تاریخ و دگرگونی ایران زمین

تاریخ و دگرگونی ایران زمین

کشور ما نیاز به خرد سازنده و مردم خرد گرا دارد. نوشته های این پایگاه تلاشی است در این راستا
تاریخ و دگرگونی ایران زمین

تاریخ و دگرگونی ایران زمین

کشور ما نیاز به خرد سازنده و مردم خرد گرا دارد. نوشته های این پایگاه تلاشی است در این راستا

کنکاشی در کتاب خاطرات دکتر ابراهیم یزدی - از همراهان اولیه انقلاب اسلامی - بخش سوم - همراه امام خمینی در سفر به فرانسه

 

بخش سوم خاطرات دکتر یزدی

در نوشته پیشین به نوشته ها و نقل قول های روحانیون و همراهان امام خمینی در عراق اشاره کردیم در این بخش به روایت دکتر یزدی مراجعه می کنیم:

 

روایت دکتر یزدی از نمایندگی آیت الله خمینی و سفر به فرانسه

 

دکتریزدی درجلددوم خاطرات خویش به ارتباطات،دیدارهاوگفتگوهای مستمرخودباعلمای نجف وخصوصاًبا آیت الله خمینی پرداخته ومی نویسد:که درسال1351،بامُجوّز کتبی آیت الله خمینی،وی نمایندهء خمینی برای دریافت«وجوهات شرعیّه»بود.بخشی ازاین«وجوهات»برای مبارزه علیه  رژیم شاه«هزینه می شد»(یزدی،ج2،ص252).

که این موضوع با ثبت سند تایید شده است.

عنوان: اجازه نامه به آقای ابراهیم یزدی، در اخذ و مصرف وجوهات‌

تاریخ: ۸ اردیبهشت ۱۳۵۴/ ۱۶ ربیع الثانی ۱۳۹۵

مکان: نجف

موضوع: اجازه در امور شرعیه

مخاطب: یزدی، ابراهیم

شناسه ارجاع: جلد ۳ صحیفه امام خمینی (ره)، صفحه ۸۶

بسم الله الرحمن الرحیم‌

جناب آقای دکتر ابراهیم یزدی- ایّده الله تعالی- مجاز و وکیل از قِبَل این جانب می‌باشند در اخذ وجوه شرعیه از قبیل سهم مبارک امام- علیه السلام- و سهم سادات عظام و سایر وجوه شرعیه و ایصال آنها به این جانب؛ و مجازند خمس از سهم مبارک امام- علیه السلام- را در اعلای کلمه حق و ترویج و تایید اسلام و سایر موارد مقرره شرعیه صرف نمایند. از جناب ایشان و سایر دوستان امید دعای خیر دارم. و السلام علیه و علیهم و رحمه الله و برکاته.

به تاریخ 16 شهر ع 2 1395

روح الله الموسوی الخمینی‌»

  انتقال آیت الله خمینی از ترکیه به نجف بقول دکتریزدی:« امکانات مناسب تازه ای برای همکاری و همگامی و همکُنشی و تا حدود زیادی همزبانی، میان روحانیت به طورعام و آقای خمینی به طور خاص و روشنفکران دینی خارج از کشور (انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا و آمریکا و نهضت آزادی ایران در خارج ازکشور) و هم چنین روشنفکران غیرمذهبی (سازمانهای دانشجویان ایران وکنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی) به وجود آورد.طی حدود 12 سال(1345 تا 1357) ارتباط سازمان یافتهء بی سابقه ای میان دو طرف شکل گرفت».(یزدی،ج3،مقدمه،ص16).

بدین ترتیب،اتحاد نیروهای چپ،ملّی ومذهبی درخارج ازکشور،ارتش نبرومندی بوجودآورده بودکه با امکانات مالی -تدارکاتی وزرّادخانهء تبلیغاتی خویش(که بخشی ازسوی دولت های مصر،لیبی،عراق و تأمین می شد)،کارزارِ عظیمی علیه شاه واصلاحات ارضی واجتماعی وی  آغازکردند.

بهنگام اقامت در آمریکا،دکتر یزدی به تاسیس انجمن اسلامی دانشجویان وپزشکان آمریکا و کانادا و«جامعهء مسلمانان هوستون»پرداخت.این سازمان،بزرگترین سازمان اسلامی در آمریکا به شمار می‌ رفت.تظاهرات،راه پیمائی ها،اعتصاب ها و بست نشستن های دکتریزدی ویاران او علیه شاه ( خاطرات یزدی ج2،صص421-461)،باعث شده بودتا بهنگام تحولات سال1357دکتریزدی برای روزنامه ها و رادیو-تلویزیون های آمریکا چهره ای آشنا باشد.

نشریات برخی سازمان های مخالف شاه درخارج ازکشور،به دوزبان عربی وفارسی منتشرمی شدندو-عموماً- اعلامیّه های آیت الله خمینی را چاپ ومنتشرمی کردند.ملاقات هیأت دبیران کنفدراسیون دانشجویان ایرانی درخارج ازکشور(محمودرفیع ومجیدزربخش)با آیت الله خمینی درنجف(شهریور1348) و یا پیام های حمایت آمیزاین سازمان دانشجوئی خطاب به خمینی وحمایت از شورش15خرداد 42،نشانهء وحدت سیاسی-ایدئولوژیک آنها باآیت الله خمینی درمبارزه باامپریالیسم ورژیم شاه بود.شعاربرخی ازاین گروه ها دربارهء«خلیج عربی»(بجای خلیج فارس)وشعار«کوتاه بادحاکمیّت استعماری وفاشیستی رژیم شاه برجزایرعربی!»(یعنی جزایرخلیج فارس)،بیانگر ِوابستگی های مالی یاتدارکاتی این گروه ها به دولت های مصر،عراق،یمن جنوبی،لیبی وبود.شگفتا که همهء این گروه ها وسازمان های سیاسی،زیر اسم وعکس دکترمصدّق فعالیّت می کردند؛شخصیّتی که استقلال طلبی وسیاست«موازنهء منفی»ازمشخّصات ممتازوی بود.حسن ماسالی،عضوفعّال جنبش دانشجوئی ویکی ازمسئولان اصلی «جبههء ملّی»(بخش خاورمیانه)،ضمن اشاره به ارتباط و ملاقات خود«باخمینی واطرافیان او»،از ملاقات های خویش با رهبرلیبی،معمّر قذّافی ودیگررهبران مخالف شاه درمنطقه،یادمی کندو می نویسد: -« درکل حدودهشتصدهزاردلار[ازدولت قذّافی(کمک مالی گرفتیم).[1]

محمد رضا شاه در«پاسخ به تاریخ»(ص214)اشاره می کندکه«برای انحراف ومشوب کردن اذهان جوانان ودانشجویان ما نزدیک به 250میلیون دلارازطرف دولت لیبی تأمین شده بود

نقل قول دکتر یزدی در مورد سفر به پاریس - سفر به پاریس برای اقامت دائم بود یا اقامت موقت؟

در آن موقع نمی‌دانستیم برای چه مدت ممکن است مجبور به اقامت در پاریس بشویم. البته نیت اقامت موقت بود. از بصره آقایان املایی و فردوسی‌پور به دوستان‌شان در نجف تلفنی خبر داده بودند که در مرز چه گذشته و قرار است ما به بغداد برویم. بنابراین جمع زیادی از آقایان طلاب و مدرسان جوان به بغداد آمده بودند. بعد از استقرار در هتل دارالسلام، شب رفتیم به کاظمین برای زیارت. همان شب از هتل زنگ زدم به آقای حبیبی در پاریس. آقای خمینی برای سفر به پاریس چند شرط با من کردند. گفتند من می‌آیم پاریس، ولی نمی‌دانم وضع غذای آنجا از نظر شرعی چطور می‌باشد. من توضیح دادم که در پاریس مسلمان‌ها زیاد هستند و گوشت ذبح شرعی وجود دارد. نگران‌ نان بودند که مثلاً آنجا می‌گویند چربی خوک، تویش مصرف می‌کنند گفتم می‌توان نان‌هایی پیدا کرد که این مشکل را نداشته باشد. بعد گفتند که در پاریس، آقایان طرفدار ما با هم اختلاف دارند، اما مرا وارد اختلافات خودشان نکنند. دیگر این که در پاریس به منزل هیچ کس وارد نمی‌شوند. بلکه لازم است برای ایشان محلی به هزینه خودشان اجاره شود. من به آقای حبیبی زنگ زدم و این نکات را اطلاع دادم و از او خواستم که آنها را رعایت کند و علاوه بر این از ایشان خواستم تا حد امکان، سر و صدای موضوع را در نیاورند، زیرا اگر سر و صدایش در بیاید، ممکن است یک اختلال و کارشکنی در این سفر انجام شود. فقط دو سه نفر دوستان اصلی خودتان را که می‌شناسید، یعنی آقایان صادق قطب‌زاده، بنی‌صدر و دو نفر دیگر را در جریان بگذارید. ولی حتماً یک وکیل دعاوی همراه خود به فرودگاه بیاورید و منظور من آقای نوری البلاء بود که در فرانسه وکیل دعاوی بود. گفتم که او را حتماً بیاورید که اگر مانع ورود ما به فرانسه شدند او بتواند کاری انجام بدهد. در بغداد می‌خواستیم با هواپیمای ایرفرانس سفر کنیم، زیرا به عراقی‌ها اطمینان نداشتیم، اما عراقی‌ها مُصر بودند که ما حتماً با هواپیمای عراقی برویم و تا آخرین لحظه هم اجازه ندادند که با هواپیمای دیگری به جز عراقی پرواز کنیم در فرودگاه خیلی محترمانه با ما برخورد کردند. نماینده‌ای از طرف دولت عراق آمد، که آقای دعایی او را می‌شناخت و خیلی رعایت شئونات و مسائل را می‌کردند. بعد هم موقعی که می‌خواستیم سوار هواپیمای عراقی بشویم، اول همه مسافران را سوار کردند و پرده‌ها را کشیدند و بعد اجازه دادند که ما 5 نفر به طبقه بالای هواپیما که یک جمبوجت دو طبقه بود برویم. آقای خمینی و حاج احمد آقا و آقای فردوسی‌پور و املایی و من سوار شدیم. در طبقه دوم هواپیما، هیچ کس غیر از ما 5 نفر نبود. وقتی که هواپیما خواست حرکت بکند، کسی آمد به عنوان مسافر نشست. ولی بعداً فهمیدیم که او مأمور مسلح دولت عراق است و احتمالاً برای مواظبت از ما مأمور شده است.


وقتی هواپیما پرواز کرد، آقای املایی سعی کرد به طبقه پایین برود، اما این مأمور جلویش را گرفت و اجازه نداد. فکر ما در آن موقع این بود که عراقی‌ها ممکن است ما را تحویل دولت ایران بدهند. وقتی هواپیما در فرودگاه ژنو به زمین نشست، ما فکر کردیم که هواپیمای‌مان را تغییر بدهیم تا از دست عراقی‌ها خلاص بشویم ولی موفق نشدیم. در فرودگاه ژنو وقتی که می‌خواستم از هواپیما پایین بیایم، مأمور عراقی نمی‌گذاشت، اما من با او برخورد کردم و گفتم تو حق نداری آزادی ما را محدود بکنی، به تو چه مربوط است که من می‌خواهم بروم به فرودگاه یا نروم؟ چون هواپیما
  نیم ساعت، سه ربعی آنجا توقف داشت تا مسافر پیاده کند. من با آقای املایی به داخل فرودگاه رفتیم و از آنجا دوباره به حبیبی زنگ زدم و اطلاع دادم که در گنو هستیم و معلوم نیست عراقی‌ها می‌خواهند چه کار بکنند؟ بنابراین شما توجه داشته باشید اگر تا یک ساعت، یک ساعت و نیم دیگر، هواپیما نرسد و ما نیاییم شما بدانید چیزی اتفاق افتاده است. اما خوب چیزی اتفاق نیفتاد و ما به سلامتی وارد پاریس شدیم. در موقع پیاده شدن از هواپیما قبض‌های چمدان‌های همراه خودمان را به آقای املایی دادیم که همراه با آقای فردوسی‌پور عقب‌تر بیایند تا ما سه نفر یعنی آقای خمینی، حاج سید احمد آقا و من بتوانیم یک سره و به سرعت از فرودگاه رد بشویم. ما سه نفر اولین کسانی از میان مسافران هواپیمای عراقی بودیم که از فرودگاه پاریس رد شدیم. کنترل پاسپورت‌های ما شاید 5 یا 6 دقیقه بیشتر طول نکشید. فقط دیدند گذرنامه معتبر است و رد شدیم. در فرودگاه پاریس آقایان بنی‌صدر، حبیبی، صادق قطب‌زاده، نورلی البلاء، آیت‌اللهی، دکتر غضنفرپور و فکر می‌کنم احمد سلامتیان به استقبال ما آمده بودند. وقتی از فرودگاه بیرون آمدیم، ماشین آقای غضنفرپور جلوی در ایستاده بود و ما سه نفر سوار ماشین ایشان شدیم. خود بنی‌صدر هم جلو نشست و ما را بردند منزل غضنفرپور و به منزل او وارد شدیم. خوب این مسأله آقا را ناراحت کرد، زیرا برخلاف قول و قرار گذاشته شده بود. چند روزی در آن آپارتمان بودیم، اما چون آپارتمان در طبقه سوم بود و با توجه به رفت و آمد زیاد در شب و روز، همسایه‌ها ناراحت شدند و اعتراض کردند.

منزل در کجای پاریس بود؟

در محله‌ای در حومه پاریس به نام کَشان، به دلیل ناراحتی و اعتراض همسایه‌ها، دنبال یک محل مناسب‌تری می‌گشتیم. اطراف پاریس را چند روزی به اتفاق مرحوم صادق قطب‌زاده و بعضی از آقایان دیگر گشتیم تا یک جا را پیدا کنیم. آقای دکتر عسگری، که از دوستان مرحوم دکتر سامی است، ویلایی در نوفل‌لوشاتو، در حومه پاریس داشت که آن را در اختیار ما گذاشت. البته ویلای کوچکی بود، ولی در هر حال چون جای دیگری را نتوانسته بودیم پیدا کنیم. به نوفل‌لوشاتو منتقل شدیم.

آیا مقامات دولت فرانسه با شما برخوردی داشتند؟

در هنگامی که هنوز در ساختمان دکتر غضنفرپور بودیم، نماینده‌ای از اداره مهاجرت آمد و اطلاع داد که خوب شما وارد شده‌اید، ولی حق فعالیت سیاسی ندارید. سه ماه بدون ویزا حق دارید بمانید. اما بعد از سه ماه می‌بایستی آن را تمدید کنید. اولین فعالیتی که قرار شد انجام بگیرد از طرف انجمن اسلامی دانشجویان در پاریس بود. آنها در یک کلیسای معروف در پاریس برنامه‌ای گذاشتند و از همه ایرانی‌ها برای استماع سخنرانی آقای خمینی دعوت کردند. پس از اعلام این برنامه بود که نماینده‌ای از طرف اداره مهاجرت و پلیس آمد و اطلاع داد شما نمی‌توانید این کار را بکنید. به اتفاق آقای هادی غفاری رفتیم و من از طرف آقا از مردم و جمعیتی که آمده بودند معذرت خواستم و هادی غفاری برای آنها سخنرانی کرد.( منبع: آخرین تلاش ما در آخرین روزها، خاطرات ابراهیم یزدی، انتشارات قلم، 1379.)



[1] نگاه کنیدبه: ماسالی،ص393.

سولون یونانی پایه گذار دمکراسی و سقراط پایه گذار فلسفه و مخالف با دموکراسی با رای همگانی

سولون یکی از دولتمردان دمکرات منش یونان بود که نقش عمده ای در دگرگونی حکومت در یونان و سپس روش دمکراسی را در جهان پایه گذاری کرد.  

سولون حوالی دهه 630 قبل از میلاد متولد شده است. خانواده وی از قبیله اوپاترید و در شهر سرشناس بودند. به گفته پلوتارک خانواده سولون با حاکمان پیش از دموکراسی آتن بستگی خونی داشتند و وی در جوانی به تجارت مشغول شد که برای خانواده های اشراف آتنی شغل غیر معمولی بود .

سولون -  زاده ۶۳۰ قبل از میلاد دولت‌مرد، قانونگذار و غزلسرای آتنی بود. او را پدر شهر آتن خوانده‌اند. وی قانون اساسی شهر را نوشته و در پایه‌ریزی مردمسالاری آتنی نقش مهم و تاثیر گذاری داشت. یونانیان او را در شمار فرزانگان هفتگانه آورده‌اند معتقد بود برای تقویت قدرت مردم در برابر اشراف باید قانون داشت. او تبار را به‌عنوان پیش‌شرط دستیابی به مناصب سیاسی حذف کرد.

 در اطراف آتن جزیره ای هست به نام سالامیس که مدتی توسط شهر مگارا اشغال شده بود. مصادف با دوران حکومت پسیستراتوس، سولون نیروهای دریایی آتن را در عملیات نظامی رهبری کرده و موفق به بازپسگیری جزیره شد. امری که به شهر و محبوبیت وی افزود. به گفته دیوژن لائرتی سولون به عنوان یکی از آرخون ها انتخاب شد و شروع به انجام اصلاحاتی در زمینه قوانین کرد.

در این زمان آتن دورانی از گذار را سپری میکرد و در آشفتگی فرو رفته بود. قوانین قدیمی بسیاری از مردم را بدهکار کرده و به نارضایتی عمومی دامن زده بود.  سولون در 594 پیش از میلاد و تنها برای یک سال به عنوان آرخون به معنای «زمامدار» و قاضی ارشد در دولت انتخاب شد و به گفته پلوتارک "ثروتمندان به خاطر ثروتش و مردم به خاطر سلامت نفس اش او را شخصی مناسب می دانستند". او کاملا اصلاح طلب از کار درآمده و نهاد ها و قوانین آتن را به نفع مردم تغییر داد و همزمان به فرادستان کمک کرد تا با بر عهده گرفتن نقش های جدید در اجتماع به ضرفیت حکومت برای حل و فصل منارعات اضافه کنند.

 ارسطو در رساله قانون اساسی آتن عنوان میکند که تا پیش از سولون بعضی افراد برای قرض گرفتن حتی بدن خود را به گرو می گذاشتند. سولون با لغو اینگونه شرایط و اعطای حقوقی قانونی به مردم ، جمعیت بزرگ آتنی های عادی را به شهروندان تبدیل کرد و به وثیقه گذاشتن خود و رعیت ساختن آتنی ها را ممنوع کرد. وی ممنوعیت جا به جا شدن در آتیکا را از بین برده و شورایی 400 نفره به نام بوله ایجاد کرد که هر یک از چهار قبیله اصلی آتن در آن اعضای برابر داشته باشند. همچنین فرادستان را به دیوان سالاران ساختار جدید بدل کرده و به جای حذف ایشان از آنها برای تحکیم دموکراسی استفاده نمود چنان که خود در شعری میگوید "سپر به دست گرفته و نگذاشتم که هیچ گروهی بر دیگری ستم کند".

سولون به مدت ده سال به سفر پرداخت تا مگر آتنی ها به علت عدم حضور شخص او به قوانین پایبند بوده و آن را رعایت کنند تا عادتشان شود. اما پس از بازگشت مشاهده نموند که قوانینش دستشخوش بی توجهی شده و با ناآرامی سیاسی یک مستبد به نام "پسیستراتوس" که دست بر قضا از بستگان مادری سولون بود به قدرت رسیده است. سولون سالهای پایانی عمر خود را به مبارزه با این استبداد پرداخته و نهایتا در 80 سالگی در جزیره قبرس درگذشت.طبق وصیت خودش خاکسترش را در جزیره سالامین زادگاهش پراکنده کردند. اصلاحات سولون نهایتا زمینه برقراری دموکراسی را ایجاد کرد.[1]

 

جهان یونانی با اصلاحات مردان سیاسی خود به سمت امکان مشارکت مردم در سیاست و حکمرانی حرکت کرد.

رویداد امکان عقلانیت در یونان باستان،  وامدار فیلسوفان پیش‌سقراطی، اهالی شعر، تاریخ، ادبیات نمایشی و اهالی سیاست بود و همه این جریان‌ها در این گذار مشارکت داشتند.

می‌توان دید که امکان عقلانیت در یونان وابسته به گروهی خاص یا رویدادی اتفاقی نبود بلکه عوامل متعدد در امکان فعالیتی مشارکتی همچون عقلانیت سهیم بودند.          

فیلسوفان معروفی همچون سقراط، افلاطون و ارسطو که امروزه آن‌ها را به خاطر اندیشمندی و افکار تأثیرگذارشان ستایش می‌کنیم، در واقع از دموکراسی بیزار بودند. برای مثال سقراط اعتقاد داشت که دموکراسی به معنی تن دادن به خواسته‌ی افرادی تباه است و درنهایت به تباهی می‌انجامد. افلاطون هم نظر او را تأیید و اعلام کرد که دموکراسیِ آن زمان به نوعی به ظلم و ستمگری منجر شده بود. البته ارسطو که از پیروان افلاطون به حساب می‌آمد، تا این اندازه نگرش خصمانه‌ای نسبت به دموکراسی نداشت و حتی در مورد قواعد آن در کتاب خود به نام «سیاست» توضیحاتی داده است.

دموکراسی در سال 550 قبل از میلاد مسیح در آتن اجرا شد و تغییری اساسی را نسبت به سیستم حکومتی پیشین به وجود آورد. دموکراسی بین سال 480 تا 404 به اوج خود رسید و آتن، گل سرسبد شهرهای یونانی به شمار می‌رفت. اما این دوران طلایی چندان طول نکشید و مقدونیه توانست در قرن 4 قبل از میلاد مسیح در «جنگ پلوپونز» بر آتن و دیگر شهرهای کشور یونان پیروز شود. بعد از این شکست ارتش یونان، نظام دموکراسی این شهر نیز رو به زوال گذاشت.

اندیشه‌های فیلسوفان یونانی  در باب سیاست، جامعه و اخلاق‌

سقراط، افلاطون و ارسطو را بزرگ ترین فیلسوفان یونان باستان می‌دانند که هر یک از آن‌ها نقش مهمی در عقاید و نظرات فیلسوفان پس از خود داشته اند. سقراط را فیلسوف خودگرا می‌نامند، زیرا پایه گذار پرسش‌ها و گفت وگوهای فلسفی است.

سقراط، فیلسوف یونان باستان که به‌عنوان پدر فلسفه‌ی غرب شناخته می‌شود، یکی از تاثیرگذارترین اندیشمندان تاریخ غرب است. او یکی از پایه‌گذاران فلسفه و مشوقان اصلی برای شکل‌گیری آن بود و به‌طور مستقیم روی دیگر فلاسفه‌ی مطرح یونان باستان چون افلاطون و ارسطو تاثیر گذاشت. سقراط یکی از عناصر انگیزه‌بخش اصلی برای تشویق بشریت به فکر کردن درباره‌ی دنیا و شیوه‌ی درست زندگی کردن بود.

سقراط از «نیاز به شناخت خود» صحبت کرد. اندیشه‌های سقراط تمرکز فلسفه زمان خودش را از طبیعت به انسان گرداند او برای مردمان پس از خود نوشته‌ای مکتوب به یادگار نگذاشت و بیشتر عمر خود را در بازار و خیابان‌های آتن به صحبت با مردم گذراند. آن چه ما درباره سقراط می‌دانیم، بیش تر از نوشته‌های شاگرد او، افلاطون، استخراج شده است. آن طور که افلاطون گفته است، او به ظاهر نشان می‌داد که می‌خواهد از طرف مقابل خود چیزی یاد بگیرد. از این رو، روش تعلیم او اصلاً به معلم‌های دیگر شباهت نداشت. افلاطون شخصاً مدرسه‌ای خارج از شهر آتن تأسیس کرد که صاحب آن پهلوانی به نام آکادموس بود. به همین دلیل مدرسه فلسفه او به نام آن پهلوان معروف شد و از آن زمان تاکنون هزاران آکادمی در سراسر دنیا تأسیس شده است. زمانی که افلاطون 61 ساله بود، جوانی 17 ساله به نام ارسطو وارد آکادمی او شد و توانست به یکی از بزرگ ترین فیلسوفان یونان و نخستین زیست شناس اروپا تبدیل شود. ارسطو برخلاف استادش که آن چه ما در اطراف خود می‌بینیم را نادیده می‌گرفت، به طبیعت می‌رفت و درباره موجودات طبیعی به تحقیق می‌پرداخت. او مردی در نهایت نظم و ترتیب بود که می‌خواست مفاهیم موجود در اذهان مردم را جمع و جور و مرتب کند. او از همین طریق علم منطق را مطرح کرد و قواعدی را برای این علم در نظر گرفت تا به کمک آن بتوان قضایای منظمی را تعریف کرد.

او در سال ۴۷۰ پیش از میلاد متولد شد و در سال ۳۹۹ پیش از میلاد به جرم هتک حرمت و تمسخر اشیا مقدس و فساد [ذهنی] جوانان با خوردن جام شوکران اعدام شد. سقراط متوجه مفهوم انسانیت شد. تا آن زمان بیشتر تلاش‌های فیلسوفان و اندیشمندان دربارهٔ جهان و چیستی آن بود و این که از چه موادی تشکیل شده و مادهٔ اصلی آن چیست. اما او اعلام کرد که باید جهان‌شناسی را کنار گذاشت و به انسان بازگشت، شعار او خودت را بشناس بود.

باورهای اساسی سقراط را چنین گزارش می کنند:

-       ۱. خود انسان و چگونگی زندگی او بسیار مهم‌تر از فهم آرخه یا هستی است. انسان در وهله اول باید بداند که چگونه زندگی کند و بعدازآن به بنیان هستی پی ببرد.

-       سقراط می‌گفت باورهای خودتان را الک کنید. انگار سالیان بسیار است که به باورهایمان دست نزده‌ایم و باید سقراطی می‌آمد که ما را متوجه خودمان کند.

-       آزمودن زندگی یعنی آزمودن باورهایمان و مهم‌تر از آن زیستن بر اساس باورهای آزموده شده.

-       به‌زعم او فقط باورهای آزموده شده است که ارزش دارد به خاطرش شوکران نوشید.

-       ۲. فضیلت .هنر زندگی کردن است و کسی که تخصص لازم در این مهارت را دارد می‌داند که چگونه زندگی کند.

-       همچنان که یک تیرانداز بلد است که تیر را به هدف بزند، متخصص فضیلت می‌داند که چگونه زندگی کند.

-       سقراط فهمیده بود که جامعه یونان به‌شدت از این هنر غفلت کرده است.

-       ۳. سقراط بر این باور بود که  ما باید تلاش کنیم تا چگونه زیستن را بیاموزیم.

-       فرد فضیلت مند متخصصی است که می‌داند چگونه به‌خوبی زندگی کند؛ اما برای فهمیدن اینکه خوب زندگی کردن چگونه است باید تلاش بسیار کرد.

-       سقراط هم فرقی با بقیه نداشت. او هم نمی‌دانست چگونه می‌توان زندگی خوب کرد ولی فقط با این تفاوت که او می‌دانست باید برای یافتن پاسخ این پرسش تلاش و جستجو کرد.

مخالفت سقراط با دمکراسی خام

 در کتاب جمهوریت افلاطون، سقراط با شخصی به نام آدمانتوس وارد بحث می شود و سعی می کند با تمثیل جامعه به یک کشتی، ضعف های دموکراسی را برایش نمایان کند. سقراط می پرسد: "اگر یک سفر دریایی در پیش داشتید، بهترین کسی که می تواند انتخاب کند که چه کسی کشتی را هدایت کند کیست؟هر کسی و یا کسی که با دریانوردی آشنایی دارد؟" آدمانتوس جواب می دهد: مشخص است که باید آشنایی داشته باشد و سقراط در جواب می گوید: "پس چرا ما فکر می کنیم که هر کسی صلاحیت دارد قضاوت کند چه کسی "رهبر بهتری برای یک کشور است؟

نکته ای که سقراط به آن اشاره می کند این است که رای دادن یک مهارت است و نه یک توانایی ذاتی. و همانند هر مهارت دیگری نیاز دارد که به مردم آموزش داده شود. رای دادن همه ی شهروندان بدون آموزش های لازم همانقدر غیرمسئولانه است که سپردن انتخاب ناخدای کشتی به کسی که از دریا هیچ نمی داند.

 در سال ۳۹۹ پیش از میلادقبل از میلاد، سقراط به جرم ایجاد فساد در جوانان آتن به دادگاه فراخوانده شد. 500 نفر از شهروندان آتنی برای رای دادن جمع شدند و با اختلاف بسیار کوچکی بین رای های موافق و مخالف، سقراط مجرم شناخته شد و به دستور دادگاه با دست خود جام شوکران نوشید. این رویداد برای افراد متفکر همانقدر تراژیک است که مصلوب شدن مسیح برای افراد معتقد.

بسیار مهم است که توجه کنیم که سقراط در معنای عام کلمه نخبه گرا نبود. او اعتقاد نداشت که فقط تعداد محدودی باید رای بدهند. ولی اصرار داشت که فقط افرادی باید نزدیک صندوق رای شوند که در مورد موضوع عمیقاً فکر کرده اند و اطلاعات لازم برای قضاوت را دارند.

ما تفاوت بین دموکراسی هوشمندانه و دموکراسی به عنوان حق طبیعی همه افراد را فراموش کرده ایم. ما حق رای دادن را بدون در نظر گرفتن آگاهی افراد به همه داده ایم. و سقراط به خوبی می دانست نتیجه این دموکراسی چه بود. نتیجه آن سیستمی بود که یونانی ها از آن واهمه داشتند: عوام فریبی.

 



[1] ویکی پدیا دانشنامه آزادی - سولون

کنکاشی در شناخت دکترابراهیم یزدی یکی از کارگزاران اولیه انقلاب اسلامی - قسمت دوم همکاری و همراهی با آیت الله خمینی

بخش دوم

گرایش به حکومت اسلامی

بعد از تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق و فراگیر شدن جنبش امام خمینی نهضت آزادی خارج کشور به رهبری دکتر یزدی از مواضع سوسیالیستی خود کاست و به‌ حمایت از نهضت امام خمینی افزود. نشریه پیام مجاهد در بهمن 1356، شعار خود را «پیروز باد مبارزه یکپارچه مسلمانان انقلابی در راه سرنگونی رژیم پهلوی و استقرار حکومت اسلامی» قرار داد و در اسفند 1356 نوشت: «شعار نهضت آزادی ایران: وحدت نیروهای اسلامی است در راه پیروزی اسلام و تشکیل حکومت اسلامی برای آزادی و استقلال ایران به رهبری مرجع عالی‌قدر امام خمینی و با بزرگداشت خاطره دکترمصدق».

 نهضت آزادی خارج در خرداد سال 1357، تلاش کرد با توجه به شرایط جدید کشور، خود را نماینده و سخنگوی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی در خارج معرفی کند.[1]

دکتر یزدی نیز از آمریکا با روحانیون انقلابی ایران در ارتباط بود. در یک مورد ساواک طی شنود تماس‌های تلفنی آیت‌الله بهاءالدین محلاتی گزارش می‌کند که دکتر یزدی از اوضاع خیابان‌ها در طول انقلاب کسب خبر می‌کرد تا در آمریکا منتشر کند. مأمور ساواک گزارش می‌کند: «شخصی به نام دکتر یزدی از آمریکا با آقای محلاتی تماس و اظهار داشت شیراز چه خبر؟ آقای محلاتی پاسخ داد خبری نیست ولی در تهران کشتار زیادی شده است. آقای یزدی اضافه نمود بله در آمریکا تمام اخبار منتشر گردیده و می‌گویند چند هزار نفر کشته شده است.

دکتر یزدی: شما به مردم بگویید نباید دست خالی به مقابله با افراد نظامی بروند و از کار آن‌ها جلوگیری نمایید و آن‌ها را از تظاهرات منع کنید.

محلاتی: نمی‌شود جلو احساسات مردم را گرفت. فعلاً که وضعیت به این صورت می‌باشد تا بعداً ببینیم اجتماعی صورت گیرد و موضوع را بگوییم و در حال حاضر می‌گویند در بیمارستان‌های تهران مجروحین را روی زمین خوابانده‌اند. به هر حال پس از اخبار حمله به کلانتری که منتشر گردید انتظار این برنامه از طرف دولت بود البته خبر حمله به کلانتری نیز جعلی بوده.

دکتر یزدی: چرا این مسائل را افشا نمی‌کنند.

محلاتی: من هر چه بتوانم این مسائل را می‌گویم ولی احتمال می‌رود کلک ما را هم بکنند. در شهرهای کوچک فارس فشار خیلی زیاد است در فسا چند روز پیش کشتاری بوده و خلاصه هر کجا روحانی سر جنبانی بوده گرفته و در زندان هست. فعلاً در شیراز خبر از کشتار نیست ولی خیابان‌ها پر از سرباز مسلح می‌باشد.

یزدی: حتماً آن‌ها هم منتظر بهانه هستند.

محلاتی: شما چه خبر؟

یزدی: ما هم همه در این جا مشغول فعالیت و تماس با محافل بین‌المللی هستند و تلگراف و فشار ببینیم چطور می‌شود...

یزدی: چنانچه در شیراز و سایر جاها خبری شد بلافاصله به ما خبر بدهید چون انعکاس آن در محافل بین‌المللی ضروری است.

نظریه یکشنبه: از طرف روحانیون و متعصبین مذهبی اخبار و وقایع با غلو و دادن آمار غیر صحیح به مراجع بین‌المللی ادامه دارد.».[2]

دکتر یزدی در داخل با شهید مهدی عراقی نیز در ارتباط بود و از او جزواتی مربوط به گروه‌های مبارز اسلامی درخواست کرده بود. ساواک در مهر 57 در مورد ارتباط این دو گزارش می‌دهد که: «عراقی... به درخواست دکتر یزدی و دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا در حال نوشتن جزوه‌ای پیرامون گروه فداییان اسلام و گروه‌های مؤتلفه اسلامی می‌باشد که پس از اتمام یک نسخه به آمریکا خواهد فرستاد و یک نسخه نیز به وی (دوستش) می‌دهد که به پاریس ارسال دارد و در مورد گروه‌های مؤتلفه اسلامی مدارکی از قبیل نامه‌ای از محمد بخارایی و چند نامه دیگر نزد عراقی وجود دارد.»[3]

 دکتر یزدی از آذر 1344 با امام خمینی و یارانش در عراق ارتباط برقرار کرد و تا سال 1357 جمعاً دوبار به ملاقات ایشان در آذر 1344 و خرداد 1356 به نجف رفت. ملاقات سوم در مهر 1357 بود که به طور اتفاقی با زمان خروج امام خمینی از عراق همزمان بود.[4]

یک سال بعد از این واقعه دکتر یزدی در مصاحبهای که داشت این اتفاق را شرح میدهد: «وقتی جنبش اسلامی ایران با توجه به پیامهای پیدرپی امام اوج گرفت، من به نجف رفتم... وقتی به خدمت امام رسیدم، امام عازم خروج از خانه و ترک عراق بودند. از آن لحظه من با امام بودم، از عراق [به مرز] بصره رفتیم و چون در بصره اجازه اقامت [در کویت] به آقا را ندادند بار دیگر به عراق بازگشتیم و آقا تصمیم گرفتند به فرانسه بروند و تصمیم در میان ناباوری همراهان ایشان بحمدالله انجام شد»..[5] 

دکتر یزدی در این روایت برای انتخاب پاریس به عنوان مقصد امام خمینی نقشی برای خود قائل نیست اما در جریان تبلیغات انتخاباتی مجلس در اسفند 1358 در معرفی دکتر یزدی آمده بود: «امام با قبول پیشنهاد یزدی از سفر به سوریه منصرف و به پاریس هجرت کردند[6] 

این ادعا در آن زمان حساسیتی برنیانگیخت. اما دکتر یزدی در سالهای بعد مکرراً بر نقش خود در این انتخاب تأکید کرد که با واکنش یاران امام مواجه شد. حجتالاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی در خاطرات دوم بهمن 1360 مینویسد: «اول شب احمد آقا آمد... مشورت کرد در مصاحبهای بگوید که نهضت آزادی در تصمیم رفتن امام به پاریس نقشی نداشته [است] اخیراً آنها گفتهاند که ما کمک کردهایم، و جریان رفتن امام به پاریس را گفت که فقط خود احمد آقا و امام در این خصوص تصمیم گیرنده بودهاند و حتی فرانسه هم اطلاع نداشته و غافلگیر شده است[7]

حجتالاسلام سیداحمد خمینی بعد از صحبت با حجتالاسلامهاشمی رفسنجانی متنی در مورد هجرت امام به پاریس منتشر میکند و مینویسد: «زمانی که میخواستیم سوار ماشین شویم در تاریکی [پس از نمازصبح] مردی غیر معمم نظرم را جلب کرد. دقیق شدم، آقای دکتر یزدی بود. او برای گرفتن پیامی از امام برای انجمنهای اسلامی [دانشجویان] ایران در کانادا و آمریکا آمده بود که مواجه با این وضع شد. تا آن لحظه او به هیچوجه از جریان مهاجرت امام اطلاع نداشت»[8]

حجتالاسلام اسماعیل فردوسیپور از یاران امام در نجف در خاطرات خود بیان میکند: «بعضیها خیالمیکنند که دکتر یزدی در جریان سفر امام بوده و به نجف آمده بود. حال آن که اصلاً دکتر یزدی خبر نداشت. ما اگر [در نجف] به ایشان اطلاع نمیدادیم که بیا امام را ببین که امام دارد میرود، او در حرم مانده بود و اصلاً امام را نمیدید. به این ترتیب به جمع ما پیوست و در مرز عراق و مرز کویت با ما بود. وقتی که دوباره به مرز عراق برگشتیم و از آن جا میخواستیم به سمت بصره حرکت کنیم به ما گفتند که دکتر یزدی میماند. من گفتم چرا؟ گفتند ایشان گذرنامهشان آمریکایی است و مدت [ویزای] اقامتشان تمام شده، بنابر این حق اقامت در عراق را ندارد. قرار شد به فرودگاه بغداد برود و مأموران او را از ما جدا کردند و بردند.

در ملاقات امام با رئیس امن العام... امام فرمودند یکی از دوستان من که آمده بود مرا ببیند شما بدون جهت او را از ما جدا کردید و معلوم نیست او را کجا بردند. آن فرد قلمش را آورد بیرون و کاغذی که جلویش بود برداشت و گفت کجا بوده؟ اسمش چیست؟ مشخصات را ما گفتیم تا این که ساعت 10 فردا دکتر یزدی را آوردند و تحویل ما دادند...

صبح [قبل از ورود یزدی] که ما از خواب بیدار شدیم حاج احمد آقا سراسیمه به اتاق ما آمد و فرمود: «فردوسی، فردوسی امام از خواب بیدار شده و فرموده پاریس میرویم. تا آن موقع امام به هیچکس نگفته بود که کجا میخواهیم برویم[9]

امام خمینی بعد از انتخاب فرانسه در پیامی به ملت ایران در مورد مهاجرت از عراق بیان کردند: «اکنون که من- به ناچار- باید ترک جوار مولا امیرالمومنین(علیه السلام) را نمایم و در کشورهای اسلامی، دست خود را برای خدمت به شما ملت محروم... باز نمیبینم و از ورود به کویت با داشتن اجازه ممانعت نمودند، به سوی فرانسه پرواز میکنم. پیش من مکان معینی مطرح نیست؛ عمل به تکلیف الهی مطرح است، مصالح عالیه اسلام و مسلمین مطرح است.

امام خمینی در سخنرانی خود در ششم اسفند 1357 که در جمع کویتیهای علاقهمند به انقلاب اسلامی داشتند در مورد خروج از عراق و انتخاب مقصد بعدی بیان کردند: «ما بنایمان بر این بود که از کویت بعد از دو ـ سه روزی که با آقایان ملاقات میکنیم برویم به سوریه، و آن جا یک اقامت طولانی بکنیم. لکن خداوند تقدیر کرده بود که باید راه، چیز دیگر باشد. و ما نمیدانستیم که این تقدیر به کجا منتهی میشود. از آن جا برگشتیم به بصره؛ و از آن جا هم به بغداد ما را بردند. و من ملاحظه کردم که ما اگر هر جا برویم از این دوَل اسلامی همین مطلب است. به همین جهت تصمیم گرفتیم ـ بدون هیچ فکر سابق ـ که ما میرویم به فرانسه. در عین حالی که مایل نبودم از دوَل اسلامی خارج بشوم لکن خداوند تقدیر کرده بود که مسائل در آن جا به طور وسیع در همه جای دنیا پخش بشود؛ و خبرنگارها از اطراف عالم هجوم کردند که گاهی روزی چندین مصاحبهها میشد؛... و ما هم مسائل ایران را در آن جا روشن کردیم به طوری که بسیاری از ابهاماتی که به واسطۀ تبلیغات سوئی که از طرف اجانب شده بود در آن جا رفع شد».  

15 اسفند 1357 امام خمینی در سخنرانی دیگری در جمع روحانیون در حین بیان مطلبی در مورد تشخیص اولویتها برای خدمت به اسلام، مجدداً به موضوع انتخاب مقصد برای هجرت پرداختند و گفتند: «یک نکتهای است حالا، ‌‌[‌‌و‌‌]‌‌ آن نکته در نجف که من بودم، من هم یک طلبهای بودم و به اندازه خودم مشغول بودم، برای آن نکته من دست برداشتم از درس و بحث و مطالعه و زیارت امام(علیه السلام) و حرکت کردم؛ نه حرکت برای پاریس بلکه حرکت برای کویت، و از کویت به سوریه بنا داشتم لکن قضایا طوری شد که خدا خواست و رفتم به پاریس. و در آن جا البته بهتر شد؛ یعنی اگر در لبنان بودیم یا در سوریه بودیم، حالا باز آن جا بودیم و شما هم اینجا و شاه هم آن جا. لکن این سفر یک سفر با برکتی بود. در عین حالی که در یک مملکت غیر مُسْلم بود. آن نکته این بود که فقه و درس و بحث برای حفظ اسلام است.‌ آن روزی که اسلام محتاج به این است که فقها هم در میدان بروند، باید بروند. آن روزی که اسلام محتاج به این است که حوزهها تعطیل بشود و مشغول به یک کاری بشوند، برای حفظ بیضه اسلام باید درسها تعطیل بشود و امروز آن روزی است که بسیار حساس است برای اسلام و مسلمین و ملت ما، که شاید حساستر از این موقع نباشد. و آن این است که سرنوشت مملکت اسلام باید تعیین بشود»..[10]

امام خمینی در وصیتنامه خویش نیز به موضوع انتخاب پاریس اشاره و بیان کردند: «بعضیها ادعا کردهاند که رفتن من به پاریس به وسیله آنان بوده، این دروغ است. من پس از برگرداندنم از کویت با مشورت احمد پاریس را انتخاب نمودم زیرا در کشورهای اسلامی احتمال راه ندادن بود؛ آنان تحت نفوذشاه بودند ولی پاریس این احتمال نبود»..[11]

نوشته های فوق نقل قول روحانیون و همراهان امام خمینی در عراق بود.

 



[1]  حرمان و خسران؛ مروری بر زندگی سیاسی دکتر ابراهیم یزدی، ص17.

 

 

[2] آیت‌الله حاج شیخ بهاءالدین محلاتی، مرکز بررسی اسناد تاریخی، ج2، ص 421 و 422، سند مورخ 19 / 6 / 57.

[3] حاج مهدی عراقی، مرکز بررسی اسناد تاریخی، ص303، سند مورخ 12 / 7 / 57.

 [4] حرمان و خسران؛ مروری بر زندگی سیاسی دکتر ابراهیم یزدی، ص17.

[5] همان، ص20، رجوع کنید به روزنامه اطلاعات، اردیبهشت 58.

[6] حرمان و خسران؛ مروری بر زندگی سیاسی دکتر ابراهیم یزدی، ص20 و[102] .

[7] عبور از بحران، کارنامه و خاطرات هاشمی رفسنجانی، سال 60، ص454

[8] مهاجر قبیله ایمان، حمید انصاری، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)، ص108.

[9] خاطرات حجت‌الاسلام و المسلمین فردوسی‌پور، ص 220 و 221

[10] و ۳۲۳  صحیفه امام خمینی، ج3، ص481، 14 مهر  1357.

[11] وصیتنامه سیاسی- الهی امام خمینی، ص93

برداشت دولتمردان آمریکایی از دکتر محمد مصدق نخست وزیر ایران

بخش اول ویژگی سیاسی دکتر محمد مصدق 

دکتر محمد مصدق زاده قرن نوزدهم بود، در قرن بیستم زیست و دیدگاه‌های او در قرن بیست‌ویکم متداول شد. او یکی از میهن‌دوست‌ترین، بااخلاق‌ترین و پاکدست‌ترین رهبران ایران در طول تاریخ دو قرن گذشته بود. مصدق فرزند خلف ایران‌دوست و رجل سیاسی ضد استعمار عصر روشنگری بود، با تأکید بر «خلف» و «ایران‌دوست». سامانه ارزش‌های مورد احترام مصدق سازگار با ترکیبی از ارزش‌های منطبق با مدرنیته و سنت‌های بومی بود. مصدق برخلاف بسیاری از همدوره‌های خود که دچار غرب‌زدگی بودند یا یک نوع نوگرایی وانمودین را دنبال می‌کردند، مدرنیته را درست درک کرده بود و بر دگرگونی طرز فکر و ارزش‌های اجتماعی تأکید می‌گذاشت و اتکا می‌کرد. مصدق بر این باور بود که ایران فقط از راه دموکراسی و عدالت اجتماعی قابل اصلاح و اداره است. رویکرد او به اصلاحات مردم‌محور بود. مصدق می‌گفت: «اگر می‌خواهید کشور را اصلاح کنید، باید جامعه وارد جریان اصلاحات شود.  به‌جای اینکه بگوییم اصلاحات را انجام می‌دهم و اگر دوست نداشتی دستگیرت می‌کنم». به‌طور خلاصه، کمال مطلوب مصدق یک «سوسیال‌دموکراسی ایرانی» بود. آرمان‌های اصلی مصدق؛ یعنی حاکمیت ملی، آزادی، حکومت قانون، عدالت اجتماعی وتوانمندسازی شهروندان تاریخ مصرف ندارند.»[1]

این نمونه ای از برداشت های اغلب ایرانیان از دکتر محمد مصدق است. اما دیدگاه آمریکاییان که از عاملین اصلی بر کناری دکتر مصدق و دگرگونی تاریخ ایران شدند، متفاوت با چنین برداشتی است. برای آشنایی با شناخت دکتر مصدق از دیدگاه سیاست مداران آن کشور گزارش از سفارت آمریکا در ایران در بهمن ماه ۱۳۳۱ در این جا به نمایش گذاشته می شود. این گزارش یک نوشته ی طولانی است به همین سبب آن را در چند قسمت در دسترس قرار خواهیم داد.

بخش اول این سند در مورد ویژگی های سیاسی دکتر مصدق از زبان یک سیاست مدار آمرکایی می باشد.

 

سند شماره 65- گزارش از سفارت در ایران به وزارت امور خارجه-معرفی ناسیونالیست ایرانی به رهبری دکتر مصدق         -

شماره 878

تهران 25 بهمن 1331.

موضوع - انتقال پژوهشی با عنوان «ظهور یک ناسیونالیست ایرانی

گزارشی با عنوان «ظهور یک ملی‌گرای ایرانی» توسط آقای جان اچ استوتسمن جونیور، دبیر دوم سفارت تهیه شده است. این گزارش بررسی شگردهای سیاسی محمد مصدق است و سومین گزارش از سلسله گزارش‌های اساسی است که بخش سیاسی سفارت در دست تهیه آن است.

 

آقای استوتسمن نزدیک به دو سال و نیم را در ایران سپری کرده است. او بیشتر اوقات به بخش سیاسی سفارت منصوب شده است و از این رو فرصتی بی نظیر برای ارزیابی خاستگاه ها و تکنیک های جنبش ناسیونالیستی ایران به رهبری محمد مصدق، نخست وزیر کنونی، داشته است. او همچنین به دلیل تجربه ای که به عنوان مترجم رسمی برای دو سفیر آمریکا در بسیاری از گفتگوهای طولانی با دکتر مصدق دارد، صلاحیت تهیه گزارش را دارد. این تجربه دست اول در تهیه این مطالعه به موقع و جالب بسیار ارزشمند است.

سفارت این گزارش را مورد توجه وزارت قرار می دهد و معتقد است که آقای Stutesman شایسته تقدیر ویژه برای این گزارش ارزشمند است.

از طرف سفیر: آرتور ال ریچاردز - رایزن سفارت

 

خلاصه گزارش

چگونه  نه سیاستمدار ایرانی قدرت کافی برای از بین بردن امتیاز شرکت نفت انگلیس و ایران و گرفتن دولت از دست مردانی که قبلاً در ایران قدرت را در دست داشتند به دست آوردند؟ در این بررسی تکنیک های سیاسی محمد مصدق به دنبال درک این پرسش است.

ابتدا ویژگی های فردی و جاه طلبی های دکتر مصدق بررسی می شود. او جاه طلبی های خود را با آرمان های ملی یکی دانسته است. او با جلب حمایت مردمی از سیاست‌های احساسی‌اش «به نفع ملت» موفق شد قدرت سیاسی را به دست آورد.

ماهیت و عمق عواطف ملی که مصدق به آنها متوسل می شود، مورد توجه قرار می گیرد. ملی گرایی، نارضایتی اجتماعی و بی مسئولیتی سیاسی از عناصر اساسی در سیاست امروز ایران هستند. ناسیونالیسم ایرانی بی شباهت به دیگر احساسات ناسیونالیستی پرشور، هرچند معمولاً نامشخص، در آسیا نیست. نارضایتی اجتماعی و بیگانه هراسی ایرانیان نیز مشابه چنین پدیده هایی در کشورهای دیگر است. غرور ملی عجیب و بی مسئولیتی سیاسی ایرانیان را به حمایت از نخست وزیری سوق می دهد که اصرار دارد بقیه جهان باید دیدگاه سازش ناپذیر او را بپذیرند.

فصل پایانی این مقاله به توصیف واقع‌گرایی مصدق در هدایت به قدرت رسیدن جبهه ملی می‌پردازد. درک او از آسیب‌پذیری‌های مخالفانش به او اجازه داد تا با مخالفت ساده، دولت‌های قبلی را فلج کند، مجلسی بی‌سازمان و خودخواه را به گروهی عاطفی طرفدار مصدق و ملی‌سازی تبدیل کند، شاه را به وحشت بیاندازد و تا کنون با موفقیت با منافع ریشه‌دار در ایران، کمونیست‌ها و دیگر نفوذ خارجی مقابله کند.

طرح جدید مصدق برای سیاست در ایران، کشوری که مدت‌ها توسط دسته‌ای از سیاستمداران قدیمی اداره می‌شود، باید به تفصیل شناخته شود تا بتوان سیاست‌های دو سال گذشته ایران را درک کرد و متوجه شد که روند آینده سیاست ایران به سمت رهبری ناسیونالیستی با شخصیتی کم و بیش پویا است.

I. مقدمه

زمانی که محمد مصدق وارد صحنه تاریخ معاصر شد، اقدام جدیدی در سیاست ایران آغاز شد. تکنیک های سیاسی او و احساسات ملی که او برانگیخت، عوامل قدرت برای آینده است. رهبران جدید بدون شک ظهور خواهند کرد، اما همه باید برنامه های خود را با احساسات برای یک درخواست توده ای شارژ کنند، و باید ادعا کنند که آنها نماینده نیروهای ملی ایران هستند نه گروه ها یا منافع محدود.

موفقیت بزرگ محمد مصدق ناشی از شناخت قدرت ذاتی تعصبات ملی و مذهبی و تحسین مردم بود. او سیاست ایران را از عرصه بسته دسیسه های فاسد خودمحورانه به میدان وسیعی برد که در آن امکان بهره برداری از احساسات و زودباوری توده های نادان و غیرمسئول وجود داشت. مطالعه تکنیک‌هایی که او به کار می‌برد و احساساتی که به آنها متوسل می‌شد برای ناظران آینده ایران ضروری است.

 

II. ویژگی های سیاسی محمد مصدق

میهن پرستی اولین وجه از این ویژگی ها عشق به وطن است. حیرت آور است که ایرانی ها با چه اشتیاق به آشنایان خارجی از بداخلاقی و غیرقابل اعتماد بودن ایران می گویند. اما این نگرش به شکلی انحرافی نشان دهنده غرور عمیقی است که همه ایرانیان به کشور دارند. مصدق در این میهن پرستی شریک است. نمونه هایی از تمایل به پیوستن به جنبش های میهن پرستانه در کارنامه مصدق فراوان است که بارزترین آنها مشارکت او در اصلاحات مشروطه 1906 و عزم او در مجلس برای جلوگیری از کنترل روس ها بر شمال ایران است.

سیاستمداری که می خواهد ادعای حمایت مردمی ایران کند، باید از محمد مصدق تقلید کند و حداقل به عنوان یک میهن پرست شهرت بسازد، حتی سایر ویژگی ها را کنار بگذارد. به عنوان مثال، حسین مکی اکنون در قلب بسیاری از ایرانیان تنها به این دلیل که میهن پرستی جنگی را در نظارت خود بر مصادره از صنعت نفت بریتانیا در خوزستان نشان داد، جایگاهی دارد.

فساد ناپذیری یکی دیگر از ویژگی هایی که برای مصدق باعث شهرت عمومی شده است، بی اعتنایی او به منافع مادی است که معمولاً نصیب مقامات حکومتی ایران می شود. بسیاری از ایرانی ها فساد را وضعیت طبیعی نژاد بشر می‌دانند و باور نمی‌کنند که شرکت نفتی فوق‌العاده ثروتمند نمی‌تواند مصدق را مطابق دیدگاه خود بخرد یا حداقل او را متقاعد کند که قانون ملی‌سازی را به نفع بلندمدت و فریبنده بریتانیا منحرف کند.

دکتر مصدق با امتناع از خرید، الگوی باستانی رشوه خواری را که برای تحرک بیشتر سیاست های قبلی در ایران به کار می رفت، شکست. باند قدیمی سیاستمداران حریص کنجکاو نمی توانستند با تاکتیک های سنتی خود نخست وزیری را که به سود نقدسو استفاده  علاقه ای نداشت سرنگون کنند. با این حال، همکاران مصدق از مناصب خود در زیر ردای خوش‌بینی خاص نخست‌وزیر کوتاهی نمی‌کنند.

ناتوانی‌ها محمد مصدق به‌عنوان یک مرد سالخورده، طبیعتاً بارهای پست نخست‌وزیری را به شدت بر دوش می‌بیند. نیازی به استراحت تا حد امکان وجود ندارد. با این حال، همانطور که داستان زیر نشان می دهد، او گاهی اوقات از خستگی خود برای خدمت به اهداف سیاسی استفاده می کرد.

 

یک بار در روزهای ابتدایی نخست‌وزیری که دکتر مصدق در دفتر رسمی خود کار می‌کرد، یکی از بازدیدکنندگان مهم با درخواستی از وی خواست تا او را ببیند. نخست‌وزیر که تا آن زمان با انرژی مکاتبات را روی میزش انجام می‌داد، گفت که تا یک دقیقه دیگر این مرد را دریافت خواهد کرد. سپس با عجله کراوات و یقه‌اش را باز کرد، چند بالش روی مبل مرتب کرد و دراز کشید. وقتی میهمان ظاهر شد، نخست وزیر با صدایی نفس گیر از او خواست تا درخواست خود را مطرح کند. میهمان که از دیدن نخست وزیر چنان ضعیف وحشت زده شده بود، بدون اینکه درخواستی داشته باشد، آنجا را ترک کرد و از اینکه دکتر مصدق از او پذیرایی کرده است، ابراز تشکر کرد.

بیماری او همچنین به مردم ایران تاکید می کند که دکتر مصدق علیرغم درد شدید شخصی به وظایف خود ادامه می دهد. این اقدام تشویق و تا حدودی نماد مقاومت ملی در برابر انگلیسی‌ها است. دکتر مصدق در 30 آوریل 1951 (۱۰ اردیبهشت ۱۳۳۰) در اولین سخنرانی خود به عنوان نخست وزیر اعلام کرد: «هرگز فکر نمی‌کردم که سلامتی به من اجازه دهد که چنین موقعیت مهمی را بپذیرم، اما مسئله نفت مرا ملزم می‌کند که این بار سنگین را به دوش بکشم».

ممکن است بیش از سن و بازیگری به این ناتوانی های جسمانی کمک کند. یکی از دختران دکتر مصدق در آسایشگاه روانی است. یک پزشک ایرانی یک بار به سفیر گریدی گفت که به نظر او مصدق از نوعی جنون ارثی رنج می برد. البته نمی توان بر این تشخیص تأکید زیادی کرد. اما تردیدی وجود ندارد که نخست وزیر ایران مردی مریض است و علایق جزئی مکرر او تا حد زیادی نشان دهنده ناتوانی های جسمانی اوست.

شخصیت نمایشی، محمد مصدق در حرفه خود ضروری ترین ویژگی یک عوام فریب را به ارمغان می آورد - یک شخصیت نمایشی. غش و اشک‌هایی که برای آمریکایی‌ها خنده‌دار به نظر می‌رسند، شنوندگان و دیدنگان ایرانی او را عمیقاً متاثر می‌کند. او حس فوق العاده ای از زمان بندی و نمادگرایی دارد.

نمایش خوبی از این کیفیت زمانی رخ داد که او در سال (۱۳۳۰) 1951 تهران را ترک کرد تا پرونده ایران در مناقشه نفتی را در سازمان ملل متحد ارائه کند. در فرودگاه، پس از ورود بزرگان و جمعیت اندکی، خودرویی از هواپیمای منتظر فاصله گرفت و خشمگین نخست وزیر توسط خادمین از کنار جمعیت کمک گرفت. شعارهای تند آخوندها، زاری جمعیت، رقت مرد غش‌شده که مدعی بود از مردمش در برابر جهانیان دفاع خواهد کرد، همه پس‌زمینه لحظه‌ای بود که نماد امیدها و ترس‌های ایرانی نیمه غش در درگاه هواپیما حمایت شد تا آخرین نگاهی به مردمش بیندازد. بسیار احمقانه و غیر رسمی اما بسیار تکان دهنده بود.

در خطابه ، مصدق استاد بلاغت است که شنوندگان ایرانی  را به خود جذب می کند. صدای او، در هر سخنرانی، از لحن معقول آهسته تا اتهامات تیز متغیر است. او شوخ طبعی و شعر را در بحث های جدی ترین پرسش ها مخلوط می کند. او به جای تایید مستدل، برای واکنش های احساسی مخاطبانش بازی می کند.

حتی سیاستمدار بی عاطفه ای مانند دکتر راجی زمانی تحت تأثیر سخنرانی دکتر مصدق در سال 1950 قرار گرفت. وقتی از مصدق پرسیدند چه گفته است، او فقط می‌توانست پاسخ دهد: «سخنرانی فوق‌العاده بود؛ همه ما را تحت تأثیر قرار داد».

شاید بهترین نمونه اخیری که سخنرانی او شنوندگان متخاصم را به سمت خود جلب کرد، در مجلس در 11 دسامبر (۲۰ آذر) بود، پس از آن که مخالفان شیوای سرخوردگی و برخی انتقادات بسیار جسورانه بر دولت او به راه انداختند. او با لحن ملایمی که این انتقادات اشاره کرد به نحوی که گویای این امر بود که، مردی پیر و شرافتمند، با خویشتنداری به هر آنچه مخالفان می‌گفتند گوش می‌داد، و  معالا این تصور را ایجاد می‌کرد که او (بی مسئولیت) نبود، بلکه منتقدانش بودند که بی‌مسئول بودند. او در تابلوی سخنانش رشته‌ای از دلیل بافته که انگار پدری است و به پسر کوچکی توضیح می‌دهد که باید در دنیایی شیطانی برای استقلال بجنگد. او به تدریج رنگ احساسات ضد انگلیسی را وارد طرح کرد و تقریباً به طور نامحسوسی از عقل به احساس دیگری حرکت کرد، به طوری که شنوندگانش در پایان احساس کردند که او بر دشمنان ملی پیروز شده است.

 

مطالعه آرام سخنان او نشان می دهد که او به هیچ یک از انتقادات سنگدلانه مخالفان پاسخ نداده و مطمئناً دلیلی برای این باور ندارد که راهی را که کشورش را در آن هدایت می کند ترک خواهد کرد. اما حتی حسین علا، وزیر دربار، عصری که این سخنرانی را از رادیو تهران شنید، مشتاقانه به سفیر هندرسون گفت که ایران خوش شانس بود که دکتر مصدق را داشت تا از منافعش در برابر «بختک»AIOC»  » (شرکت نفت انگلیس و ایران» دفاع کند.

ادامه دارد.....

 

 



[1] نیکلا گرجستانی -  برگرفته از کتاب با عنوان فراتر از زمانه - 

کنکاشی در شناخت دکترابراهیم یزدی یکی از کارگزاران اولیه انقلاب اسلامی

 بخش اول

دکتر یزدى نقش تاثیرگذارى در پیروزى انقلاب ۵۷ و نیز تثبیت جمهورى اسلامى در اولین سال برقراری اش داشت. ابراهیم یزدى، در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۶۹ در یک نامه ی سرگشاده، خطاب به سید احمد خمینى، نقش خود در پیروزى انقلاب و تثبیت جمهورى اسلامى را اینگونه بیان مىکند:

- شما خوب مىدانید که «برنامه ی سیاسـی و اجرایی» آقای خمینی را من تنظیم کرده و ایشان تصحیح و تنقـیح نمودنـد، کـه بعدها بر طبق آن شورای انقلاب و دولت موقت تأسیس گردید. شما به کسی این اتهامات پوچ و بی اساس را زده اید که طراح و مؤسس سپاه پاسداران بوده اسـت، طراح و مبتکر «روز قدس» بوده است، طراح اصلی و اولیه برخی دیگر از نهادهای انقلاب بوده است….”

دکتر یزدى متن کامل این نامه را در صفحه های ۴۳۹ تا ۴۴۵ جلد سوم خاطرات خود آورده است.

با توجه به نقش دکتر یزدی در پیروزی انقلاب و تثبیت جمهوری اسلامی، خواندن نظرات انتقادی وی در مورد انقلاب اسلامی میتواند جالب توجه باشد. دکتر یزدى در صفحه هاى ۴۱۰ تا ۴۱۲ جلد سوم خاطرات خود، زیر عنوان “پیروزى جهل بر ظلم” مینویسد:

پیروزى جهل بر ظلم

روزی که شاه ایران را ترک کرد، جمعبندی تمام ناظران بین المللی این بود که انقلاب ایران پیروز شده است. هر روز تحلیلهای متعددی پیرامون اوضاع ایران در روزنامه های غربی منتشر میشد. یکی از تحلیلگران انگلیسی مقاله ای در این باره نوشت و در پایان چنین جمعبندی کرد که: «انقلاب ایران پیروزی جهل بر ظلم است».

وقتی مقاله و تحلیل این نویسنده‌ی انگلیسی را خواندم بسیار ناراحت و عصبانی شدم و با خود گفتم این غربی‌ها به خصوص انگلیسى‌ها، نمیخواهند یا نمیتوانند ما را درک کنند؟ این چه نوع قضاوتی در مورد انقلاب ایران است. پس از پیروزی انقلاب هر روز شاهد رویدادهای مختلف و نه چندان مطلوبی، در سطوح متفاوت بودیم.

انگیزه یا علت همه ی این رویدادها، یکسان نبود هرکدام علت یا علل خاص خود را داشت. اما به تدریج یک علت در این رویدادها شاخص شد و آن جهل و نادانی بود.

جهل در مورد پیچیدگی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جامعه جدید و تفاوت‌های اساسی آن با جامعه ساده و ابتدایی مدینه؛ جهل درباره مناسبات جهانی و روابط بین المللی، جهل درباره این جهل در مواردی از نوع جهل مرکب بود. افرادی با نادانی کارهایی انجام میدادند اما نمیدانستند که نادان هستند و با نادانی خود چه ضررهایی به پیکر جامعه و انقلاب و دین پاک خدا وارد میکنند. هر قدر زمان میگذشت علائم بیشتری از این نادانی ظاهر میشد و افراد بیشتری به این پدیده و زیانهای جبران ناپذیر آن توجه پیدا میکردند.

اراکیهای مقیم تهران گروهی تشکیل داده بودند و جلسات ماهیانه ای برگزار میکردند. کارگردان اصلی این مراسم آقای چنگیز حاجباشی بود. وی در زمان دانشجویی در آلمان بسیار فعال بود و از جمله کسانی بود که به دعوت ما به مصر آمد و یک دوره ی آموزشهای ویژه را گذرانید. بعد از انقلاب گاهی یکدیگر را میدیدیم. ایشان چندبار درگردهمایی های ماهیانه ی اراکیهای مقیم تهران مرا دعوت کرد. در این جلسات ماهیانه، برنامه های متنوع ادبی، هنری، گاه علمی اجتماعی اجرا میشد. در یک نوبت به مناسبت سالروز انقلاب از من خواستند سخنی بگویم. من ضمن بیان بعضی از خاطرات نوفلوشاتو در روزهای پرهیجان انقلاب، به تحلیل خارجیها از انقلاب، از جمله به مقاله ی آن تحلیلگر انگلیسی اشاره ای کردم و گفتم که وقتی آن مقاله را خواندم خیلی ناراحت و از دست این تحلیلگر عصبانی شدم. اما بعد از انقلاب به تدریج متقاعد شدم که حق به جانب او بوده است، ما دچار جهل و نادانی بودیم و هنوز هم هستیم.

در آن جلسه، آقای بادکوبه ای، شاعر خوش سخن هم حضور داشتند و فی البداهه، شعری سرودند و خواندند. چند روز بعد، ایشان شعر خود را با یادداشتی در کنار آن برای من فرستادند. در این شعر آمده است:

«ما، «ستم» را نشان گرفته بودیم اما، همه تیرها از کمان «دانش» پرتاب نشد. ای کاش، نخست «جهل» را نشانه رفته بودیم.» مصطفی بادکوبه ای «امید» . (خاطرات دکتر یزدی دکتر یزدى در صفحه هاى ۴۱۰ تا ۴۱۲ جلد سوم )

چرا و چگونه ابراهیم یزدی فعال سیاسی و نماینده امام خمینی پس از سالها مبارزه سیاسی به چنین برداشتی رسید؟ با هم نگاهی خواهیم داشت به فعالیت ها و آشنایی با عملکردهای سیاسی این سیاست پیشه دهه های ۱۳۴۰ تا ۱۳۹۵ ایران زمین.

 

آقای دکتر ابراهیم یزدی، متولد 1310 در قزوین، عضو شورای انقلاب، معاون نخست‌وزیر، وزیر امور خارجه دولت موقت و دبیرکل نهضت آزادی ایران بود. ورود او به سیاست از دوران دبیرستان و با هدایت برادر بزرگ‌ترش کاظم و با عضویت در نهضت خداپرستان سوسیالیست آغاز شد. او در سال‌های پیش از انقلاب به جریان‌های سیاسی موسوم به ملی- مذهبی نزدیک بود. یزدی برای گذراندن دوران پسادکتری به آمریکا مهاجرت کرد و رهبری نهضت آزادی خارج از کشور را به عهده گرفت. او در این سال‌ها با گروه‌ها و مبارزین اسلامی چه در ایران و چه در دیگر کشورها در ارتباط بود. با هجرت امام خمینی به فرانسه او نیز به فرانسه رفت و ترجمه صحبت‌های امام خمینی را به عهده گرفت.

با پیروزی انقلاب اسلامی دکتر یزدی به ایران بازگشت و در دولت موقت به معاونت نخست‌وزیری در امور انقلاب و سپس وزارت امور خارجه منصوب شد. پس از استعفای مهندس بازرگان، دکتر یزدی به عنوان نماینده مردم تهران وارد مجلس شورای اسلامی شد. از این دوره به تدریج یزدی از انقلاب اسلامی فاصله گرفت و به همراه دیگر اعضای نهضت آزادی به سیاست‌های بنی‌صدر و سازمان مجاهدین خلق نزدیک شد. در دسته‌بندی‌های سیاسی بعد از انقلاب، نهضت آزادی جزو گروه‌های لیبرال به حساب آمده و به خاطر مواضع ضد انقلابیشان و همچنین نامه امام خمینی مبنی بر ممانعت از ورود آن‌ها به صحنه سیاسی کشور، دکتر یزدی دیگر نتوانست مقامی رسمی در جمهوری اسلامی به دست آورد.

بعد از فوت مهندس مهدی بازرگان، دکتر یزدی دبیرکل نهضت آزادی ایران شد. در این سال‌ها ادعای یزدی بر اعمال تغییرات در جمهوری اسلامی در چارچوب قانون اساسی بود. ارتباط اعضای نهضت آزادی با بیگانگان و نقش‌آفرینی این گروه در شرایط بحرانی کشور در طول دوران جمهوری اسلامی، بازداشت‌هایی را برای او و دیگر اعضای نهضت آزادی به همراه داشت. سرانجام دکتر یزدی در ششم شهریور 1396 در شهر ازمیر ترکیه و در منزل دخترش فوت کرد و پیکر او را به تهران آورده و در بهشت زهرا(س) به خاک سپردند.[1]

فعالیت های سیاسی  

 -ابتداء عضو«نهضت خداپرستان سوسیالیست» بود و باآغازنخست‌وزیری دکتر محمد مصدق به نهضت ملی شدن صنعت نفت پیوست و در کمیته‌های دانشجوئی،سیاسی و اجرایی جبهۀ ملّی فعال شد و تا عضویّت در هیأت تحریریه و ناشر روزنامه «راه مصدّق» ارتقاء یافت. در سال 1339 یزدی برای تحصیل در رشتۀ پزشکی به آمریکا رفت و به عنوان دبیر شورای مرکزی جبهۀ ملی ایران(شاخۀ آمریکا) و عضو هیأت اجرایی و مسئول تشکیلات جبههء ملّی، عضو هیأت تحریریۀ مجلۀ «اندیشۀ جبهه» (ارگان جبهۀ ملی)فعالیت نمود. با تاسیس «نهضت آزادی ایران» توسط مهندس مهدی بازرگان (درسال1340 ) ابراهیم یزدی به همراه مصطفی چمران،علی شریعتی و صادق قطب‌زاده به تأسیس شاخه‌های اروپا و آمریکای این سازمان پرداخت و به عنوان رییس شورای مرکزی «نهضت آزادی ایران»در خارج از کشور انتخاب ‌شد.وی در سال 1344 /1964با همکاری مصطفی چمران و محمد توسلی با ایجاد«سازمان مخصوص اتحاد و عمل»(سماع)به تاسیس اولین پایگاه آموزش جنگ‌های مسلحانه علیه رژیم شاه،در مصر و سپس در جنوب لبنان (در پیوند با«یاسرعرفات»و دیگرگروه های فلسطینی)اقدام کرد.

تشکیل گروه سماع

سماع مخفف «سازمان مخصوص اتحاد و عمل» یک گروه داخلی نهضت آزادی خارج بود که در سال 1342 با دولت سوسیالیستی جمال عبدالناصر در مصر برای آموزش‌های نظامی ارتباط برقرار کرد. یک گروه پنج نفره از نهضت آزادی خارج شامل ابراهیم یزدی، علی شریفیان، بهرام راستین، مصطفی چمران و پرویز امینی و گروهی سه نفره نیز از داخل کشور به مصر سفر کردند. در مجموع طی سال سال‌های 1343 و 1344 در قالب 4 دوره آموزشی 31 نفر از نهضت آزادی برای آموزش‌های نظامی به مصر سفر کردند. اما در سال 1345 به علت مشکلات درون ‌گروهی و تیرگی روابط با مقامات مصر، برنامه آموزشی قطع شد و دکتر یزدی پس از مدتی اقامت در لبنان، تابستان 1346 به آمریکا بازگشت.[2]

]سازمان «سماع»ازکمک های مالی،نظامی و رادیوئی ِ دولت مصر برخورداربود (یزدی،ج2،صص299306)در حالیکه رئیس جمهور مصر،جمال عبدالناصر،درآن زمان در بارۀ مالکیّت جزایرخلیج فارس و استان خوزستان با محمدرضاشاه  دشمنی شدید داشت.بهمین جهت،بعدها،گروه های مسلّح«ناصری»(هواداران جمال عبدالناصر)در لبنان و مصرمدّعی بودند که در ایجاد انقلاب اسلامی ایران  نقش داشته اند( خاطرات دکتر یزدی،ج2،صص317).

ارتباط با سازمان مجاهدین خلق

سازمان مجاهدین خلق در سال 1344 توسط محمد حنیف‌نژاد و سعید محسن از اعضای نهضت آزادی و عبدالرضا نیک‌بین رودسری (عبدی)[3] از هواداران نهضت آزادی تشکیل شد با توجه به توقف فعالیت نهضت آزادی در داخل کشور، سازمان مجاهدین خلق ارتباطش را با نهضت آزادی خارج از کشور بیش‌تر کرد که تحت مدیریت دکتر ابراهیم یزدی بود. یزدی می‌نویسد بعد از دستگیری رهبران سازمان مجاهدین خلق در سال 1350 و علنی شدن وجود این سازمان «نهضت آزادی ایران با تمام قوا به حمایت از سازمان مجاهدین خلق (اولیه) برخاستند. این امر به نوبه خود موجب تقویت این گروه گردید... تأثیر این فعالیت‌ها به آن حد بود، که از میان دانشجویان عضو انجمن اسلامی دانشجویان یا نهضت آزادی، افرادی آمادگی خود را برای پیوستن به سازمان مجاهدین خلق اعلام می‌کردند. از میان این افراد کسانی را که مسئولین نهضت تصویب می‌کردند، وسایل سفرشان به جنوب لبنان فراهم می‌شد». [4]

دکتر یزدی نیز به دلیل سابقه عضویت این افراد در نهضت آزادی از آنان حمایت می‌کرد و نشریه پیام مجاهد را که عنوانش نیز نوعی همراهی با این سازمان تلقی می‌شد محلی برای انتشار متون سازمان و دفاعیات اعضای آن در دادگاه‌های رژیم شاه قرار داده بود [5]

 محمد هاشمی رفسنجانی از مؤسسان و اعضای انجمن اسلامی ایرانی آمریکا می‌گوید: «آقای یزدی می‌گفت: انجمن اسلامی بُعد ایدئولوژیک، نهضت آزادی بُعد سیاسی و مجاهدین خلق بُعد نظامی هستند».[6]

 ارتباطات دکتر یزدی با گروه دکتر نخشب و عضویت در نهضت خداپرستان سوسیالیست باعث شکل‌گیری عقاید سوسیالیستی در وی شده و او به تأثیر عمیق این گروه بر خود اشاره کرده بود. حال زمانی که به آمریکا رفته و با سازمان مجاهدین خلق ارتباط گرفته بود به تدریج به مشی مسلحانه اعتقاد پیدا کرده بود. سرهنگ نجاتی که با نهضت آزادی نیز در ارتباط بوده در کتاب تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله در این مورد می‌نویسد: «دکتر یزدی از فعال‌ترین رهبران نهضت آزادی در آمریکا و نیز از طرفداران مبارزه مسلحانه بود».  ارتباط وسیع سازمان مجاهدین خلق با دکتر یزدی و نهضت آزادی خارج از کشور آن‌ها را در مقام نماینده خارجی سازمان قرار می‌دهد. دکتر یزدی با اشاره به این ارتباطات می‌گوید: «کلیه بیانیه‌ها و نشریات سازمان مجاهدین اولیه، به جز چند نشریه تعلیماتی آن‌ها... توسط نهضت آزادی خارج تکثیر شده است».  

دکتر یزدی اظهار می‌کند در سال 1351، رضا رئیس طوسی به عنوان رابط سازمان مجاهدین خلق با وی و نهضت آزادی خارج معرفی می‌شود. رئیس طوسی نیز با نهضت آزادی در ارتباط بوده و در سال 1343 در قاهره آموزش نظامی مخفی گذرانده بود و در ایران با «اولین هسته سازمان مجاهدین اولیه تماس برقرار ساخت و اولین خانه امن را برای آنها در نارمک طبق اصول سازماندهی مخفی به وجود آورد».

دکتر یزدی در مورد ایدئولوژی سازمان اعتقاد داشت متون اولیه سازمان قابل دفاع بوده و بعد از تغییر ایدئولوژی در سال 1354 سازمان دچار انحراف شده است و می‌نویسد: «از آن تاریخ به بعد، رابطه نهضت آزادی در خارج از کشور با سازمان مجاهدین خلق به کلی قطع گردید[[7]

گرایش به آیت‌الله شریعتمداری

در دهه چهل و اوایل پنجاه شمسی که دکتر یزدی در انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا حضور داشت، اختلاف نظری بین نهضت آزادی‌ها و دیگر دانشجویان به وجود آمد. محمد هاشمی عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا این اختلافات بین دانشجویان را این گونه شرح می‌دهد: «اختلافات گروه مستقل انجمن با نهضتی‌ها و به ‌ویژه دکتر یزدی، اختلافات مبنایی بود... یکی از این بحث‌ها در داخل انجمن، بحث مرجعیت بود. نهضت آزادی و طرفداران آن از مرجعیت آیت‌الله شریعتمداری تقلید می‌کردند، اما اعضای مستقل انجمن طرفدار مرجعیت امام بودند. پیش از این در بحث نشریه روحانیت و 15 خرداد هم نهضتی‌ها به نفع خودشان اقدام به ترویج او کرده بودند و حتی این موضوع را شایع کرده بودند که آقای شریعتمداری نسبت به مسائل روز، روشن‌تر از امام هستند. وزنی که نهضت آزادی برای شریعتمداری قائل بود، از امام بالاتر بود. آن زمان این گونه مطرح بود که چون آقای شریعتمداری مرجع نهضت آزادی بود... مرجعیت آقای شریعتمداری را بیش‌تر از امام ترویج می‌کردند.

دومین اختلاف ریشه‌ای... بحث روحانیت و مبارزات گذشته بود... نهضت آزادی‌ها مصدق را مورد حمایت و تجلیل قرار می‌دادند و بی‌رحمانه روحانیت و آیت‌الله کاشانی را محکوم می‌کردند... آنان در سمینارها و تجمع‌ها و بحث‌ها بعضاً به روحانیت می‌تاختند. بعدها در سال 1354 [به بعد] که دکتر یزدی به عراق رفت و با امام دیدارکرد، نظرش عوض شد»..[8]

 



[1]  مرکز بررسی اسناد ج .ا.ا -زندگی و کارنامه سیاسی دکتر ابراهیم یزدی- قسمت اول - تاریخ انتشار: 05 شهریور 1403

 

[2] سازمان مجاهدین خلق، پیدایی تا فرجام، ج1، ص269.

[3] سازمان مجاهدین خلق، پیدایی تا فرجام، ج1، ص277. ۲۸۳ و ۴۳۹

 

[4]  . یادنامه دکتر مصطفی چمران، ص53.

 در ابتدا سازمان مجاهدین خلق وابسته به نهضت آزادی محسوب می‌شد و بعد از بازداشت اعضای سازمان و بازجویی‌های بهمن 1350، متهمین اعلام کردند که عضو سازمان جدیدی به نام مجاهدین خلق ایران می‌باشند. (سازمان مجاهدین خلق، پیدایی تا فرجام، ج1، ص353) مهندس بازرگان بعدها در مورد آن‌ها چنین نوشت: «مجاهدین خلق! شما فرزندان نهضت آزادی هستید. در سال 1343 [1344] که در زندان بودیم به دنیا آمدید و راه خود را پیش گرفتید بدون آن‌ که از خانه فرار کرده یا اخراج شده باشید. مبانی فکری و تعلیمات اولیه شما را کتاب‌ها و بحث و تحلیل‌ها و تجربیاتی که از نهضت گرفتید تشکیل می‌داد.» (روزنامه میزان، 12 / 2 / 1360، به نقل از سازمان مجاهدین خلق، پیدایی تا فرجام، ج1،ص353).

[5] حرمان و خسران؛ مروری بر زندگی سیاسی دکتر ابراهیم یزدی، ص5.

[6] حرمان و خسران؛ مروری بر زندگی سیاسی دکتر ابراهیم یزدی، ص5.

[7]همان پیشین ص – ۶-۷- ۸- ۹ -.

[8] همان پیشین ص ۱۳