تاریخ و دگرگونی ایران زمین

تاریخ و دگرگونی ایران زمین

کشور ما نیاز به خرد سازنده و مردم خرد گرا دارد. نوشته های این پایگاه تلاشی است در این راستا
تاریخ و دگرگونی ایران زمین

تاریخ و دگرگونی ایران زمین

کشور ما نیاز به خرد سازنده و مردم خرد گرا دارد. نوشته های این پایگاه تلاشی است در این راستا

نگاهی به مراحل ملی شدن نفت توسط دکتر مصدق

ملی شدن صنعت نفت توسط محمد مصدق فرایندی بود که مرحله‌به‌مرحله باید طی می‌شد. لازمه تکاملِ این فرایند، حل مشکلات و تضادها با انگلستان در قامت کشوری با بیشترین میزان منافع دراداره امور صنعت نفت ایران بود. کشورهای دیگری مانند آمریکا نیز در این فرایند برای میانجیگری وارد عمل شدند.

قرارداد دارسی که در دوره تیره روزی ایران  زمان  قاجار بسته شده بود تحت تأثیر نیاز مالی مظفرالدین شاه برای تهیه خرج سفرهای فرنگستان و ناآگاهی او و اطرافیانش نسبت به ارزش صنعت نفت در دنیای آنروز سهم اندکی برای ایران (۱۶ درصد از سود ناخالص معادل ۱۱ درصد از سود خالص) در نظر گرفته شده بود. از ۱۳۰۷–۱۳۱۲ رضاشاه با منصوب کردن تیمورتاش بعنوان مذاکره کننده ایران برای افزایش سهم ایران هفت بار با مدیران انگلیسی شرکت نفت مذاکره کرد ( تیمورتاش مذاکرات مفصل و جدی را با موضوع نفت با بریتانیا آغاز کرد. ایران خواهان افزایش سهم خود از سود سالانه شرکت از ۱۶ درصد به ۲۵ درصد بود. به اضافه دریافت مبلغ ثابتی معادل ۲ شیلینگ در هر تن نفت صادراتی و اختصاص مقدار قابل ملاحظه‌ای از سهام شرکت به دولت ایران و در نهایت، تحدید حوزه عملیات شرکت در ایران بود[1]. ولی راه بجایی نبرد و در نهایت با لغو یکجانبه آن توسط رضاشاه تحت شرایط بحرانی ایران آنروز و قدرت اقتصادی و نظامی انگلیس قرارداد  (۱۹۳۳) ۱۳۱۲بسته شد که فقط اندکی بهتر بود ولی با یک قرارداد منصفانه فاصله زیادی داشت. پس از جنگ دوم جهانی و فضای آزادی بیان دوران شاه جوان بحث‌های مربوط به نفت دوباره در بین روشنفکران و نمایندگان مجلس شروع شد.

در دوازدهم آذر ۱۳۲۳ پس از آنکه مجلس به طرح مصدق رأی داد که : اعطای امتیاز نفت به هر دولت یا شرکت خارجی را ممنوع می‌کرد، رحیمیان یکی دیگر از نمایندگان مجلس نیز خلال نطق خود که در مخالفت با رأی اعتماد به دولت سهام‌السلطان بیات بود، طرحی پیشنهاد داد تا امتیاز نفت جنوب که به شرکت انگلیسی دارسی واگذار شده بود لغو شود. او سپس این طرح را مکتوب کرد تا پانزده امضا جمع کند و در دستور کار مجلس بگذارد.ولی سرانجامی پیدا نکرد.

جرقه میدانی جنبش ملی شدن نفت از اعتراضات کارگران صنعت نفت در تیرماه ۱۳۲۵ شروع شد که موجب کشته شدن ۵۰ نفر و زخمی شدن ۱۵۰ نفر در ۲۳ تیر ۱۳۲۵ شد.

 سپس از مرداد ۱۳۲۵ نمایندگان مجلس شورای ملی شروع به بحث در این مورد کردند. احمد قوام حزب دمکرات را تشکیل داد، اسلامگراها به رهبری آیت الله کاشانی موضوع این اعتصابات را پیگیری کردند. از شهریور ۱۳۲۵ نوای ملی شدن نفت در مجلس به گوش می‌رسید. نخبگان که در دوره رضاشاه تحت اختناق بودند آزادی یافتند، احزاب قدرتمندتر شدند، اتحادیه‌های کارگری توسعه یافتند. به دلیل اتکای شاه جوان بر دو تکیه گاه (ارتش-روحانیت) روحانیونی مانند کاشانی در سیاست حضور یافتند و به این ترتیب جوانان و دانشگاهیان تحت تأثیر سه نیروی چپ ، ملی‌گرا و اسلامگرا قرار گرفتند.

در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۳۳۰، آیت‌الله کاشانی بیانیه‌ای منتشر ساخت و از کارگران شرکت خواست تا به شورش خود خاتمه دهند و به کارگران اطمینان داد که انگلیسی‌ها به زودی ایران را ترک خواهند گفت و دولت ایران خسارتهای وارده به آن‌ها را جبران خواهد کرد.

دکتر مصدق نیز در جلسه ۲۷ فروردین مجلس شورای ملی در مخالفت با اعلام حکومت نظامی در خوزستان اظهار داشت دلیل اینکه نمایندگان جبهه ملی از دادن رأی به پیشنهاد دولت مبنی بر اعلام حکومت نظامی، خودداری کردند جز این نبود که دولت بدون تحقیق و بدون رسیدگی به این موضوع که آیا این اعتصاب بجاست یا بیجاست آن را اعلام کرد. مصدق سپس بیانیه جبهه ملی را خطاب به کارگران و نصیحت دادن به آن‌ها مبنی بر اینکه دست از اعتصاب کشیده بر سر کار خود برگردند، ایراد کرد. به هر ترتیب با دستگیری تعدادی از سران اعتصاب و سرکوبی شورش کارگران امنیت نسبی برقرار شد و تا روز ۱۲ اردیبهشت ۱۳۳۰ آبادان تنها جایی بود که هنوز اعتصاب در آن ادامه داشت اما به تدریج تعدادی از کارگران به سر کار خود بازگشتند. در این تاریخ سپهبد شاه‌بختی (فرمانده نظامی اعزامی از تهران) در تلگرافی که از استان ششم (خوزستان) به علاء مخابره کرد اظهار داشت: “اعتصاب هنوز در آبادان ادامه دارد ولی در نتیجه اقدامات معموله ۳۷۵۰۰ نفر مشغول کار شده‌اند برای دستگیری محرکین مرتباً اقدام و امروز چهار نفر از مسببین اصلی اعتصاب به نام کروالیان. زواری، آقاداشی و کیهان پناه بازداشت شده‌اند

اعتصاب کارگران شرکت نفت اگرچه با تلاش بسیار دولت ایران پایان پذیرفت اما دولت انگلستان همچنان در پی دسیسه و تحریک کارمندان ایرانی شرکت نفت بود به‌طوری‌که در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۳۰ سپهبد شاه‌بختی (فرمانده نظامی اعزامی از تهران) در تلگراف خود از استان ششم (خوزستان) به دکتر مصدق نخست‌وزیر وقت اعلام داشت:

-         طبق اطلاع واصله کارمندان عالی‌رتبه ایرانی شرکت نفت به تصور اینکه در موقع اجرای قانون ملی‌شدن صنعت نفت ممکن است بیکار شوند اظهار نگرانی نموده‌اند گفته می‌شود که این شایعات از ناحیه کارمندان خارجی شرکت نفت می‌باشد.

همزمان انعقاد قرارداد 50-50 بین شرکت نفت آمریکایی آرامکو و دولت عربستان سعودی در 9 دی 1329 ضربه دیگری بر شرکت نفت ایران و انگلیس بود که حاضر نمی‌شد حق‌السهم ایران را از 30 درصد بیشتر بپردازد. بدین‌جهت جبهه ملی سیاستِ خود را بیش از حد لزوم بر اساس رقابت میان آمریکا و انگلیس و جلب نظر موافق واشنگتن بنا نهاده بود، اما همین‌که مسئله ملی شدن نفت مطرح و مورد استقبال عامه مردم ایران قرار گرفت و قانون مربوط به آن از تصویب مجلسین گذشت ، انگلیس در اسفند ۱۳۲۹ یک مذاکره جدید با عباسقلی گلشاییان وزیر دارایی دولت رزم آرا انجام داد که به قرارداد الحاقی گس گلشاییان منجر شد ولی با وجود فشارهای نخست وزیر، رزم آرا مورد قبول مجلس قرار نگرفت.

رزم آرا با این رویه مجلس مخالفت کرد و جمله معروف خود را گفت که؛ ایرانی که نمی‌تواند لولهنگ (آفتابه) بسازد چگونه می‌خواهد صنعت نفت را اداره کند که باعث عصبانیت خیلیها شد. رزم آرا در ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ توسط خلیل طهماسبی ترور شد و ولی بزودی سپس کمیسیون مخصوص نفت طرح ملی‌شدن صنعت نفت را پیشنهاد کرد و در ۲۴ اسفند تصویب شد.

ملی کردن صنعت نفت تاکتیکی بود که سیاستمداران ایران بکار بردند تا از قرارداد نفت خلاصی یابند. کمیسیون نفت که ریاستش بر عهده دکتر مصدق بود، پس از ماه ها بررسی پیشنهاد ملی کردن نفت را تسلیم مجلس کرد و  این پیشنهاد در ۲۴ اسفندماه سال ۱۳۲۹ به تصویب مجلسین رسید و صورت قانونی به خود گرفت . مصدق  در ۱۵ اردیبهشت ۱۳۳۰ توانست از میان ۱۰۲ نفر از نمایندگان  حاضر با کسب ۹۹ رأی موافق رأی اعتماد مجلس را کسب نماید و نخست وزیر کشور شد. وی برنامه ای که به مجلس داد، دو موضوع داشت. اجرای قانون ملی شدن نفت و اصلاح قانون انتخابات مجلس.

 در خرداد ۱۳۳۰ دولت ایران هیات مدیره شرکت ملی نفت را تعیین کرد و از روسای انگلیسی پالایشگاه خواست با آنها کار کنند(خلع ید) ولی آن ها نپذیرفتند. شکایت انگلستان به دادگاه لاهه نیز به جایی نرسید. انگلیسها ابتدا شروع به کارشکنی کردند سپس با تعیین ضرب العجل توسط دولت ایران  پذیرفتند که پرسنل خود را  از ایران خارج کنند و شروع به تهدید نظامی کردند. ایران در روزنامه‌های معروف اروپا آگهی استخدام پرسنل برای امور نفت منتشر کرد. عده زیادی تقاضا ارسال کردند ولی کشورهای اروپایی به این افراد اجازه خروج از فرودگاه‌هایشان را ندادند و پاسپورت آنها را ضبط کردند!.

در آمریکا یک شرکت آمریکایی که ۲۵۰۰ نفر پرسنل نفت برای ایران پیدا کرده بود با اخطار وزارت خارجه آمریکا مواجه شد و کار را متوقف کرد.

سپس کشورهای غربی خرید نفت ایران را تحریم کردند. با اینکه مهندسین ایرانی پالایشگاه آبادان را که بزرگ‌ترین پالایشگاه دنیا بود راه اندازی و تولید را ادامه دادند طی دو سال آینده ۱۳۳۰– ۱۳۳۱  ایران نتوانست  نفتی صادر کنند. تنها شرکت ایتالیایی سوپر و شرکت ژاپنی ایده میتسو از سال ۱۳۳۱ مقدار کمی نفت را با تخفیف زیاد خریدند که که آن نیز با کارشکنی انگلیس مواجه می‌شد و در نهایت تولید نفت ایران شامل مصرف داخلی و صادرات در سراسر سال ۱۳۳۱ از ۱۰٫۶ میلیون بشکه فراتر نرفت. سایر کشورهای جهان به تحریم پیوستند و شرکتهای انگلیسی که نفت عراق، کویت و عربستان سعودی را در دست داشتند در این کشورها تولید را افزایش داده و نفت ایران را جبران کردند. در نتیجه تولید نفت خاورمیانه در سالهای ۱۹۵۱ و ۱۹۵۲ و ۱۹۵۳ هر سال حدود ۱۰ درصد افزایش یافت. این موضوع باعث تضعیف اقتصاد ایران شد. تولید نفت ایران از ۲۴۲ میلیون بشکه در سال ۱۳۲۹ به ۱۰٫۶ میلیون بشکه در سال ۱۳۳۱ کاهش یافت.

دولت شوروی و کشورهای وابسته به آن هم علاقه ای به خرید نفت ایران نشان ندادند.  شوروی که قرار بود ۱٫۵ تن طلایی که از زمان جنگ دوم به ایران بدهکار بود بدهد از تحویل آن به این امید که دولت تضعیف و امکان دستیابی به اهدافش در ایران، از کمک به دولت دکتر مصدق خودداری کرد و دولت مصدق  دچار سختی در اداره کشور شد.

 از خرداد ۱۳۳۰ تا اسفند ۱۳۳۱ پنج پیشنهاد نفت توسط انگلیس آمریکا و بانک جهانی به مصدق ارائه شد که هیچ‌یک مالکیت ملی ایران بر صنعت نفت خود را نیز به‌طور کامل قبول نمی‌کردند و دولت دکتر مصدق نیز نمی توانست این پیشنهاد ها را بپذیرد

دکتر مصدق برای حل مشکل با انگلیس (رفع تحریمها) آماده بود که کلیه ضرر و زیان شرکت در دوره تقریبی دو ساله ملی شدن نفت را پرداخت کند ولی انگلیس و امریکا اصرار میکردند که ایران باید سودی را که انگلیس در مدت باقیمانده از قرارداد ۱۹۳۳ یعنی تا ۱۹۹۳ قرار بود بدست بیاورد پرداخت کند (چهل سال از مدت قرار داد باقیمانده بود و انگلیس تمام سود آینده حاصل از آنرا  به عنوان غرامت مطالبه میکرد). از نظر مصدق این عمل نا عادلانه بود و میزان آن هم بقدری زیاد میشد که غیر عملی بود.

با گشایشی که در فضای سیاسی ایران در دورانِ مصدق حاصل آمده بود، فعالیت‌های حزب توده نیز افزایش یافت. در اردیبهشت 1330، که دولت پس از سال 1325 برای نخستین‌بار برگزاری مراسم روز کارگر را مجاز اعلام کرد، حزب توده، در همه شهرهای اصلی راه‌پیمایی‌هایی برگزار کرد. گفتنی است که تنها در تهران حدود 35000 نفر راه‌پیمایی کردند. در تابستان 1330، که مصدق با مقامات آمریکایی گفت‌وگو می‌کرد، حزب توده اعتراضات گسترده‌ای علیه آورل هریمن به راه انداخت که نتیجه آن 25 کشته و 250 زخمی بود.

ملی کردن صنعت نفت تنگناها و مشکلاتی به وجود آورد؛ چرا که تکنسین‌های بریتانیایی، تأسیسات نفتی خوزستان را ترک کردند و دولت بریتانیا تحریم اقتصادی اعمال کرد و صادرات نفت ایران ممنوع شد. نگهداری و حفظ تأسیسات نفتی در عوضِ کمک به درآمد ملی و پرداخت حقوق کارگران نفت تبدیل به مجرایی برای تحلیل دارایی‌ها شد و به‌تدریج دیون بزرگ و مشکلات اقتصادی بزرگی به بار آورد. مصدق به امید گرفتن وام راهی ایالات‌متحده شد، اما  دولت آمریکا در شرایط پرداخت وام مواردی گنجانده بود که از نظر دکتر مصدق با منافع ملی ایران مطابقت نداشت و حاضر به امضای قرارداد وام نشد و دست خالی بازگشت. تا این هنگام امریکا در عین حال که با انگلستان همدردی می کرد ولی تلاش داشت که طرفین با مذاکره به توافق برسند. و در این دوره آمریکا نقش میانجی گری داشت  ولی به سبب افکار ملی گرایی دکتر مصدق به دولت وی اعتماد نداشت و با دولت انگلستان برای برکناری دکتر مصدق تلاش می کرد.

در این دوره  حکومت دکتر مصدق نه تنها کشورهای غربی بلکه کشورهای شرقی به رهبری شوروی نیز نه تنها حمایتی از دولت ایران نکردند بلکه دولت شوروی با هدایت حزب توده در ایران و ایجاد آشوب ها و اعتراض های خیابانی و سازمان در صدد تضعیف دولت ایران بر آمدند. دولت علاوه بر گرفتاری و تنگناهای اقتصادی بود، بلکه مستمرا تحت فشارهای سیاسی و کارشکنی های حزب توده نیز قرار داشت. به دلیل وجود آزادی یعنی همان آزادی که ایرانیان از زمان مشروطیت به دنبال آن بودند در دولت کوتاه عمر دکتر مصدق به واقعیت پیوست ولی به دلیل ضعف خرد جمعی و سوء استفاده کلاشان سیاسی از جمله حزب توده و فداییان اسلام این دوره سبب وحشت و هراس سفارت خانه آمریکا در ایران قرار گرفت و طی گزارشات متعدد و مستمری که به واشنگتون می دادند، دولت دکتر مصدق را زمینه ساز تسلط کمونیست ها معرفی می کردند. همین گزارشات است که سبب ساز دگرگونی وضعیت ایران و دخالت دولت آمریکا در امور سیاسی ایران شد.و وضعیت ملی شدن نفت و بیرون کردن انگلیسی ها از ایران فرصتی بود که دولت آمریکا از آن هم منافع سیاسی و هم منافع اقتصادی خود را افزایش داده و تحکیم کرد.

این بخش از اسناد منتشر شده در این کتاب مربوط به این دوره از اقدامات دولت آمریکا و انگلیس در ایران است که نوشته های متعددی در مورد روابط ایران و شوروی، حزب توده، جبهه ملی ایران، دکتر مصدق، شاه و آیت الله کاشانی و ...در آن ها منتشر شده است. با بررسی این اسناد می توان، دیدگاه های دولت مردان آمریکایی را در مورد مردم ایران، دولت مردان کشور، شاه و نخست وزیران ایران را مشاهده کرد. به علاوه باید اشاره کرد که بیشتر این اقدامات در این دوره در زمان حکومت ترومن است که سیاست نسبتا آشتی جویانه ای نسبت به ایران داشت بدین ترتیب، بخشی از چرایی میانجیگری آمریکا در مذاکرات ایران و انگلیس به‌واسطه کنترل و محافظت ایران در برابر کمونیسم بود. در سال 1330 و هنگامی‌که آمریکایی‌ها تلاش جدی صورت می‌دادند تا انگلیس را از حمله نظامی به ایران منصرف کنند نیز چنین مقصودی دنبال می‌شد.. اما این سیاست در دوران ریاست جمهوری آیزنهاور دگرگونه گشت و او که یک نظامی بود در دام سیاست مداران و اقتصاد گرایان آمریکا قرار گرفت.



[1]  تیمورتاش و پسرش مهرپور درسفر تحصیلی محمدرضا پهلوی ولیعهد به سوئیس در ۱۵ شهریور ۱۳۱۰ جزو همراهان وی بودند. تیمورتاش ضمناً مأموریت داشت از سوئیس به آلمان، فرانسه، ایتالیا، و سپس انگلیس برود و با مقامات این کشورها دربارهٔ مسائل فی‌مابین مذاکره کند. وی در لندن با سرجان کدمن رئیس هیئت مدیره و مدیر عامل شرکت نفت ایران و انگلیس در خصوص مسائل نفتی مذاکره کرد تیمورتاش همچنین به گفتگو با سر جان سایمون وزیر امور خارجه انگلیس و سایر مقامات دولتی پرداخت که از این مذاکرات نیز نتیجه مثبتی عاید نگردید. وی در راه بازگشت از سفر از طریق روسیه، در مسکو با چند تن از مقامات رسمی مسکو از جمله وُرُشیلف، وزیر جنگ شوروی دیدار و مذاکره محرمانه کرد. بعداً شایع شد که در این سفر کیف محتوی پرونده مذاکرات نفتی تیمورتاش با مقامات انگلیس به سرقت رفته است. خبر این ملاقات از سوی فتح‌الله پاکروان سفیر ایران در مسکو به رضا شاه اطلاع داده شد و همچنین مأموران اطلاعاتی انگلیس نیز گزارش این ملاقات خصوصی را به سرتیپ آیرم رئیس وقت نظمیه رساندند و وی نیز آن را بلافاصله به اطلاع رضا شاه رساند. در نتیجه تیمورتاش پس از بازگشت به تهران مورد بی‌مهری شاه قرار گرفت.مدتی بعد محاکمه و زندانی شد و در زندان در گذشت و یا به قتل رسید.

نگاهی به نظام نژاد پرستی و سرنوشت سیاه پوستان در آمریکا

برای درک رژیم سلطه نژادی در آمریکا، ابتدا باید سیستم طبقه بندی ای را در تاریخ این کشور درک کرد که زیربنای آن بود. در جنوب ایالات متحده، پس از لغو برده داری، قانون و عرف عمومی تنها دو گروه مجزا به رسمیت شناخته می شد، سفیدپوستان و سیاه پوستان (negros یا colored).

 این جداسازی وجود تنوع ارتباطات جنسی گسترده انسانهای تحت بردگی را در نظر نمی گرفت که موجب طیفی گسترده در محدوده رنگ پوست و فنوتیپ(رخ نمود) ‌ها در میان جمعیت سیاه‌پوست می‌شد. فرزندان والدینی که از نظر نژادی مختلط بودند، بدون توجه به رنگ پوست ، بر اساس وضعیت اجتماعی یا هویت نژادی اجداد دیگرشان، به طور خودکار در دسته فرودست تر، یعنی سیاه پوستان، قرار می گرفتند.

این قانون به اصطلاح «قطره خون» زمانی سخت‌تر شد که خصومت نسبت به دورگه بودن(اختلاط نژادی) در اواسط قرن نوزدهم به هیستری جمعی در آمریکا تبدیل شد. پس از آن شبه نظامیان و گروه های ضد اختلاط نژادی در سراسر جنوب این کشور سازماندهی شدند. ۱۴ ایالت از پانزده ایالت جنوبی به سرعت موازین قانونی سفت و سختی را تصویب کردند که به طور رسمی وضعیت نژادی «سیاهپوست» را بر اساس وجود نسبیتی در « قطره خون» تعریف می کرد.

در فلوریدا، طبق قانون اساسی ایالت، داشتن یک شانزدهم خون سیاه پوست کافی بود تا فرد «سیاهپوست» در نظر گرفته شود. در مریلند و می سی سی پی این میزان یک هجدهم بود. در کنتاکی وجود هر «مقدار قابل تشخیص» خون سیاه کافی بود. در آرکانزاس، «سیاهپوست» به «هر فردی که خون سیاهپوست در رگهای خود دارد» اطلاق می شد، در حالی که در آلاباما، مولاتوها* در طبقه بندی سیاه پوستان قرار گرفتند.

اما این طبقه بندی مسئله مولاتو (دو رگه ها) را حل نکرد و سفیدپوستانی که از هویت نژادی خود مطمئن نبودند، در مورد «سیاه پوستی نامرئی» دچار پارانویا شدند (که در رمان‌های ویلیام فاکنر به خوبی در کتاب «روشنائی ماه اوت» و «ابشالوم، ابشالوم !» مطرح شده است).

 این نگرانی به قدری شدید شد که معاشرت با نوادگان بردگان با هر رنگی کافی بود تا فرد حتی در غیاب اثبات اصل و نسب آفریقایی ، سیاه پوست (یا «سیاهپوستِ سفید») طبقه بندی شود. از دهه ۱۹۲۰(۱۳۰۰ ش)، سفیدپوستان و سیاه پوستان دو دسته نژادی بودند که با یک سد خونی غیرقابل عبور ، به ویژه در ایالت های جنوبی ، از هم جدا شدند.

بدین ترتیب ایالات متحده تنها کشوری در جهان شد که سیاه بودن را با قاعده قطره خون تعریف کرد. با این حال، برای جمعیت سیاه پوست که در میانه دوگانه انگاری سیاه و سفید گرفتار بود، درجه بندی رنگ ها همچنان اهمیت داشت. این چنین بود که در شهر کوچک می سی سی پی در دهه (۹۴۰،(۱۳۲۰ش) پوست روشن یک دارایی اقتصادی، اجتماعی و جنسی به حساب می آمد. معیارهای زیبایی «سفیدپوست بودن» بود و مردان موفق از نظر اجتماعی تلاش می کردند تا با زنان «روشن» ازدواج کنند.

قانون «قطره خون» که برای تحمیل «برده داری» ایجاد و برقرار شده بود ، از لغو آن در سال ۱۸۶۵ نیز جان سالم به در برد. ضرورت خلوص خون ، ریشه در اعتقاد سفیدپوستان به ماهیت پست و زشت بدن سیاه، انگیزه های حیوانی، ذات و روان حقیر سیاهپوستان داشت، اعتقادی که از پیوند برده داری و سیاهوارگی متولد شده بود.

 پس از جنگ داخلی (۱۸۶۱-۱۸۶۵)، دیدگاه غالب در میان نخبگان سفیدپوست این بود که برداشتن محدودیت‌های بندگی سیاه‌پوستان ، منجر به بازگشت شان به حالت وحشی و حیوانی می گردد ، به طوری که اختلاط با آنها یک تهدید وجودی برای تمدن ایجاد می کند. تصویر مرد سیاه‌پوست همچون یک دیو بی‌رحم و شهوانی «ریشه در تخیل برده‌داری داشت، که مرد سیاه‌پوست را دارای طبیعتی دوگانه می‌دانست : مطیع و مهربان زمانی که برده است و خشن و قاتل وقتی آزاد می گردد» .[1]

 اما این همه ماجرا نبود: سیاه پوستان گویا به ویژه در برابر بیماری آسیب پذیر و ناقلان همه جا حاضر اما نامرئی عفونت ها بودند ، به طوری که روابط صمیمی(نزدیکی) با آنها ناگزیر منجر به «خودکشی نژادی» سفیدپوستان می شد. نژاد سیاه‌پوست همچنین مستعد ابتلا به بیماری‌ها بود و دلیل آن به عقیده «متخصصین» «هوسرانی و افراط در خوراک و شهوت جنسی» و همچنین «بی‌اعتنایی کامل به قوانین سلامت و بهداشت » بود. برای مهار این تهدید بهداشتی، لازم می بود که نَسب نژادی به شدت کنترل و جداسازی اعمال شود.

تصویرهای تحقیرآمیز آفریقایی تبارها تا اواسط قرن بیستم ادامه یافت. هنوز در دهه ۱۹۴۰، سفیدپوستان می سی سی پی باور داشتند که «سیاهپوستی شکل پست‌تری از ارگانیسم است، از نظر بیولوژیکی بدوی‌تر، از نظر ذهنی پائین‌تر و از نظر عاطفی کم توسعه‌یافته‌تر. نسبت به درد بی‌حساس و ناتوان از یادگیری است و رفتاری شبیه به حیوان دارد» .

سیاه‌پوستان ذاتا تنبل در نظر گرفته می‌شدند، به‌طوری‌که استفاده از زور برای وادار کردنشان به کار ضروری بود. آنها « مانند کودکان، خنده دار و بی خیالند و تصوری از زمان ندارند و از این رو قادر نیستند که ارضای خواسته های خود را به تاخیر اندازند و یا برای آینده برنامه ریزی کنند». آنها از غریزه گله پیروی می کنند و نمی خواهند وضعیت خود را بهبود بخشند. به همین دلیل است که آنها ترجیح می دهند توسط سفیدپوستان هدایت و فرماندهی شوند: «از هر هزار نفر یک نفر نمی خواهد مستقل باشد».

 

با این حال، تصور غالب این بود که سفیدپوستان باید حواسشان را جمع می کردند، زیرا سیاه پوستان طبیعتی دروغگو و دزد، ناپایدار و غیرقابل اعتماد دارند و همچنین به طور مادرزادی ساده لوح هستند، به طوری که می توانند به راحتی توسط «آژیتاتورهای که از بیرون آمده اند» از جمله کمونیست ها فریب داده شوند. در واقع، هنگامی که اعتراض سیاهپوستان علیه جیم کراو در دوره پس از جنگ گسترش یافت، سفیدپوستان جنوبی فعالیت آفریقایی-آمریکایی تبارها را به عنوان تلاشی برای ایجاد «شوراهای سیاهپوستان»(مانند شوروی) محکوم کردند.



[1] - George M. Fredrickson, The Black Image in the White Mind : The Debate on Afro-American Character and Destiny, 1817-1914, Wesleyan University Press, Middletown (Connecticut), 1987 (1re éd. : 1971

نقش حزب رستاخیز در اتحاد بین روحانیون و بازار بر علیه حکومت شاه


رژیم دوحزبی محمدرضا شاه پهلوی

شاه که پس از کودتای 28 مرداد 1332 در راستای متمرکز ساختن قدرت، بارها ضمن حمایت از احزاب، به اهمیت و نقش آنان در جامعه پرداخته بود، اعتقاد داشت که «من چون شاه کشور مشروطه هستم، دلیلی نمی‌بینم که مشوق تشکیل احزاب نباشم و مانند دیکتاتورها از یک حزب دست‌نشانده خود پشتیبانی کنم».

از این‌رو، طی سال‌های 1336 و 1337 به تاسیس احزاب مردم و ملیون که به ترتیب نقش اقلیت و اکثریت را بر عهده داشتند پرداخت و البته پس از جایگزین شدن حزب ایران نوین به‌جای حزب ملیون سعی داشت نظام سیاسی خود را از لحاظ ظاهری شبیه نظام‌های پارلمانی دوحزبی کند. حزب مردم در اردیبهشت 1336 به دستور شاه و از سوی اسدالله علم تاسیس شد. سران این حزب غالباً چهره‌های علمی و دانشگاهی و شخصیت‌های سیاسی و حکومتی بودند. حزب ملیون در سال 1337 توسط نخست‌وزیر وقت منوچهر اقبال تاسیس شد. اعضای این حزب نیز بیشتر از میان وزرا، نمایندگان مجلس، مقامات وقت و رجال سیاسی اداری رژیم بودند.

حزب ایران نوین در وهله نخست با عنوان «کانون مترقی» به صورت یک جمعیت در سال 1340، توسط گروهی از جوانان طرفدار اصلاحات آمریکایی و پاره‌ای از نمایندگان مجلس، وزرا و رجال دولتی چون حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا تاسیس شد. یک‌سال و اندی بعد و پس از انحلال حزب ملیون، حزب ایران نوین در نقش حزبی در مقابل حزب مردم ظاهر شد و در انتخابات بیست و یکم مجلس شورای ملی در سال 1342 شرکت جست. این حزب که بزرگ‌ترین و ماندگارترین حزب دولتی در عصر پهلوی به شمار می‌آید، همواره تا تاسیس نظام تک‌حزبی، اکثریت را در مجلس در دست داشت. نخستین دبیر کل این حزب حسنعلی منصور بود که پس از ترور وی امیرعباس هویدا نخست‌وزیر و دبیر کل حزب شد.

در حالی که به نظر می‌رسد در نظام دوحزبی، مخالفان رژیم شاهنشاهی امکانی برای تحرک نخواهند یافت و ثبات سیاسی حاکمیت بیش از هر زمان دیگری تضمین شده، شاه در اقدامی بی‌سابقه در دهه 50 و به پشتیبانی درآمد بی‌رویه نفت، از اعتقاد دیرینه خود مبنی بر اینکه سیستم تک‌حزبی معمولاً به دیکتاتوری منجر خواهد شد، دست برداشت و تلاش خود را برای تاسیس حزبی نوین به کار بست. در واقع شاه تصمیم گرفت سیاست فعال‌تری برای پشتیبانی از رژیم اتخاذ کند و نقش سیاسی دولت را نه‌فقط به صورتی غیرمستقیم، بلکه به شکل فعال در جامعه ایران تقویت کند. از این‌رو ادغام حزب ایران نوین به رهبری امیرعباس هویدا و حزب مردم به ریاست اسدالله علم را در حزب واحد رستاخیز اعلام کرد. حزب رستاخیز در شرایطی تشکیل شد که نظام به‌اصطلاح چندحزبی سابق به بن‌بست خورده و حزب مردم هر سال یک دبیرکل خود را از دست می‌داد، چون رهبران حزب نمی‌دانستند به عنوان یک حزب مخالف وفادار چه وظیفه‌ای دارند. هر انتقاد آنها از حکومت و حزب حاکم توهین به شاه تلقی می‌شد، و به تعبیری، حزب ایران نوین «حزب آری» بود، حزب مردم، «حزب آری البته».

تاسیس حزب رستاخیز

محمدرضا پهلوی در روز یکشنبه 11 اسفند 1353 ضمن انحلال تمام احزاب قانونی و غیرقانونی، تاسیس حزب رستاخیز ملت ایران را اعلام کرد: «ما امروز یک تشکیلات جدید سیاسی را پایه‌گذاری می‌کنیم... فکر من این است که هر ایرانی که صف خودش را مشخص کرده و به این دسته اول و گروه اول تعلق دارد، یعنی به قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و به انقلاب ششم بهمن، حتماً وارد این تشکیلات سیاسی شود.».

حزب رستاخیز دارای سه رکن «بنیادی و تغییرناپذیر» بود که دقیقاً سه پایه جامعه نوین ایرانی یعنی نظام شاهنشاهی، قانون اساسی و انقلاب شاه و ملت را تشکیل می‌داد. استدلال شاه این بود که «تمام اقشار مردم ایران حق دارند در یک حزب واحد حضور داشته باشند و از مزایای آن به طور یکسان برخوردار شوند. ما باید صفوف ایرانیان را به خوبی بشناسیم و صفوف را از هم جدا کنیم. کسانی که به قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند و کسانی که ندارند».

حزب رستاخیز هدف اساسی روشنی داشت: تبدیل دیکتاتوری نظامی از مد افتاده به یک دولت فراگیر تک‌حزبی. حزب رستاخیز با جذب حزب ایران نوین و حزب مردم، اعلام کرد که اصل «سانترالیسم دموکراتیک» را رعایت، بهترین جنبه‌های سوسیالیسم و سرمایه‌داری را ترکیب، پیوندی متقابل میان حکومت و مردم برقرار و فرمانده (شاه) را برای تکمیل انقلاب سفید خود و بردن ایران به سوی تمدن بزرگ جدید یاری خواهد کرد. حزب رستاخیز، در جزوه‌ای با عنوان «فلسفه انقلاب ایران» اعلام داشت شاهنشاه آریامهر مفهوم طبقه را از ایران ریشه‌کن کرده و برای همیشه به مسائل طبقه و مبارزه طبقاتی پایان داده است. شاه نیز در مصاحبه‌ای با یک روزنامه انگلیسی‌زبان ادعا کرد فلسفه این حزب «بر دیالکتیک‌های اصول انقلاب سفید مبتنی بوده» و «در هیچ جای دنیا چنین پیوند نزدیکی میان رهبر و مردم وجود ندارد.» هیچ ملت دیگری به فرماندار خود چنین اختیار تامی نداده است.

شاه در همان گام نخست، ایدئولوژی، برنامه و شرایط عضویت حزب خود را روشن کرد. برای آینده حزب تا 25 سال دیگر تعیین تکلیف کرد و حتی نقش اساسی حزب را پس از مرگ خود، جلوگیری از ازهم‌گسیختگی امور و تضمین تداوم سلطنت مورد تاکید قرار داد. همچنین به نیابت از همه اقشار جامعه مراتب عضویت کارگران، دهقانان، استادان دانشگاه و فرهنگیان در حزب را اعلام کرد. دبیرکل آن را برای دو سال آینده برگزید و بالاخره بی‌تفاوت‌ها و مخالفان حزب را به تبعید از کشور و زندان تهدید کرد. «کسی که وارد این تشکیلات سیاسی نشود و معتقد و مومن به این سه اصل که من گفتم نباشد، دو راه برایش وجود دارد، یا فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی... او جایش یا در زندان ایران است، یا اگر بخواهد گذرنامه در دستش می‌گذاریم و به هر کجایی که دلش می‌خواهد برود. چون ایرانی نیست. وطن ندارد.»

حکومتی‌ها در پیوستن به حزب و توجیه عضویت در آن بر یکدیگر پیشی می‌گرفتند. دو حزب رسمی ایران نوین و مردم بی‌درنگ انحلال خود را اعلام کردند و در حزب تازه ادغام شدند. شاه اطمینان می‌داد که هدف اساسی تشکیل حزب رستاخیز، ایجاد یک سازمان فراگیر ملی مبتنی بر قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و اصول انقلاب سفید است.

اولین گام‌های اشتباه حزب رستاخیز

فریدون مهدوی قائم‌مقام حزب رستاخیز مجری طرح مبارزه با گران‌فروشی شد.

حزب رستاخیز به لطف درآمدهای روزافزون نفتی در طول بیش از سه سال و شش ماه فعالیت خود، تشکیلات و سازمان‌های اداری و اجرایی گسترده‌ای در سراسر کشور به وجود آورد. زیرا حزب طبق دستور موظف بود به حزبی فراگیر تبدیل شود و تمام ایرانیان را به عضویت خود درآورد. شاه در نخستین گام، امیرعباس هویدا را به سمت دبیر کل حزب فراگیر رستاخیز انتصاب کرد. هویدا نیز بلافاصله پس از انتخاب به سمت دبیر کلی حزب رستاخیز، طی تلگرافی به استانداری‌ها و فرمانداری‌ها، دستور دایر کردن دفاتری برای تسهیل در ثبت عضویت همه طبقات مردم در حزب رستاخیز را صادر کرد. رژیم شاهنشاهی در قدم بعدی تمام کارمندان دولت را مجبور به عضویت در حزب کرد، حدود پنج میلیون نفر را در شعبه‌های محلی خود به عضویت پذیرفت و برای تبلیغات بیشتر در خصوص شناساندن حزب به مردم، یک سازمان زنان تشکیل داد، برای سندیکاهای در نظارت دولت کنگره کارگری برگزار کرد، به مناسبت روز کارگر راهپیمایی‌هایی ترتیب داد و پنج روزنامه رستاخیز، رستاخیز کارگران، رستاخیز کشاورزان، رستاخیز جوان و اندیشه‌های رستاخیز را منتشر ساخت. علاوه بر این هوشنگ نهاوندی و جمشید آموزگار به عنوان رهبران دو جناح محافظه‌کار و ترقی‌خواه منصوب شدند

. حزب که هدف خود را افزایش تعداد اعضا قرار داده بود، در سال 1354 دو میلیون و 400 هزار نفر و در سال 1355 پنج میلیون و 400 هزار نفر را به عضویت کانون‌های گوناگون خود پذیرفته بود. با این حال افرادی که عضو حزب بودند، تنها نام خود را در دفاتر حزب وارد کرده بودند و عملاً گامی در جهت اهداف واقعی حزب برنمی‌داشتند.

حزب برای ثبت‌نام رای‌دهندگان برای انتخابات آینده مجلس بیست و چهارم به اقدامات گسترده‌ای پرداخت. کمیته مرکزی تهدید می‌کرد که از نظر حزب، آنهایی که ثبت نام نمی‌کنند، مساله‌دار هستند، اما در عمل نه کارت عضویتی صادر می‌شد و نه نظارتی بر عضویت وجود داشت. به دنبال این اقدامات بود که در خرداد 1354، حزب رستاخیز حدود هفت میلیون رای‌دهنده را به پای صندوق‌های رای کشاند و پس از انتخابات تبلیغ کرد که در تاریخ سازمان‌های سیاسی، کامیابی و دستاورد ما بی‌مانند است.

پرویز راجی، که خود روزگار از بازیگران سیاسی ایران بود، مانند بسیاری از کسان و رجال ایران زبان به انتقاد گشوده و در خاطراتش می‌نویسد: «در کنگره اخیر حزب رستاخیز نمایندگانی از سراسر کشور در تهران گرد آمدند و به همه آنها نیز اطمینان داده شد که با برخورداری از آزادی کامل می‌توانند فرد دیگری را به‌جای جمشید آموزگار، به عنوان دبیر کل حزب انتخاب نمایند. ولی هنوز سه روز به پایان کنگره و انجام انتخابات برای گزینش دبیر کلی باقی نمانده بود که شاهنشاه طی نطقی اعلام کرد: دو مقام دبیر کلی حزب رستاخیز و نخست‌وزیری از هم قابل تفکیک نیست به این ترتیب بود که پس از سه روز بحث و تبادل نظر برای انتخاب دبیر کل جدید چگونه کوشش خود را به کلی بی‌فایده دیده و موظف به اجرای تصمیمی شدند که اصلاً در آغاز آن دخالتی نداشته‌اند.»

رشد و گسترش حزب رستاخیز دو پیامد عمده داشت: تشدید تسلط دولت بر طبقه متوسط حقوق‌بگیر، طبقه کارگر شهری و ؛ و نفوذ حساب‌شده دولت در بین طبقه متوسط به ویژه بازار و نهادهای مذهبی برای نخستین بار در ایران. حزب رستاخیز، به کمک ساواک، وزارتخانه‌هایی را که منبع معاش هزاران نفر بود، به ویژه - وزارت کار، صنایع و معادن، مسکن و شهرسازی، بهداری و بهزیستی، وزارت کشاورزی و عمران روستایی- را به دست گرفت و نظارت دولتی بر سازمان‌های بخش رسانه‌های گروهی و ارتباطات - وزارتخانه‌های اطلاعات و جهانگردی، فرهنگ و هنر، علوم و آموزش عالی و سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران - را افزایش داد. ضربه بر پیکره بخش چاپ و انتشار نیز بسیار ناگهانی بود. شمار عناوین منتشره در هر سال از بیش از 4200 عنوان به کمتر از 1300 عنوان رسید. با وجود همه این فعالیت‌ها، شاه شش ماه پس از تشکیل حزب، از بی‌تفاوتی مردم به حزب گلایه می‌کند:

-          «در مملکتی که با یک تقاضا و یک جنبش کاری که در دنیا بی‌سابقه است، یعنی تورمی که اقتصاددانان معروف به ما می‌گفتند، امسال به 22 درصد خواهد رسید، به صفر و شاید زیر صفر برسد، در این مملکت چطور ممکن است فردی پیدا شود که به خودش اجازه دهد و جرات بدهد دو تا کلمه ضدمیهنی اظهار کند و چطور یک عده‌ای ناظر این کارها هستند... در مملکتی که در هر زمینه‌اش ما می‌توانیم در دنیا نمونه باشیم، این برای من یک معماست. این معما چیست؟ همان بی‌تفاوتی است که ما در تمام شئون زندگی خودمان دیده‌ایم، معمای آن خریداری است که فروشنده به او اجحاف می‌کرد و او صدایش در نمی‌آمد. درست مثل اینکه بره‌ای را می‌خواهند سرش را ببرند.»

-           

-          رستاخیز اقتصادی

حزب رستاخیز تلاش کرد تا به درون طبقه متوسط مرفه نفوذ کند.  در این راستا اقدامات مفیدی هم صورت گرفت از جمله‌: گشودن شعبه‌هایی در بازار، گرفتن هدایای اجباری از تاجران خرده‌پا، تعیین حداقل دستمزد برای کارگران کارخانه‌های کوچک و ملزم ساختن مغازه‌داران و صاحبان کارگاه‌ها به دادن فهرست کارکنان خود به وزارت کار و پرداخت ماهانه و هزینه بیمه درمانی آنان از جمله اقدامات حزب رستاخیز با هدف نفوذ به درون طبقه متوسط مرفه بود.

سیاست گذاران و برنامه ریزان حکومت در این برهه  یکی از مهم‌ترین اشتباهات شاه در حزب رستاخیز، ورود حزب به امور اقتصادی و مخالفت با مذهب بود. اموری مثل نظارت بر عملکرد اصناف، مبارزه با گران‌فروشی و دولتی کردن منابع و کارخانه‌ها که موجبات نارضایتی شدید قشرهای بازاری سنتی، روحانیون و کارخانه‌داران مدرن و حتی کارگران را فراهم آورد.

نظارت حزب رستاخیز بر عملکرد اصناف

حزب، قانونی برای اصلاح تشکیلات اصناف وضع کرد، اصناف قدیمی را منحل کرد و اصناف جدیدی تشکیل داد و اتاق‌های اصناف را که به شدت نظارت می‌شدند، جایگزین شورای عالی اصناف کرد. در شهرهای دیگر استان‌ها، این اتاق‌های اصناف زیر نظارت مستقیم استانداران قرار گرفتند.

اتاق اصناف تهران نیز زیر نظر کارمندان دولتی و کسبه غیربازاری قرار داشت. افزون بر این، دولت با تاسیس شرکت‌های دولتی برای وارد کردن و توزیع مواد غذایی اصلی به ویژه گندم، قند و شکر و گوشت، پایه اقتصادی بازار را آشکارا تهدید می‌کرد و بنابراین به حوزه‌ای حمله‌ور شده بود که رژیم‌های پیشین جرات گام گذاشتن در آن را نداشتند. پس شگفتی‌آور نبود که مغازه‌داران بسیار ناراضی تهران اعتراض کنند که دولت می‌خواهد با تاسیس شرکت‌های دولتی و فروشگاه‌های زنجیره‌ای بزرگ، بازار، «ارکان جامعه ایران»، را از بین ببرد.

همچنین روزنامه‌های در نظارت دولت از ضرورت ریشه‌کن کردن بازار، احداث بزرگراه‌هایی از میان مراکز قدیمی شهر، از بین بردن «حجره‌های پوسیده»، جایگزین کردن سوپرمارکت‌های کارآمد با قصابی‌ها، بقالی‌ها و نانوایی‌های بی‌ثمر و ایجاد فروشگاه‌های دولتی به سبک کاونت گاردن‌های لندن (مراکز خرید معروف لندن) سخن به میان می‌آوردند. بعدها مغازه‌داری به یک روزنامه‌نگار فرانسوی گفت که بازار باور کرده است که شاه و «بورژوازی نفتی» می‌خواهند کسبه خرده‌پا را لگدمال کنند. شخص دیگری به یک روزنامه‌نگار آمریکایی گفت «اگر شاه را به حال خود بگذاریم، ما را از بین خواهد برد. بانک‌ها روزبه‌روز قدرتمندتر می‌شوند. فروشگاه‌های بزرگ معاش ما را از بین می‌برند و دولت می‌خواهد بازارهای ما را با خاک یکسان کند و مکانی برای ادارات دولتی فراهم کند.».

اصل سیزدهم انقلاب سفید

شاه در انقلاب شاه و مردم، سیاست واگذاری شرکت‌های دولتی به مردم را پیش گرفته بود. اما این سیاست، در حقیقت، سیاست مشارکت دادن مردم در سهام این شرکت‌ها بود و نه واگذاری مدیریت آنها به بخش خصوصی. در ادامه همین سیاست، اصل سیزدهم انقلاب سفید تحت عنوان «گسترش مالکیت واحدهای صنعتی و تولیدی» در سال 1354 اعلام شد. طبق این اصل واحدهای تولیدی بزرگ بخش خصوصی و کارخانه‌های بخش دولتی ملزم به مشارکت دادن کارگران و دیگر مردم در سرمایه بنگاه‌های خود می‌شدند. شاه این را پدیده‌ای «بی‌سابقه و بی‌نظیر در جهان» می‌دانست که نه‌فقط باعث «توزیع عادلانه‌تر درآمد» شده و به تفاهم و همکاری بیشتر در روابط کارگر و کارفرما می‌انجامد بلکه موجب می‌شود کارگر خود را «فقط عامل مولد ثروت» نداند بلکه «مالک قسمتی از واحدهای تولیدی مملکت» نیز باشد.

 شاه انگیزه اعلام این اصل را صراحتاً جلوگیری از ایجاد نوعی «فئودالیسم صنعتی» می‌داند که نباید جایگزین «فئودالیسم ارضی» سابق بشود. رونق نفتی اوایل دهه 1350 موجب شکل‌گیری و رشد سریع بنگاه‌های بزرگ در بخش خصوصی می‌شد که برای شاه به ‌شدت نگران‌کننده بود. او به تجربه دریافته بود که وجود هرگونه قدرت اقتصادی بزرگِ مستقل از دولت می‌تواند محدودکننده قدرت سیاسی باشد. او نفوذ بزرگ مالکان بر سیاستمداران و مجالس نمایندگی را در دو دهه نخست سلطنت خود از یاد نبرده بود و از تکرار آن به شکل جدید واهمه داشت.

ملاحظات مربوط به جلوگیری از قدرت‌های اقتصادی بزرگ یا به اصطلاح «فئودالیسم صنعتی» در مضمون «قانون گسترش مالکیت واحدهای تولیدی» که برای اجرای اصل سیزدهم انقلاب سفید به تصویب رسید کاملاً مشهود است. بر اساس این قانون و آیین‌نامه اجرایی آن، همه واحدهای تولیدی کشور که پنج سال از تاریخ بهره‌برداری آنها گذشته باشد مکلف می‌شدند بخش عمده‌ای از سهام خود را در درجه اول به کارگران و کارکنان خود و در وهله بعد به دیگران واگذار کنند. این واگذاری طوری زمان‌بندی شده بود که تا پایان مهرماه 1357 معادل 99 درصد سهام شرکت‌های دولتی (به استثنای صنایع مادر و بعضی از صنایع دیگر که طبق تشخیص دولت تمام یا قسمتی از آنها در دست دولت باقی می‌ماند)، و 49 درصد سهام واحدهای بخش خصوصی، بر اساس ضوابط شورای گسترش مالکیت واحدهای تولیدی، به انجام می‌رسید. نکته مهم در این قانون «حفظ یک درصد سهام واحدهای بخش دولتی از طرف دولت» است که «فقط بدین منظور است که مدیریت دولت در گردش کار این واحدها محفوظ بماند».

این قانون به روشنی چند هدف مشخص را مدنظر قرار داده است. نخست، تحقق آنچه شاه آن را اقتصاد دموکراتیک یا عدالت اجتماعی می‌نامد، به این معنا که کارگران، کارکنان واحدهای تولیدی و به طور کلی عامه مردم باید در مالکیت سرمایه بنگاه‌ها مشارکت داشته باشند. نکته جالب در این مدل ایرانی مکلف کردن سرمایه‌گذاران و مالکان بنگاه‌های خصوصی به فروختن 49 درصد سهام بنگاه به دیگران است، کاری که آشکارا در تضاد با قانون مدنی ایران قرار داشت، اما خیال شاه را از بابت شکل‌گیری «فئودالیسم صنعتی» تا حدود زیادی راحت می‌کرد. دوم اینکه صنایع مادر و دیگر صنایع مهم بنا به تشخیص دولت در اختیار دولت باقی می‌ماند، به علاوه، دولت یک درصد از سهام بنگاه‌های واگذارشده‌اش را هم در مالکیت خود نگه می‌داشت که «مدیریت دولت در گردش کار این واحدها محفوظ بماند». در مجموع ظاهر قضیه این بود که اقتصاد کشور مردمی یا دموکراتیک می‌شد اما واقعیت این بود که در عمل سیطره دولت بر کل اقتصاد جنبه قانونی به خود می‌گرفت.

شاه مشارکت کارگران و دیگر شهروندان در سرمایه بنگاه‌های اقتصادی دولتی و خصوصی را «تحقق تئوری تازه‌ای» می‌دانست «میان روش مارکسیسم که هیچ انگیزه جالبی برای خوب کار کردن به کارگر نمی‌دهد، و روش سرمایه‌داری صرف که به علت بهره‌کشی انسان به دست انسان فاقد ارزش اخلاقی است». شاه مدعی بود که در این سیستم مشارکتی جدید که به کمک وام‌های دولتی به انجام می‌رسد «کارگر هم مالک است و هم برای خود کار می‌کند. سرمایه و ابتکارات خصوصی محترم شمرده می‌شود و در عین حال حقوق انسانی و اجتماعی کارگر نیز مورد حمایت کامل قرار می‌گیرد».

به سخن دیگر، طبق این «تئوری تازه» تضاد کار و سرمایه حل شده و در عین حال بخش خصوصی هم محترم شمرده می‌شود. شاه که از امکان فراهم آمده از طریق دلارهای نفتی به تامین مالی چنین پروژه‌ای از سوی دولت دل بسته بود به سادگی مساله بسیار پیچیده رابطه میان مالکیت و مدیریت در بخش خصوصی و معضلات ذاتی تصدی‌گری و بنگاهداری دولتی را نادیده می‌گرفت. مدیران و موسسان یک بنگاه خصوصی که پنج سال پس از سرمایه‌گذاری اولیه و کسب موفقیت، وادار می‌شدند 49 درصد سهام خود را به‌رغم تمایل خود به دیگران بفروشند چه انگیزه‌ای برای توسعه فعالیت‌های بنگاه و مدیریت کارآمد آن می‌توانستند داشته باشند. از سوی دیگر، ناکارآمدی تصدی‌گری دولت بر واحدهای صنعتی بزرگ (صنایع مادر) امری شناخته‌شده به لحاظ منطق اقتصادی و تجربه تاریخی است. به علاوه، با اینکه 99 درصد سهام شرکت‌های دولتی سابق (به غیر از صنایع مادر و استراتژیک) به کارگران، کارکنان و دیگر شهروندان فروخته می‌شد، عملاً مدیریت آنها دولتی باقی می‌ماند و همان ناکارآمدی سابق تداوم پیدا می‌کرد.

مبارزه حزب رستاخیز با گران‌فروشی بازاریان

احتمالاً مبارزه با گران‌فروشی، بزرگ‌ترین اشتباهی بود که حزب رستاخیز مرتکب شد. به فاصله اندکی پس از اعلام اصل سیزدهم انقلاب سفید، اصل چهاردهم نیز تحت عنوان «تعیین و تثبیت مداوم قیمت‌ها، توزیع صحیح کالاها بر اساس سود عادلانه، مبارزه پیگیر با استثمار مصرف‌کنندگان و پایان دادن به عادت ناپسند گران‌فروشی» اعلام شد.

 به منظور اجرای این اصل، قانونی به تصویب رسید که دولت را مکلف می‌کرد با ایجاد سازمان‌ها و نهادهایی به کنترل و نظارت قیمت‌ها بپردازد. از طرف دیگر «حزب رستاخیز نیز متقبل شد با استفاده از تمام نیروهای ملی و اداری مملکت در جنبش علیه گران‌فروشی شرکت جوید» و فریدون مهدوی قائم‌مقام حزب و وزیر بازرگانی مامور اجرای طرح مبارزه با گرانی شد. با وارد کردن حزب رستاخیز به عرصه اقتصادی، شاه در واقع می‌خواست کل قدرت سیاسی را که در انحصار خود داشت، برای کنترل نظام اقتصادی بسیج کند.

رژیم با پی بردن به اینکه جنگ علیه سرمایه‌داران کلان مانند تجار بزرگ و واردکنندگان، تورم را از بین نخواهد برد، به سراغ مغازه‌داران و تجار خرده‌پا رفت. دولت بر قیمت بیشتر کالاها نظارت دقیقی اعمال کرد و برای کوتاه ساختن دست واسطه‌ها و دلالان داخلی، میزان زیادی گندم، قند و شکر و گوشت وارد کرد.

حزب رستاخیز هم 10 هزار دانشجو را در دسته‌های منظمی به نام تیم‌های بازرسی، سازمان داد و برای «جهاد بی‌رحمانه‌ای علیه سودجویان، متقلبان، محتکران و سرمایه‌داران بی‌ملاحظه» روانه بازار کرد. همچنین شوراهای به اصطلاح صنفی، که ساواک به سرعت تشکیل داده بود، حدود 250 هزار نفر را جریمه، 23 هزار بازرگان را از شهرهای خود تبعید، حدود هشت هزار مغازه‌دار را به دو تا سه سال زندان محکوم و 180 هزار تاجر خرده‌پای دیگر را توبیخ کردند.

 بنابراین در اواخر سال 1354، دست‌کم یکی از اعضای هر خانواده بازاری، مستقیماً از اجرای سیاست «مبارزه با سودجویی» زیان‌ دیده بود. مغازه‌داری به یک خبرنگار فرانسوی گفته بود که گویا انقلاب سفید کم‌کم شبیه یک انقلاب سرخ می‌شود. مغازه‌دار دیگری هم به یک خبرنگار آمریکایی گفته بود که «بازار مثل وسیله‌ای برای پوشاندن فساد گسترده درون حکومت و خانواده سلطنتی به کار گرفته شده است».

داریوش همایون وزیر اطلاعات و جهانگردی دوران هوید، در بخشی از خاطراتش، مبارزه حزب با گران‌فروشی را اتفاقی بد می‌داند که دانشجویان دانشگاه تهران را برای کنترل قیمت‌ها بسیج کردند: «مثلاً سلمانی زنانه که خانم‌ها با کمال میل پنجاه تومان و صد تومان آن موقع می‌دادند، اصلاً عین خیالشان نبود، گفتند نخیر! این مثلاً باید پانزده تومان بگیرد... رفتند مغازه‌ها را بستند، مردم را اذیت کردند. من وقتی شدم قائم مقام حزب رستاخیز، با خانمم رفتیم رستورانی که [اسمش] «باواریا» بود، آدمی هم بود سبیل‌های خیلی درشتی داشت. با دخترش اداره می‌کرد. دخترش آمد سر و سینه‌زنان پیش ما که آقا به داد ما برسید. چی شده؟ می‌گفت اینها پدر ما را درآوردند که نمی‌دانم استیک باید این جوری باشد، سیب‌زمینی باید این جوری باشد. آخر به حزب چه مربوط است؟ خلاصه ما آمدیم با آموزگار صحبت کردیم، حزب را از این کار درآوردیم ولی آسیب‌زده شده بود. حزب بدنام و شکست‌خورده شد با این کارها.».

تشکیل حزب رستاخیز وسیله  بر ضد بازاریان، و مبارزه با سودجویی اعضای حزب نیز حمله فاحشی به آنها بود. بنابراین بازاریان، در جست‌وجوی یاور و پشتیبان، بار دیگر سراغ متحد سنتی خود، علما، رفتند. اتحاد بازار و روحانیون بسته بود محکمتر شد ولی اعتماد متقابل میان بازاریان و حکومت دیگر هرگز حاصل نیامد.

حزب رستاخیز  علیه مذهب

رژیم همچنین حملات گسترده و همزمانی را علیه مذهب آغاز کرد. حزب رستاخیز، شاه را چونان رهبر معنوی و سیاسی معرفی کرد و گستاخانه علما را «مرتجعان سیاه قرون وسطایی» نامید و در کنار این ادعا که ایران به سوی تمدن بزرگ به پیش می‌رود، تاریخ شاهنشاهی جدید را به‌جای تقویم اسلامی به کار برد. زنان را به نپوشیدن چادر در دانشگاه‌ها تشویق می‌کرد و بازرسان ویژه‌ای برای بررسی موقوفه‌های مذهبی اعزام کرد و دانشکده الهیات دانشگاه تهران را به پایگاهی برای آموزش اسلام راستین از طریق سپاه دین تشویق کرد و بسیاری از قوانین شرع را در حیطه دادگاه‌های عرفی قرار داد.

 تشکیل حزب رستاخیز واکنش تند علما را در پی داشت. مدرسه فیضیه به نشانه اعتراض تعطیل شد، حدود 250 طلبه دستگیر و به خدمت سربازی اعزام شدند و تعدادی از روحانیون برجسته نیز دستگیر شدند. مهم‌تر از همه آیت‌الله خمینی در اعلامیه‌ای از نجف، این حزب را مغایر با قانون اساسی و حقوق بین‌المللی دانست: «نظر به مخالفت این حزب با اسلام و مصالح ملت مسلمان ایران شرکت در آن بر عموم حرام و کمک به ظلم و مخالفت با آن از روشن‌ترین موارد نهی از منکر است.»

 به عقیده آیت‌الله خمینی، حزب رستاخیز نه‌تنها ناقض حقوق فردی و آزادی‌های مصرح در قانون اساسی و حقوق بین‌المللی بود، بلکه قصد نابودی اسلام، از میان بردن کشاورزی، مصرف منابع ملی در جهت خرید سلاح‌های بی‌مصرف و تاراج کشور به نفع آمریکا را نیز در سر می‌پروراند. پس از اعتراضات گسترده روحانیون، روشنفکران، حقوقدانان، دانشگاهیان و سایر اقشار مردم، رژیم برخی از سیاست‌ها را که موجب خشم بازار و روحانیون میانه‌رو شده بود، کنار گذاشت. جنگ ضدتورمی علیه تاجران جزء را پایان داد، تیم‌های بازرسی بدنام را منحل کرد، مغازه‌داران زندانی‌شده به جرم سودجویی را آزاد کرد، طرح‌های ایجاد بازار بزرگ دولتی را کنار گذاشت و به بازاریان تهران اجازه داد یک انجمن تجار، بازرگانان و پیشه‌وران تشکیل دهند. دولت همچنین رسماً از بابت حمله به خانه شریعتمداری از وی پوزش خواست، نمایش فیلم‌های مستهجن را ممنوع ساخت، وعده داد مدرسه فیضیه را باز کند و به 184 روزنامه‌نگار اجازه فعالیت داد، اما سد طغیان شکسته بود.

فرجام حزب رستاخیز

در دوران نخست‌وزیری شریف امامی و پس از واقعه 17 شهریور و اوج‌گیری اعتراضات، شاه در دوم مهرماه 1357 انحلال حزب رستاخیز را اعلام کرد. شاه درصدد بود به دست حزب رستاخیز رهبری تام و تمام عقیدتی سراسر جامعه را مانند رهبری نظامی و سیاسی آن در دست خود متمرکز سازد.

 تشکیل حزب رستاخیز دقیقاً نتایج معکوس به بار آورد. در واقع اهداف حزب رستاخیز با دستاوردهای عملی آن به شدت تعارض داشت.

هدف آن تقویت دموکراسی، نهادینه کردن هرچه فعالیت های سیاسی  و فراهم ساختن پایگاه اجتماعی گسترده‌تری برای دولت بود. ابزارهای مورد استفاده آن هم عبارت بودند از: بسیج مردم، به انحصار درآوردن حلقه‌های ارتباطی میان حکومت و جامعه، تشدید نظارت بر کارمندان، کارگران کارخانه‌ها و روستاییان و مهم‌تر از همه نفوذ روزافزون دولت بر بازارهای سنتی و موسسات مذهبی. اما حزب رستاخیز به‌جای برقراری ثبات، رژیم را تضعیف، فاصله میان سلطنت و جامعه را بیشتر و نارضایتی گروه‌های مختلف را شدیدتر کرد، زیرا هدف از بسیج توده ای با سیاست های غلط حزبی   به نارضایتی آنها انجامید.

 به انحصار درآوردن سازمان‌ها و وسایل ارتباطی، نیروهای اجتماعی را از حضور در خیابان‌ها که از آن طریق می‌توانستند شکایت‌ها و خواسته‌‌های خود را در حوزه سیاسی مطرح کنند، محروم کرد. اتحاد بازاریان که سرمایه فراوان داشتند با روحانیون که مردم عامی و عادی از طرفداران و گوش به فرمان آنان بودند گروه مخالفان را تقویت و امکان فعالیت گسترده ای پیدا کردند. در میان مردم افراد بیشتر و بیشتری امید به اصلاحات را از دست دادند و انگیزه‌هایی برای دگرگونی طرفدارانی پیدا کرد.

تلاش برای به مشارکت کشاندن مردم توسط حکومت موجب شد تا حکومت فرضیه قدیمی «هرکس علیه ما نیست با ماست» را کنار بگذارد و این برهان خطرناک را بپذیرد که «هرکس با ما نیست علیه ماست». بنابراین، مخالفانی که به شرط آشکار نکردن مخالفت، سال‌ها به حال خود رها شده بودند، اکنون ناگهان چاره‌ای جز ثبت نام در حزب، ستایش از رژیم و حتی راهپیمایی در خیابان به نشانه بزرگداشت سلطنت دو هزار و پانصدساله نداشتند.

همچنین یورش شدید به بازار و نهادهای مذهبی، پل‌هایی را که در گذشته، حلقه ارتباطی رژیم و جامعه بود ویران کرد. این اقدام، نه‌تنها تهدیدی علیه مراجع روحانی به شمار می‌آمد، بلکه خشم هزاران مغازه‌دار، صاحب کارگاه، کسبه و همکاران بازاری‌شان را برانگیخت. حزب رستاخیز، به‌جای ایجاد حلقه‌های ارتباطی جدید، اندک حلقه‌های موجود را از هم گسیخت و در نتیجه گروهی از دشمنان خطرناک را به جنب و جوش انداخت. به بیان دیگر، این حزب، به جای اقدام نوسازانه، ترتیبی داده بود که وضعیت نظام سیاسی توسعه‌نیافته را وخیم‌تر کرد. شاه با طرح شعار «هرکس که با ما نیست، دشمن است»، ته‌مانده روابط خود را با دیگر لایه‌های بورژوازی سنتی و لیبرال، و نیز اصناف و جامعه روحانیت بر هم زد. جامعه بازار آشکارا در برابر اقدامات دولت برای انحلال اصناف، تشکیل اصناف جدید، کنترل اتاق بازرگانی، «جهاد علیه گران‌فروشی» (اصل چهاردهم)، ایجاد شرکت‌های دولتی برای واردات و توزیع کالاهای اساسی به ویژه نیشکر، گندم و گوشت به مقابله برخاست. لایه‌های متوسط که شاه چشم امید خود را برای پر کردن صفوف حزب رستاخیز به آنها دوخته بود، بیش از پیش از او روی برگرداندند.

شکست رستاخیز، مستقیماً موقعیت پادشاه را که اعتبار خود را در گرو موفقیت آن گذاشته بود، در خطر انداخت و تنش‌های به وجود آمده از موضوع‌های دیگر مانند تورم، کمبود برق و تنگناهای ترابری و حمل‌ونقل واردات و صادرات در بنادر را تشدید کرد. دامن زدن به نارضایتی‌های گروه‌های مختلف و گسستن حلقه‌های ارتباطی با اقشار گوناگون و اتفاقاتی که در انتخابات مجلس شورای ملی در سه حوزه تهران، شیراز و مشهد رخ داد، کمکی به تحقق اهداف اولیه آن برای افزایش مشارکت سیاسی نکرد. چنان‌که محمدرضا شاه در «پاسخ به تاریخ» تشکیل حزب رستاخیز را از «اشتباهات دوران سلطنت» خود عنوان کرد.[1]

 

 



[1] با استفاده از سایت شعارسال، با اندکی اضافات و تلخیص برگرفته از سایت تجارت فردا، تاریخ انتشار: 31شهریور1397 

آخوندی که قدرت و ثروت فراوان داشت و با حکومت در افتاد

 

نگـاهى بـه چهـرۀ تـاریخى یکـى از حکـومتگران شـیعه در دوران محمدشـاه قاجـار ایـن ادعـا را، کـه “روحانیـت” در این دوران تنها “قشر” و یا “صنفى” را در ساختار اجتماعى ایران تشکیل مىداد، باطل مىسازد:

-        «در ایـن دوران مجتهـد اصـفهانى، سـید بـاقر شـفتى بـود. ثـروت ایـن مجتهـد بـه قـولى بـه ٢میلیـون و پانـصد هـزار فرانک، معاءل ۲۰۰ هزار تومان میرسید».

-          «دو هـزار بـاب دکـان داشـت و چهارصـد کاروانـسرا؛ دامنـۀ املاکـش از بروجـرد بـه یـزد میکـشیده» و « ً مجمـلا ۱۷

هزار تومان مالیات دیوانى آن جناب» در اصفهان بود.

-        در مسجد او تا ۲۲ هزار نفر به نماز مىایستادند. و در بارۀ قدرتش نوشته اند 

«فتحعلـىشـاه بـا میـرزا محمـد تقـى نـورى بـر سـر ایـن فتـوا کـه غلیـان حـرام اسـت یـا حـلال، محاجـه داشـت. میـرزا عـرض کـرد کـه: اعلـمالعلمـاى شـما، آقـا سـید محمدباقرسـت، بفرسـتید بیایـد در طهـران و در بـاب غلیـان بـا مـن گفتگو کند. سلطان گفت: آخوند، تو مخبوط و مصروعى. آقا سید محمد باقر کذایى از اصفهان براى مـن و تـو مىآید به طهران؟

در واقع نیز قدرت و مکنت سید شفتى، دربار فتحعلىشاه را در سایه مىگذارد:«در سال طاعون در شهر رشت اموال بلاوارث و مالک بسیار جمع کـرده بودنـد. فتحعلـىشـاه بدیـدن سـید رفت و گفت که: پادشاه صاحب عیال بسیار، فقیر شده است.

 شما از آن اموال که در رشت جمـع شـده، بمـا بـرات کرده باشید. سید مبلغ ۲۰ هزار تومان به شاه برات کرد...»

  دربارۀ “سلوکش با خلق خـدا” نوشـتهانـد: «من پیش ّجدم شفیع گناهان شما خواهم شد، بـه اقـرار و اعتـراف واداشـته، سـپس غالبـاً بـه گریـه ایـشان را گـردن زده و خـود بر کشتۀ آنان نمازگزارده و گاهى هم در حـین نمـاز غـش مـىکـرده اسـت.»   گویـا در مجمـوع «هفتـاد نفـر را بحـدود شرعیه قتل نمود و اما ّحد غیر قتـل بـس بـسیار بـود.»   برخـى شـمار کـسانى را کـه بدسـت خـود شـفتى کـشته شـدند، ۱۲۰ نفر نوشته اند.

  در جـدایى از دسـتگاه حکومـت، شـفتى لـشگرى از لوطیـان و آدمکـشان بیاراسـت و بـه توصـیف سـپهر، مـورخ دربـار قاجــار: “بــسیار وقــت بــود کــه اشــرار حربــهاى کــه مــسلمین را بــدان مقتــول ســاخته بودنــد، در آبگیرهــاى مــساجد غــسل مىدادند..»

بـارى، شـفتى بـا تکیـه بـر مـزدورانش، کـه بـه ۳۰ هـزار تـن رسـیده بـود، بـا مـدعیان حکومـت محمـد شـاه هـم پیمـان گـشت و بـا امـین الدولـه صـدر، وزیـر سـابق فتحعلیـشاه بـراى بـه پادشـاهى رسـاندن ّظـل الـسلطان (پـسر دیگـر فتحعلیـشاه) کوشید. بسال ۱۸۳۷ با سفیر انگلیس علیه حکومت پیمان بست و همراه با “روحانیون” دیگر فتـوا داد کـه لشگرکـشى محمدشاه بر هرات خطاست.

 ســرانجام در پایــان ۱۸۳۹م محمــد شــاه و حــاجى میــرزا آقاســى مجبــور گــشتند بــا “چهــل عــّراده تــوپ و چهــل هــزار قشون” راهى اصفهان شده، به ضرب توپخانه دروازههاى شهر را بگشایند. با اینهه محمدشاه به او- بـا آنکـه بـا هـدف مشخص براندازى بمیدان آمده بود- آسیبى نرساند. تنها این بود که “مجتهد کز کرد و به گوشهاى خزیـد.» و ایـن پیش از آنکه نشانۀ دلرحمى شاه باشد، ناشى از پایگاه قدرت شفتى بود. چنانکه همین شـفتى سـه سـال بعـد (۱۸۴۳ م) هنگامیکه نجیب پاشا، حاکم عثمانى، شـیعیان کـربلا را قتـل عـام نمـود. برعلیـه امپراتـورى عثمـانى فرمـان جهـاد داد و اگــر حــاجى میــرزا آقاسـى جلــوگیرى نکــرده بـود، فرمــان او ایــران را بــه جنــگ بــا عثمانیــان مــىکــشاند. خواننــدۀ دقیــق )   ٰ متوجه است که جنگ با امپراتورى عثمانى (۲۰۰ میلیون جمعیت در مقابل ایران با هفـت الـى  هشت میلیون جمعیت  مىتوانست موجودیت ایران را به خطر اندازد!

پاکسازی عظیم یا کشتار بزرگ توسط استالین در شوروی


جنایات و کشتار بزرگ توسط ژوزف (یوسف) استالین رهبر کمونیست شوروی صورت گرفت.

  ژوزف ویساریونویچ اِستالین ، انقلابی و رهبر سیاسی اهل شوروی بود که این کشور را از ۱۹۲۴ تا هنگام مرگش در ۱۹۵۳ رهبری کرد. او در ردای دبیرکل حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (۱۹۲۲۱۹۵۲) و نخست‌وزیر اتحاد جماهیر شوروی (۱۹۴۱۱۹۵۳) قدرت را در دست داشت. استالین که نخست به‌عنوان بخشی از رهبری جمعی بر کشور حکمرانی می‌کرد، تا دهه  ۱۹۳۰، قدرت خود را تحکیم و به دیکتاتوری تبدیل کرد. استالین از نظر ایدئولوژیک به تفسیر لنینیستی از مارکسیسم پایبند بود و او این تفکرات را به شکل مارکسیسملنینیسم مدون کرد. سیاست‌های خودش استالینیسم نیز نامیده می‌شود.

بلشویک‌ها در انقلاب اکتبر سال ۱۹۱۷ قدرت را در روسیه به دست گرفتند و دولتی تک‌حزبی تحت سلطهٔ حزب کمونیستِ ایجاد کردند؛ استالین که از اعضای برجسته  حزب بود به عضویت پلیتبوروی حاکم درآمد. او در جنگ داخلی روسیه فعال بود و در پایه‌گذاری اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۲۲ نیز نقش مهمی داشت.

او پس از مرگ لنین در سال ۱۹۲۴، رهبری کشور را بر عهده گرفت. در دوران استالین، سیاست «سوسیالیسم در یک کشور» به اصلی مرکزی در ایدئولوژی حزب کمونیست تبدیل شدبرنامه‌های پنج‌ساله  او کشور را دستخوش اشتراکی‌شدن زمین‌های کشاورزی و صنعتی‌شدن سریع کرد که منجر به ایجاد اقتصاد دستوریِ متمرکزی شد.

 اختلالات شدید در تولید مواد غذایی در وقوع قحطی سال‌های ۱۹۳۲۱۹۳۳ مؤثر افتاد و منجر به مرگ میلیون‌ها نفر شد. استالین پاکسازی بزرگ را به‌منظور ریشه‌کنی «دشمنان طبقه  کارگر» آغاز کرد که در طی آن بیش از یک میلیون نفر عمدتاً در سیستم اردوگاه‌های کار اجباری گولاگ زندانی و حداقل ۷۰۰٫۰۰۰ نفر بین سال‌های ۱۹۳۴ و ۱۹۳۹ اعدام شدند.

او تا سال ۱۹۳۷ سلطه  مطلقی بر حزب و دولت داشت. قحطی مصنوعی که توسط استالین در اوکراین ایجاد شد و به هولودومور مشهور است، باعث مرگ نزدیک به ۵ میلیون اوکراینی شد

استالین مارکسیسملنینیسم را در خارج از کشور از طریق انترناسیونال کمونیستی ترویج، و از جنبش‌های ضدفاشیستی اروپا طی دهه  ۱۹۳۰ (به‌ویژه در جنگ داخلی اسپانیا پشتیبانی می‌کرد.

در سال ۱۹۳۹، رژیم او پیمان عدم تجاوزی با آلمان نازی امضا کرد که نتیجه  آن تهاجم شوروی به لهستان بود. آلمان در سال ۱۹۴۱ با حمله به اتحاد جماهیر شوروی به این پیمان پایان داد. شوروی با مصیبت‌ها و تلفات عظیمی مواجه شد، اما ارتش سرخِ در مقابل تهاجم آلمان ایستادگی و در سال ۱۹۴۵ برلین را تصرف کرد و به جنگ جهانی دوم در اروپا پایان داد.

شوروی در بحبوحه  جنگ کشورهای بالتیک و بیسارابیا و بوکوفینای شمالی را به خاک خود الحاق و دولت‌های همسویی در سرتاسر اروپای مرکزی و شرقی و نیز در بخش‌هایی از شرق آسیا مستقر کرد. اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده به‌عنوان ابرقدرت‌های جهانی ظهور کردند و وارد دوره‌ای از تنش موسوم به جنگ سرد شدند. پس از جنگ، استالین بر بازسازی شوروی و ساخت بمب اتمی در سال ۱۹۴۹ نظارت کرد. طی این سال‌ها، کشور قحطی بزرگ دیگری و کارزار یهودستیزانه‌ای که اوجش توطئه پزشک‌ها بود را تجربه کرد. استالین در سال ۱۹۵۳ درگذشت و نیکیتا خروشچف جانشینش شد؛ خروشچف انتقادات شدیدی به حکمرانی استالین وارد کرد و سیاست استالین‌زدایی از جامعه  شوروی را پی گرفت.

استالین به‌طور گسترده‌ای یکی از مهم‌ترین چهره‌های قرن بیستم به‌شمار می‌رودکیش شخصیتی فراگیری از او در جنبش بین‌المللی مارکسیست-لنینیست شکل گرفت که او را قهرمان طبقهٔ کارگر و سوسیالیسم می‌یابد. از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، استالین محبوبیت خود را در روسیه و گرجستان حفظ کرده است، خاصه به‌عنوان رهبر جنگی پیروزمندانه که شوروی را ابرقدرتی جهانی کرد. در نقطهٔ مقابل، رژیم او تمامیت‌خواه توصیف می‌شود و به‌دلیل سرکوب وسیع، پاک‌سازی قومی، کوچ اجباری گسترده، صدها هزار اعدام و قحطی که میلیون‌ها نفر را کشت، مورد نکوهش بسیار قرار گرفته است.

هدف ابتدایی استالین به وجود آوردن یک سیستم اداری نظامی بود که حاضر به اطاعت از هر نوع دستور سیاسی دولتی باشد. تا دوران قبل از پاکسازی در ادارات دولتی شوروی، هنوز کارمندانی از دوران قبل از انقلاب اکتبر و به‌ویژه کارمندانی با گرایش‌های متفاوت سوسیال دموکراتیک، چپ و راست مشغول کار بودند که به نظر استالین «کارشناسان بورژوا» بودند.

استالین به‌خوبی آگاه بود که حتی بخش بزرگی از کارمندان کمونیست حاضر به اطاعت کورکورانه از او نیستند. از این رو در پی جایگزینی آن‌ها با کارمندان از دید خودش «لایق‌تر» بود.

استالین از هر نوع مخالفت وحشت داشت و به این دلیل همه دگراندیشان می‌بایست نابود می‌شدند. استالین فکر می‌کرد که هر چه « سوسیالیسم نزدیک‌تر می‌شود، مبارزات نیز بایستی سرسختانه‌تر و تلخ‌تر» به پیش برده شود.یکی از بزرگترین جنایت وی پاکسازی بزرگ یا تصوفیه خونین در شوروی و سرتاسر جهان است.

 

پاکسازی بزرگ، تصفیه کبیر یا وحشت بزرگ به عملیات سرکوب سیاسی در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بین سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ گفته می‌شود.  این سرکوب‌ها شامل تصفیه وسیع در حزب کمونیست و مقامات دولتی شوروی، کولاک‌ها و فرماندهی ارتش سرخ، نظارت شدید پلیسی، شک خرابکاری، زندانی کردن، و اعدام دلبخواهی بود.  دو سال آخر به عنوان شدیدترین دوران سرکوب که در زبان روسی به «یژوفشینا» که معمولاً به دوران یژُو یا «اعمال یُژو» ترجمه می‌شود، معروف شده است. این عنوان به جهت اقدامات نیکولای یژوف، کمیسر خلق در امور داخلی شوروی (ان‌کاوه‌ده) در این دوره مصطلح شده است.

این دوره معمولاً با حضور سراسری پلیس، مظنونیت همگانی به «خرابکاری»، محاکمه‌های نمایشی و زندان‌ها و اعدام‌های مخالفان تصویر می‌شود. ژوزف استالین رهبر وقت شوروی را مسئول اصلی پاکسازی بزرگ می‌دانند.

ماجرای این جنایت بزرگ چه بود؟

سال‌های پاکسازی بزرگ (۱۹۳۸۱۹۳۷) دوران «یژوفشینا»  نامیده می‌شود؛ دورانی که نیکولای یژوف از ماه سپتامبر سال ۱۹۳۶ تا ماه نوامبر سال ۱۹۳۸ در رأس کمیساریای امور داخلی اتحاد شوروی قرار گرفته بود. استالین شخصاً دستور داده بود که یژوف وزیر امور داخلی شود و مورخان شکی ندارند که او زیردستان خود را به‌ویژه در کمیساریای امور داخلی، کاملاً تحت کنترل شخص خود قرار داده بود. یژوف به زیردستان خود دستور داد: «بدون هیچ حساب و کتابی بزنید و نابود کنید.» یژوف همچنین تصریح کرد: «اگر طی این عملیات، هزار آدمِ اضافی [افراد بی‌گناه] تیرباران شوند، این چیزِ چندان بزرگی نیست.»

هم‌زمان، یژوف به «اقلیت‌های ملی» نیز حمله کرد. این حمله در واقع جنایت بر اساس ملیت افراد، و عمدتاً علیه لهستانی‌ها و آلمانی‌تبارهای ساکن شوروی، بود. در یازدهم اوت، یژوف فرمان «شمارهٔ ۰۰۴۸۵» را به‌منظورِ نابودیِ «خرابکاران و گروه‌های جاسوسی لهستانی» صادر کرد. هدف از اجرای این فرمان، نابودی اغلب اعضای «حزب کمونیست لهستان»، لهستانی‌های عضو حزب کمونیست شوروی، و همهٔ افرادِ دارای ارتباط با سفارتخانه‌های خارجی بود، و البته به‌اضافه همسران و بچه‌های این افراد. مجموعاً حدود ۳۵۰۰۰۰ خارجی (که ۱۴۴۰۰۰ تن آن‌ها لهستانی بودند) طی عملیات مذکور دستگیر و ۲۴۷۱۵۷ تن آن‌ها (که ۱۱۰۰۰۰ تن آن‌ها لهستانی بودند) اعدام شدند. این در نوع خودش یک نسل‌کشیِ کوچک بود. در مجموع، بر اساس تازه‌ترین ارزیابی‌ها، ۱/۵ میلیون تن طی هر دوی این عملیات [سهمیه‌بندی‌ها و ملیت‌کشی‌ها] دستگیر و حدود ۷۰۰۰۰۰ تن آن‌ها تیرباران شدند.

به‌طور کلی اتهامی که به دگراندیشان زده می‌شد قصد استقرار سرمایه‌داری بود  آن‌ها حتی اسامیِ قربانیان را هم مشخص نمی‌کردند. به‌سادگی هرچه تمام‌تر، برای هر منطقه‌ای از کشور سهمیه‌های مرگ تعیین می‌کردند. به این ترتیب، حاکمان هر منطقه‌ای باید طی مدت‌زمان مشخصی هزاران نفر را بر اساس سهمیه‌ای که برای آن‌ها تعیین و مقرر شده بود، دستگیر و اعدام می‌کردند. در دوم ژوئیهٔ سال ۱۹۳۷، دفتر سیاسی به دبیر اول‌های مناطق دستور داد: «همه  عناصر معاند و شوروی‌ستیز را که توسط ترویکا محاکمه شده‌اند، دستگیر و تیرباران کنید.» ترویکا یک هیئت قضایی سه‌نفره مرکب از دبیر اول حزب منطقه، دادستان کل منطقه و رئیس ان‌کاوه‌ده منطقه بود. هدف عبارت بود از «خلاص شدن همیشگی از شرِ» دشمنان و همه کسانی که آموزش سوسیالیسم به آن‌ها ناممکن بود.

محاکمه‌های نمایشی

در دوران پاکسازی بزرگ در اتحاد شوروی، محاکمه‌های نمایشی و فرمایشی متعددی شکل گرفت. این دادگاه‌های نمایشی از اوج جنگ قدرت میان استالینیست‌ها و بخشی از رقبای سیاسی چپ و میانه و راستگرای آن زمان در شوروی بود که از شروع انقلاب روسیه برای کسب قدرت در آن کشور در حال جدال بودند.

اعداد منتشرشده در مورد قتل‌عام مخالفان استالین در «پاکسازی» سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ متضاد است. بعضی از تاریخ‌نویسان از ۶ میلیون بازداشت‌شده و دو میلیون اعدامی صحبت می‌کنند. بخش دیگری از تاریخ‌نویسان رویزیونیستی این اعداد را مبالغه‌آمیز می‌خوانند.

طبق مدارک رسمی شوروی که در دوران نیکیتا خروشچف منتشر شده است، فقط در سال‌های ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸، در حدود ۱٬۵۷۵٬۰۰۰ تن دستگیر شدند و در حدود ۸۵٫۴ درصد آن‌ها بالغ بر ۱٬۳۴۵٬۰۰۰ تن در دادگاه‌های نمایشی محکوم و ۶۹۲٬۶۸۱ تن آن‌ها اعدام شدند.

دادگاه‌های نمایشی و اعدام‌های دوره  پاکسازی بزرگ در این دورهٔ تاریخ شوروی، عملیات سیاسی اعضای حزب کمونیست و به‌طور مشخص شخص استالین بود.

پاکسازی و کشتار نیروهای مسلح

ژوزف استالین با کنترل سفت و سخت بر ارکان اتحاد شوروی، در چند سال نخست حاکمیت خود قصدی بر تصفیه افراد نداشت. تا این که از سال ۱۹۲۹ با پدیداری نگرانی از نفوذ رقیب بزرگ و تبعید شده خود، لئون تروتسکی، توجه خود را معطوف ارتش سرخ کرد. در گونه‌ای از پاکسازی بدون خونریزی، در ابتدا مسئله تنها با تغییراتی در مقامات ارشد پیگیری شد که در آن افراد از جایگاه خود عزل و در بسیاری موارد تنها از خدمت مرخص می‌شدند تا استالین بتواند افراد مورد اعتماد خود همچون کلیمنت ووراشیلوف را بر پست‌های کلیدی بگمارد. بدین ترتیب در سال‌های ۱۹۲۹ و ۱۹۳۰ تنها ۴٫۷ درصد از نظامیان از مسند خود در حزب کمونیست شوروی اخراج و مجدداً در سال ۱۹۳۳ و ۱۹۳۴، این بار ۶٫۷ از اعضای نظامی دیگر تقلیل درجه یافته یا کنار گذاشته شدند.

آغاز مدرن‌سازی ارتش سرخ در جریان برنامه‌های پنج‌ساله، استالین را به نگرانی از تهدید پایه‌های قدرتش توسط یک ارتش احیا و تقویت شده انداخت. ترس یا آگاهی او از توطئه‌ای در میان رده‌های ارتش سرخ برای ساقط کردن او، سبب تلاش برای جلوگیری از آن با پاکسازی افراد شد که رفته‌رفته شدت بیشتری گرفت تا در نهایت در سال ۱۹۳۷ به یک پاکسازی بزرگ و همه‌گیر بدل گشت. پاکسازی بزرگ رده افسران شوروی را مضمحل کرد و تعداد آن‌ها را از بیش صدهزار نفر به نصف کاهش داد. تقریباً تمامی فرماندهی عالی ارتش سرخ به مشارکت در یک توطئه نظامی-سیاسی آلمان متهم شدند. هشت تن از این افراد پس از محاکمه در یک دادگاه نمایشی در ۱۱ ژوئن ۱۹۳۷، همگی اعدام و اجسادشان در گودالی زیر تلی از آهک زنده و خاک دفن شد. ژنرال میخائیل توخاچفسکی که از او با عنوان نابغه‌ترین ژنرال استالین یاد شده است، یکی از این افراد بود که پیش از این بدون سر و صدا دستگیر و به زندان لوبیانکا در مسکو منتقل شده بود. تظلم‌خواهی‌های ملتمسانه او به استالین و ووراشیلوف به جایی نرسید تا نهایتاً تحت شکنجه به این که مأمور آلمان بوده است، «اعتراف» کند. استالین مدعی شد او توسط یک جاسوس زن آلمانی و در تله‌ای از عسل به دام افتاده بوده است. این محاکمه صوری دروازه‌ای را گشود که سیل حاصل از آن موجب گرفتاری بسیاری دیگر از اعضا و کهنه‌سربازان ارتش سرخ به سرنوشت مشابهی شد. محاکماتی که به شکل میانگین تنها سه ماه به طول می‌انجامید و حکم آن مرگ یا در بهترین حالت ده سال کار اجباری بود. زندان‌های مختلف در مسکو و سایر شهرها شروع به پر شدن از افرادی که برچسب «دشمن خلق» بر آن‌ها می‌خورد، کردند. تمامی قضات همان محاکمه نمایشی نخست نیز به جز سیمیون بودیونی، بوریس شابوشنیکوف و وازیلی اولریخ اعدام شدند. با این وجود، همچنان امکان دارد سرویس اطلاعاتی آلمان در کنار ان‌کاوه‌ده در واقع با جعل مدارک و سرنخ‌ها در حال تأمین خوراک برای پارانویای استالین بوده باشند تا شوروی به دست خود ارتش سرخ را تضعیف نماید. موضوع متهم شدن توخاچفسکی به خیانت را نیز از همین محل دانسته‌اند.

بدین ترتیب در مجموع حدوداً ۹۰ درصد ژنرال‌ها و ۸۰ درصد سرهنگ‌ها ناپدید شدند. سه تن از پنج مارشال اتحاد جماهیر شوروی، ۷۵ تن از ۸۰ عضو شورای عالی نظامی، یازده نایب کمیسار دفاع ، سیزده تن از پانزده فرمانده ارتش‌ها، ۵۷ تن از ۸۵ فرماندهان سپاه‌ها، ۱۱۰ تن از ۱۹۵ فرمانده لشکرها و ۲۲۰ تن از ۴۰۶ فرمانده تیپ‌ها در عرض یک سال معدوم شدند.  قریب به چهل هزار افسر ارشد و میان‌رده از جایگاه خود عزل، اعدام، زندانی یا به اردوگاه‌های کار اجباری تبعید گشتند. به فرماندهان محلی و افسران جزء نیز رحم نشد. این برای نخستین بار بود که افسران یک ارتش وفادار و شکست‌نخورده، توسط دولت خودشان به شکل نظام‌مند در دوران صلح از میان می‌رفتند.

نظامیان مستقر در خاور دور تا ماه مه سال ۱۹۳۸ دست نخورده باقی مانده بودند تا این که نهایتاً با ورود عناصر ان‌کاوه‌ده به آن منطقه، مارشال واسیلی بلیوخر، فرمانده نیروهای خاور دور در کنار بسیاری دیگر نیز از پاکسازی در امان نماند. در نتیجه نابسامانی در این منطقه به پا شد تا ژاپنی‌ها با استفاده از شرایط مرزهای شوروی و دولت مورد حمایت آن در مغولستان را مورد دست اندازی قرار دهند. در حقیقت هیچ بخشی از نیروها حتی قوای اعزامی ارتش سرخ به جنگ داخلی اسپانیا از تصفیه در امان نماندند. در این میان نیروی دریایی شوروی به تعداد بیشتری افسر ارشد نسبت به نیروی زمینی در این پاکسازی از دست داد. دریابد ولادیمیر اورلف، فرمانده نیروی دریایی، روموآلد موکلویچ، کمیسار صنعت کشتی‌سازی و چهار تن از پنج فرمانده ارشد نیروی دریایی همگی اعدام شدند.  پاکسازی اثر مخربی بر نیروی هوایی گذاشت. این نیرو بیش از یک سوم افسران خود را در سال ۱۹۳۷ از دست داد. قریب به ۴۸۰۰ نفر از نفرات نیروی هوایی اخراج گشتند که نزدیک به ۱۶۰۰ نفر آن‌ها از جمله فرمانده نیروی هوایی، دو رئیس ستاد، بیشتر فرماندهان هوایی مناطق نظامی و رئیس آموزش هوایی، بازداشت شدند.  تولیدکنندگان و طراحان هواگرد نیز مورد هدف قرار گرفتند تا پیشگامی شوروی در صنعت هوایی به پایان برسد.  تمامی اعضای ستاد مؤسسه تحقیقات صنعت هوانوردی نیز دستگیر شدند.  با اعدام روبرت آیدمن، نخستین فرمانده جامعه اوسوآویاخیم که موجب فراگیری هوانوردی و مراکز آموزش خلبانی در سرتاسر شوروی شده بود، به اتهام «تروتسکیسم» در سال ۱۹۳۷، ضربه و عقب‌گرد بزرگی به این پیشرفت‌ها وارد آمد.

در مجموع تعداد بسیار اندکی همچون ژنرال کیریل میریتسکوف توانستند از زیر این غلتک اتهام و انهدام جان به در ببرند.  پاکسازی بزرگ بر همان کسانی که جان به در بردند نیز اثر گذاشت. اطاعت حزبی جای هر ملاحظه دیگری را گرفت و هر کوتاهی در این زمینه موجب تشکیک در وفاداری افراد می‌شد. ارتش سرخ پر از افراد «بله قربان گو» شده بود که قابلیت فردی لازم جهت طرح‌ریزی و اقدام مستقلانه نداشتند. ارتش با وجود بزرگی در اندازه به یک «ببر کاغذی» بدل شد که بدون مهارت و ساختار اداری لازم دیگر قادر به اجرای تحرکات پیچیده نبود. این پاکسازی نه تنها افراد بلکه افکار را نیز مورد هدف قرار داد. وقتی میخائیل توخاچفسکی، بانی نظریه «عملیات در عمق» از صحنه حذف شد، تمامی آرا و اقدامات او در پیشبرد ارتش سرخ به سمت یک نیروی مکانیزه نوین نیز با عنوان «ایده‌های امپریالیستی بورژوازی که با رویکردی مکانیکی تجهیزات را بیش از اندازه بزرگ کرده و انسان‌ها را کوچک می‌کند» از میان رفت.

با این پاکسازی فرماندهی و کنترل بر ده منطقه نظامی شوروی که موظف به دفاع از مرزهای کشور بودند، از هم پاشد. با دستگیر شدن فرماندهان چهار منطقه نظامی کلیدی غربی شامل لنینگراد، بلاروس، کیف و ولگا، دفاع از اراضی غربی اتحاد شوروی به خطر افتاد. این شرایط ارتش سرخ باعث شد آدولف هیتلر، پیشوای آلمان تصور کند ورماخت با عملیات بارباروسا خواهد توانست شوروی را تنها در عرض فصل تابستان سال ۱۹۴۱ به زانو درآورد و این خود استالین بود که او را متقاعد ساخت توانایی این را دارد که ارتش به ظاهر قدرتمند اما در اصل تضعیف شده سرخ را شکست دهد. مجموعه این اقدامات برای تاریخ‌دانان کافی بود تا بزرگ‌ترین دشمن ارتش سرخ را در این دوره نه آلمانی‌ها بلکه رهبران شوروی و در راس آن‌ها ژوزف استالین در انتخاب بدترین زمان برای پاکسازی بدانند. نیکیتا خروشچف، عضو شورای پولیتبرو که بعدها رهبر اتحاد جماهیر شوروی نیز شد، در این باره می‌گوید: «اگر رده بالای فرماندهی ارتش سرخ از میان نمی‌رفت ما می‌توانستیم تهاجم فاشیست‌ها را بسیار راحت‌تر دفع کنیم.»