راستگرای آن زمان در شوروی بود که از شروع انقلاب روسیه برای کسب قدرت در آن کشور در حال جدال بودند.

اعداد منتشرشده در مورد قتل‌عام مخالفان استالین در «پاکسازی» سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ متضاد است. بعضی از تاریخ‌نویسان از ۶ میلیون بازداشت‌شده و دو میلیون اعدامی صحبت می‌کنند. بخش دیگری از تاریخ‌نویسان رویزیونیستی این اعداد را مبالغه‌آمیز می‌خوانند.

طبق مدارک رسمی شوروی که در دوران نیکیتا خروشچف منتشر شده است، فقط در سال‌های ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸، در حدود ۱٬۵۷۵٬۰۰۰ تن دستگیر شدند و در حدود ۸۵٫۴ درصد آن‌ها بالغ بر ۱٬۳۴۵٬۰۰۰ تن در دادگاه‌های نمایشی محکوم و ۶۹۲٬۶۸۱ تن آن‌ها اعدام شدند.

دادگاه‌های نمایشی و اعدام‌های دوره  پاکسازی بزرگ در این دورهٔ تاریخ شوروی، عملیات سیاسی اعضای حزب کمونیست و به‌طور مشخص شخص استالین بود.

پاکسازی و کشتار نیروهای مسلح

ژوزف استالین با کنترل سفت و سخت بر ارکان اتحاد شوروی، در چند سال نخست حاکمیت خود قصدی بر تصفیه افراد نداشت. تا این که از سال ۱۹۲۹ با پدیداری نگرانی از نفوذ رقیب بزرگ و تبعید شده خود، لئون تروتسکی، توجه خود را معطوف ارتش سرخ کرد. در گونه‌ای از پاکسازی بدون خونریزی، در ابتدا مسئله تنها با تغییراتی در مقامات ارشد پیگیری شد که در آن افراد از جایگاه خود عزل و در بسیاری موارد تنها از خدمت مرخص می‌شدند تا استالین بتواند افراد مورد اعتماد خود همچون کلیمنت ووراشیلوف را بر پست‌های کلیدی بگمارد. بدین ترتیب در سال‌های ۱۹۲۹ و ۱۹۳۰ تنها ۴٫۷ درصد از نظامیان از مسند خود در حزب کمونیست شوروی اخراج و مجدداً در سال ۱۹۳۳ و ۱۹۳۴، این بار ۶٫۷ از اعضای نظامی دیگر تقلیل درجه یافته یا کنار گذاشته شدند.

آغاز مدرن‌سازی ارتش سرخ در جریان برنامه‌های پنج‌ساله، استالین را به نگرانی از تهدید پایه‌های قدرتش توسط یک ارتش احیا و تقویت شده انداخت. ترس یا آگاهی او از توطئه‌ای در میان رده‌های ارتش سرخ برای ساقط کردن او، سبب تلاش برای جلوگیری از آن با پاکسازی افراد شد که رفته‌رفته شدت بیشتری گرفت تا در نهایت در سال ۱۹۳۷ به یک پاکسازی بزرگ و همه‌گیر بدل گشت. پاکسازی بزرگ رده افسران شوروی را مضمحل کرد و تعداد آن‌ها را از بیش صدهزار نفر به نصف کاهش داد. تقریباً تمامی فرماندهی عالی ارتش سرخ به مشارکت در یک توطئه نظامی-سیاسی آلمان متهم شدند. هشت تن از این افراد پس از محاکمه در یک دادگاه نمایشی در ۱۱ ژوئن ۱۹۳۷، همگی اعدام و اجسادشان در گودالی زیر تلی از آهک زنده و خاک دفن شد. ژنرال میخائیل توخاچفسکی که از او با عنوان نابغه‌ترین ژنرال استالین یاد شده است، یکی از این افراد بود که پیش از این بدون سر و صدا دستگیر و به زندان لوبیانکا در مسکو منتقل شده بود. تظلم‌خواهی‌های ملتمسانه او به استالین و ووراشیلوف به جایی نرسید تا نهایتاً تحت شکنجه به این که مأمور آلمان بوده است، «اعتراف» کند. استالین مدعی شد او توسط یک جاسوس زن آلمانی و در تله‌ای از عسل به دام افتاده بوده است. این محاکمه صوری دروازه‌ای را گشود که سیل حاصل از آن موجب گرفتاری بسیاری دیگر از اعضا و کهنه‌سربازان ارتش سرخ به سرنوشت مشابهی شد. محاکماتی که به شکل میانگین تنها سه ماه به طول می‌انجامید و حکم آن مرگ یا در بهترین حالت ده سال کار اجباری بود. زندان‌های مختلف در مسکو و سایر شهرها شروع به پر شدن از افرادی که برچسب «دشمن خلق» بر آن‌ها می‌خورد، کردند. تمامی قضات همان محاکمه نمایشی نخست نیز به جز سیمیون بودیونی، بوریس شابوشنیکوف و وازیلی اولریخ اعدام شدند. با این وجود، همچنان امکان دارد سرویس اطلاعاتی آلمان در کنار ان‌کاوه‌ده در واقع با جعل مدارک و سرنخ‌ها در حال تأمین خوراک برای پارانویای استالین بوده باشند تا شوروی به دست خود ارتش سرخ را تضعیف نماید. موضوع متهم شدن توخاچفسکی به خیانت را نیز از همین محل دانسته‌اند.

بدین ترتیب در مجموع حدوداً ۹۰ درصد ژنرال‌ها و ۸۰ درصد سرهنگ‌ها ناپدید شدند. سه تن از پنج مارشال اتحاد جماهیر شوروی، ۷۵ تن از ۸۰ عضو شورای عالی نظامی، یازده نایب کمیسار دفاع ، سیزده تن از پانزده فرمانده ارتش‌ها، ۵۷ تن از ۸۵ فرماندهان سپاه‌ها، ۱۱۰ تن از ۱۹۵ فرمانده لشکرها و ۲۲۰ تن از ۴۰۶ فرمانده تیپ‌ها در عرض یک سال معدوم شدند.  قریب به چهل هزار افسر ارشد و میان‌رده از جایگاه خود عزل، اعدام، زندانی یا به اردوگاه‌های کار اجباری تبعید گشتند. به فرماندهان محلی و افسران جزء نیز رحم نشد. این برای نخستین بار بود که افسران یک ارتش وفادار و شکست‌نخورده، توسط دولت خودشان به شکل نظام‌مند در دوران صلح از میان می‌رفتند.

نظامیان مستقر در خاور دور تا ماه مه سال ۱۹۳۸ دست نخورده باقی مانده بودند تا این که نهایتاً با ورود عناصر ان‌کاوه‌ده به آن منطقه، مارشال واسیلی بلیوخر، فرمانده نیروهای خاور دور در کنار بسیاری دیگر نیز از پاکسازی در امان نماند. در نتیجه نابسامانی در این منطقه به پا شد تا ژاپنی‌ها با استفاده از شرایط مرزهای شوروی و دولت مورد حمایت آن در مغولستان را مورد دست اندازی قرار دهند. در حقیقت هیچ بخشی از نیروها حتی قوای اعزامی ارتش سرخ به جنگ داخلی اسپانیا از تصفیه در امان نماندند. در این میان نیروی دریایی شوروی به تعداد بیشتری افسر ارشد نسبت به نیروی زمینی در این پاکسازی از دست داد. دریابد ولادیمیر اورلف، فرمانده نیروی دریایی، روموآلد موکلویچ، کمیسار صنعت کشتی‌سازی و چهار تن از پنج فرمانده ارشد نیروی دریایی همگی اعدام شدند.  پاکسازی اثر مخربی بر نیروی هوایی گذاشت. این نیرو بیش از یک سوم افسران خود را در سال ۱۹۳۷ از دست داد. قریب به ۴۸۰۰ نفر از نفرات نیروی هوایی اخراج گشتند که نزدیک به ۱۶۰۰ نفر آن‌ها از جمله فرمانده نیروی هوایی، دو رئیس ستاد، بیشتر فرماندهان هوایی مناطق نظامی و رئیس آموزش هوایی، بازداشت شدند.  تولیدکنندگان و طراحان هواگرد نیز مورد هدف قرار گرفتند تا پیشگامی شوروی در صنعت هوایی به پایان برسد.  تمامی اعضای ستاد مؤسسه تحقیقات صنعت هوانوردی نیز دستگیر شدند.  با اعدام روبرت آیدمن، نخستین فرمانده جامعه اوسوآویاخیم که موجب فراگیری هوانوردی و مراکز آموزش خلبانی در سرتاسر شوروی شده بود، به اتهام «تروتسکیسم» در سال ۱۹۳۷، ضربه و عقب‌گرد بزرگی به این پیشرفت‌ها وارد آمد.

در مجموع تعداد بسیار اندکی همچون ژنرال کیریل میریتسکوف توانستند از زیر این غلتک اتهام و انهدام جان به در ببرند.  پاکسازی بزرگ بر همان کسانی که جان به در بردند نیز اثر گذاشت. اطاعت حزبی جای هر ملاحظه دیگری را گرفت و هر کوتاهی در این زمینه موجب تشکیک در وفاداری افراد می‌شد. ارتش سرخ پر از افراد «بله قربان گو» شده بود که قابلیت فردی لازم جهت طرح‌ریزی و اقدام مستقلانه نداشتند. ارتش با وجود بزرگی در اندازه به یک «ببر کاغذی» بدل شد که بدون مهارت و ساختار اداری لازم دیگر قادر به اجرای تحرکات پیچیده نبود. این پاکسازی نه تنها افراد بلکه افکار را نیز مورد هدف قرار داد. وقتی میخائیل توخاچفسکی، بانی نظریه «عملیات در عمق» از صحنه حذف شد، تمامی آرا و اقدامات او در پیشبرد ارتش سرخ به سمت یک نیروی مکانیزه نوین نیز با عنوان «ایده‌های امپریالیستی بورژوازی که با رویکردی مکانیکی تجهیزات را بیش از اندازه بزرگ کرده و انسان‌ها را کوچک می‌کند» از میان رفت.

با این پاکسازی فرماندهی و کنترل بر ده منطقه نظامی شوروی که موظف به دفاع از مرزهای کشور بودند، از هم پاشد. با دستگیر شدن فرماندهان چهار منطقه نظامی کلیدی غربی شامل لنینگراد، بلاروس، کیف و ولگا، دفاع از اراضی غربی اتحاد شوروی به خطر افتاد. این شرایط ارتش سرخ باعث شد آدولف هیتلر، پیشوای آلمان تصور کند ورماخت با عملیات بارباروسا خواهد توانست شوروی را تنها در عرض فصل تابستان سال ۱۹۴۱ به زانو درآورد و این خود استالین بود که او را متقاعد ساخت توانایی این را دارد که ارتش به ظاهر قدرتمند اما در اصل تضعیف شده سرخ را شکست دهد. مجموعه این اقدامات برای تاریخ‌دانان کافی بود تا بزرگ‌ترین دشمن ارتش سرخ را در این دوره نه آلمانی‌ها بلکه رهبران شوروی و در راس آن‌ها ژوزف استالین در انتخاب بدترین زمان برای پاکسازی بدانند. نیکیتا خروشچف، عضو شورای پولیتبرو که بعدها رهبر اتحاد جماهیر شوروی نیز شد، در این باره می‌گوید: «اگر رده بالای فرماندهی ارتش سرخ از میان نمی‌رفت ما می‌توانستیم تهاجم فاشیست‌ها را بسیار راحت‌تر دفع کنیم.»

 

 

 

اشتباهی که مسیر فلسفه تفکر و اندیشه مدار را در ایران را تغییر داد

 

نخستین مترجمان‌ و ‌ فیلسوفان‌ در نخستین‌ موج‌ یونانی گرایی

اندکی پس‌ از تأسیس‌ خلافت‌ عباسی، ترجمه ی آثار علمی و فلسفی یونانی به زبان‌ عربی آغاز شد در ابتدا، انتخاب‌ آثار محتملا به دست‌ خود مترجم‌ یا ولی نعمت‌ او بود، ولی خلیفه مأمون‌ (813-833 م‌./ 198-218 ه.ق) و مشاوران‌ وی به اهمیت‌ علوم‌ یونانی برای تمام‌ امپراطوری پی بردند و کار ترجمه را در مقیاسی وسیع‌ سازمان‌ دادند. مؤسسه ای به نام‌ «بیت‌ الحکمه» برپا شد، که در آن‌ کتابها ترجمه و استنساخ‌ می شدند و کتابخانهای برای مراجعه نیز وجود داشت‌ کار ترجمه در حدود یکی دو قرن‌ ادامه یافت‌ و در ترجمه های قدیم‌ نیز تجدید نظر شد. بزرگترین‌ مترجم‌ این‌ دوره، حنین‌ بن‌ اسحاق‌ (809-873 م‌./ 194-260 ه.ق) از مسیحیان‌ حیره بود که استاد طب‌ در بغداد و طبیب‌ دربار خلیفه متوکل‌ (خلافت 847-861 م‌./ 232-647 ه.ق) شد. وی چیزی نظیر دارالترجمه، همراه با چندین‌ همکار کار آمد در اختیار داشت‌. به خلاف‌ بیشتر مترجمان‌ متقدم‌ (تقریبا همه از مسیحیان‌ عراقی) که از زبان‌ سریانی به عربی ترجمه می کردند، چنین‌، زبان‌ یونانی را آموخته بود و عادت‌ داشت‌ که قبل‌ از ترجمه به مقابله ی نسخه های متعدد بپردازد؛ و این‌، از نظرگاه فنی و زبانی، عالیترین‌ سطحی بود که مترجمان‌ بر آن‌ دست‌ یافتند. با این‌ همه، بعدا با رشد تفکر فلسفی مستقل‌ در زبان‌ عربی، در این‌ ترجمه ها تجدید نظر شد تا استدلالات‌ روشن‌تر، دقیق‌تر و درست‌تر بیان‌ شوند؛ ولی این‌ کار معمولا از روی تحریر سریانی انجام‌ می گرفت‌ نه از روی اصل‌ یونانی.

وسعت‌ کار ترجمه، آدمی را تحت‌ تأثیر قرار می دهد. هم‌ ترجمه هایی که هنوز موجودند و هم‌ ترجمه هایی که فقط‌ عناوین‌ آن‌ در دست‌ است‌ و قسم‌ اعظم‌ ترجمه ها را تشکیل‌ می دهند هر دو، در کتاب‌ موریتس شتاین شنایدر (خاورشناسی آلمانی، دارای آثار گوناگون در زمینه‌های ادبیات عبری و عربی، مشهور به پدر کتاب‌شناسی یهودی. ) به نام‌ ترجمه های عربی آثار یونانی به ترتیب‌ نام‌ مؤلف‌ یونانی فهرست‌ شده است‌. در نظر اول‌ چنین‌ می نماید که تمام‌ کتابهای علمی و فلسفی یونانی به زبان‌ عربی ترجمه شده اند؛ ولی چنین‌ نیست‌. مطالعات‌ اخیر نشان‌ داده است‌ که در واقع‌ آنچه به عربی ترجمه شده، آن‌ قسمت‌ از آثار علمی و فلسفی یونان‌ بود که در مکاتب‌ متأخر یونانی مآب‌ هنوز با ارزش‌ شمرده می شد؛ و این‌، تمام‌ آثار ارسطو به استثنای سیاست‌ را دربر می گیرد؛ حتی بوطیقای (فن‌ شعر) ارسطو به عربی ترجمه شده بود، هر چند آدمی شگفت زده می شود چگونه کسانی که با فن‌ نمایش‌ هیچ گونه آشنایی نداشتند دست‌ به این‌ کار زدند.

آثار دوره ی ما قبل‌ سقراط‌ ندیده گرفته شدند؛ ولی برخی از نویسندگان‌ متأخرتر بیشتر از آنچه اروپای جدید به آنها توجه کرده است‌ مورد توجه قرار گرفتند؛ در واقع‌، ترجمه ی عربی آثار فلسفی جالینوسی، که به زبان‌ یونانی موجود نیست‌، محفوظ‌ مانده است‌. بدینسان‌، ترجمهی آثار یونانی نه تنها روزگار آغازین‌ فلسفه را در زبان‌ عربی بلکه همچنین‌ تاریخ‌ متأخر علم‌ و فلسفه ی یونانی در دوره ی هلنی را روشن‌ می سازد.

 

انگیزه مسلمانان برای ترجمه نوشته های یونانی چه بود؟

جا دارد اندکی تأمل‌ نموده از خود بپرسیم‌ چه انگیزه ای مسلمانان‌ را بدین‌ شدت‌ جلب‌ کرده است‌. ظاهرا انگیزه ای علمی وجود داشته است‌. خلفا به سلامت‌ خود و اطرافیانشان‌ علاقه داشتند و معتقد بودند که اطبایی که شیوه ی پزشکی یونانی به کار می بستند می توانند آنان‌ را درمان‌ کنند. همچنین‌ باید به خاطر سپرده شود که محیطی که اینک‌ مورد توجه ماست‌، ارزش‌ عملی فوق‌العاده برای احکام‌ نجوم، که هنوز از علم‌ نجوم‌ متمایز نشده بود، قائل‌ بود. ترجمه ی آثار احکام‌ نجومی - نجومی در برنامه ی نهضت‌ ترجمه جایگاه مهمی داشت‌، آنان‌ که در این‌ رشته قابلیتی داشتند مورد عنایت‌ دستگاه خلافت‌ قرار می گرفتند. از آنجا که فلسفه با این‌ علوم‌ رابطه ی نزدیک‌ داشت‌، طبعا به فلسفه نیز بذل‌ توجه می شد. با این‌ همه، احتمالا مدتها پیش‌ از مأمون‌ و تشکیل‌ دارالترجمه، متفکرترین‌ مسلمانان‌ از اهل‌ سنت‌ و جماعت‌، رفته رفته به اهمیت‌ روشهای منطقی و روش‌ فلسفی به طور کلی، در احتجاجات‌ با پیروان‌ سایر ادیان‌ پی برده بودند.
قاعدتا مناظرات‌ زیادی از این‌ قبیل‌ وجود داشته است‌.

در میان‌ آثار قدیس‌ یوحنای دمشقی (وفات: 750 م‌) جدالی بین‌ یک‌ مسیحی و یک‌ ساراسن‌ (عرب‌ مسلمان‌) وجود دارد، که منظور از آن‌ محتملا این‌ است‌ که به مسیحیان‌ نشان‌ دهد با چه استدلالهایی احیانا روبرو خواهند شد و راههای جوابگویی به آنها چیست‌. همچنین‌ سخنان‌ تیموثی اسقف‌ نسطوری، در مجلس‌ مناظره ای در حضور خلیفه ی وقت‌ در 781 م‌. (165 ه.ق) مضبوط‌ و در دست‌ است‌. این‌ امر روشن‌ می سازد که مسلمانان‌ از همان‌ اوایل‌ پی برده بودند که در میان‌ مردمی با فرهنگ‌ فکری عالی تر، که بعضی از معتقدات‌ دینی آنان‌ را رد می کنند و مورد انتقاد قرار می دهند، به سر می برند. علاوه بر مسیحیان‌ و سایر گروههای دینی موجود در عراق‌، مسلمانان‌ احتمالا با بودائیان‌ و پیروان‌ فرقه های هندی نیز تماس‌ داشتند. لذا احتیاج‌ به مناظره و دفاع‌ از عقاید، برای مطالعه ی فلسفه انگیزه ای نیرومند به دست‌ می داد، و علاوه بر آن‌، روابط‌ طبقه ی منشیان‌ و طبقه ی جدید علما (دین مداران سنی ) نیز تیره بود.



تدوین اولین کتاب فلسفی توسط اولی فیلسوف مسلمان عرب

اینکه انتقال‌ از ترجمه و تألیف‌ و تصنیف‌ چگونه صورت‌ گرفته است‌ روی هم‌ رفته درست‌ روشن‌ نیست‌. با این‌ همه، برای بعضی از محققاتی که به کادر ترجمه می پرداختند، قاعدتا می بایست‌ طبیعی بوده باشد که بخواهند خود، اثری اصیل‌ بنویسند، خواه با افزودن‌ چیزی بر آنچه در آثار یونانی وجود داشته، خواه از راه به دست‌ دادن‌ مدخل‌ ساده ای برای استفاده ی کسانی که با علوم‌ یونانی آشنایی نداشتند. همچنین‌ این‌ نیاز وجود داشت‌ که استنتاجات‌ فلسفی بیشتر به خط‌ اصول‌ عقاید اسلامی درآیند. نمونه های این‌ انتقال‌ از ترجمه و تألیف‌ و انگیزه های آن‌ را در ابو یوسف‌ یعقوب‌ بن‌ اسحاق‌ کندی  (800-870 ) م‌./ 184-258 ه.ق) می توان‌ دید. وی به الکندی مشهور است‌ و به عنوان‌ اولین‌ فیلسوف‌ بزرگ‌ اسلامی و یگانه فیلسوف‌ از نژاد عرب‌ «فیلسوف العرب‌» نیز شهرت‌ دارد.[1]

 کندی با معتزله در مسائل‌ شرعی هم‌ رای بود. وی از این‌ نظر، به تنه اصلی تفکر کلامی اسلامی از بیشتر فلاسفه دیگر نزدیک‌تر بود. در اوایل‌ خلافت‌ متوکل‌ (۸۴۷-۸۶۱ م‌./۲۳۲-۲۴۷ ه. ق)، سیاست‌ دولت‌ دگرگون‌ شد و معتزله منزلت‌ سابق‌ خود را از دست‌ دادند. این‌ امر ممکن‌ است‌ کمک‌ کرده باشد که برای کندی تجربه‌ اسفبار پیش‌ آید؛ به سعایت‌ دو دشمن‌ درباری، کتابخانه‌اش‌ ضبط‌ و برای مدتی به بصره منتقل‌ شد، ولی سرانجام‌ به وی مسترد گردید. از این‌ حادثه چنین‌ برمی‌آید که کندی کتابخانه‌ای داشت‌ که برای آن‌ زمان‌ معظم‌ شمرده می‌شد.

موضع‌ فلسفی که  یعقوب بن اسحاق -کندی – فیلسوف اسلامی اختیار کرد، یک موضع، کاملا نزدیک‌ به مشرب نظام‌ نوافلاطونی دهه سوم سده نه(۹) م بود. این‌ امر به طور عمده، نتیجه آن‌ بود که سنت‌ فلسفی متاخر یونان‌، هنگامی که مسلمانان‌ با آن‌ تماس‌ یافتند، همان‌ فلسفه نوافلاطونی تازه باب شده بود. به آثار ارسطو، هر چند به دقت‌ مطالعه می‌شد، از دیدگاه نوافلاطونی نگریسته می‌شد. آنچه موجب‌ خلط‌ بیشتر شد، اثری بود که به نام‌ «اثولوجیای ارسطو» در میان‌ مسلمین‌ رواج‌ داشت‌ و اکنون‌ معلوم‌ شده است‌ که این نوشته ها مروبوط به افلاطون نبوده و  شامل‌ اقوال‌ فلوطین‌ (پلوتینوس‌) فیلسوف‌ نوافلاطونی است‌.  . در دوره رواج فلسفه نوافلاطونی، مفسران و جعل کنندگان نوشته‌های فلسفی، در مکتب نوافلاطونـی بـا اینکه  اصولاً افلاطون‌گرا بودند، نظریات و عقاید ارسطویی را ــ حتی در مواردی که نظریات متافیزیکی اصیل ارسطویی با گرایشهای توحیدی آنان در تضاد می‌نمود و کار هماهنگ‌سازی نظریات افلاطون و ارسطو را دشوار می‌ساخت ــ  برای اثبات گرایشهای خود به کار می‌گرفتند. و از آن پس مهرونشان خود را بر بسیاری از اندیشه‌های فلسفی اسلامی ــ و نیز یهودی و مسیحی ــ نهاد.

واژۀ «اثولوجیا» معرب واژۀ یونانی ثِئولوگی، یعنی الهیات یا خداشناسی است. چندین قرن در شرق و غرب، اثولوجیا را اثر اصیلی از ارسطو می‌دانستند، هر چند گاهی کسانی در انتساب آن به ارسطو تردید می‌کردند و مطالب آن را نمایندۀ ‌اندیشه‌ها و عقاید افلاطون و مکتب وی می‌شمردند

 بدین‌سان آنان نوشته‌هایی را با محتواهای نوافلاطونی پدید می‌آورند و آنها را به ارسطو نسبت می‌دادند و می‌کوشیدند که بر این دشواریها چیره شوند. بنابراین، ارسطو همچنان «معلم اول» به‌شمار می‌رفت و نوشته‌های نوافلاطونی، رنگ ارسطویی به خود می‌گرفت. اینگونه نوشته‌ها، از راه ترجمه ــ یا مستقیماً از یونانی، یـا بـا واسطۀ سریـانی ــ به جهاناسلام نیز راه یافت و یکی از برجسته‌ترین و پرتأثیرترین آنها اثولوجیا بود.

     کتاب اُثولوجیا، ترجمۀ عربی نوشته‌ای منسوب به ارسطو، یا احتمالاً تفسیر فیلسوف نوافلاطونی پرفوریوس (فُرفوریوس) برگزیده‌ای از نظریات ارسطو، یا بخشی از آثار فلوطین که در نیمۀ نخست سدۀ ۳ ق / دهۀ ‌سوم سدۀ ۹ م در محافل فلسفی رواج یافت و از آن پس مهرونشان خود را بر بسیاری از اندیشه‌های فلسفی اسلامی ــ و نیز یهودی و مسیحی ــ نهاد.واژۀ «اثولوجیا» معرب واژۀ یونانی ثِئولوگی، یعنی الهیات یا خداشناسی است. چندین قرن در شرق و غرب، اثولوجیا را اثر اصیلی از ارسطو می‌دانستند، هر چند گاهی کسانی در انتساب آن به ارسطو تردید می‌کردند و مطالب آن را نمایندۀ ‌اندیشه‌ها و عقاید افلاطون و مکتب وی می‌شمردند. در مورد نویسنده و متن اثولوجیا دانشمندان متعددی در شرق و غرب تحقیق کردند و ترجمه‌های زیادی نیز راجع به این اثر نوشته شد. این اثر از سدۀ ۴ ‌ق به بعد مهر و نشان خود را بر بسیاری از اندیشه‌های فلسفۀ اسلامی نهاده است.

 نشانه‌هایی از تأثیر آن را نخست در برخی از نوشته‌های یعقوب بن اسحاق کندی می‌یابیم، و ابونصر فارابی نیز، در الجمع بین رأیی الحکیمین در چند جا از اثولوجیا نام می‌برد و به مطالب آن استشهاد می‌کند و ابن سینا نیز تعلیقاتی بر اثولوجیا داشته که بخشی از کتاب الانصاف گم شدۀ او را تشکیل می‌داده است. اما در این میان، شهاب‌الدین سهروردی پس از نقل پاره‌ای از اثولوجیا، آن را گفتۀ افلاطون می‌شمارد، نه ارسطو و صدرالدین شیرازی نیز در نوشته‌هـای خود به مطالب اثولوجیا استشهـاد می‌کند و در نوشتۀ دیگری، پس از اعتراض به ابن سینا در انکار نظریۀ «مُثُل» افلاطونی، می‌گوید که گویا وی اثولوجیا را ندیده، یا آن را نه به ارسطو، بلکه به افلاطون نسبت می‌دهد.

ترجمه عربی این‌ کتاب‌ شهرت‌ فراوان‌ یافت‌. اصول‌ عقاید نوافلاطونی آن‌ درباره خدا می‌بایست‌ با توحید قرآنی به قدر کافی نزدیک‌ جلوه کرده باشد. به هر صورت‌، اسحاق کندی مشرب‌ نوافلاطونی را، با مختصر تصرفاتی، پذیرفت‌. وی خود را توانا یافت‌ که ادعا کند حقایق‌ وحی شده از طریق‌ پیامبران‌، معرفت‌ مابعدطبیعی هستند، و بین‌ فلسفه و وحی تناقض‌ نیست‌. محتملا مراد وی آن‌ بود که فلسفه میتواند در مسیری تکامل‌ یابد که هم‌ با سرشت‌ خود و هم‌ با وحی سازگار باشد. کندی تنها آراء دیگران‌ را اقتباس‌ نمی‌کرد بلکه در اصل‌ نوافلاطونی «صدور»، خلق‌ از عدم‌ را وارد نمود، گویی که سازش‌دادن‌ این‌ دو هیچ‌ اشکالی وجود ندارد.

بنابراین‌، اگر ویژگی کار کندی را کوشش‌ برای پدید آوردن‌ تحریری از فلسفه یونان‌ برای مسلمانان‌ می‌توان‌ شمرد، دلیلش‌ معاشرت‌ اوست‌ با معتزله و اوضاع‌ سیاسی زمانه در آغاز بلوغ‌ فکری وی. از حدود ۸۳۳ تا ۸۴۹ م‌. (۲۱۸ تا ۲۳۵ ه. ق) متکلمین‌ فرقه معتزله در امور حکومتی شرکت‌ مستقیم‌ داشتند؛ معتزله از اهل‌ سنت‌ و جماعت‌ بودند ولی شاید در صدد برآمده بودند تا با طبقه منشیان‌ سازشی پدید آورند. در حدود سال‌ ۸۴۹ م‌. (۲۳۵ ه. ق) سیاست‌ دولت‌ عوض‌ شد، و بیشتر به جلب‌ جناح‌ محدثین‌ از اهل‌ سنت‌ و جماعت‌، که اکنون‌ رشد تمام‌ یافته بود، توجه می‌شد. محدثان‌، با فلسفه، سخت‌ مخالفت‌ بودند؛ و عجب‌ نیست‌ اگر در طول‌ دو قرن‌ بعد، فقط‌ طبقه منشیان‌ و دیگر رقیبان‌ محدثین‌ و متکلمین‌ بودند که به نشر مباحث‌ فلسفی رغبت‌ نشان‌ می‌دادند.[۲]


 [1] نخستین موج یونان گرایی در جهان اسلام همان پیشین

[۲] اثولوجیا – ویکی فقه دانشنامه حوزه

 




‏ روحانیون و نظام جمهوریت در دوره رضا شاه


در تیر ماه 1302 خورشیدی، هنگامی که سردارسپه، وزیرجنگ ومشیرالدوله رئیس الوزراء بود، دولت عراق( که آن موقع تحت الحمایۀ انگلستان بود). مراجع تقلید وعّده ای ازکسبۀ شیعه را به ایران تبعید کرد وآقایان سید ابوالحسن موسوی اصفهانی، حاج میرزا محمّد حسین غروی نائینی وهمچینین عده ای ازروحانیونی بزرگ مانند آقایان حاج علی شهرستانی، سیدعبدالحسین حجّت کربلایی و حاج شیخ مهدی خالصی به ایران آمدند وهشت ماه، در ایران اقامت کردند.

چند ماه بعد از ورود آقایان ( ششم آبان 1302 خورشیدی ) رضا خان فرمان نخست وزیری را از احمد شاه گرفت و بلافاصله از حضور مراجع تقلید در ایران نهایت استفاده را کرده، چند مرتبه برای دیدن آنان به قم رفت و مرتّباً با آنان در تماس بود وتمام خواسته های آنان را برآورده می کرد.

درهمان سال که سردار سپه نخست وزیر شد یعنی 1302 خورشیدی، آتاتورک به وسیلۀ مجلس ملّی ترکیه، به اتّفاق آراء به ریاست جمهوری اسلامی انتخاب گردید و در مدّت کمی بساط خلافت عثمانی را برای همیشه برچید ودین را ازدولت جدا اعلام کرد. خبر که به ایران رسید، عدّه ای فکر کردند ممکن است یک جمهوری سالم از یک سلطنت نا سالم برای ایران بهتر باشد.

ابتدا صدای جمهوریت از ولایات بلند شد. سردارسپه هم از این موقعیت خوشش آمد و به فکر افتاد تا زودتر نمایندگان دورۀ پنجم را انتخاب کند و کوشش نماید درایران نیز با رأی مجلس رژیم سلطنتی از میان برداشته شود واوّلین رئیس جمهورایران گردد.

مجلس پنجم روز 22 بهمن 1302 افتتاح شد و درآن عدّه ای موافق جمهوری انتخاب شدند و طرح جمهوریت تهیّه و به مجلس داده شد. مدرّس (رئیس اقلّیت)، ]ملک الشعراء بهار[ ، سیداحمد بهبهانی، زعیم کاشانی؛ اخگر، حائری زاده وقوام الدوله همگی با جمهوری مخالف بودند.

مدرّس به سردارسپه پیشنهاد کرد که:« مجلس پنجم منحل گردد ومجلس ششم با قید اینکه نمایندگان حقّ خلع احمد شاه را دارند انتخاب شوند در آن مجلس، احمد شاه خلع و محمّد حسین میرزا به سلطنت انتخاب گردد و سردار سپه هم نایب السلطنه شود» . سردار سپه قبول نکرد.

روز سوّم فروردین 1302قرار بود بود مجلس در مورد جمهوریت تصمیم بگیرد. گروه بسیاری از مردم به رهبری خالصی زاده ، شیخ حسین لنگرانی، و حاج عبدالحسین خرّازی در صحن مجلس وبیرون باغ جمع شدند . حاج آقا جمال هم سوار الاغش پیشا پیش جمعیّت درحرکت بود. فریادهای «مرده باد زنده باد» ، « بلند بود… وکلای موافق جمهوری، از ترس اینکه مردم آنها را بکشند. تلفنی ازسرادارسپه خواستند برای حفاظت آنها به مجلس بیاید. سردار سپه با عدّه ای نظامی به مجلس آمد… سربازها مردم را زدند. خرحاج آقا جمال دراین بین کشته شد و بالاخره سربازان مردم را متفّرق کردند.

روحانیونی ایران ومراجع تقلیدی که ازعراق به ایران آمده بودند، از واقعۀ مجلس ناراضی شدند. سردارسپه برای رفع کدورت تصمیم گرفت شخصاً به قم رفته، با روحانیون ملاقات کند. آیت الله زنجانی که درآن موقع منشی آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری بود. می نویسد: « درآن جلسه آیت الله نائینی، آیت الله اصفهانی، حاج آقا حسین طباطبائی قمی، آقا عبدالحسین شیرازی، آقا میرزا مهدی خراسانی (پسر بزرگ مرحوم آخوند خراسانی) وآقا شیخ جواد صاحب جواهرحضورداشتند. چند تن ازآیات عظام به سردارسپه اعتراض کردند که شما حافظ جان ومال مردم هستید، چطوراسلحۀ دفاع از کشور را به خواهران و برادران خود کشیده اید؟

 سردار گفت: من هیچ داعیه ای ندارم، من خود را خادم شریعت مقدّس اسلام می دانم. حادثۀ جلوی مجلس موجب تأسّف است نائینی«که بزرگترین مرجع تقلید آنروزبود»گفت: تأسّف شما کشتگان را زنده نمی کند. شما باید از گذشته اظهارندامت کنید تا بتوانید به کار خود ادامه دهید. دیگران سردار را ملامت کردند. حاج شیخ عبدالکریم نقش میانجی را به عهده داشت».

 

پس از این ملاقات در روز 5 فروردین 1304 آیات عظام اعلامیۀ زیر را صادر کردند: 

« بسم الله الرحمن الرحیم جنابان مستطابان حجج الاسلام دامّت تأییداتهم و طبقات اعیان وتجّار و اصناف وقاطبۀ ملّت ایران : چون درتشکیل جمهوریت بعضی اظهاراتی شده بود که مرضی عمومی نبود وبا مقتضیات این مملکت مناسبت نداشت، لهذا در موقع تشریف فرمایی حضرت اشرف آقای رئیس الوزرا دامّت شوکته برای موادعه به دارالایمان قم نقض این عنوان و الغاء اظهارات مذکوره و اعلام آن به تمام بلاد را خواستار شدیم و اجابت فرمودند. ان شاءالله تعالی عموماً قدراین نعمت را بدانند وازاین عنایت کاملاً تشکّر نمایند.

الاحقر ابوالحسن الموسوی الاصفهانی، الاحقرمحمّد حسین غروی نائینی، الاحقرعبدالکریم حائری.

مدرّس هم درمجلس نطقی کرد و گفت: «من با جمهوریت مخالفم؛ زیرا جمهوریت با طریقۀ حقۀ جعفری مناسب نیست. ولی با مقام پادشاهی هرآدم لایق موافق هستم….»

سردار سپه طبق قولی که داده بود ، روز 11 فروردین 1303 بیانیۀ زیر را صادر کرد:«هموطنان ! اگر چه به تجربه معلوم شده که اولیای دولت هیچ وقت نباید باافکارعامّه ضدّیت و مخالفت نمایند ونظر به همین اصل است که دول حاضر، تاکنون از جلوگیری احساسات مردم که ازهرجانب ابرازمی گردیده، خود داری نموده است، لیکن ازطرف دیگر چون یگانه مرام و مسلک شخصی من از اوّلین روزحفظ و حراست عظمت اسلام واستقلال ایران و رعایت کامل مصالح مملکت وملّت بوده و هست… و چون من و کلّیۀ افراد وآحاد قشون از روز نخستین محافظت وصیانت ابّهت اسلام را یکی از بزرگترین وظایف و نصب العین خود قرار داده و همواره در صدد آن بوده ایم که اسلام روز به روز به روبه ترقّی و تعالی گذاشته و احترام مقام روحانیت کاملاً رعایت وملحوظ گردد، لهذا در موقعی که برای تودیع آقایان حجج الاسلام وروحانیونی اعلام به حضرت معصومه مشرّف شده بودم، با معظّم له درباب پبیشامد کنونی تبادل افکار نموده و بالاخره چنین مقتضی دانستیم که به عموم ناس توصیه نمایم؛ عنوان « جمهوری » را موقوف ودرعوض تمام سعی وهمّ خود را مصروف سازید که موانع اصلاحات وترقّیات مملکت را از پیش برداشته، درمنظر مقدّس تحکیم اساس دیانت و استقلال مملکت و حکومت ملّی با من معاضدت و مساعدت نمایند… رئیس الوزراء وفرمانده کلّ قوا – رضا 

بدین ترتیب موضوع جمهوریت به کلّی منتفی شد.

در مطلب فوق چند نکتّ جالب وجود دارد.

اوّل اینکه : رضاخان بدون جلب موافقت روحانیون بدین کار دست زده بود چون با مخالفت آنها مواجه شد ، متوجّه گردید که نمی تواند برنامۀ خود را پیش ببرد وبدون مقاومت از جمهوری صرف نظر کرد.

دوّم اینکه : سردار سپه در اعلامیۀ خود نوشت: « اگر چه به تجربه معلوم شده که اولیای دولت هیچ وقت نباید با افکارعامّه ضدّیت و مخالفت نمایند». این نشان می دهد که رضا حان ، با مشاورین او ، در آن دوره هنوزبه خطر « ضدّیت و مخالفت با افکارعامه» توجّه داشتند.

سوّم اینکه : روحانیونی شیعه درآن موقع چه در قم چه درمجلس عقیده داشتندکه : جمهوریت مرضی عمومی نبوده و با مقتضیات این مملکت مناسبت ندارد » و « جمهوریت با طریقۀ حقۀ جعفری مناسب نیست».[1]

« دراین هنگام به علّت تغییروضع سیاسی عراق آقایان روحانیونی مهاجرتصمیم گرفتند به عتبات مراجعه کنند. رضا خان « سردار رفعت» را که از نزدیکان اوبود، مأمور کرد آقایان را تا نجف بدرقه نماید و تمام احتیاجات آنان را بر طرف کند. هنگام برگشت سردار رفعت از نجف ، آقای حاج میرزا حسین غروی نائینی مرجع تقلید شعیان تمثالی از حضرت علی بن ابیطالب برای سردار سپه فرستاد و طیّ نامه ای نوشت:

« دراین موقع که بحمدالله سبحانه و تعالی سالها به عتبه حضرت شاه ولایت.. مشرّف شدیم دعای دوام تأیید حضرت اشرف دامت شوکته دراعتلای دین و دولت … را که از قدیم در خزانۀ مبارکه محفوظ است… اینک تقدیم می نماید… بهترین تعویذ و حافظ آن وجود اشرف خواهد بود، ان شاء الله تعالی …» سردار سپه هم از موقعیّت نهایت استفاده را کرد و علاوه برجشن ها وتبلیغات در روزنامه ها تمثال مبارک رادر قابی طلا جای داده، مانند نشان بر سینۀ خود آویخت.

 مهدی حائری یزدی فرزند شیخ عبدالکریم حائری در خاطرات خود به ملاقات سردار سپه با مراجع شیعه اشاره می کند و میگوید: البتّه این زمان مصادف بود با قدرت رضا شاه پهلوی. ورضا شاه پهلوی هم البتّه درابتدا با ایشان] شیخ عبدالکریم حائری [ روابطش بد نبود ازلحاظ اینکه خوب، هنوزبه اوج قدرت و دیکتاتوری نرسیده بود و ازایشان ملاحظه می کرد، خیلی هم ملاحظه می کرد.



[1]  قابل توجّه این است که نیم قرن بعد در سال 1357روحانیون « رژیم جمهوری » رابا طریقۀ حقۀ جعفری مناسب دانستند و رژیم سلطنتی را مناسب با مقتضیات این مملکت نداستند و آن را از میان برداشتند ….