تاریخ و دگرگونی ایران زمین

تاریخ و دگرگونی ایران زمین

کشور ما نیاز به خرد سازنده و مردم خرد گرا دارد. نوشته های این پایگاه تلاشی است در این راستا
تاریخ و دگرگونی ایران زمین

تاریخ و دگرگونی ایران زمین

کشور ما نیاز به خرد سازنده و مردم خرد گرا دارد. نوشته های این پایگاه تلاشی است در این راستا

تاریخ قرار دادهای نفتی - دستاوردها و از دست رفته های آن - بخش اول سرآغاز کتاب

از این پس در این تارنما تاریخچه نفت و قراردادهای نفتی از ابتدای داستان نفت در ایران و حوادث و رویدادهای مهم مربوط به نفت در کشورمان را از کتاب - تاریخ نفت و قرار دادهای نفتی و دستاوردها و از دست رفته های آن ها» باز نویسی خواهیم کرد. علاقمندان می توانند آن را پی در پی دنبال کنند. در این بخش سرآغاز کتاب را منتشر می کنم:

سرآغاز

با پیدایش نفت در اواخر دوره‌ی قاجار، سیطره‌یِ نفت تمامی عرصه‌های اقتصادی کشور را فرا گرفت. به هر حال اثر نفت از اقتصاد شروع می‌شود، اما به اقتصاد ختم نمی‌شود، بلکه به حوزه‌های سیاسی، اجتماعی هم نفوذ می‌کند. حتی در حوزه‌ی فرهنگ هم اثر دارد، چرا که نفت، فرهنگ وابستگی ایجاد کرده و به عنوان یک مانعِ رشد، خود را نشان داده است. در عرصه‌ی سیاسی، دولت‌ها در ادوار مختلف، خود را مصون از پیاده‌سازی نظامات مدرن دیدند و تمام این‌ها از محل درآمدهای نفتی و منابع بادآورده‌ی خاص بوده است. اگر نفت نبود، دولت‌ها برای تأمین منابع لازم برای توسعه‌ی زیرساخت‌ها حتماً نیازمند طراحی و اجرای ساختار نوین بودند که می‌توانست در عرصه‌ی مالیات اثرگذار باشد. این اتفاقات نیفتاد، چون اساس استغنا و بی‌نیازی قوی‌تر بود. تک تک وقایع این دیار به همراه سرگذشت کشورِ ما در این یک قرن گذشته، در همه حال، در همه جا، در همه‌ی دولت‌ها، در همه‌ی کشور، با بوی نفت، با خبر نفت، با پول نفت، با سیاست نفت و... نفت آغشته است. در طول این سالیان دراز، این صنعت، حیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی ما را تحت‌الشعاع قرار داده است و چه حوادث تلخ و شیرینی پدید آورده و یا به یادگار گذاشته است.

موضوع نفت در حقیقت دایره‌ای است بسیار وسیع که می‌‌‌توان از دیدگاه‌ها و ابعاد مختلف به آن پرداخت. اقتصاد کشور ما با نفت به گردش درآمده است. سیاست در کشور ما دهه‌های زیادی در چمبره‌ی نفت و نفتیان اسیر بوده است. نفت بود که ما را به جنگ اوّل و دوّم جهانی کشاند. نفت بود که امید و آرزوی‌های ملّی ما را برای آزادی و توسعه نوید داد. نفت بود که دولت ملّی ما را فدای خویش کرد و امیدهای ما را به باد داد.

نفت بود که ما را درگیر جنگ هشت ساله با عراق کرد، و خسارات جبران‌ناپذیری به میهن ما وارد کرد. نفت بود که با افزایش قیمت خود، شوک غیر قابل تصوری را به جهان غرب وارد نمود. نفت بود که شهرهای زیادی را در دل خوزستانِ تفته از آفتاب ایجاد کرد، و نفت بود که با فوران خویش این شهرها را آباد کرد، رونق داد و سپس با نزول خود آن‌ها را به تاریخ سپرد. نفت است که برخی از صاحب‌نظران، آن را عامل توسعه‌ی ما در همین حد که هستیم می‌‌دانند. نفت است که بسیاری از کارشناسان، اقتصاد ما را وابسته و در بسته‌ی نفتی می‌‌‌نامند و بر این باورند که با تهی شدن چاه‌ها از نفت و تمام شدن گنج‌های سیاه، زندگی ما هم به سیاهی تبدیل خواهد شد. از سوی دیگر، نفت در اقتصاد و سیاست ایران همواره ابعادی منفی نیز داشته است. از اثرات نابسامان اقتصادی مانند تورم، مهاجرت روستاییان به شهر، ویرانی دهات و تراکم جمعیت در شهرها و انواع دیگر عدم تعادل‌ها میان بخش‌‌های توسعه که بگذریم، نفت به گونه‌ای اجتناب‌ناپذیر بر ابعاد سیاسی جامعه‌ی ایران تأثیر گذارده است.

بارزترین این تأثیر را می‌توان در روابط خارجی ملاحظه کرد. نفت، پس از موقعیت سوق‌الجیشی ایران به‌مثابه حایلی میان روسیه و مستملکات انگلیس در شبه قاره هند، مهم‌ترین عامل تعیین کننده در رابطه‌ی ایران و کشورهای استعماری، به‌ویژه انگلستان و روسیه بوده است. در ابتدا ایرانیان می‌خواستند آمریکا را به عنوان نیروی سوّم در برابر انگلیس و روسیه وارد معادلات نفتی کنند، اما این سیاست تا زمان ملی شدن صنعت نفت، هیچ گاه به نتیجه‌ی عملی نرسید. کشور ما جولانگاه این دو قدرت بیگانه گشت و رجال سرسپرده‌ی آن‌ها در طی یک قرن گذشته لطمه‌های جبرانناپذیر‌ی بر این سرزمین وارد کردند. ملّی شدن نفت مبانی حقوقی ضروری برای این که ایران منابع نفتی‌اش را کنترل کند ایجاد کرد، امّا از سوی دیگر، چنان شکافی در بدنه‌ی سیاسی کشور وارد ساخت که آثار آن تا امروز هم چنان در جامعه‌ی ایران باقی است. با ورود آمریکاییان بعد از کودتای سال 1332 همه‌ی امیدهای دولت‌مردان طرفدار نیروی سوّم در ایران بر باد رفت، و آمریکا نه تنها نفت را به ارزانی برد، بلکه بخش زیادی از درآمدهای نفت را در قبال تسلیحات نظامی از ما پس گرفت.

اول در مناطق نفت‌خیز جنوب و بعد از آن در همه کشور، دولت‌ها با درآمد حاصل از نفت، تکنولوژی‌های آماده و حاصل دست دیگران را از غرب وارد کشور نمودند و همچنان وارد می‌‌نمایند. همین نفت سبب شده است که با فروختنش و به دست آوردن دلارهایش زحمت کار و تلاش را برای صنعتی کردن و فناور شدن کشور به خود راه نداده‌ایم، و به راحتی هر آن چه دیگران ساخته‌اند، به ما انداخته‌اند. و این ماییم که برای رهایی از دست این تاجرپیشه‌گانِ جهانی، جهدی نکرده‌ایم، و با وارد کردن دست‌ساخته‌های دیگران نیازهای خود را رفع کرده‌ایم و حاتم‌وار بهای آن را از درآمد نفت سرازیر جیب دیگران کرده‌ایم. که صد البته حقشان است. نفت است که سبب شده است که ما از کشورهایی مانند ترکیه، کره جنوبی، مالزی و سنگاپور و... عقب‌تر باشیم، چون نفت داریم و پول داریم نیاز به زحمت و تولید نداریم. مردمِ آزاده‌ی ما اسیر در دست واردات شده‌اند!!

نفت سبب شده است که دستگاه‌های دولتی گسترش یافته و دست و پاگیر ‌شوند و با آلوده شدن دستگاه‌های دولتی به فساد، مزاحمت‌های بیشتری در انجام امور ایجاد و انجام کارها کندتر و دشوارتر شده و فعالان کارآمد و سالم از گردونه فعالیت‌ها خارج شوند. فساد نفت باعث شده، منابع برای امور توسعه بهینه تخصیص نیابد و فرصت‌های زیادی برای پیشرفت و کار مولد از دست برود که سال‌ها از دست رفته‌اند و همچنان از دست می‌‌روند.

نفت عاملی شده است که ما در سی سال قبل که از حدود 300 حلقه چاه، شش میلیون بشکه نفت استخراج می‌کردیم، اینک در اثر گذر زمان و کم شدن بازده چاه های نفت، بهره‌وری ما از 2000 حلقه کمتر از 5/3 میلیون بشکه رسیده است و این نزول همچنان ادامه دارد.

طی یک‌صد سال که از پیدایش نفت در ایران می‌‌گذرد، دولت‌ها با درآمدهای نفتی هر کاری خواسته‌اند، کرده‌اند، به طوری‌ که طی این مدت و به‌ویژه در رویکردهای بودجه‌های سنواتی دولت‌ها قبل و بعد از انقلاب فرایندی به نام دولتی رانتی (دولت نفتی ـ بودجه نفتی) با ساختار و کارکرد رانتی و ضد توسعه‌ای شکل گرفته است که پیامدهای زیان‌بار این مدارِ دولت نفتی و بودجه نفتی به شرح زیر است:

n بی‌توجهی به بخش کشاورزی و رکود در این بخش و عدم شکل‌گیری فرایندهای تبدیل کشاورزی معیشتی به کشاورزی تخصصی و تجاری.

n مهاجرت سیل‌آسا از روستاها به چند کلان شهر، پیدایش پدیده حاشیه‌نشینی با پیامدهای گسترده ضد توسعه‌ای خود در قلمرو اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، زیست محیطی و امنیتی، پیشی ‌گرفتن سطح مصرف جامعه از میزان تولیدات آن.

n ایجاد صنایع وابسته و مونتاژ و عدم تحرک و بالندگی لازم جهت تکامل کارآیی و تکنولوژیکی آن‌ها.

n پایین بودن سطح کمیت و کیفیت تولیدات بخش‌های گوناگونِ کشور.

n توزیع ناعادلانه امکانات و فرصت‌ها بین دهک‌های بالا و پایین، بین مناطق، بین ده و شهر و بین بخش‌های اقتصادی، ناهنجاری‌های گسترده در شالوده‌های اجتماعی و فرهنگی و... را باعث شده است. درآمد کشور ما در همین 20 سال گذشته بالغ بر 587.800 میلیارد دلار بوده است که نصف آن به میزان 279.000 میلیارد آن در چهار ساله 1384 تا 1388 به خزانه واریز شده است. اما متأسفانه افزایش درآمد ملی در سطح مناسبی در مقایسه با این همه درآمد نبوده است. به نظر می‌‌رسد که مدیریت این دستاوردهای نفتی جایگاه شایسته‌ای نداشته است و آن‌چه مورد انتظار بوده و انتظار می‌‌رفته، از این همه درآمد به دست نیامده است.

نفت سبب خیر هم شده است، ما با آن دانشگاه ها و مدرسه‌های فراوانی ساخته‌ایم، بیمارستان‌های زیادی راه انداخته‌ایم، جاده‌ها و راه‌آهن ساخته‌ایم، خطوط هوایی و کشتی‌رانی دایر کرده‌ایم و در عین حال برج‌های شیک و قشنگی ساخته‌ایم، جشن دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی را با آن به نمایش گذاشته‌ایم، ماشین‌های متعدد و مختلف را سرهم بندی کرده‌ایم، و صنعت خودرو داشته باشیم و ...

نگاهی به وقایع مربوط به نفتِ ایران در طول تاریخ، همانند آینه‌ای است که مطالب و حقایق بسیاری را درباره‌ی تاریخ ایران و جهان آشکار می‌نماید و ریشه‌ی بسیاری از رویدادهای معاصر را روشن می‌کند. شمال و جنوب ایران علاوه بر تحمل زیان‌های جنگ اول و دوم جهانی، در کام جنگ نفتکش‌ها نیز فرو افتاد.

 این نفت چیست؟ نقش قراردادهای نفتی در تاریخ معاصر ما کدام است؟ و این بازدارنده‌ی توسعه‌ی کشور ما چگونه و در کجا و توسط چه کسانی به دست آمده و می‌‌آید؟ این کسان چگونه کار و زندگی کرده‌اند و از این زحمت چه حاصلی داشته‌اند؟ توسعه‌ی نفت و نفت‌شهرهای کشور ما به چه صورتی بوده است؟ درآمد‌های نفتی در چه میزان، و نفع و زیان آن کدامند؟

در بخش‌های مختلف این کتاب به این موارد پرداخته شده و. نوشتارهای این کتاب در چهار فصل تدوین و شامل بخش‌های زیرین است:

n            فصل اول نفت و قراردادهای نفتی

n            فصل دوم دستاوردها و از دست رفته‌های نفت

n            فصل سوم طلوع و غروب نفت‌شهرها

n            و شرایط کار و زندگی در نفت‌شهرهای ایران

این نوشته‌ها به این امید به قلم کشیده شده است که یک آگاهی از وقایع این ثروت خدادادی را نشان دهد و از سرگذشت نفت و درآمد‌های آن و مردمی که به کار در صنعت نفت پرداخته‌اند یادی شده باشد؛ که آنان  چه روزگاری را در نفت‌شهر‌های ایران گذرانده‌اند، این سرنوشت دردناک را کالبد شکافی نماید تا که شاید برنامه‌ریزان ملی کشورمان به ارزش مدیریت درآمدهای نفتی همچنان که پی برده‌اند، آن را از قوه به عمل درآورند و ما بتوانیم شاهد یک صنعت نفت توانمند و توسعه یافته در کشور خود باشیم و بعد از یک قرن فراز و نشیب‌های فراوان، از این ثروت خدادادی به شیوه‌ی بهتری بهره‌برداری و از آن برای توسعه‌ی کشورمان استفاده کنیم و به سرزمین‌های نفت‌خیز کشور که این گنج خدادادی را از دل خویش به مردم ما ارزانی داشتند، قدر نهیم و با ایجاد صنایع وابسته به نفت و گاز، نه تنها آن‌ها را از ویرانی نجات دهیم، بلکه به رونق و توسعه‌ی آن‌ها نیز همت کنیم.

 به امید روزهای بهتر برای کشور و استفاده‌ی بهینه از درآمدهای نفت و توجه بهتری به نفت‌شهرهای ایران زمین.

 

                           نوروز درّداری (فولادی)

اسفندماه 1390

 

 

 

 


مفهوم آزادی از دیدگاه های گوناگون در تاریخ معاصر ایران

 

کلمه آزادی از جمله واژه هایی است که همه احساس می کنند که معنی آن را می دانند این درک تا حدودی درست است چون که هر کس از ظن خود شد یار من است! بنا بر این تعاریف بسیاری برای این کلمه آزادی وجود دارد. آیزایا برلین (فیلسوف سیاسی و اندیشه نگار بریتانیایی) برای آزادی حدود ۲۰۰ تعریف را مطرح می‌کند. همین امر سبب شده‌است که تعریف دقیقی از آزادی ارائه نشود و به تبیین مصادیق آن اکتفا شود. با این همه می‌توان برای آزادی دو شاخص مهم در نظر گرفت.

-          یکی فقدان مانع که این شاخص در تعریف لغوی آزادی نیز نهفته‌است (در زبان‌های فارسی، انگلیسی و عربی) و

-           دیگری امکان بروز و انجام خواست مورد نظر.

برای فهم بهتر این مطلب می‌توان به پرنده‌ای در قفس اشاره کرد که پرنده را فاقد آزادی می‌دانیم چون دارای مانع است.

اما اگر پرنده از قفس آزاد باشد اما مجال پرواز نداشته باشد (مثلاً پرهایش بریده باشد یا به خاطر ضعف امکان پرواز نداشته باشد) باز هم آزاد تلقی نمی‌شود.

توجه به دو شاخص فوق برای تعریف آزادی ضروری است.

جان استوارت میل(۱۸۰۶۱۸۷۳)، در کار خود، دربارهٔ آزادی، نخستین کسی بود که تفاوت بین آزادی را به عنوان آزادی عمل و آزادی به عنوان عدم وجود تهدید به رسمیت شناخت.

هگل، آخرین فیلسوف صاحب مکتب تاریخ فلسفهٔ غرب، معتقد بود آزادی جوهر حیات است همچنانکه کشش جوهر آب است.

 علیرغم تمام تعاریف آمده از آزادی، هرگونه فشار و اجبار بد نمی‌باشد مثلاً بازداشتن کسی که به خود یا دیگران آزار می‌رساند بد شمرده نمی‌شود. همچنانکه در یک نظم قانونی پذیرفته شده هیچ‌کس با محدودیت‌های قانونی مخالف نیست و از میان رفتن قانون آزادی به‌شمار نمی‌آید بلکه آشوب شمرده می‌شود.

آزادی امکان عملی کردن تصمیم‌هایی است که فرد یا جامعه به میل یا ارادهٔ خود می‌خواهد بگیرد. اگر انسان بتواند همهٔ تصمیم‌هایی را که می‌گیرد، عملی کند و کسی یا سازمانی اندیشه و گفتار و کردار او را محدود نکند و در قید و بند در نیاورد، دارای آزادی مطلق، یعنی آزادی بی‌حد و مرز است.

اما چون انسان‌ها به‌طور اجتماعی زندگی می‌کنند، نمی‌توانند آزادی مطلق داشته باشند؛ زیرا آزادی بی‌حد و مرز یک فرد به پایمال شدن آزادی افراد دیگر اجتماع می‌انجامد. به همین سبب است که هر جامعه‌ای با قانونها و مقررات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی خاصی هم حافظ آزادی‌های افراد آن جامعه می‌شود و هم حد و مرزهایی برای این گونه آزادی‌ها به وجود می‌آورد. قانونها و مقررات جهانی نیز آزادی‌های مردم سراسر جهان و حد و مرزهای آن‌ها را در جامعهٔ جهانی معین و مشخص می‌کنند.

 تلاش‌ها و مبارزه‌های انسان در طول تاریخ زندگانی او همواره برای بدست آوردن آزادی مشروع و قید و بند زدن به آزادی مطلق فرمانروایان ستمگر و زورمندان بوده‌است. علاوه بر فرمانروایان مردم هر کشور و انسان های هر جامعه می توانند تلاشهایی به صورت منطقی و قانونی برای لغو و یا اصلاح قوانین نامعقول و نامناسب داشته باشند ولی نباید اقدامات مخربی برای لغو قوانین معتبر کشوری یا جامعه صورت دهند. در غیر این صورت بی قانون و تخریب آزادی حاکم خواهد شد.

مفهوم آزادی از دیدگاه های گوناگون در تاریخ معاصر ایران

واژۀ «آزادی» مترادف با «حریة» در زبان عربی است. با در نظر گرفتن اشتقاق آن از واژۀ اوستایی آزاتا و واژه پهلوی آزات(نجیب) روشن می شود که این واژه پیشینه ای به کهنی ادبیات فارسی دارد، چنانکه از سوی نویسندگان و شاعرانی چون فردوسی، فرخی سیستانی، فخرالدین اسعد گرگانی، مولوی، خاقانی، ناصرخسرو و ظهیرفاریابی در معانی گوناگونی چون انتخاب، فراق، سعادت، تخفیف، سپاسگزاری، ستایش، رهایی، عدم بندگی و مانند آنها به کار گرفته شده است.[1]

در روزگار نوین، اندیشۀ آزادی سیاسی و اجتماعی نیز با این اصطلاح ( و گاهی با اصطلاح اختیار) بیان شده است. در زیر همین مفهوم نوین «آزادی» با اشاره به حوزه فرهنگی ایران بررسی شود.

مفهوم نوین آزادی با فرآیند تأثیر غرب بر فرهنگ و تاریخ ایران همراه است. با در نظر گرفتن این واقعیت که تکاپوی کمپانی هند شرقی بریتانیا(از سال 1600م) با مهاجرت جمعی نویسندگان و شاعران ایرانی به هند همزمان گشت و گذشته از آن آگاهیهای آورده شده به هند توسط جهانگردانی چون اعتصام الدین که عقیده اش را دربارۀ اروپا در سال 1767 م ابراز داشت، از نظر منطقی می نماید که مهاجران ایرانی نخستین کسانی بودند که در معرض اندیشه های نو اروپایی قرار گرفتند.

هر چند به نظر می آید که نمی توان نفوذ شایان نگرشی از غرب در نوشته های نویسندگان ایرانی سده هفتم میلادی (قرن اول – دوم هجری) مشاهده نمود. اما در هر حال کهنترین گزارش هواخواهانه درباز اروچا که به کوتاهی نوشته شده و ما از آن آگاهی داریم:

-           از محمدعلی حزین (فوت ۱۷۶۶ م) برابر با ۱۱۴۲ ش است. حزین در سال ۱۷۳۲ م(۱۱۲۱ ش) نوشت که تعدادی از کشورهای اروپایی از قوانین، یعنی راه بهتر زندگی و نظام های حکومتی استوارتری برخوردارند و اظهار تاسف می کند که چرا پیشنهاد سفر به اروپا را که از سوی یک ناخدای انگلیس به او شده بود نپذیرفته است.[2]

-          یکی از کهنترین و نسبتا جامع ترین گزارش های موجود به زبان فارسی پیرامون نهادهای سیاسی و اجتماعی اروپایی متعلق به عبداللطیف شوشتری – از مهاجران ایرانی به هندوستان است. شوشتری کسی است که در باره اندیشه های نوینی که در میان طبقه متوسط نوپای اروپا دشد کرده و به هند وارد شده بود، مطالبی فرا گرفت و در سال ۱۸۱۰م (۱۱۹۰ش) به گستردگی در باره مباحث نوینی چون فراماسونری، برابری، آزادی و کارکرد دادگستری در انگلستان مطالبی نوشت. همچنین وی به نظام حکومت مختلط بریتانیا و تقسیم قدرت میان شاه، اشراف، و رعایا اشاره نمود. آشکار است که گروه اخیر (رعایا) ثروتمدانی بودند که حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را داشتند.

برای توصیفهای گسترده تر پیرامون اندیشه های نوین، از جمله آزادی، می توان به نوشته های شاهدان عینی مراجعه نمود. گسترده ترین این نوشته ها از میرزا طالب اصفهانی، فرزند یکی دیگر از مهاجران به هندوستان و میرزا صالح شیرازی است. هم میرزا ابوطالب اصفهانی که به اروپا سفر کرد و از سال ۱۷۸۹ م تا ۱۸۰۳ م (۱۱۶۸ ش تا ۱۱۸۲ ش) در آن جا زندگی کرد و هم میرزا صالح شیرازی که از ۱۸۱۵ م تا ۱۸۱۹م( ۱۱۹۴ تا ۱۱۹۸ ش) در انگلستان تحصیل می نمود،ـ(میرزا صالح در ۱۰ جمادی‌الثانی ۱۲۳۰ (۱۹ آوریل ۱۸۱۵) به اتفاق چهار نفر دیگر، به فرمان عباس میرزا نایب‌السلطنه و وزیر او میرزا عیسی قائم‌مقام برای تحصیل از تبریز به انگلستان فرستاده شد.وی از نخستین دانش‌آموختگان ایرانی در اروپا و ناشر روزنامه‌ی کاغذ اخبار، نخستین روزنامه در ایران است.)او در باره نوع آزادی که در آن روزگار در انگلستان وجود داشت، مطالبی نوشتند.

هرچند پاره ای از تفاوت ها ممکن است میان نوشته هایشان( این دو نفر) مشاهده شود[3]. به نظر می رسد که میرزا طالب اصفهانی[4] به دیده انتقادی به برخی از جنبه های نظام بریتانیایی نگریسته است، مثلا وی آزادی مطبوعات را تا اندازه ای زیانبار دانست.و از عضویت در فراماسونری خود داری کرد.[5]

 بر عکس میرزا صالح با تحسین، انگلستان را «ولایت آزادی» نامید و یا دلبستگی بسیار به عضویت فراماسونری در آمد.[6]

واقعیت این است که اگر نه همه، اما غالب ایرانیانی که در سده نوزدهم میلادی به اروپا رفتند، فراماسون شدند و در آن جا  آموختند تا آن نوع آزادی را که فراماسون ها درک کرده و آن را در شعار مشهورشان،‌آزادی، بردادری و برابری می آوردند، تبلیغ کنند.[7]

در اروپا اندیشه هایی چون آزادی، برابری، اقتصاد آزاد ومانند آن از راه کشاکش میان نظام کهن فئودالی و سرمایه داری تازه به دوران رسیده رشد یافته بود تا جایی که از دیگاه :«طبقه سوم» معنای آزادی- عبارت از رهایی از یوغ فئودالیسم و آزادی برای سرمایه گذاران خصوصی بود. از این رو، این مفهوم آشکار آزادی برای شنوندگان ایرانی که هنوز قئودالیسم ویژه خود را در آن روزگار تجربه می کردند روشن نبود و می بایست از دیدگاه ایشان به داستان پردازی مانند شده باشد.

یکی از دستاوردهای رشد سرمایه داری در غرب، افزون بر دیگر نیازها، نیاز به مواد خام، کار ارزان و سرمایه گذاری سود بخش در دیگر نقاط دنیا بود. بنا بر این برای قدرت های بزرگ آن روزگار، یعنی انگلستان، فرانسه و روسیه از دیدگاه اقتصادی و سوف الجیشی دارای اهمیت گردید. هنگامی که دولت ایران خود را ناتوان از جلوگیری از مداخلات غرب دید ناچار دست به اقدامات جدی برای نیرومند کردن کشور از راه نوگرایی زد تا جایی که دانشجویانی مانند میرزا صالح برای کسب دانش های نو به اروپا گسیل شدند.

با وجود این که نیروهای داخلی و خارجی پشتیبان رژیم کهن ایران هنور نیرومند بودند، فرایند نو گرایی دچار ایستایی نشد و گذشته از فرستادن دانشجویان به خارج، چندین هیات سیاسی در دوران فتحعلی شاه (۱۸۳۴-۱۷۹۶ م ) برابر با ۱۰۷۵ تا ۱۲۱۴ ش- و محمد شاه ۱۸۳۴-۱۸۴۸ م ( ۱۲۱۴ تا ۱۲۲۷ ش) به اروپا رفتند.ماموریت هایی مانند ماموریت میرزا ابوالحسن خان ایلچی به انگلستان ۱۸۱۴ م (۱۱۹۳ ش) و خسرو میرزا به روسیه ۱۸۲۹ م (۱۲۰۸ ش) و آجودان باشی به اتریش، فرانسه و انگلستان ۱۸۳۷ م (۱۲۱۶ ش) به هیات حاکمه ایران در به دست آوردن آگاهی های بیشتر در باره اندیشه ها و نهادهای اروپایی یاری نمود. با وجودی که خاطرات افرادی چون خسرو میرزا نشان دهند درک نادرست سیاستمداران ایرانی از اندیشه آزادی است. ولی برخی گزارش های هوشیارانه درباره نظام های پارلمانی در کشورهای اروپایی نیز در این راستا خود نمایی می کند.

در آغاز پادشاهی ناصر الدین شاه (۱۸۴۸-۹۶) برابر با ۱۲۲۷ تا ۱۲۷۵ ش) اقدامات گسترده نوگرایی توسط امیر کبیر آغاز گردید. در سال  ۱۸۵۸ م (۱۲۳۷ ش) میرزا جعفرخان مشیرالدوله دولتش را به شکلی ناقص بر پایه نظام های دول اروپایی تشکیل داد. میرزا ملکم خان نیز با اعتقاد به نو گرایی و اندیشه پیشرو میرزا جعفر خان نامه ای طولانی به او نوشت و وی را بر انگیخت تا اصلاحاتی در نظام حکومت انجام دهد و دست به تفیک قوا بزند. ملکم اعلام داشت که افکار مردم ایران باید آزاد باشد. اندکی پس از آشکار شدن نامه ملکم، نویسنده ای ناشناس به لزوم بر قراری انتخابات آزاد و آزادی مطبوعات اشاره کرد.[8]

در همان سال ۱۸۵۸ م (۱۲۳۷ش) یعنی هنگامی که یک ملی گرای ایتالیایی به نام «اورسینی» قصا جان ناپلئون سوم را کرد، فرخ خان امین الدوله برای یک ماموریت سیاسی در پاریس به سر می برد. منشی همراه او نه تنها در باره مجلس فرانسه مطالبی نوشت، بلکه به شیوه ای هواخواهانه از نامه ای سخن به میان آورد که «اورسینی» به ناپلئون سوم نوشته بود و در آن به آزادی و میهن پرستی و رهایی ایتالیا اشاره کرده و اقدام خود را در همان راستا دانسته بود. برگردان پارسی این نامه را فرخ خان پیوست خاطرات خود نمود.

در سال ۱۸۶۶م (۱۲۴۵ش) نویسنده ای ناشناس رساله ای پیرامون امور سیاسی و اجتماعی ایران نگاشت و کوشش ویژه ای برای تبیین اندیشه هایی چون آزادی، برابری، و قابل اجرا بودن آن ها بر اساس آموزه های اسلامی نمود. وی «اختیار ممدوح» را که در بر گیرنده آزادی بیان، آزادی اجتماع و ازادی چاپ بود به شش گونه تقسیم کرد.[9]

دهه های پایانی سده نوزدهم شاهد دگرگونی های مهمی در درون و بیون ایران بود. جنبش های مشروطه خواهی در تعدادی از کشورهای اروپایی و آسیایی چهره نمود که این جنبش ها نمونه هایی از کوشش بیشتر برای مستعمره نمودن دیگر کشورها از سوی ملل نیرومند و پیشرفته صنعتی به شمار می رفت.

رقابت های انگلستان و روسیه در ایران سخت تر گردید. این پیشرفت ها به همراه دیگر عوامل، ایران را در معرض اندیشه های نوین قرار داد و زمینه را برای بنیادگذاری نظم نوینی که می بایست در برگیرنده میزانی از آزادی سیاسی برای توده مردم باشد، آماده نمود. اقدامات نوگرایانه میرزا حسین خان سپهسالار (فوت ۱۸۸۱م) =۱۲۶۰ش – و پیدایش روزنامه های چون، ایران، وقایع عدلیه،وطن، علمی و مریخ در دهه ۱۸۷۰م = ۱۲۵۹ ش- و پدیدارشدن نویسندگان و منتقدان اجتماعی مانند فتحعلی آخوند زاده (فوت ۱۸۷۸م) = ۱۲۶۳ ش – یوسف خان مستشارالدوله تبریزی (فوت ۱۸۹۵م)=۱۲۷۴ش –و ملکم خان (فوت ۱۹۰۸م)= ۱۲۸۷ش –را می توان در پیوند این تحولات مورد پژوهش قرار داد. منتقدان اجتماعی به شیوه ای جدی برای بنیان گذاری نظام سرمایه داری آزاد و نابودی ساختار کهن اجتماعی دست به مبارزه زدند، این امر کشش برای آزادی محدود انتخابات،‌آزادی بیان و جز آن را در بر می گرفت.

شماری از نوگرایان مانند ملکم خان و سپهسالار نه تنها از سرمایه گذاری خارجی در ایران دفاع کردند بلکه نقش فعالی در تشویق آن نیز بازی نمودند.به نظر می رسد اینان مفهوم آزادی را همانگونه که در اروپا تعریف شده بود، دریافته بودند. برای نمونه آخوند زاده بیان می داشت که میان آزادی و اسلام سازگاری وجود ندارد. آزادی از دیدگاه وی آن نوع از آزادی بود که تکاپوهای فراماسونری آن را طرح می کرد.[10]

در این میان بیشتر نویسندگان شتابزده به تعاریف خود از مفهوم آزادی رنگ اسلامی زدند. مثلا برخی از آن ها آزادی بیان را مانند مفهوم اسلامی امر به معروف و نهی از منکر تلقی کردند.[11]

در همان دوران گروههایی از روشنفکران پیدا شدند که در باره آزادی مطالبی نوشتند. نویسندگانی مانند ممتحن الدوله(فوت ۱۳۰۰ ش) که دیپلماتی با تجربه بود و میرزا حسین خان فراهانی که از روسیه، عثمانی و حجاز در فاصله سالهای ۱۸۸۴-۵ م دیدن نموده بود. آنان می گفتند که آزادی بسیار زیانبخش است. در سال ۱۸۷۰ م (۱۲۵۰ش) هنگامی که ممتحن الدوله در جایگاه تماشاچیان در مجلس بریتانیان نشسته بود و به گروه های سیاسی می نگریست، شاهد حمله شدید و جدی یکی از اعضای مجلس به ملکه و نهاد سلطنت بود. از این رو هر چند او به آزادی بیان نمایندگان مجلس بریتانیا رشک می برد، اما باور نداشت که ایرانیان بتوانند در آینده نزدیک چنین حقی داشته باشند. بنا بر این وی کشاکش ایرانیان در خلال سالهای ۱۹۰۶-۱۱ م = ۱۲۸۵ تا ۱۲۹۰ ش – برای انقلاب مشروطه را سراسر بی اعتبار می دانست.[12]

از دیدگاه فراهانی آزادی به عنوان یک عنصر ویرانگر در تاریخ جلوه نموده است. وی معتقد بود که هیچ حکومتی نمی تواند بدون اتکا بر حاکمیت یک نفر پایدار بماند.

گروه سوم روشنگران که تعدادی از گروه اول را نیز در بر می گرفت به گونه واکنشی در برابر افزایش رقابت های بیگانه، فساد رو به گسترش هیات حاکه، ستمگری و از همه مهمتر امتیازات داده شده به بیگانگان چهره نمودند. اثار حاجی سیاه ،زین العابدن مراغه ای و میرزا عبدالرحیم تبریزی معروف به طالبوف – میرزا آقاخان کرمانی و تعدادی از نوشته های میرزا ملکم خان و سید جمال الدین اسدآبادی مشهور به افغانی آشکارترین و بهترین نمودهای واکنش مردم نسبت به وضعیت اقتصادی و سیاسی ایران در آن روزگار است.از دیدگاه سید جمال الدین «آزادی» عبارت از جایگزین شدن حکومتی نیکخواه به جای رژیم ستمگرانه موجود بود.

نویسندگان دیگر به ویژه طالبوف، معانی بیشتری برای اندیشه آزادی بر شمردند. طالبوف آن را به شیوه ای گسترده که در بر گیرنده آزادی انتخابات، مطبوعات، اجتماعات و افکار بود، تعریف نمود. همه افراد این گروه با نظام اجتماعی مبتنی بر «فئودالیته» موجود مخالف بوده و خواستار نظام حکومتی آزادی بودند که به امتیازات کالاها،مداخلات بیگانه وابسته نباشد. همچنین در خلال همین دوران است که گروهی از ورشنگران اصلاح طلب به رهبری احمد دانش (فوت ۱۸۹۷) = ۱۲۷۵ خ – در بخارا پیدا شدند. (او )یکی از نویسندگان مشهور تاجیک بود ) مهمترین اثر سیاسی و فلسفی احمد دانش به نام « نوادر الوقایع) نوشته در سال ۱۸۷۵ م است که در آن به لزوم اصلاحات اجتماعی و آزادی مردم از قید حکومت ستمگرانه امیر بخارا در آن روزگار اختصاص دارد. هواداران او مانند شاهین- سودا – اسیری – عینی و شماری دیگر راه او را پی گرفتند.[13]

در طول انقلاب مشروطیت ایران در سالهای ۱۳۲۴-۲۹ قمری (۱۹۰۶-۱۹۱۱م) اندیشه آزادی از سوی گروه های درگیر انقلاب به سه گونه متفاوت نگریسته شد. یکی از این گروه ها که به گونه ای پایه ای زیر نفوذ آموزه های اسلامی بود نه آن نوع آزادی که هماهنگ با اسلام باشد، گرایش داشت. مثلا از دیدگاه میرزا محمد حسین نایینی، ازادی یعنی مخالفت با بندگی، وی همانند منتسکیو باور داشت که زندگی کردن زیر سلطه خود کامگی، خود برابر با بندگی است. بنا بر این تنها با تعویض رژیم ستمگرانه موجود ایران می تواند به آزدای دست یابد.[14]

گروه دوم که به انقلابیون تبریز وابسته بودند و همکاری نزدیکی با فعالان انقلابی روسیه داشتند، بینش بهتری نسبت به اندیشه های اروپایی داشتند و بدین دلیل آن ها آزادی را به مفهوم غربی آن تفسیر می کردند. هر دو گروه در نگرششان پافشاری ویژه ای بر سرنگونی حکومت خود کامه در ایران و پایان دادن به مداخلات بیگانه در آن به عنوان بخش های تکمیل کننده آزادی داشتند.

گروه سوم یعنی پشتیبانان رژیم کهن با همه اصول دمکراسی به ویژه آزادی و برابری که از دیدگاه آنان برای اسلام زیان بار بود، مخالفت می کردند.[15] گروه اخیر حتی تظاهراتی سازمان دادند که مردم طی آن فریاد می زدند «ما دین نبی خواهیم – آزادی نمی خواهیم.»

قرار داد های ۱۹۰۷ و ۱۹۱۵ م انگلستان و روسیه (برای تقسیم ایران) و قرار داد ۱۹۱۹ م ایران و انگلستان سبب پیدایش چند جنبش ملی مانند جنبش میرزا کوچک خان جنگلی، خیابانی و محمد تقی پسیان گردید. پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ م حکومت شوروی ادعای حکومت تزاری بر ضد ایران را پس گرفت تا جایی که آزادی منحصرا به معنای لغو قرار داد ۱۹۱۹ م و آزادی ایران از مداخلات بیگانه بود که استقلال کشور را محدود می ساختند.

حزب تازه بنیاد گذارده شده کمونیست ایران (۱۲۹۹ خورشیدی) همگام با این خیزشها با تبلیغ اندیشه آزادی روستاییان از دست مالکان و تقسیم زمینهای آنان در میان کشاورزان به اندیشه ازادی رنگ سوسیالیستی داد.

در سالهای پایانی حکومت قاجاریان- تعدادی از شاعران و نویسندگان مانند میرزاده عشقی، محمد فرخی یزدی، محمد تقی بهار، و ابوالقاسم لاهوتی مطالب بسیار انتقادی پیرامون آزادی مردم ایران هم از ستم داخلی و هم از نفوذ خارجی نوشتند. در دوران حاکمیت رضا شاه (۱۳۰۴ – ۱۳۲۰ش) اصطلاح آزادی به شکلی کمرنگ به کار گرفته می شد.

مثلا روزنامه اطلاعات،آزادی را به مفهوم رهایی از سلسله قاجار یا از جنبش ها و شورش هایی که در ایران به وجود آمده بود، به کار می برد. در سال ۱۳۱۱ خورشیدی رضا شاه حزب کمونیست را غیر قانونی اعلام کرد. اما فعالیتهای شماری از کمونیستها از سوی دکتر تقی ارانی (فوت ۱۳۱۸خ) ادامه یافت. در نشریه ایشان به نام دنیا مفاهیم اجتماعی و سیاسی از جمله آزادی از دیدگاه سوسیالیستی تعریف می شد.

بعضی از روشنفکران دیگر مانند شاعر معاصر – پروین اعتصامی (فوت ۱۳۲۰ خ) آزادی را به گونه ای نهادی و لطیف تعریف نمودند.پیام همگانی آن ها رهایی از وضع موجود بود. در دوره پس از کنار گذاردن رضا شاه از قدرت ۱۳۲۰-۱۳۲۱ خ- شاهد مبارزه برای ملی کردن شرکت نفت ایران و انگلیس هستیم. حزب جدید کمونیست (بنیان گذاشته شد در سال ۱۳۲۰) که اینک خود را حزب توده می نامید. آزادی را به معنی ملی کردن نفت تلقی نمود. هر چند دیدگاه حزب توده آزادی به معنی برقراری پیوند بهتر با اتحاد شوروی بود. تا جایی که حکومت ایران به گونه حکومتی کمونیستی در آید. از سوی دیگر از دیدگاه ملی گرایان،‌آزادی نه تنها وابسته به ملی کردن صنعت نفت، بلکه بسته به از بین بردن نفوذ روسیه و هر بیگانه دیگر در ایران بود.

این ستیزه های اعتقادی در دوران حکومت ۲۸ ماهه دکتر محمد مصدق یعنی دورانی که از دیدگاه پشتیبانان آن – دوره آزادی نامیده می شود، به اوج خود رسید. دوره ای که برای نخستین بار درگیر شدن مردم در امور سیاسی تا  اندازه ای روا شمرده شد و تلاش های احزاب سیاسی مخالف و افزون بر آن مبارزات مطبوعاتی وابسته به جناح های مختلف سیاسی تا اندازه ای تحمل می شد.

با کنار زده شدن دکتر محمد مصدق توسط ارتش  در مرداد ماه سال ۱۳۳۲ ش به پایان رسید.[16]

 



[1] دهخدا علی اکبر – لغتنامه واژه «آزادی» ۲/۱ ص ۸۶/۷

[2] محمد علی حزین – تاریخ حزین تهران ۱۳۳۲ ص ۹۲-۹۳

[3]  میرزاصالح در ضمن یکی از داستانهای سفرنامه ی خود اشاره می‌کند که به وسیله ی بعضی رجال خیراندیش ،وارد انجمن فراماسون‌ها شده‌است.

[4] میرزا طالب اصفهانی در پی توصیه شرق‌شناسی انگلیسی، راهی لندن می‌شود. سفر وی از کلکته به لندن با کشتی آغاز می‌گردد و میرزا پس از سیصدوپنجاه روز به لندن می‌رسد. وی در لندن با استقبال گرم آشنایان انگلیسی خود مواجه می‌شود. کار نوازش و دلجویی از وی در لندن تا بدان حد بالا می‌گیرد که از طریق روزنامه، لقب «شاهزاده ایران» به او می‌دهند و شهره شهرش می‌کنند.

[5] میرزا ابوطالب اصفهانی مسیر طالبی تهران ۱۳۵۳ ص ۱۵۲-۱۹۵-۱۹۶

[6] میرزا صالح شیرازی سفرنامه تهران ۱۳۴۷ ص ۱۸۹ - ۲۰۷

[7] اسماعیل رایین فراموشخانه و فراماسونری در ایران ج ۱ تهران ۱۳۴۷ و محمود کتیرایی فراماسونری در ایران – تهران ۱۳۴۷

[8] نسخه خطی در کتابخانه مجلس تهران به شماره ۴۱۴۷/۳۱۸۵۶ در تنظیمات – اثار ملک خان ۱۳۲۷ ص ۲۴-۲۶

[9] حسین بن عبدالله سرابی مخزن الوقایع شرح ماموریت و مسافرت فرخ خان امین الدوله تهران ۱۳۴۴ ص ۳۵۴-۳۵۸

[10] -فریدون آدمیت اندیشه های میرزا فتحعلی آخوند زاده تهران ۱۳۴۹ ص ۱۶۸-۹

[11] Abdul-Hadi  Hairi– The idea of constitutionalism in Persian. 1947 – Germany 1976-p 189-207

[12] مهدی خان ممتحن الدوله شقاقی – خاطرات تهران ۱۳۵۳ ص ۱۸۸-۱۸۹- وی اولین مهندس آرشیتک ایران است. او به دستور شخص ناصرالدین شاه با اولین هیات محصلین به پاریس ( فرانسه ) اعزام شد و پس از اتمام تحصیلات متوسطه و اخذ گواهینامه مهندسی معماری در مدرسه عالی اکل نورمال سوپریور دوپاری و دانشکده معماری (آرشیتکتور) پاریس در سال ۱۲۴۳ ه. ش. (۱۸۶۴ م.) به ایران بازگشت.

[13]  Jirl Becker, {Tajik literature from the 16th century to present 1968 – pp 485-605

[14] عبدالهادی حائری – تشیع و مشروطیت در ایران و نقش علمای ایرانی مقیم عراق – تهران امیر کبیر ۱۳۶۲ ص ۸۰- ۱۷۳و ۲۱۸ - ۲۱۹

[15] Abul Hadi Hairi Shakh fazul ullah nuris refutation of the idea of constitution Middle eastern studies 13 – 1977 pp 327-39

[16] نگاهی کوتاه به مفهوم آزادی در ناریخ معاصر ایران دکتر عبدالهادی حایری ترجمه منصور صفت گل گنجینه اسناد تابستان و پاییز 1372 شماره 10 و 11 صص ۶۵-۶۹              

بررسی تاریخ معاصر ایران

محمد رضا شاه سلطنت را در چه شرایطی به دست گرفت؟

در سال ۱۳۲۰ پس از اشغال ایران به دست متفقین، با اولتیماتوم بریتانیا رضاشاه پهلوی مجبور به ترک ایران و واگذاری سلطنت به ولیعهدش محمدرضا شد که با رای مجلس شورای ملی برای جلوگیری از  بین رفتن تمامیت ارضی ایران بر اثر هجوم متفقین به پادشاهی رسیدمحمدعلی فروغی، آخرین نخست‌وزیر رضا شاه،  اولین نخست‌وزیر محمدرضا شد و نقش مهمی در انتقال سلطنت به او بر عهده داشت. در بهمن ۱۳۲۰ و در جریان کنفرانس تهران پیمان سه‌جانبه بین آمریکا، بریتانیا و شوروی امضا شد؛ که در آن، به خروج متفقین بعد از پایان جنگ از ایران اشاره شده بود.[1]

این دوره از سلطنت محمد رضا شاه  از آغاز تا سال ۱۳۳۴با توجه به رویدادها و دستاوردهای آن دوران  را می توان حکومتی به صورت مشروطه ارزیابی کرد. چون که شاه بر طبق شواهد و اسناد و نوشته های موجود، دخالتی در امور مملکتی نداشته و امور جاری کشور توسط دولت های برگزیده مجلس شورای ملی اداره و مدیریت می شده است. وی خود را ملزم به رعایت قانون می دانست  بنا بر این به کار بردن حکومت دیکتاتوری و استبدادی در دوره اولیه سلطنت وی منطبق بر واقعیت های تاریخی نیست. 

در این نوشته ها مروری خواهیم داشت به رویدادهای متعدد و مختلف در این دوره از سلطنت محمد رضا شاه مشروطیت خواه.

 حمله دولتهای متفقین به ایران

باحمله آلمان ها به شوروی و آشکار شدن نقشه آنها برای رسیدن به خلیج فارس و اشغال شبه قاره هند و مراکز نفتی خاورمیانه، متفقین عبور از خاک ایران را مطمئن‌ترین و کوتاه‌ترین راه کمک به اتحاد شوروی دانستند. چرچیل- نخست وزیر وقت بریتانیا- در خاطرات خود به اهمیت ارتباطی ایران که بهره‌گیری از آن، متفقین را از راه دشوار اقیانوس منجمد شمالی بی‌نیاز می‌ساخت، اشاره کرده است. در جریان جنگ جهانی دوم، متفقین از طریق راه‌آهن سراسری ایران و سایر راههای ارتباطی کشور، حدود پنج و نیم میلیون تن اسلحه، مهمات، مواد غذایی و دارو را به شوروی منتقل کردند. برخی از محققان براین باورند که سیل کمکهای سرازیر شده از مسیر ایران به شکست آلمانها در استالینگراد انجامید و به همین جهت متفقین ایران را پل پیروزی خواندند. بنا بر این دولت های انگلیس و شوروی برای دستیابی به راه های ایران برای کمک به شوروی، در طی ماه‌های پیش از شهریور بیست، متفقین چند بار از دولت ایران برای عبور مسالمت‌آمیز نیروهایشان از خاک این کشور درخواست اجازه کردند اما همواره این درخواست از طرف رضا شاه رد می‌شد. از نمونه‌های دخالت‌های آن‌ها در امور داخلی ایران نیز می‌توان به تاریخ ۱۵ اوت ۱۹۴۱م (۲۴ مرداد ۱۳۲۰خ) اشاره کرد که در آن سفیر انگلستان در تهران پانویسی به دولت ایران تسلیم کرد که در آن تقاضا شده بود تعداد اتباع آلمانی مقیم ایران هرچه سریعتر کاهش یابد. این در حالی بود که دولت ایران در ۱۰ شهریور ۱۳۱۸ تنها یک روز پس از شروع جنگ اعلام بی‌طرفی کرد؛ و در ۱۱ شهریور نخست‌وزیر محمود جم در بیانیه‌ای رسمی نوشت:

-          در این موقع که متأسفانه نایره جنگ در اروپا مشتعل گردیده‌است دولت شاهنشاهی ایران به موجب این بیانیه تصمیم خود را به اطلاع عموم می‌رساند که در این کارزار بی‌طرف مانده و بی‌طرفی خود را محفوظ می‌دارد.

سفیر وقت آلمان آروین اتل در نامه‌ای به وزارت امور خارجه ایران از اعلام بی‌طرفی ایران ابراز خوشحالی کرده و می‌نویسد:

-          درپی نامه مورخ ۶ سپتامبر ۱۹۳۹ محترماً به اطلاع آن جانب می‌رسانم که دولت آلمان از اعلام بی‌طرفی ایران با کمال خرسندی اطلاع حاصل نموده با عرض تشکر خواهشمند است مراتب قدردانی وی را به پیشگاه مقدس اعلیحضرت همایون شاهنشاهی تقدیم نمایید.

سفیر وقت انگلستان در ایران هم در نامه‌ای به وزارت امور خارجه ایران مراتب انتقال پیام بی‌طرفی ایران به کشورش را این چنین توضیح می‌دهد:

-          آقای وزیر محترماً وصول نامه جنابعالی شماره ۱۴۲۵۷/۲۵۹۴۵ مورخه ۱۳ شهریور را که بدان وسیله تصمیم دولت شاهنشاهی را دایر بر وصول بی‌طرفی آن دولت در جنگی که در اروپا رخ داده به دوستدار اطلاع داده بودند به اطلاع می‌رسانم. دوستدار تصمیم مزبور را به دولت متبوعه خود ابلاغ نموده‌ام. موقع را مغتنم شمرده احترامان فائقه خود را تجدید می‌نمایم.

  پس از آغاز تهاجم آلمان به شوروی به دلیل گستردگی مرز ایران با اتحاد جماهیر شوروی، این بی‌طرفی  مورد توجه و احترام دولت های متخاصم قرار نگرفت و بر خلاف قوانین بین المللی ندیده گرفته شد. چون  نیروهای متفقین به بهانهٔ حضور کارشناسان آلمانی در ایران  کشور ما را اشغال کردند.

در ستاد ارتش، سپهبد رزم‌آرا مدتی پیش از حمله متفقین عدم آمادگی ارتش برای دفاع از مرزها را به سرلشکر ضرغامی فرمانده ارتش گزارش می‌کند و پیشنهاد می‌کند به دلیل عدم توانایی مقابله با شوروی، از راه‌های سیاسی برای رفع خطر اقدام شود. گزارش توسط ضرغامی به رضاشاه ارائه می‌شود اما وی از گزارش خشمگین شده و ولیعهد را برای تحقیق بیشتر به جلسه بعد ستاد کل می‌فرستد. رزم‌آرا کمبود نفرات و امکانات به‌ویژه امکانات ترابری موتوری را دلیل اصلی عدم توان مقابله با شوروی بیان می‌کند. رضا شاه مدتی بعد دستور تشکیل لشکرهای جدید را صادر می‌کند اما از صدور فرمان آمادگی برای دفاع خودداری می‌کند. لشکرهای ارتش بدون افزایش نفرات و امکانات به تعداد مورد نظر رضاشاه افزایش می‌یابند و در واقع برخی لشکرها به چند لشکر تقسیم می‌شوند. رضاشاه امکان حمله متفقین را بسیار کم می‌دانست به همین دلیل ارتش ایران هیچ گونه آمادگی برای مقابله با حمله متفقین نداشت.[2]

سپیده‌دم روز ۳ شهریور ۱۳۲۰، نیروهای اتحاد جماهیر شوروی از شمال و شرق و نیروهای بریتانیایی از جنوب و غرب، ایران را مورد حمله زمینی، هوایی و دریایی قرار دادند. در همان لحظات اولیه حمله، اسمیرنوف، سفیر کبیر شوروی و سر ریدر بولارد، وزیر مختار بریتانیا در منزل رجبعلی منصور، نخست‌وزیر ایران حضور یافته و طی پانویسی، حمله قوای خود را به ایران ابلاغ کردند. بی‌درنگ، رجبعلی منصور به همراه جواد عامری، کفیل وزارت امور خارجه، به کاخ سعدآباد رفت و رضاشاه را مطلع ساخت و سپس راهی مجلس شورای ملی شد و گزارش حمله نظامی شوروی و بریتانیا را به اطلاع نمایندگان مجلس رساند. بی‌درنگ جلسه هیئت وزیران در کاخ سعدآباد با حضور رضاشاه تشکیل شد و موضوع حمله به ایران و نقض بی‌طرفی مورد بحث و مذاکره قرار گرفت و راه حل‌هایی برای جلوگیری از بحران، آغاز شد.[3]

 در همین روز، رضاشاه طی تلگرافی به روزولت، رئیس‌جمهور آمریکا از وی خواست مانع پیشروی بریتانیا و شوروی در داخل ایران شود، اما دولت آمریکا با صراحت این درخواست را رد کرد و تأکید نمود که ایالات متحده، هدف بریتانیا را هدف خود می‌شمارد.به این ترتیب آمریکا نیز هماهنگ و همکاری دولت های روسیه و آمریکا در حمله به ایران شد.

در غروب ۳ شهریور، رضاشاه که متعاقب دریافت پاسخ دولت آمریکا، امیدی به توقف حملات بریتانیا و شوروی نداشت و از جبهه‌های جنگ دوم جهانی نیز اخبار خوشایندی دریافت نمی‌کرد، سربازان احتیاط ۴ دوره -متولدین ۱۲۹۴ تا ۱۲۹۷- را به خدمت فراخواند. او در شامگاه همان روز، خبرهای مربوط به پیشروی قوای شوروی و بریتانیا را به سوی تهران دریافت کرد.

از طرح‌ریزی حمله نیروهای شوروی و بریتانیا به ایران زمان دقیقی در دست نیست. به هر حال این واقعه در سحرگاه ۳ شهریور ۱۳۲۰ (۲۵ اوت ۱۹۴۱) رخ داد. ساعت چهار بامداد سوم شهریور سفیر شوروی و وزیر مختار بریتانیا در تهران به دیدار علی منصور نخست‌وزیر وقت رفتند و طی پانویس‌هایی مشابه، به دولت ایران اعلام کردند که به دلیل بی‌توجهی دولت ایران به درخواست‌های فوری این دو کشور در کمال تأسف ارتش دو دولت وارد خاک ایران شده‌اند. ارتش سرخ در سه جهت و سه ستون وارد خاک ایران شد. ستون اول از محور جلفا در جهت تبریز حرکت کرده و ستون دوم از راه آستارا به سوی بندر پهلوی و رشت پیشروی کرده و ستون سوم به ناحیهٔ مرزی شمال شرقی خراسان هجوم برد. در این تهاجم مراکز مهمی مانند تبریز و مشهد و شهرهای ساحلی دریای خزر تحت اشغال ارتش شوروی درآمدند. ارتش انگلیس هم از دو جهت به سمت ایران پیشروی کرد. یک ستون از راه خانقین وارد ایران شد و از طریق کرمانشاه و همدان خود را به قزوین رساند. ستون دوم از خاک عراق به ناحیه جنوب غربی خوزستان هجوم آورد.

سرانجام در روز ۹ شهریور ارتش‌های شوروی و انگلیس در قزوین به یکدیگر ملحق شدند. در این عملیات نیروهای دریایی و هوایی نیز شرکت داشتند. روز سوم شهریور نیروی دریایی شوروی در دریای خزر بندر انزلی را به گلوله بست و همچنین نیروی هوایی شوروی چندین شهر ایران مانند تبریز، انزلی، همدان، قزوین، مشهد و روز ۷ شهریور لاهیجان را روز ۹ شهریور حومه تهران را بمباران کرد.

 قوای بریتانیا در آبادان عبارت بودند از لشکر هشتم پیاده‌نظام هندی به فرماندهی ژنرال هاروی، در منطقه خانقین تیپ نهم زرهی و یک هنگ ارابه جنگی هندی و چهار گردان انگلیسی و یک هنگ توپخانه انگلیسی که همگی تحت فرماندهی ژنرال اسلیم بودند. اولین هدف نیروهای مهاجم انگلیس اشغال مناطق نفتخیز و دومین هدف، پیشروی در خاک ایران و به دست گرفتن خطوط ارتباطی این کشور بود. عملیات دریایی بریتانیا بیشتر در بندر شاهپور صورت گرفت و هشت فروند کشتی متوقف در بندر به دست قوای انگلیسی افتاد. نیروی هوایی انگلیس هم چند هدف نظامی را در اهواز بمباران کرد.

روز ۵ شهریور در جلسه فوق‌العاده هیئت دولت که در حضور رضاشاه تشکیل شده بود، رجبعلی منصور پس از ارائهٔ گزارشی از اقدامات دو روزه خود، نومیدانه از مقام نخست‌وزیری استعفاء داد؛ رضاشاه هم ضمن پذیرش درخواست وی، در همان جلسه، مجید آهی وزیر دادگستری را مأمور تشکیل کابینه کرد، اما وی نیز از پذیرفتن این سمت پوزش خواست و پیشنهاد داد شخص دیگری برگزیده شود؛ سرانجام محمدعلی فروغی را برای نخست‌وزیری پیشنهاد کرد. رضاشاه ابتدا با سالمند خواندن  فروغی با این پیشنهاد مخالفت ورزید و نظر به وثوق‌الدوله داشت، ولی به هر کیفیت که بود فروغی مورد پذیرش شاه واقع شد و نصرالله انتظام، رئیس تشریفات دربار مأمور آوردن فروغی شد. او به منزل محمدعلی فروغی رفت و او را با خود به سعدآباد آورد. به محض ورود فروغی، شاه اظهار کرد فروغی زیاد هم پیر نیست؛ در همان لحظات، حکم نخست‌وزیری فروغی صادر شد. فروغی گفت که در کادر وزیران تغییری نخواهد داد، ولی بنا به خواست شاه، علی سهیلی را به وزارت امور خارجه و جواد عامری را به وزارت کشور گماشت. رضاشاه در این جلسه استعفای خود را با حاضران در میان گذاشت که با مخالفت وزیران روبرو شد.

صبح روز ۶ شهریور، فروغی با وزیران خود در مجلس شورای ملی حاضر شد و برنامه خود را در نطقی کوتاه اعلام و وزیران کابینه را معرفی کرد و نمایندگان را در جریان تصمیم دولت مبنی بر ترک مقاومت قرار داد. وی با بیان این‌که دولت باید بی‌درنگ به مذاکره با کشورهای حمله‌کننده به ایران بنشیند، از نمایندگان مجلس درخواست رای اعتماد کرد؛ مجلس به اتفاق آرا به کابینه فروغی رأی اعتماد داد .[4]

 نطق محمدعلی فروغی پشت تریبون مجلس شورای ملی در آن روز، که با استواری و چیره‌دستی خاص او ادا شد، یکی از جاودانه‌ترین و اثربخش‌ترین سخنان یک سیاست‌مدار بانفوذ ایرانی سده بیستم شناخته می‌شود. فروغی مردم هراسان از حملهٔ شوروی و بریتانیا را به آرامش و خویشتن‌داری فراخواند و وعده داد که «این روزها نیز بگذرد و کشور به سیاق سابق خود طی مسیر کند». در این نطق به ویژه این عبارت بسیار ماندگار شده‌است و پیوسته از قول او توسط بسیاری از افراد نقل می‌شود: «می‌آیند و می‌روند؛ حوایجی دارند و به ما کاری ندارند. [5]



[1] شکست شاهانه. ماروین زونیس. عباس مخبر. طرح نو. زمستان 1370

[2]  خاطرات سپهبد حاج‌علی رزم آرا ص 133

[3] عاقلی، باقر (۳۰–۰۱–۱۳۸۶)، «دربارهٔ زمانه و کارنامه سیاسی محمدعلی فروغی؛ صدوسی‌سالگی تجدد محافظه‌کارانه»، روزنامه اعتماد (ش ۱۳۷۱

[4] عاقلی، باقر (۳۰–۰۱–۱۳۸۶)، «دربارهٔ زمانه و کارنامه سیاسی محمدعلی فروغی؛ صدوسی‌سالگی تجدد محافظه‌کارانه»، روزنامه اعتماد (ش ۱۳۷۱

[5] یوسفی، مجید (۳۰–۰۱–۱۳۸۶)، «نگاهی به کارنامه فرهنگی محمدعلی فروغی، در مدرسه علوم سیاسی»، روزنامه اعتماد (ش ۱۳۷۱)

چرا روشنفکران در میان مردم ایران جایگاه مناسبی نداشته اند و نمی توانند داشته باشند ؟

 

بعد از انقلاب اسلامی در ایران در هیاتی از وزارت صنایع برای افتتاح یک کارخانه ذوب فلزات در هفته دولت رفته بودیم، هنگام راه اندازی، برای بار کردن ماسه برای قالب سازی، کارگران ماسه را با بیل در قالب می انداختند، معاون وزیر که ریاست هیات را داشت، از مدیر کارخانه پرسید،‌آیا دستگاه اتوماتیکی برای این کار در دست نیست. مدیر پاسخ داد قربان چرا ولی چون کارگران با کارکردن با آن آشنا نبودند دستگاه شکسته و از کار افتاده به همین سبب اتوماتیک شده است بیل ماتیک!

وقتی به امور عمومی در ایران دقت کنیم، همه چیزهای تجدد وقتی به ایران آمده، چون اساس آن بر مبنای انتقال تمدنی درست، با مطالعه لارم  انجام نگرفته و فقط یک ظواهری بوده است، صرفاً یک اسمی با بعضی از خصوصیات به اینجا آمده، یک گرته برداری ناقص صورت گرفته است. به اصطلاح بومی و تخریب شده است؟

اگر بخواهیم پاسخ درستی برای مسئله‌ی اصلی این نوشتار بیابیم و به کلی‌گویی و پندگونه سخن گفتن اکتفا نکنیم و دچار ابهام و مغالطه‌های ناخواسته نشویم، ابتدا باید مرادمان را از هر یک از واژه‌های مطرح‌شده در عنوان مقاله روشن کنیم؛ زیرا تا مادامی که معلوم نباشد مراد ما از روشن‌فکر و نواندیش کیست، مرادمان از مردم، چه طبقه‌ای از ایشان است و مراد از اقبال و عدم اقبال چیست، مقاله از ساختار منطقی و علمی برخوردار نخواهد بود. بنابراین نیل به این مقصود اقتضا می‌کند که ترتیب مباحث این نوشتار بدین صورت باشد
 
۱. لغت‌شناسی و بررسی تاریخی دو واژه‌ی روشن‌فکر و نواندیش

۲. نسبت دو مفهوم نواندیش و روشن‌فکر
۳.تعریف اصطلاحات عنوان
۴. بحث اصلی: علل عدم اقبال
 
لغت شناسی و تاریخ واژه

هرچند معنای مورد نظر ما در این نوشتار از واژه‌ی روشن‌فکر و روشن‌فکری، معنایِ اسمی و مفهوم اجتماعی واژه است، نه معنای لغوی و وصفی آن و مباحث نوشتار حول معنای اصطلاحی واژه است، اما آشنایی با سیر تطوری این مفهوم، به روشن‌تر شدن معنای اجتماعی و اصطلاحی این واژه کمک می‌کند. لذا ابتدا اشاره‌ای اجمالی به معادل‌های این واژه در زبان‌های دیگر و تاریخ تطور آن می‌‌کنیم.
 
معادل‌های واژه‌ی روشن‌فکر در زبان انگلیسی، «Intellectual» و«Enlightened» است (حییم، ج 1، ص 950). معادل فرانسوی آن «Intellectual elle»، آلمانی «Intellektuelle»، اسپانیولی «Intellectual» و ایتالیایی «Intellectuale» است (احمدی، 1384، ص 17).
 
معادل واژه‌ی روشن‌فکری در انگلیسی «Intellectualism»، در فرانسه «Intellectuelité» و در زبان لاتین «Intelligere» است (ویکی‌پدیا، دانشنامه‌ی آزاد، ذیل عنوان روشن‌فکری).

البته گاه به اشتباه روشن‌فکری را معادل واژه‌ی «Enlightenment» ذکر می‌کنند که به معنای روشن‌گری است؛ اما روشنگری غیر از روشن‌فکری است. مفهوم روشنگری (Enlightenment) بر جریانی اطلاق می‏شود که هر مرجعی را به ‌جز عقل انکار می‏کنند و تمام پدیده‏ها را با ملاک ‏«عقل مصلحت‌اندیش‏» می‌سنجند. دیگر اینکه روشنگری عمدتاً به یک جریان فکری که منجر به تحول اجتماعی شده است، اطلاق ‏می‏شود؛ در حالی که روشن‌فکری به ارائه‌ی مدل‌های فکری درباره‌ی زندگی و رفتار اجتماعی ‏نظر دارد (رضوی، 1379، ص 35). این واژه بیشتر مفهوم اجتماعی جامعه‌ی غرب است و در جامعه‌‌ی ایران، مصداق بیرونی وسیعی نداشته و ندارد.
 در ایران، آغاز استعمال واژه‌ی روشن‌فکر و روشن‌فکری به عصر مشروطه برمی‌گردد. نویسندگان دوران تدارکِ فکریِ انقلابِ مشروطه‌ی ایران، در برابر اصطلاح فرانسوی «Siécle des lumiéres» ترکیب «عصر منوّرالفکری» را به کار می‌بردند. در ادبیات اجتماعی و روزنامه‌نگاری سال‌های بعد، واژه‌ی «منورالفکر» با «روشن‌فکر» جایگزین شد؛ اما به تدریج، این واژه‌ی تازه به طور مشخص در برابر یک لفظ دیگر فرانسوی، یعنی «Intellectual elle» به کار رفت و در برابر مفهوم «Siécle des lumiéres» اصطلاح «عصر روشن‌گری» رایج شد (احمدی، 1384، ص 24).
 
نسبت دو مفهوم نواندیش و روشن‌فکر

«نواندیشی» در لغت به معنای ابتکار، خلاقیت، نوجویی، نوگرایی و نوآوری به کار می‌رود. در واقع مقصود از این معانی واژگانی، بیان اندیشه‌های نو و ارائه‌ی راه‌حل‌های جدید و تازه برای مسائل کهن و به‌کارگیری نوعی ابتکار است.
 
روشن‌فکر، نواندیش، احیاگر، مصلح و متجدد، مفاهیمی هستند که اشتراک معنایی و مصداقی آن‌ها از اختلافشان بیشتر است و جغرافیای استعمال تقریباً یکسانی دارند، اما در باب نسبت دو مفهوم «نواندیش» و «روشن‌فکر»، به نظر می‌رسد که هرچند دو واژه با هم تفاوت‌هایی دارند که به آن‌ها اشاره خواهیم کرد، ولی این تفاوت آن قدر نیست که نتوان مبحثی مشترک راجع به آن‌ها مطرح نمود. مفهوم نواندیشی دینی در واقع نوعی جعل اصطلاح در برابر واژه‌ی روشن‌فکری دینی بوده است، اما تفاوت چندانی بین نواندیشی دینی و روشن‌فکری دینی در شاخصه‌ی اصلی این مفاهیم وجود ندارد، زیرا در هر دو مفهوم، نوعی تحول‌خواهی و دگراندیشی توأم با عقلانیت در مبانی نظری و معارف دینی، با توجه به نیازهای زندگی بشر امروز، وجود دارد. در نتیجه، ضرورتی در تفکیک بین دو مفهوم نواندیشی دینی و روشن‌فکری دینی نیست و لذا برای تحلیل مسائل نواندیشی دینی، می‌توان بحث را از مفهوم روشن‌فکری دینی آغاز کرد (دیبا، تیر 1389).
 
اما با این همه قرابت مفهومی که بین دو واژه‌ی روشن‌فکر و نواندیش وجود دارد، بین آن‌ها تفاوت‌هایی نیز وجود دارد که اشاره بدان‌ها خالی از فایده نیست:
 
۱. مفهوم روشن‌فکر اعم از مفهوم نواندیش است. جغرافیای استعمال واژه‌ی روشن‌فکر، اکثر حوزه‌های علوم انسانی (اعم از دینی و غیردینی) و حتی متخصصان علوم دیگر را نیز شامل می‌شود؛ اما مفهوم نواندیش و نواندیشی یک مفهوم خاص‌تر است و خاستگاه ظهور و تطور آن در ادبیات دین‌پژوهی است، نه ادبیات اجتماعی. واژه‌ی روشن‌فکری برای خاص‌تر شدن، نیاز به انضمام واژه‌ی دین دارد، ولی واژه‌ی نواندیش در زمان کنونی، خود مشعر به مباحث دین است و محدوده‌ی فعالیت آن در حوزه‌ی دین نمود و استقرار یافته است.
 
۲.از لحاظ تاریخ پیدایش، واژه‌ی نواندیش متأخر از واژه‌ی روشن‌فکر است.
 
۳.واژه‌ی نواندیش نسبت به واژه‌ی روشن‌فکر یا بار منفی ندارد و یا بار منفی آن بسیار اندک است؛ چون به دلیل نوظهور بودن آن، هنوز مفهومی نشده است که جریان‌های اجتماعی فکری به وسیله آن از هم متمایز شوند و مشعر به اختلاف‌ها و تفاوت‌ها باشد. لذا در پهنه‌ی دین‌پژوهی، واژه‌ی نواندیشی دینی از محبوبیت و مقبولیت عام در میان دین‌پژوهان عصر نوین برخوردار است و کمتر ابهام و سوءتفاهم حول این واژه شکل گرفته است.
 
دلایل عدم اقبال مردم به جریان‌های روشن‌فکری و نواندیش

مطالعه‌ی تاریخ روشن‌فکری در ایران مؤید این نکته است که  دستاوردها و نظرهای اراثه شده توسط روشن‌فکران با اقبال مردم مواجه نبودند و سند تأییدکنند‌ه‌ی این مدعا، وضعیت فعلی جامعه‌ی امروزی ماست که هنوز روشن‌فکران در ایران طبقه‌ی بسیار قلیلی و کم مایه هستند که مخاطبان خاصی در میان خودشان دارند و هنوز خود ایشان، مردم را با خود همراه و همدل نمی‌بینند و احساس نمی‌کنند که در طول این مدت، جامعه در مسیر اهداف ایشان سیر نموده است.
 
به سبب عدم ارتباط این گروه با مردم و نداشتن جایگاه بحث و بررسی با آنان هر دو گروه یعنی روشنفکران و مردم یکدیگر را دفع می کنند . و  امروزه در ادبیات سیاسی‌اجتماعی ایران، واژه‌ی روشن‌فکر عموماً به معنای مثبت و مطلوب به کار می‌رود، اما  در ایران همچنان که مدرسه های جدید مورد مخالفت پاره ای از روحانیون قرار گرفت، دانشگاه و دانشگاه رفته ها نیز با تبلیغات نامناسبی در جامعه معرفی و مورد نکوهش قرار گرفتند و هنوز هم کسانی یافت می شوند که در این زمینه تلاش می کنند. و این استمرار نکوهش یک معنای منفی نیز با خود حمل می‌کند و گاه در ادبیات عامیانه، روشن‌فکر را بر کسی اطلاق می‌کنند که تافته‌ا‌ی جدابافته است و از راه درست و صواب منحرف شده است. از معنای روشنفکر، همین معنی است، تحصیل کرده، به فرنگ رفته، متکی به تئوری علمی، معتقد به ناتوانی دین از ادارة‌ جامعه و.

مثلاً هنوز این دسته و مردم پیرو آن ها اگر می‌خواهند از بی‌قید شدن فرد به مذهب حکایت کنند یا کسی را که اندیشه‌های رادیکال دارد وصف کنند، می‌گویند: «او دیگر خیلی روشن‌فکر است یا مثلاً خودش را روشن‌فکر می‌داند.»
اما عدم اقبال و اطمینان مردم نسبت به شخصیت‌ها و جریان‌هایی روشن‌فکری معلول یک عامل واحد نیست و می‌توان حداقل چندعامل برای آن برشمرد: مردم، روشن‌فکران و زمانه و حکومت‌ها. هر یک از این عوامل، نقش و سهمی متمایز در ایجاد فضای بی‌اطمینانی و بی‌اقبالی دارند.

 
سهم روشن‌فکران
 
۱. تسلط نگاه و تفکر منفی:

یکی از علل عدم اقبال مردم، خصوصاً طبقه‌ی متوسط و تحصیل‌کرده‌ها نسبت به نواندیشان این است که نگاه منفی و اعتراضی ایشان بر نگاه اندیشه مداری و سازندگی غلبه دارد؛ از دوران مشروطیت تا کنون معیار شناخت روشنفکری در ایران (ایراد گیری و انتقاد) بر هر آن چه سیاسی، فرهنگی و دینی بوده است. هر کس بیشتر انتقاد و ایراد می گرفت و می گرفت به خصوص از عملکرد دولت ها او در میان هم شکلان و هم فکران خود «روشنفکر تر» محسوب می شده است و آن ها در تشویق و ترغیب وتبلیغ او همه گونه تلاش و کوششی را مبذول می داشتند. و با روشنفکران مستقل یا غیر منتقد برخورد های حذفی داشته اند. مردم هم  با گذشت زمان به این ساده اندیشی ها و خود محوری ها که بیشتر آن ها متکی بر راستی و درستی نبودند آشنا شده و عاملان آن ها یعنی روشنفکران را نادیده انگاشته اند و اعتباری برای سخنان آنان قایل نیستند.

منفی بافی بدون اثبات و پیشبرد پروژه‌ی تخریبی عاری از سازندگی و جایگزینی، علاوه بر اینکه اقبال مردم به روشن‌فکران را کاهش می‌دهد، بعضاً راه را بر گفتمان‌هایی هموار می‌کند که خود روشن‌فکران هیچ گاه بدان رضا نمی‌دهند.

 
۲. نوع مواجهه‌ی ‌ایشان با  فرهنگ و برداشت های سنتی  

روشنفکران ایرانی ، معیار برداشت و قضاوتشان، نظریات و گفته های دانشمندان و نخبگان خارجی (غربی و شرقی ) است. هر چند که این نظریات در مورد علوم کاربری قابلیت اجرایی در همه نقاط جهان را دارد قابل ستایش و برداشت و استفاده در همه کشورها از جمله کشور ما می باشد و توسعه جهان نیز مدیون این علوم می باشد.اما علوم غیر کاربردی با توجه به فرهنگ، اندیشه و شرایط هر کشور قابلیت اجرا دارد. استناد به مارکس و انگلس و سارتر و هگل ، اسمیت و دیگران ممکن است که افکار و اندیشه های آنان قابلیت استفاده در قاره اروپا با مردمانی اماده برای پذیرش افکار و اندیشه های نو، رواج و رونق داشته است برای ایران با گروه کثیری بی سواد و کم سواد و پریشان اندیشه پذیرش و اقبالی نداشته و ممکن است نه تنها قابل استفاده و مفید نباشند بلکه مشکل زا و مضر هم باشند.
اما واقعیت این است که نسبت نواندیشی و سنت‌گرایی لزوماً نسبت تضاد و تعارض نیست و حداقل می‌توان دو گونه نو‌گرایی داشت؛ یک نوگرایی سنت‌باورانه و یک نوگرایی سنت‌ستیزانه (همتی، 1385). لذا روشن‌فکران می‌توانند در نقد سنت، کمال متانت، تدریج و کیاست را رعایت نمایند.
 
اما نوع ورود روشن‌فکری به ایران و رفتار روشن‌فکران به جامعه چنین القا نمود که ایشان دشمنان سنت هستند و سنت از جانب ایشان در خطر است؛ خصوصاً در عصر مشروطه و اوایل دوره‌ی پهلوی که روشن‌فکران تمایلات افراطی به غرب داشتند و بیشتر و صریح‌تری با سنت‌ها در ستیز بودند. روحانیون در این دوره دشمنان روشن فکران بودند. ستیز و مجادله‌ی ایشان بیشتر متوجه آداب اجتماعی و ملموس مردم (نه نوع نگاه و نظر مردم و بنیان‌های فکری و خاستگاه‌های فکری ایشان) بود. لذا این احساسِ خطر بیشتر احساس می‌شد. این نگاه طبیعتاً مردم را به واکنش در مقابل ایشان سوق می‌دهد. البته انصاف حکم می‌کند که اعتراف کنیم در چند دهه‌ی اخیر، نوع تعامل روشن‌فکران با سنت، محتاطانه‌تر و هوشیارانه‌تر بوده است؛ اما هنوز حافظه‌ی تاریخی مردم نسبت به روشن‌فکران اولیه، حاکم بر قضاوت‌های ایشان است.

۳. نوع برخورد و رفتار ایشان با علما و نهادهای دین:
 
در ایران قدرتمندترین یا یکی از قدرتمندترین گروه‌ها، روحانیون و رجال دین هستند و نیازی به اثبات تأثیرگذار بودن ایشان در مناسبات سیاسی و اجتماعی نیست. مطالعه‌ی برگ‌هایی از تاریخ، خصوصاً از عصر صفوی تا کنون، بهترین سند این مدعاست.

در چنین وضعیت و سرزمینی، روشن‌فکر جهت نیل به اهداف خود، نه تنها باید از مجادله و تقابل با روحانیت پرهیز کند، بلکه باید با کیاست از توان ایشان استفاده کند؛ چه آنکه یکی از راه‌های اصلاح و تغییر، اصلاح نگاه رجال دینی است.

اما تاریخ روشن‌فکری در ایران خلاف این را نشان داده و می‌دهد. جریان روشن‌فکری از اوایل دوره‌ی مشروطه و به ویژه در دوره‌ی پهلوى و پس از آن، جهت مخدوش کردن سیماى روحانیت نزد مردم ایران، و مخدوش نمودن روشنفکران توسط روحانیون تلاش آگاهانه یا ناآگاهانه داشتند؛ به گونه‌ای که از آغاز حرکت روشن‌فکری و تجددطلبی مردم این‌چنین احساس کردند که این دو گروه در مقابل هم هستند. این امر سبب موضع‌گیری علما و منبری‌ها علیه ایشان شد و مردم به منظور دفاع از دین (چون دین را با روحانیت می‌شناسند) روشن‌فکران را در مقابل خود احساس نمودند.

 چهره‌های شاخص نخستین تیپ روشن‌فکری در ایران، آخوندزاده، ملکم‌خان، طالبوف، سیاح، آقاخان کرمانی و سپهسالار هستند که با شدت و ضعف‏هایی، به مذهب بی‏اعتنا بودند یا در ستیز با مذهب قرار داشتند و معتقد بودند که باید برای ‏رشد و ترقی، به الگوی رشد غرب و مدرنیته اقتدا کنیم. این دین‌ستیزی، خصوصاً در قالب فقه‌ستیزی بوده است و شریعت‌زدایی از حیات اجتماعی و سیاسی، هدف و آمال برخی از این چهره‌ها بود. همه نظریات این تلاشگران توسط روحانیون  به چالش کشده شدند و افکار و اندیشه های آنان ضد دین و مذهب معرفی شد. این نوع نگاه سبب شده است که مردم ایشان را جزء دلسوزان و مدافعان دین ندانند و به سخن ایشان با تردید بنگرند. روشن فکران که پایگاه مناسب و درستی در جامعه نداشتند با مخالفت روحانیون که دارای جایگاه و مقام برجسته ای در حکومت ایران داشتند، دچار خطای فاحشی شده و هنور در این خطا گرفتار هستند.

هم‌زبان نبودن با مردم
 
درست است که روشن‌فکر به سبب بینش قوی‌تر و فهم عمیق‌تر نمی‌تواند با بدنه‌ی جامعه همدل شود و مثل ایشان بیندیشد، اما عقل حکم می‌کند که جهت رسیدن به اهدافش با زبان مردم سخن بگوید. این در حالی است که در جامعه‌ی ایرانی، روشن‌فکران، خصوصاً نواندیشان معاصر، در توجه به جنبه‌های تئوری، افراط می‌کنند و وقت و انرژی فکری و مادی روشن‌فکران مسلمان در درجه‌ی اول صرف آشنایی، جذب ایده‌ها و مفاهیم نظری می‌شود. جنس نقد و سخن ایشان از نوع نقدها و نظریه‌های انتزاعی و تئوریک صرف است. چنین رویکردی سبب می‌شود اولاً نقدها کمتر معطوف به نیازهای فوری اجتماع باشد و ثانیاً فرصت بررسی و تحقیق در شرایط عینی یا کاربردی کردن ایده‌ها و نظریه‌ها از دست می‌رود.

برخی این را ناشی از عدم آشنایی کافی روشن‌فکران با مردم می‌دانند و معتقدند که «روشن‌فکران مردم را با تصوری که از کتاب‌ها و مقالات سیاسی به دست آورده‌اند می‌شناسند و کمتر پروای این را داشته‌اند که سخن برای چه گوشی می‌گویند. ظاهراً گوش اکثریت مردم در طی صد سال اخیر، چندان آماده‌ی شنیدن سخن روشن‌فکران نبوده است. روشن‌فکران هم حرف‌هایی را که به گوش‌شان خوش آمده بود می‌گفتند و می‌نوشتند و در شرایطی که مردم با معانی و مفاهیم سیاست جدید آشنا نبودند، سخن روشن‌فکری اروپا را تکرار می‌کردند.» (داوری اردکانی، 1392) کلا زبان و قلم روشنفکر شیوه ای روشنفکری با کلمات و لغات قلمبه و سلمبه یا خارجی و عربی که مردم معمولی از درک آن عاجز هستند نوشته می شود که با سواد و دانش مرسوم دیپلمه و دانشگاهی نیز قابل درک و استتباط نیستند. بنا بر این ارتباط به سادگی برای انتقال ایده ها و اندیشه ها کلا نامناسب و غیر قابل استفاده است.
 
سهم مردم

عدم اقبال مردم به شخصیت‌ها و جریان‌های روشن‌فکری فقط معلول نقص و اشتباهات روشن‌فکران نیست، بلکه از جهاتی نیز مردم در این امر دخیل‌اند و اگر قرار است چیزی یا کسی مورد عتاب و خطاب قرار گیرد، مردم از این عتاب مستثنا نیستند. هرچند که نقش منفی مردم گاه ناآگاهانه و غیرقابل تحذیر است

1.       اولین مشکل دریافت و درک پیام است 

هنگامی که نوشته ها و گفتارهای روشنفکران به زبانی غیر از زبان رایج توده مردم باشد انتظار این که مردم پیادم و اندیشه ای را دریافت کنند، بی حاصل است. نوشته ها و گفته های خوب و ارزشمند به زبان عربی، فرانسه  و... وجود دارند که ما قادر به خواند و درک آن ها نیستیم. بنا بر این بی فایده برای ما هستند. کتاب ها، مقالات، گفته ها  و نوشته های روشنفکران ایران در سطح سواد عمومی نیستند و به همین سبب قابل درک و استفاده مردمی ندارند.

۲ ترس از تغییر و اصلاح:  اصلا هر نوع تغییر و دگرگونی در جهان با مقاومت رو برو می شود. روحیه و مزاج اکثر مردم ثبات‌خواهی و محافظه‌کاری است و تغییر را خطرناک و برهم‌زننده‌ی نظم موجود تلقی می‌کنند. حتی ممکن است که معتقد نباشند که سنت امروز بهترین است، اما ترس این را دارند که تغییر، وضع را بدتر کند. این ویژگی روانی اکثریت جامعه در تمام جوامع بشری است و در همه‌ی اعصار و فرهنگ‌ها چنین بوده و هست. حالا اگر این دگرگونی به زبانی باشد که عام مردم آن را درک نکنند نتیجه غم انگیز خواهد بود.
 
۳. ایمان‌گرا بودن مردمان شرقی: یکی از عنصرهای اصلی روشن‌فکری، عقل‌گرایی و نگریستن به امور از دریچه‌ی عقل و استدلال است. نقد و انتقاد از مشخصه‌های روشن‌فکران است و منشأ و محرک نقدها، غلبه‌ی عقل‌گرایی و عقل‌محوری است. لذا اگر در مملکتی و بر مردمانی مزاج عقلی غالب باشد، سخن روشن‌فکران هم زودتر فهم می‌شود و هم زودتر بدان رغبت نشان داده می‌شود. به نظر می‌رسد ایران از این حیث جزیره‌ی رؤیایی روشن‌فکران نیست، زیرا یکی از ویژگی‌های روانی مردم ایران و کشورهای شرقی این است که اشراق در زندگی روزمره و حتی در منش فکری ایشان، غلبه دارد و میل درونی مردم به سوی باطنی‌گری و عرفان است. عرفان سرنوشت مردمان را از پیش تعیین شده می داند و هر گونه تلاش برای دگرگونی را بی فایده می داند. در چنین شرایطی روشنفکر با روش معمول و استناد به نظریه پردازان غیر بومی چگونه می توانند این حصار آهنین را با زبان الکن و نوشتار سقیل و مشکل خود به مردم منتقل کنند.

یکی از نشان‌های این مدعا وجود نهضت‌های حدیث‌گرایی و فلسفه‌ستیزی و غلبه‌ی فلسفه‌های افلاطونی و صدرایی در جوامع علمی است. مردمان این ناحیه حتی اگر در مقام اندیشه‌‌، عقل‌گرا باشند، در مقام عمل، بیشتر میل به اشراق و ایمان‌گرایی دارند. لذا همدلی ایشان با تفکرات اصلاحی و روشن‌فکری، که غلبه در آن‌ها با عقل‌گرایی باشد، کُند و زمان‌بر است.

 سهم زمانه:

منظور از «زمانه» ویژگی‌های عصر روشن‌فکران و نقش حکومت‌های زمانه‌ی ایشان است:

1.      در ایران چون یکی از اضلاع و شاید اولین ضلع نیازمند به اصلاح و تغییر، حکومت‌ها و دولت‌ها بودند، روشن‌فکری و روشن‌فکران معمولاً ناقدان حکومت بوده و هستند و از آنجایی که یکی از دستاوردهای روشن‌فکری محدود نمودن قدرت و ثروت حکومت‌داران است، این امر معمولاً سبب ایجاد نوعی تقابل و تعارض بین ایشان شده است و غالباً رجال حکومتی در مخدوش کردن نظر مردم نسبت به روشن‌فکران کوتاهی نمی‌کردند.

2.      در ایران به دلیل رکود و ثبات فکری اصولا با نوآوری و روشنفکری زمینه های وجود نداشت. هر نوع دگرگونی یک گناه و خطا به حساب می امد. آن چه قبلا رواج داشت عین حقیقت است و تغییر آن خطا و گناه به شمار می رفته است. بنا بر این نوع ورود جریان روشن‌فکری به ایران به گونه‌ای بود که زمینه‌ی ایجاد نگاه‌های منفی در میان مردم را فراهم نمود. اولاً روشن‌فکری در ایران و اکثر کشورهای اسلامی کالایی وارداتی و گناه آ است، نه برخاسته از زمینه‌های فکری‌اجتماعی. لذا بالتبع همراهی اجتماعی و فکری با این پدیده آن گونه که باید باشد، نبوده است که در این باب، بحث فراوان شده و نیازی به بحث مجدد ندارد.تنها دگرگونی فکری در ایران زمین مکتب فکر معتزله و اشاعره بود که در قرن چهارم و پنجم هجری رخ داد و به سبب مبارزات و سرکوبی روحانیون از میان رفت.
 
ثانیاً جریان روشن‌فکری در ایران به تدریج وارد نشد و تقریباً از سرعتی برخوردار بود که برای نهادینه شدن امور در جامعه‌ی انسانی کافی نبود. روشن‌فکران وقتی به فاصله‌ی عمیق میان خود و غرب پی بردند و بر ناتوانی خویش در کلیه‌ی عرصه‌ها آگاه شدند و کشور را در آستانه‌ی فروپاشی و ملت را گرفتار در آتش قهر و فساد و نابرابری و جهل و ستم دیدند، بی‌صبرانه می‌خواستند در کوتاه‌ترین زمان و با کمترین فرصت و هزینه، ره چندساله را یک‌شبه طی کنند. ناگزیر شتاب‌زده به جست‌و‌جوی علل ضعف خویشتن و قوت و برتری «بیگانه» برآمدند و زمان زیادی برای تأمل و تحقق نداشتند. لذا به هر آنچه در نخستین نگاه به چشم می‌آمد بسنده کردند و دست به کار اصلاح امور شدند. لاجرم خصلت شتاب‌زدگی به صورت یک بیماری فراگیر، دامن‌گیر جامعه‌ی ‌روشن‌فکری شد که تا امروز آنان را رها نساخته است (پیمان، 1386). این امر سبب شد که خطاهای ایشان بسیار شود و این خطاها از ارج و منزلت ایشان نزد مردم بکاهد.
 
ثالثاً خاستگاه روشن‌فکران اولیه‌ی ایرانی برگرفته از بدنه‌ی اصلی مردم نبود و روحانیت نیز با تأخیر وارد این حوزه شدند و همچنین هیچ گاه خود را منادی روشن‌فکری نمی‌دانستند. نداشتن طبقه‌ی اجتماعی وسیع سبب می‌شود که از جلب نظر اقشار جامعه ناتوان باشند و نتوانند پیام خود را به مردم برسانند و پیام مردم را بگیرند. 

بنا بر این روشنفکرانی که نتوانسته اند مشکل خود را دریابند و راه رهایی از آن را پیدا کنند، نمی توانند راهنما و راهگشایی برای مردم باشند.[1]



[1] با استفاده از نوشته ی عباسعلی منصوری پاسگاه برهان- دلایل ناکامی جریان‌های روشن‌فکری و نواندیش در جامعه‌ی ایران

نقش رویدادهای حکومت اعراب در دوره بنی امیه بر روان و خرد خفتگی ایرانیان بخش اول

چرا ایران از کاروان پیشرفت دنیای امروزه پس افتاده است؟ این پرسشی  که دوره قاجار تا کنون، رواج داشته است و سخن ها و نوشته های زیادی در این باره به نگارش درآمده است. آن چه را که بیشتر پژوهشگران بر آن تکیه کرده اند، چگونگی جغرافیایی ،کمبود آب، کشاورزی، فقدان علم، ...... بوده است. به نظر می رسد که این کمبودها، خود نتیجه هستند و نه کار گذار.

برای دگرگونی ها، نوسازی ها، نوآوری ها، پدید آورندگی، بازیابی و تازه گرایی در یک گروه، انجمن و همبودها و کشورها کارگذاران بنیاد برای سامان دهی این اندیشه ها آدم ها هستند. چه آدم هایی توانایی این کار را دارند؟ آدم های اندیشه مدار، آدم های نوآور و آدم ها ی توان مند در پژوهش وتازه سازی ها.این آدم ها کجا پرورش پیدا می کنند و در کجا ساخته می شوند؟ برای پرورش این گونه آدم ها چه پیش نیازهایی هست؟

بر پایه انگاره سلسله مراتب نیازها مازولو پنج طبقه قرار داده شده‌اند که به ترتیب عبارتند از:

1.     نیازهای زیستی: نیازهای زیستی اولین سازندگان سلسله‌مراتب هستند و تا زمانیکه قدری ارضا گردند، بیشترین تأثیر را بر رفتار فرد دارند. نیازهای زیستی نیازهای آدمی برای حیات خودند؛ یعنی: خوراک، پوشاک و مسکن و سکس و خواب. تا زمانی که نیازهای اساسی برای فعالیت‌های بدن به حد کافی ارضاء نشده‌اند، عمده فعالیت‌های شخص احتمالاً در این سطح بوده و بقیه نیازها انگیزش کمی ایجاد خواهد کرد؛

2.     نیازهای امنیتی: نیاز به رهایی از وحشت، تأمین جانی و عدم محرومیت از نیازهای اساسی است؛ به عبارت دیگر نیاز به حفاظت از خود در زمان حال و آینده را شامل می‌شود؛

3.     نیازهای اجتماعی: یا احساس تعلق و محبت؛ انسان موجودی اجتماعی است و هنگامی که نیازهای اجتماعی اوج می‌گیرد، آدمی برای روابط معنی‌دار با دیگران، سخت می‌کوشد؛

4.     احترام: این احترام قبل از هر چیز نسبت به خود است و سپس قدر و منزلتی که توسط دیگران برای فرد حاصل می‌شود. اگر آدمیان نتوانند نیاز خود به احترام را از طریق رفتار سازنده برآورند، در این حالت ممکن است فرد برای ارضای نیاز جلب توجه و مطرح شدن، به رفتار خرابکارانه یا نسنجیده متوسل شود؛

5.     خودشکوفایی و خودانگیزشی: یعنی شکوفا کردن تمامی استعدادهای پنهان آدمی؛ حال این استعدادها هر چه می‌خواهد باشد. همان‌طور که مزلو بیان می‌دارد: «آنچه آنسان می‌تواند باشد، باید بشودضعی».

بنا براین اگر در گروه یا کشوری این ویژگی های پنج گانه نباشد، آرزو و خواسته- دگرگونی کاری ندشدنی و نا ممکن خواهد بود.  در این نوشته، نگاهی داریم به وضعیت سرزمین ایران و مردم ایران در دوره بنی امیه از حکمرانان عرب در ایران و اثر گذاری آن ها در فرهنگ، دانش و خرد ایرانیان در این زمان ها. و پرسش این خواهد بود که با این روش حکومت نکبت بار ایا می توان انتظار دگرگونی از ایرانیان داشت؟ و چرا ایرانیان توانایی تفکر و اندیشه بهینه سازی جامعه و کشور خود را نداشته اند. تجاوز و تخریب اسارت بار و ننگین اعراب در قتل و غارت، چپاول و اسیر گرفتن زنان، دختران و پسران و مردان ایرانی و فروش آن ها در بازارهای اسلامی و تجاوز به آنان و یا واداشتن آن ها به خود فروشی در بازارهای دهات عرب ها، و تحقیر و توهین اعراب به ایرانی ها، بستن مدارس ایرانی، بیکار کردن هزاران ایرانی شاغل و تحمیل مالیات و جزیه های سنگین امکان آزاد اندیشی و تفکر را به ایرانیان می داده است؟

 

I .  ایجاد اختلالات روحی پس از حوادث

  چنانچه در نامه های عمر بن خطاب خلیفه دوم و معاویه بنی امیه (سر سلاطین اسلامی) که هر دو در قرن اولیه و دوم هجری نزدیک ترین دوره به ظهور اسلام حاکم بر مناطق مسلمین از جمله ایران بودند دیده می شود، این حکمرانان ایرانیان را بخشی از مردم حکومت های خود نمی پنداشتند بلکه آنان را دشمنان خویش و اعراب به شمار می آوردند و به آن ها به چشم بردگان می نگریستند که باید با آن ها به خواری و ظلم و ستم و توهین و بی احترامی نگریسته و سعی در کشتار و از بین رفتن آن ها داشتند به ترتیبی که در نامه معاویه با اشاره به دستور عمر برای قتل عام کسانی که قد کشیده اند – می نویسد:

-          « ای زیاد! سخنان تو عمر را به جایش نشانید ولی حقیقت این بود که اگر عمر تصمیم خود را عملی می کرد و ریشه این اعاجم (ایرانیان) را از بیخ می کند، آب از آب تکان نمی خورد، بلکه عرب عجم کشی را وسیله تقرب به درگاه الهی می شمرد...... لااقل اکنون تا دیر نشده است از خواب غفلت برخیز! تا فرصت از دست نرفته است این اعاجم را از میان بردار و ریشه آن ها را بسوزان»[1]

حکومتی که با پیام صلح و دوستی و مساوات آمده بود ولی کشتار و برده گیری و بنده سازی را سرلوحه کارشان قرار داده بودند،  مردم ایران زمین گروهی از انسان هایی بودند که در اسارت مردم وحشی و عقب مانده اعراب صحرای عربستان که از هر گونه آثار تمدن بدور بودند قرار گرفته بودند که از هر گونه شان انسانی به دور بودند. در چین شرایطی و تحت چنین حکومت هایی آیا جایی – محلی – امکانی و یا حتی امیدی برای رفاه و خردگرایی انسان ها دیده می شود؟؟ انسانی که در قران مسلمانان به عنوان خلیفه الهی از آن نام برده شده است، در دو قرن اولیه حکومت به نام اسلام دارای چه مقام و مرتبه ای در انسانیت بود؟ ایرانیان همه داشته های خود از مادی و معنوی را از دست داده بودن و در حقیقت موجودات زاید و مزاحمی برای اعراب تازه بدوران و به نوا رسیده بودند‍‍‍‍‍‍‍‍.‍‍

 

امروزه بررسی مجدد فاجعە نابود کننده اعراب براساس دانشی که هم اکنون در زمینه آسیب دیدگیهای فردی و اجتماعی و اثرات روانی کشتارهای جمعی بزرگ در دست داریم  بسیار لازم و ضروری است. در دهه های اخیر، علوم روانشناسی موفق به درک علمی «اختلالات روحی پس از حادثه»[2] نامیده می شود، شده است.

 این عارضه در اثر مواجه شدن با حوادث هولناک و مهلک  طبیعی یا انسانی مانند زلزله یا جنگ در فردی به وجود میآید که در حادثة رخ داده، خود را بشدت در معرض مرگ و نابودی احساس کرده باشد. یکی از اساسیترین ناهنجاریهای است که میتواند موجب کاهش آستانە تحمل رفتاری ناشی از این اختلال بیش انگیختگی در فرد آسیبدیده و گرایش او به پرخاشجویی در برابر ناملایمات گردد. به علاوه، در دهە گذشته، عارضە بسیار شدیدتری شناخته شده است که در اثر آسیب ناشی از مقابلە ممتد و مکرر با چنین تجاربی به وجود میآید و «اختلال پیچیدە روحی پس از حادثه»  نامیده شده است. برای نمونه، کودکانی که بطور دائم مورد آزار واقع میشوند یا زندانیانی که بمدت طولانی تحت اسارت یا شکنجه واقع شده اند میتوانند دچار این عارضه گردند که به تغییرات اساسی در شخصیت فرد منجر میشود.

تولستوی نویسنده برجسته روسی در کتاب خود به نام (جنگ و جامعه)2 می نویسد:  

-         «جنگ وقتی به اتمام می رسد تازه اثرات بنیادین و مخرب آن بروز پیدا می کند.» 

 واژه اختلال پیچیدە روحی پس از حادثه، اول بار توسط جودیت هارمن، روانپزشک و استاد دانشگاه هاروارد، در چاپ اول کتاب آسیبدیدگی و بازپروری او در سال ۱۹۹۷ ارائه شد. او در زمینة ناکفایتی واژة اختلال روحی پس از حادثه در تشریح اثرات و عوارض آسیبدیدگی ممتد و حاد مانند شرایط اسارت در جنگ مینویسد: «ضوابط کنونی تشخیص این عارضه عمدتا از بازماندگانِ حوادث مشخص آسیب دهنده نتیجه گرفته شده است.

 اساس این ضوابط برنمونه های اولیة حوادث جنگی، تصادف و تجاوز جنسی استوار است. در بازماندگان آسیبدیدگی ممتد و مکرر، ِ شمای عوارض اغلب بسیار پیجیده تر است.

بازماندگان آزاردیدگی های ممتد دچار تغییرات مخصوصی در شخصیت میشوند،ازجمله ناهنجاری در ارتباط با دیگران و هویت خود. بازماندگان کودک‌آزاری مسائل مشابهی در روابط با دیگران و هویت خود پیدا می‌کنند و بعلاوه آنها بویژه در معرض آسیب مکرر، هم توسط خودشان و هم توسط دیگران قرار دارند. فرمولبندی کنونی درباره اختلال روحی پس از حادثه نه با عوارض متنوع آسیبدیدگی ممتد و مکرروفق میدهد و نه با ناهنجاریهای شدید شخصیت که در اثر اسارت بوجود میآید

اختلال پیچیدە روحی پس از حادثه به در هم شکستن روانی فرد و از دست دادن احساس امنیت، اطمینان و ارزش شخصی منتهی میشود و همچنین در فرد آسیبدیده گرایش به پذیرش مجدد و مکرر آسیب به وجود میآورد. اختلال پیچیدە روحی پس از حادثه بطور کلی حس انسجام درونی را از فرد میرباید و در نتیجه به تغییر شخصیت او منجر میشود.[3]

محققان، اختلال شخصیت مرزی همچنین یکی از اختلالات شخصیتی است که در فرد مبتلا به اختلال پیچیده روحی پس از حادثه به وجود میآید.خشونت و بدگمانی و انتقال نسل به نسل از عوارض این اختلالات روانی می باشد.

دستزدن به خشونت بویژه در اختلال دیگری بنام اختلال شخصیت ضد اجتماعی بچشم میخورد. بنا به کتاب «راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی− ویراست چهارمTR-IV-DSM )

فرد مبتلا به این اختلال دست‌کم سه تا از ضوابط تشخیصی زیر را داراست:

-          ۱ )به قواعد اجتماعی با رفتارهای قانونی پایبند نیست که علائمش رفتارهای مکرری است که مستوجب دستگیری است، ۲ )حقه بازی، مانند دروغهای مکررو یا استفاده از نام و هویت کاذب و یا تحمیق دیگران برای منافع و یا لذت شخصی،

-          ۳ )برانگیختگی ناگهانی یا ناتوانی در برنامه ریزی آینده،

-          ۴ )تحریک پذیری و پرخاشجویی که علائمش زدوخورد یا حمله بدنی است،

-          ۵ )بی اعتنایی بی ملاحظه به ایمنی خود و دیگران،

-          ۶) بیمسئولیتی مداوم که به عدم انجام کار پیگیر و یا عدم اجرای تعهدات مالی بیانجامد،

-          ۷) عدم احساس گناه که به بی تفاوتی یا توجیه رفتارهایی منجر شود که موجب آزار و اذیت و یا دزدی از دیگران شده باشد.

 

ضربە مهلکی که فاجعەعرب در درازمدت بر پیکر علم، فلسفه، و خردگرایی در ایران وارد آورد با اثرهای بغایت ناگوار آن بر تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران مطابقت دارد. ترکیب چند عامل اساسی در پی حملە عرب ها، سرانجام شریان حیات علمی دوران تمدن ایرانی - ساسانی را که پیش از این با جنگ های طولانی ایران و روم ضربه دیده بود بتدریج بکلی قطع کرد.

 ویرانی شهرها، کتابخانه ها، مدارس در اثر حملات پیدرپی عربان و از میان رفتن نسل موجود دانشمندان و متفکران در عرصه های مختلف علمی و فلسفی و یا مهاجرت آنها به هند و مناطق غربی سرزمینهای اسلامی منجر به افت عمومی و شدید فعالیت های علمی و فلسفی در ایران شد.

یک عامل عمدة مخالفت با علوم عقلی میآن مسلمانان فقدان زمینه های لازم برای درک و کاربرد این علوم بود به علاو عـدة زیـادی پیدایش این علوم را ناشی از نفوذ فرهنگ بیگانگان و به خـصوص یونانیـان مـیدانـستند؛ و چون خود آن اقوام را غیر مسلمان و غیر موحد میدانستند، علوم مربوط بـه آنـان را نیـز منفور و مطرود دانسته اند و بدان جهت که شیوع مباحث عقلی و فلـسفی عمـدتاً در زمـان بنی عباس صورت گرفت، عامل ترویج مباحث عقلی عمدتاً ایرانیان بوده اند که به واسطة تمدن دیرینه و آشـنایی قبلیشان با فرهنگهای مختلف (یونانی، هندی و رومی) آمادگی ورود و طرح مباحث عقلـی را پیرامون دیانتی که قلباً آن را پذیرفته بودند، داشتند؛ اما اعراب البتـه از چنـان سـابقه ای برخوردار نبودند و طبیعی است که برخی از آنان در قبال طرح مـسایل عقلـی کـه در بـین آنان سابقه نداشته است، واکنش چندان مساعدی نداشته باشند.

 ابن عبد ربه،( ادیب عربی اندلسی- از اهالی قرطبه بود) وی در ایـن بـاره چنین میگوید: «اعاجم همیشه پادشاهان و شهرهایی داشتنه اند و احکامی کـه بـدان پـای بند بودند و فلسفه ای که پدید آورده اند...، اما عرب، حکمرانی که آنها را مطیع و ظالمـان را قلع و قمع و دست سفیهان را کوتاه کند، نداشته اند؛ بنابراین هیچ اثری در صناعت و فلسفه نداشته اند، جز شعر که آن را عجم نیز داشته است»(5 ،ج: 2 ،ص: 86)

از دیدگاه تاریخی درازمدت، با حملە اعراب شرایط مطلوب برای پیشرفت علمی در ایران به دلیل عدم باور اعراب به علم و فلسفه به کلی از میان رفت. ویرانی عظیم شهر و روستا، ضربە درازمدت به کشاورزی و سقوط اقتصادی، همگی به افت درازمدت تولید و درآمد اجتماعی در کشور منجر شد. به دلیل کاهش شدید ثروت عمومی، صرف بقای جامعه به چالش بزرگی تبدیل شد که به طور عینی گرایش به محافظه‌کاری را تقویت کرد و جامعه را از تمایل به پژوهش و نوآوری باز داشت. مهمترین قربانی در این زمینه، فعالیتهای علمی بود که در اثر روندهای تاریخی ناشی از حملە اعراب، یعنی با کاهش شهرنشینی، غلبە بخش ایالتی در زندگی اجتماعی و تولیدی، آسیبدیدگی روحی در جامعه و سلطە تفکر بدوی قبیلهای عرب و پس از آن سلسله های مغول، ترکمن و ترک که تا قرن بیستم در ایران حکومت می‌کردند، به استثنای دوران کوتاهی در دوره سلسله های صفاری سامانی و آل بویه، به رکود کامل رسید.

فرضیە فاجعه زدگی ایران، نتیجە مطالعه این دوران تاریک تاریخ از زاویه آسیب شناسی فردی و اجتماعی است. بنا به این فرضیه، به دلیل عمق زیاد و مدت طولانی آسیبدیدگی ناشی از فاجعە عرب زدگی، که شاید نسلها پی در پی را تحت تأثیر قرار داده باشد، شخصیت عمدە اجتماعی ایرانیان در این دوران به طور اساسی آسیب دیده است.

 اگر جامعه را به یک ارگان زنده تشبیه کنیم میتوان گفت آسیبدیدگی شخصیت عمدە اجتماعی ایرانیان مشابه اثر اختلال پیچیدە روحی پس از حادثه در افراد است. بنا به فرضیە فاجعه زدگی، هجوم و پیروزی و استقرار اقوام وحشی عرب در دوره ساسانیان خشونت همراه با گرایش سادیستی را در مقیاس وسیعی در منطقه ما در سطح خانوادگی،اجتماعی و سیاسی نهادینه کرده و بخش قابل ملاحظه ای از مردم ایران در طی دوران فاجعە اعراب دچار آثاری از اختلال پیچیده روحی پس از حادثه و مبتلا به رگه هایی از اختلالات شخصیت خود شیفته، شخصیت مرزی، شخصیت ضداجتماعی وشخصیت بدگمان شده اند که از طریق رفتارهای خشونت زا در خانواده و در حیطه های اجتماعی و سیاسی از هر نسل به نسل بعدی انتقال یافته اند. به این صورت، دایره های بسته ای از آسیبدیدگی و خشونت در این سطوح سه گانه (خانواده – اجتماع و دولت) بوجود آمده اند بطوریکه هر یک از این سه دایره، گذشته از تأثیر بر خود، بر دو دایرة دیگر اثر کرده و از آنها اثر پذیرفته است. با در نظر گرفتن پدیده انتقال افقی و انتقال عمودی آسیبدیدگی میتوان شکل تأثیرگذاری این سه دایره رابر یکدیگر نشان داد. برای نمونه، در جامعهای که میزان نسبتا بالایی از خشونت قابل قبول و معمول است، میتوان انتظار داشت که والدین آسیبدیده اغلب خود کودکان آسیب دیده پرورش دهند و لذا دایرة خشونت اجتماعی بر دایرة خشونت در خانواده اثر مستقیم بگذارد.

بهمین ترتیب، خشونت لشکران فاتح وحکومتهای خودکامه بر مردم شهر و روستا میتواند در خانواده ها از طریق کودک آزاری و زن آزاری به صورت خشونت علیه ضعیفترین اعضاء در واحد خانواده که صاحب حقوق و مقام پایین تری هستند انتقال یابد و در نتیجه خشونت در دایرة سیاسی میتواند موجب تداوم خشونت در دایرة خانواده باشد.

بنا به فرضیە فاجعه زدگی، آسیبدیدگی دوران اعراب که در دایره های سیاسی، اجتماعی، و خانواده تسلسل تاریخی یافته، بر رفتارها، عادات، و فرهنگ ایرانیان اثر ماندگار گذاشته است. اگرچه شدیدترین آثار روحی فاجعە حمله اعراب در طی قرنهای متمادی تعدیل یافته، علایم این فاجعه بصورت آثاری از رگه هایی از اختلالات شخصیت خود شیفته، شخصیت مرزی، شخصیت ضد اجتماعی و شخصیت بدگمان، از قبیل ناامنی درونی، بدگمانی، عجز و مظلومگرایی، حساسیت شدید، دوسونگری (سیاه یا سفید دیدن)، خودشیفتگی، بیش انگیختگی، پرخاشجویی و کینه ورزی در روان و رفتار اجتماعی مردم ایران باقی مانده است.[4]

 این ناهنجاریهای روحی همواره در حیطه های مختلف سیاسی، اجتماعی و خانوادگی حاکم و تشنجزا بوده، پیوسته مسئله ای وخیم و بنیادی در روابط فردی و جمعی و در فعالیت و همکاری اجتماعی به شمار میآمده و ریشه ناکامیهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، علمی، و فرهنگی کشور را تشکیل داده است.

 

 



[1] سفینه البحار، ج2، ص 65؛ نفس الرحمان، ص 144. -2-  نامه ی معاویه به زیاد بن ابیه در منابع دیگری نیز آمده است: کتاب سلیم بن قیس، ص 140; ص 281 در چاپ بیروت

[2] (PTSD) Disorder Stress Traumatic-)

[3] Cook al et 2003

[4]  این بخش با استفاده از مقاله فرضیۀ فاجعه زدگی: عباس عدالت تأثیر پایدار فاجعۀ مغول در تاریخ سیاسی، اجتماعی و علمی ایران. مجله بخارا شماره ۷۷-۷۸ تهیه شده است.