آنچه به بشر امکان زندگی می دهد، تنها عمل است. ژان پل سارتر
ژان پل سارتر یکی از فیلسوفان و نویسندگان و نام آوران زمانه ماست. او به دلیل نوشته هایش برنده جایزه ادبی نوول شد ولی ان را نپذیرفت. جایزهیی که هم به لحاظ مالی و هم به لحاظ اعتباری، برای اغلب نویسندهگان حایز اهمیت بوده است. اما سارتر آن را نپذیرفت؛ صرف نظر از جنبه مالی، به یقین میتوان گفت جایزه نوبل چیزی بر اعتبار سارتر نمیتوانست بیافزاید، او در آن سالها در چنان اوجی قرار داشت که انتخاب او برای این جایزه میتوانست اعتباری برای نوبل محسوب شود.
وی یکی از روشنفکران غربی – کمونیست مرام بود. خشونت و نفرت در آثار سارتر جای ویژهای دارد تا جایی که نویسندگانی همچون هانا آرنت و ریمون آرون زبان به نکوهش او گشودهاند و سخنان او را دربارهی خشونت غیرمسؤولانه دانستهاند. ریمون آرون، دوست دیرین و یار دبستانی سارتر، گفته است که برخی از آثار او دربارهی خشونت را باید در ردهی آثار متمایل به فاشیسم جا داد. برخی خوانندگان نیز فضای داستانها و رمانها و نمایشنامههای او را بدبینانه و یأسآور و مشوق خودکشی یافتهاند. بنابراین، شاید خوانندهی آثار سارتر حق داشته باشد که از خود بپرسد چرا در نوشتههای او چنین خصومت و نفرتی روابط انسانها را در بر گرفته است.
هانا آرنت در جستار مشهور خود «دربارهی خشونت» به مقایسهی ژرژ سورل و سارتر میپردازد تا نشان دهد سارتر چگونه در طرفداری از خشونت از همهی فیلسوفانی که تاکنون بودهاند پیشی گرفته است.
او به آدمیان اعلام مىکند که امیدى جز به عمل نباید داشت و آنچه به بشر امکان زندهگى مىدهد، فقط عمل است. وی همواره دیگران را به «عمل» تشویق میکرد و عمل معمولاً به معنای خشونت بود. مقدّمۀ سارتر بر کتابِ «دوزخیان زمینِ» فرانتس فانون -که جانسُن آنرا «انجیل خشونت» مینامد- در واقع، «بیش از خودِ کتاب تشنۀ خون بود».
- سارتر نوشت که برای یک سیاهپوست «کشتنِ یک اروپائی دو نشانه با یک تیر است-نابود کردن همزمان ستمگر و ستمدیده».
- سارتر بود که شِگرد کلامیِ «خشن» دانستنِ نظم موجود (یعنی خشونت نهادی شدۀ دولت ها) را اختراع کرد و بدین سان، آدمکُشی را برای برانداختن آن موجّه دانست» ( کتاب «روشنفکران» اثر پال جانسُن صص ۴۶۲-۴۶۳).
جانسُن مینویسد:
- «سارتر در مدّت چهار سالی که به طور مداوم از خط حزب کمونیست پشتیبانی میکرد، چیزهائی گفت و کارهائی کرد که باور کردنش تقریباً ناممکن است. او آدمی را به یاد حقیقتِ نفرت انگیزِ این جملۀ قصارِ دکارت میاندازد: «یاوهای یا حرفی باورنکردنی وجود ندارد که این فیلسوف از آن دفاع نکرده باشد.»
سارتر دربارۀ ادبیات مىگوید: «قلم باید در خدمت اندیشه و اندیشه در خدمت بشر باشد.» او اعتقاد دارد براى آنکه نویسنده بتواند انبوه خواننده را از تمام قشرها داشته باشد دو راه حل دارد.
۱ـ چشمپوشى موقتى از ادبیات به معناى آموزش ادبیات و ترک نویسندهگى؛ ۲ـ مطرح کردن مسایل به اساسىترین و آشتىناپذیرترین صورت خود.
نویسندهگان باید به این نکته واقف باشند که «مسالۀ گرسنهگى جهان، تهدید بمبهاى اتمى، بیگانهگى بشر از خود، اینها مسایلى است که ادبیات امروز باید به آن بپردازد.» البته او ادبیات عامهپسند، ادبیات خاص طبقات پایین جامعه را توصیه نکرده و معتقد است. «مردم هم باید براى درک منظور نویسنده بکوشند.» از نظر سارتر نویسنده نمىتواند ادعا کند که براى خود مىنویسد، زیرا که او تنها نیست و کار جهان یک کار جمعى است. هم سخن نویسنده انعکاس دارد و سکوتِ او نیز همینطور. آنچه براى او در آثار ادبى مهم است، القاى اندیشه است و روش نویسندهگى فقط وسیلهیى است که به خودى خود حایز هیچگونه اهمیتى نیست. در نظر او، تنها ضابطۀ اثر ادبى تأثیرگذارى و گیرایى و دوامِ آن اثر است و همچنین به نظرش «در جهان گرسنه مفهوم ادبیات چیست؟ پس نویسنده باید قلم خود را خدمت ستمدیدهگان قرار دهد.»
در ژوئیۀ ۱۹۵۴ سارتر پس از بازگشت از سفری به روسیه، با روزنامۀ چپ گرای لیبراسیون مصاحبهای دو ساعته انجام داد. به نظر جانسُن: پس از سفر رسوای «جورج برنارد شاو» در اوایل دهۀ ۱۹۳۰، این[مصاحبه] چاکرمنشانه ترین شرحی است که یک روشنفکر برجستۀ غربی در بارۀ دولت شوروی داده است. سارتر گفت: علت اینکه شهروندان شوروی به خارج سفر نمیکنند، این نیست که از سفرِ آنها جلوگیری میشود بلکه[علّت] این است که [آنها]نمی خواهند کشور دوست داشتنی خود را ترک کنند… شهروندان شوروی بیشتر و مؤثّرتر از ما از حکومت خود انتقاد میکنند و در واقع، در اتحاد شوروی آزادی کاملِ انتقاد وجود دارد… سارتر سالها بعد به دروغگوئی خود اعتراف کرد» (۴۵۹)
به نظر جانسُن: «بسیاری از روشنفکران-برخلاف ستایشهای اوّلیّۀشان از عدالت و حقیقت- به خاطر حقیقتِ والاتری که مدّعی آن بوده اند-با شور و شوق، عدالت و حقیقت را لگدکوب کردند… آنان «در بی عدالتی و بی رحمیِ به اندازهای توانا بودند که پیش از آن تقریباً دیده نشده و تنها با جنایات اهریمنی نازیهای آلمان قابل مقایسه است» (صص ۵۸۶ و ۶۴۱). جنایات دوران استالین نمونهای از این «جنایات اهریمنی» بود. آرتور کویستلر روشنفکرِ چپ و نویسندۀ برجستۀ مجارستانی- انگلیسی در تصویر دوران استالین نوشته است:
- « ما براى شما پیام آورِ راستى و حقیقت بودیم ولى این پیامها در دهان هاى مان به دروغ تبدیل شدند. ما براى شما آزادى به ارمغان آوردیم که در دستان ما به شلّاق تبدیل شد. ما به شما وعدۀ حیات و زندگى دادیم، ولى صداى ما به هر کجا رسید، درختان را خشکاند و صداى خش خش برگها به هوا برخاست.[1]
دوران پُل پوت (در کامبوج) نیز نمونۀ دیگری از این «جنایات اهریمنی» بود. به اعتقاد جانسُن: همۀ رهبران «خِمرهای سرخ» در دهۀ ۱۹۵۰ در فرانسه درس خوانده بودند و در آنجا نه تنها عضو حزب کمونیست بودند بلکه آموزههای سارتر را در موردِ «خشونت ضروری» فرا گرفته بودند و لذا، «این قتل عام کنندگان فرزندان ایدئولوژیک سارتر به شمار میآمدند» (ص۴۶۳).
در همان زمان – امّا -روشنفکر برجستهای مانند نوآم چامسکی میکوشید ثابت کند که «جنایت پُل پوت جنایت آمریکا بوده است… استدلالهای روشنفکرانی مانند چامسکی بی شک نقش مهمی در وارونه ساختنِ چیزی بازی کرد که در اصل عزمی نیرومند از سوی ایالات متحده برای دادن فرصتی به ایجاد یک جامعۀ دموکرات در هندو چین بود» (صص ۶۳۹ و ۶۴۱).
طرفداران سارتر در ایران
ژان پل سارتر «پدر معنوی و آکادمیک هزاران جوان پُرشور و انقلابی» بشمار میرفت و نظرِش دربارۀ «ماهیّت شرارت آمیز دولتها و ضرورتِ مبارزۀ قهر آمیز با آن» تأثیراتِ مرگباری بر اندیشۀ سیاسی جوانان در کشورهای مختلف داشت؛ جنبش چریکی در ایران – از جمله کلیه چپ اندیشان ایرانی و ترورکنندگان و برخی از اسلامگرایان – متأثّر از این ایده و تفکر سارتریسم بوده است. علاوه بر ایرانیان درون مرزی ایرانیان برون مرزی از جمله بسیاری از هزاران دانشجوی ایرانی در دانشگاههای غربی در آمریکا و اروپا را به یاد دارند که نظریات مارکسیستیِ مُدِ روز را که رادیکالهای پشتِ میزنشین و اساتید همفکر سارتر به آنها میفروختند، و آن ها با اشتیاق میخریدند؟
علاوه بر چپ اندیشان، برخی از روشنفکران مذهبی نیز از طرفداران و پیروان اندیشه های سارتر هستند. دوتن از برجستهترین و تأثیرگذارترین نویسندگان و روشنفکران ایرانی که از سارتر متأثر بودند و بسیاری از نوشتهها و جدلیاتشان بهوضوح متأثر از اوست، تا بدان حد که گاهی اصلاً رونویسی است. این دوتن جلال آل احمد و علی شریعتی بودند.
- کتابهای شریعتی را که باز میگشایی پر است - از نام سارتر و نظرات وی که طی چند دهه در جهان و ایران نامی افسانهای پیدا کرده بود. تو گویی مجموعه آثار شریعتی کمابیش بوی « سارتر زدگی» میداد. این هوای « سارترزدگی» را در آثار روشنفکران دیگری نیز میشد دید؛ جلال آلاحمد از جمله آنهاست. نه او که نسلی از همنسلان او در آن دوران تاریخی، بخشی از جوانی خود را به پای اندیشههای سارتر ریخت.
- « چهرههای شاخصی چون حلال آل احمد و علی شریعتی به عنوان روشنفکران مطرح ان روزگار و سر حلقه جریان روشنفکری در دوره معاصر، در پارهای موضوعات، به ویژه نقد تمدن غرب و اساسا مدرنیته و نیز ادبیات متعهد بیشترین تاثیرات را از آرا و نظرات سارتر پذیرفتهاند. به عبارتی ژان پل سارتر، در موضوعاتی از مراجع گری هر دو شخصیت این مسئله به خوبی منعکس است».
- سبک کافهنشینی سارتر در ایجاد و رونق کافههای روشنفکری در ایران از جمله تقلید هایی است که روشنفکران ایرانی ان را رواج و رونق دادند.
- در اندیشـه های سـیاسی سارتر انسـان مرکزیت مطلق دارد. بر ضد جنگ می جنگـد و انسانها را مسئوول تمام کارهایی می داند که انجام می دهند، نه خدا را و نه قضا و قدر را. فیلسوفی که انسـان را در اندیشـه و عمل اجتماعی اش ناگزیر از انتخاب می داند و مبنای آزادی انسـان را از همین " اجبار" بر می شـمرد.
- سید احمد فَردید متفکر اسلامی معاصر ایرانی بود. در مورد اندیشههای ژان پل سارتر این گونه مینویسد: « ژان پل سارتر هیچ عمل مثبتی در باب سیاست انجام نداد. صد رحمت به مارکس، اصلا تقکرش تفکر نیست. مرد بیفکری است و یک موجودی است که حقیقتا مطالب را از بین برده، یکی از کثافتترین حامیان امپریالیسم و بورژوازی و هر فکر غربی، ژان پل سارتر است. زیرا مقدماتش طوری است که همه چیز معتبر به اعتبار انسان است. وقتی هر چیز معتبر به اعتبار انسان شد خودبنیادی اصل همه چیز میشود».
- «سارتر به عنوان رییس جمعیت دفاع از زندانیان سیاسی ایران و از جمله تبعید امام خمینی و رندانی شدن آیتالله حسینعلی منتظری چندین نوبت اعلامیههایی را صادر کرد. او حتی سه بار به حمایت از امام خمینی در دورانی که در تبعید به سر میبردند پرداخت»
از جمله اندیشه دیگری که سارتر پیرو و خواستار آن بود : « سارتر، که در همهی عمر از مخالفان «وضع موجود» حمایت میکرد و روشنفکر را کسی میدانست که با وضع موجود مخالف باشد، به چشم خود دید که چگونه سیل پناهندگان از کشورهای انقلابی به همین کشورهای «محافظهکار سرمایهداری» روانه شدند تا از حداقل حقوق انسانی خود برخوردار باشند.»
اکثریت قریب باتفاق مدعی روشنفکری در ایران پیرو این ایده بودند و در یک قرن گذشته هر آن چه دولت ها انجام دادند اعمم از درست و نا درست مورد مخالفت این مدعیان روشنفکری بوده است. آنان با پیشپاافتادگی دانش سطحی و پراکندهشان، شور و هیجان مفرط کینهتوزیشان و بیش از هرچیز، شکل سادهانگارانۀ بازنمایی جهان، آنها را قادر ساخت تا اندیشههای خود را با سرعتی شگفتانگیز در میان مردم به ویژه جوانان دانشگاه دیده رواج دهند.
شایگان به اکتاویو پاز استناد میکند که میگوید: فقدان یک جریان روشنفکریِ نقاد و مدرن در کشورهای آمریکای لاتین، یکی از دلایل شکست دموکراسیها در آن کشورها بود.
بر این اساس باید گفت که بر عکس کشورهای امریکای لاتین در ایران شکست دمکراسی فراوانی نقد با اساس و بی اساس فراوان بود.
سارتر خود به این خطای بزرگ خویش پی برد و در سال ۱۹۷۱ علناً از حمایت از فیدل کاسترو دست برداشت و در سال ۱۹۷۷ نیز اعلام کرد که دیگر مارکسیست نیست.
ولی طرفدارانش در ایران و جهان سوم هنوز پیرو اندیشه های مخرب و ضدملی وی هستند. تعریف سارتر از «روشنفکر» هنوز در ایران معتبر است.و روشنفکران مدعی در ایران هنوز به آن وفادار و معتقد هستند. و برای همین روشنفکران ایران در میان توده مردم که واقعیت ها را در زمان های مختلف در زندگی خویش لمس و درک می کنند جایگاهی ندارند و به گفته ها و نوشته های اکثر آنان توجه، وابستگی و دلبستگی ندارند.
زندگی انسان های شریف و آزاده همواره باید با ابزارها و اندیشه های شریف و روش های شرافتمندانه و صادقانه عجین باشد. و گرنه آن جامعه به سوی کژی ها و کاستی مستمر و پی در پی روان و به فساد و تباهی آلوده خواهد شد.
متاسفانه آن چه در یک سده گذشته (۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰)که دوران سیاسی اجتماعی ما بوده است، در بسیاری از موارد خلاف آن را نشان می دهد. به ویژه در مورد نخبه نماهای کشورمان این امر به وضوح روشن است. سیاست پیشگان و تحصیل کرده های ما در این یک قرن گذشته باوری زشت و زننده و مخرب داشته اند که بنای راستی و صداقت و شرافت را از بنیان ویران کرده است و همچنان به این تخریب ها ادامه داده می شود. این شعار زشت و ناپسند و غیر انسانی و ضد اجتماعی چنین است:
- « هدف – وسیله را توجیه می کند»
به این جمله خوب دقت کنید. بر اساس این تفکر: انواع و اقسام دروغ و دروغگویی و دغلکاری و زشتی ها و پلیدی ها ... مشروع است.
و عملکرد، گردانندگان سیاسی و فرهنگی کشورمان را از جمله روشنفکران !!(شاید بهتر باشد که آن ها سیه اندیشه خطاب کنیم) و اقدامتشان را در نوشته های تاریخی ببینید و بخوانید و با واقعیت های موجود مقایسه کنید . آن چه از حاصل این کاووش به دست خواهد آمد: «دروغ» است و دروغ!!
جناب اکبر گنجی که خود یکی از این نخبه های سیاسی است در تایید این نوشته بالا گفته است:
- ما دروغ میگفتیم، ما به دروغ میگفتیم حکومت شاه ۱۵۰ هزار زندانی سیاسی دارد و این دروغ بود، و امروز باید بابت این دروغ، یعنی خودمان و همه کسانی که این دروغ را گفتهاند باید خودشان را نقد بکنند.
- ما به دروغ میگفتیم حکومت شاه صمد بهرنگی را کشت،
- ما به دروغ گفتیم حکومت شاه صادق هدایت را کشت،
- ما به دروغ میگفتیم حکومت شاه دکتر شریعتی را کشت.
همۀ این دروغها را گفتهایم، آگاهانه هم گفتهایم. اینها باید نقد بشود. کسی که با روش دروغ بخواهد پیروز بشود، بعد هم که به قدرت برسد، دروغ میگوید، برای نگهداشتن قدرت دروغهای وسیعتر و بزرگ تری میگوید. این روشها باید نقد بشود. روش مهم است.
روشها باید کاملا اخلاقی و کاملا انسانی باشد و ما روشهایمان اخلاقی نبوده. چیزی را که نشده، آگاهانه بیاییم دروغ بگوییم، بگوییم ما فعلا با این رژیم در حال مبارزه هستیم و میخواهیم خرابش کنیم، با این بعدا دمکراسی نمیشود درست کرد، آزادی و حقوق بشر نمیشود درست کرد. این مبنای دیکتاتوری و پایهنهادن دیکتاتوریست. (اکبر گنجی، ۹ بهمن ۱۳۸۵)
می دانید حاصل این دروغ گویی ها چیست؟
- حاصلِ عشق مترسک به کلاغ --- مرگِ یک مزرعه بود
در میان مزرعه های طلایی گندم
مترسکی با لبهایی خندان ایستاده است
لباسش نه وصله دار است و نه مغزش پوشالی
مترسک خائن با کلاغ ها طرح دوستی ریخته است
خوشه های طلایی گندم در آتش دو رویی نگهبان خویش می
سوزند
فصل دروی گندم ها و حاصلش نانی که به سفره من و تو
می آید
تکه نانی خشک در دست کودکی بی پرواست
کودک درد گندم ها را می فهمد
مترسک را به دار می آویزد
صدای نحس کلاغها به گوش می رسد
کلاغ ها به سوی مزرعه ای دیگر می روند و بر سادگی
مترسک قاه قاه می خندند
اینگ خوشه های گندم با پرچم سفیدی که نماد صلح است
طلایی تر به چشم می آیند
فصل دروی گندم ها و تکه نانی که طعم آزادی می دهد !
ظاهراً واژه صوفی به معنی پشمینهپوش در قرن دوم هجری، در برخی از سرزمینهای اسلامی، به ویژه در میانرودان متداول شد. کسانی که در قرن دوم، صوفی خوانده میشدند، تشکیلات اجتماعی و مکتب و نظام فکری و عرفانی خاصی نداشتند؛ به عبارت دیگر، تشکیلات خانقاهی و رابطه مرید و مرادی و آداب و رسوم خاص صوفیه و همچنین نظام فکری و اعتقادی که جنبه نظری تصوف را تشکیل میدهد، در قرن دوم و حتی در ربع اول قرن سوم، پدید نیامده بود.
مانند هر پدیده دیگری در ایران، شرق شناسان غربی و روسی، دایه های مهربان تر از مادر شده و زحمت جست و جو در امور تاریخی را بر خود تحمیل کرده و با زحمات زیاد و صرف بودجه های کلان حکومتی، تاریخ ما ورق زده و تراوشات ذهنی خود را به عنوان پژوهش های علمی به نگارش در آورده و ما برای زینت نوشته های پژوهشگران ایران و معتبر جلوه دادن مطالب خود در اختیار ایرانیان قرار داده اند. از جمله در مورد تصوف نیز چنین عمل کرده اند[1]:
- در کنار تمام این عقاید، عدهای نیز تصوف را زاییده مکتب اسلام و تعلیمات قرآن دانستهاند. لویی ماسینیون و سیدنی اسپنسر (غربی) تصوف را پدیدهای میدانند که در زمینه اسلام بوجود آمده و آن را دنباله سیر تکاملی گرایشهای زاهدانه نخستین سده رهبری اسلام بهشمار آورده و پطروشفسکی (روسی – شرقی) ضمن تأیید این عقیده میگوید: صوفیگری بر زمینه اسلامی و بر اثر سیر تکاملی دین اسلام و در شرایط جامعه فئودالی پدید آمده و معتقداتی عرفانی غیر اسلامی موجب ظهور تصوف نشده ولی بعدها اندکی تأثیری در سیر بعدی آن داشتهاست..[2]
- با این حال سعید نفیسی، (محقق و مورخ ایرانی )تأثیر فلسفه مانوی را بر تصوف ایران و همانندی این دو روند فکری را تأیید کرده و تأثیر فلسفه بودایی را بر تصوف ایران و روابط متقابل این دو را با هم پذیرفته و طریقهٔ تصوف ایران را طریقه هند و ایران نامیدهاست.[3]
- قاسم غنی ادیب و نویسنده ایرانی یکی از منشأهای تصوف را عکسالعملی آریایی-ایرانی در مقابل اسلام عربی نام میبرد.
- ایرانیان پس از آنکه در جنگهای قادسیه و جلولا و حلوان و نهاوند مغلوب شمشیر عرب شده استقلال و شوکت خود را از دست دادند به حکم غریزه حفظ جان زیر بار دیانت اسلام رفتند. پس از خاتمه کشمکشهای میدان جنگ انفعالات روحی مردم ایران بشکل کشمکشهای فکری درآمد که مهمترین نتیجه آن عکسالعملها یکی تشیع بود و دیگری تصوف..[4]
- احمد کسروی محقق و مورخ ایرانی - خاستگاه «صوفیگری» را فلسفه یونان و بنیادگذار آن را پلوتینوس میدانسته و باور داشته که صوفیان معنی راستین سخنان پلوتینوس را دگرگون کرده و پندارهایی بر آن افزودهاند..[5] کسروی کتابی در مورد تصوف نگاشته و در آن آورده است:
«اما در ایران ،در زمان کمی دسته ها پدید آمد و خانقاه ها بر پا گردید. پلوتینوس چنان که از سخنانش پیدا ست، تنها از آدمیان گفتگو می داشت و تنها روان آدمی را می گفت که از خدا جداشده. ولی در این جا میدان بزرگتری برای «وحدت وجود» (یا یکی بودن هستی) باز کرده و دامنه آن را به چهار پایان و ددان و بلکه به همه چیز رسانیدند:«الیس فی الذلر غیره دیار».از آنسو پارسایی یا روگردانی از خوشی های جهان که پلوتینوس گفته بود، در این جا آن را به بیکار زیستن و زن نگرفتن و به گوشه ای خزیده تن آسایی کردن و یا از شهری به شهر دیگر رفتن و ویل گردیدن، عوض گردانیدند که همین انگیزه دیگری به تندی پیشرفت صوفی گری گردید.
نیز در این جا داستان پیر و مریدی را پدید آوردند که در هر گروهی یکی پیر باشد و دیگران زیر دستان یا سر سپردگان او و هر پیری باید «خرقه» از دست پیر دیگری پوشد بدین سان دسته بندی ها پیدا شد و «سلسله» های بسیاری با نامهای گوناگون پدید آمد که جامه های کبود و پشمین پوشیده بنام آن که از جهان رو گردانیده اند، سرهای خود را می تراشیدند.
نیز پیران صوفی بدعوی آن که بخدا پیوسته اند، بگزافگویی ها پرداخته چنین وانموده اند که رشته کارهای جهان در دست ایشان است و هر که را خواهند بالا توانند برد و به پادشاهی توانند رسانید و هر که را خواهند به زمین توانند زد و بنابودی توانند رسانید. نهان و آشکار بهر چیزی دانا میباشند و از راز هر کسی آگاهی توانند داشت، با جانوران زبان بسته سخن توانند گفت، به آسمان توانند پرید. خود را «اولیاء» نامیده یکدسته ای در برابر «انبیاء» گردانیدند و بسیاری از آنان خود را از برانگیختگان نیز بالاتر شمارده اند. به گمان ایشان دین یا آیین که بر انگیختگان بنیاد گزارده اند برای عامیان می بوده و دینداران جز «پوست پرستانی« با به گفته خودشان «قشریانی» نبوده اند. ولی صوفیگری برای کسان برگزیده ایست که «مغز پرستان» اند و به دیگران برتری می دارند.
بیکاری و بی زنی که دو از کارهای بسیار بد است، اینان نامش را «چشم پوشی از جهان و از خوشی های آن » میگزاردند و به آن ها می نازیدند و با آن که در نتیجه بیکاری ناچار می شدند دست بگدایی باز کنند و نان و پول از مردم بخواهند، این ننگ را به روی خود نیاورده، همان مردم را «اهل دنیا» می نامیدند و به آنان نکوهش و زباندرازی دریغ نمی گفتند:
اهل دنیا از کهین و مهین **** لعنت الله علیهم اجمعین
همین بازار را که هر روز در آن جا بگدایی رفتندی، «جایگاه شیاطین» خوانده ببازاریان نکوهش می کردند. یک صوفی بایستی بیکاره باشد، دست از خانه و زندگی برداشته در خانقاه بدیگران بپیوندد. اگر کسی خواستی به صوفی گری گراید بایستی سرمایه و داراک خود را به درویشان خوراند(به گفته خودشان بتاراج دهد( و همچون آنان تهیدست بماند. دیدنی است جمله هایی که در کتابهاشان در باره اینگونه کسان می نویسند:«ترک تعلقات دنیوی گفت» «دست از چرک دارایی دنیا شست» «سر به جیفه دنیا فرو نیاورد»
در آغاز که صوفی گری در میان مسلمانان پدید آمد، مردم سخت میرمیدند به ویژه از گزافه سرایی هایی که از برخی از آنان می شنیدند. فلان دریوزه گرد بازار بغداد «لیس فی جبتی الاالله(- نیست اندر جُبّهام الاّ خدا- و می گفت به همان لات خانقاه نشین «سبحانی ما اعظم شانی» -(پاک است وجودم چه با عظمت است مقام من- می سرود. این گزافه گویی ها به مسلمانان بسیار گران می افتاد و با صوفیان دشمنی باز نمی ایستادند. چنانگه حسین منصور (حلاج( را در بغداد بر سر همین گونه گفته ها به دار کشیدند. یکی از پادشاهان ترکستان- «بقرا خان» صوفیان را در آن جا کشتار کرد.
لیکن از آن جا که صوفیگری برخی آسانیهایی در زندگانی دربر می داشت و با تنبلی و تن پروری می ساخت، و از آن سوی انبوه کسان کناره شدن از مردم و یک دسته جداگانه بودن را دوست دارند، رواج آن روز افزون می بود و مردم کم کم گوششان از گزافه گویی های صوفیان پر شده – دیگر نمی رمیدند و به آزار آنان نمی کوشیدند، بلکه کسان بسیاری از توانگران به پشتیبانی از ایشان برخاسته خانفاه ها بنیاد می گزاردند، دیه ها و خانه ها «وقف» می کردند، پولها می بخشیدند. از آن سو صوفیان نیز دست و پایی کرده برای خود ریشه اسلامی درست کرده بودند. به دین سان که برخی از آنان سلسله خود را به امام علی بن ابیطالب و برخی دیگر به خلیفه ابوبکر می رساندند.
این است تاریخچه کوتاهی از پیدایش صوفی گری. می توان گفت در این هزار و سیصد سال که از آغاز اسلام می گذرد چند چیز که در زندگی ایرنیان و توده های همسایه کارگر بوده و مایه بدبختی این مردمان گردیده، یکی از هنایده ترین آن ها همین صوفی گری بوده.
یک نکته در اینجا آنست که صوفی گری با هر بخشی از کارهای زندگانی بر خورده و زهر خود را به یکایک آن ها آلوده. شناختن جهان و زندی، خدا شناسی و پرورش روان، خرد وپیروی از آن، درس خواندن و دانش پژوهی، خیمها و خوی ها، کار و پیشه، آبادی شهرها و زمین ها، خانه داری و زناشویی- همه را زهر آلود گردانیده.
یک چیز بد تر این بود که شعر در ایران رواج بسیار می داشته، صوفیان آن را افزار کار خود گردانیده، به بافندگی های درازی پرداخته و پندارهای زیانمند خود را در قالب شعر بیرون ریخته از همان راه در مغزها جا داده اند.
در این هزارسال قافیه بافان بزرگی در ایران در میان صوفیان پدید آمدند. از سنایی و ابوسعید و عطار و مولوی و اوحدی و جامی و شبستری و دیگران – که هر کدام شعرهای بسیاری از مثنوی و غزل و دوبیتی بیادگار گزارده اند( گذشته از کتاب های بسیاری که با نثر نوشته اند)
از آن بدتر آن بوده که شاعران دیگر که در پی مضمون می گردیده اند تا شعری گردانند، بد آموزی های صوفی گری سرمایه ای برایشان بوده که گرفته و بکار برده اند. داستان های را از پیشروان صوفی ( از شبلی و بایزید وسعدی و ابراهیم ادهم و دیگران) به دست آورده با آب و تاب برشته شعر کشیده اند.
این ها نتیجه آن را داده که پندارهای بی پا و بد آموزی های زهر آلود صوفیان همگانی گردیده که نه تنها صوفیان و پیروانشان، دیگران نیز آلوده آن ها شده اند. امروز در ایران انبوهی از مردم بی آن که خود بفهمند و بخواهند بد آموزی های ایشان را در مغز خود می دارند و گرفتار زهر هناینده آن ها می باشند.
این است می گوییم: صوفی گری یکی از شونده های بدبختی این توده بوده و هست. این است شما می بینید که خود بدخواهان شرقند، کوشش های بسیار می کنند که نگزارند این دستگاه از کار افتد و کتاب ها و گفتارها در زمینه صوفی گری می نویسند و بدستاویز جست و جو های تاریخی پشتیبانی آشکار از صوفیان می نمایند. این است می بینید وزارت فرهنگ ایران که دستگاهی پدید آورده، بدخواهان این توده می باشد، صوفی گری را یکی از سرچشمه های فرهنگ خود گرفته، از آن سو به چاپ کرده و پراکندن گفته های صوفیان کوشش ها می کند.[6]
[1] من هم برای زینت این نوشته از تراوشات ذهنی آن ها استفاده کرده ام
[2] اسلام در ایران، پطروشفسکی، ص ۳۳۴ (و نیز) اندیشههای بزرگ فلسفی، ص ۵۹۷.
[3] سعید نفیسی سرچشمه تصوف در ایران، صص ۴۷–۵۴.
[4] قاسم غنی (۱۳۵۶). تاریخ تصوف در اسلام از صدر اسلام تا عصر حافظ (ویراست سوم). تهران-شاهآباد: انتشارات زوار. ص. ۳–۴.
[5] کسروی، احمد (۱۳۲۲). صوفی گری. صص. ۱۲
[6] کسروی، احمد، صوفیگری، بنگاه مطبوعاتی فرخی، ۱۳۴۲، چاپ ششم.صص ۱۹-۲۴
بر سرزمینی که نام بابل بر خود گرفت، رویدادهای فراوانی در طول بیش از هفده قرن برآن گذشته است از جمله:
- سلسله مستقل فرمانروایان ۲۲۲۵- ۱۸۹۳ پ.م و
- بابل کهن (اموریها) ۱۸۹۴ پ.م.- ۱۷۵۰ پ.م
- دوره تسلط ایلام بر بابل ۱۷۵۰ – ۱۵۳۰ پ.م
- بابل میانه (۱۵۳۰–۶۲۶ پ. م)- حکومت کاسیها
- بابل نو (کلدانی) (۶۲۶–۵۳۸ پ. م)
حکومت داشتند. در طول این دوران طولانی دگرگونی های بسیاری در این دیار پدیدار شده و به تاریخ سپرده شده اند.
بین النهرین یک منطقه تاریخی در غرب آسیاست که بین دجله و فرات قرار دارد. این منطقه همان عراق امروزی ست ولی بخش هایی از آن در سوریه و ترکیه و ایران می باشد. تمدن بین النهرین یکی از قدیمی ترین تمدن های باستانی ست. بابل از قرن ۱۸ تا ۶ ق.م، به مدت دوازده قرن ، یکی از پادشاهی های اصلی در بین النهرین باستان بود. در ابتدا یک شهر کوچک بود ولی در طول سلطنت پادشاه حمورابی به یک پایتخت بزرگ تبدیل شد. در طول سلطنت حمورابی، بین النهرین جنوبی به بابل معروف شد. تاریخ بابل به چهار دوره تقسیم می شود: اولین سلسله بابل، سلسله کاسیته، دوره وسطی بابل و امپراطوری نئو بابل.. بابلی ها مردمی مذهبی بودند که خدایان و معابد زیادی داشتند. آنها به طور قابل توجهی در پایه گذاری ریاضیات و نجوم نقش داشتند.
بابل (به اکدی: باب-ایلی، به معنی دروازهٔ خدا) یکی از تمدنهای باستانی حوزهٔ میانرودان است. بابل در میانرودان در حوضهٔ رود فرات قرار داشت. مرکز این تمدن باستانی، شهر بابل بود که امروزه بقایا و آوارههای به جا مانده از این شهر را تقریباً در ۸۸ کیلومتری جنوب بغداد امروزی و نزدیک شهر حله عراق میتوان یافت.
ارتقای بابل به مقامی ارجمند در میان سلسله جنگجوی سومر و اکد شاید به منزله آخرین پیروزی سامیان بر سومریان باشد. بقای سامیان در مبارزه نژادی طولانی به سبب نیروی امدادی بود که از افراد نژاد خودشان می گرفتند، در صورتی که جمعیت سومری، پس از آن که در سرزمین سومر مستقر شدند، تنها ماندند و اقوامی دیگر از همان نژاد به آن ها نپیوستند.
تسلط مهاجران سامی نژاد عربستان بر بابل
موج عظیم سامی ها که در زیرآن نژاد سومری مستحیل و سر انجام ناپدید شد، از سواحل شرقی مدیترانه به فرات رسید. اما عموریان، یا سامی های غربی – مانند اسلاف خود در بابل شمالی اصلا از عربستان آمده بودند، زیرا اکنون به طور کلی این نظر پذیرفته شده است که شبه جزیره عربستان نخستین خاستگاه و گاهواره اقوام سامی بود.
عربستان مانند دشت های آسیای مرکزی- در حقیقیت یکی از پرورشگاه های نژاد انسانی بود، در طی دوره تاریخی می توان چهار مهاجرت عمده طوایف بیابانگرد سامی را رد یابی کرد که متوالیا از حاشیه شمالی چرا گاه های عربستان حرکت کردند و مانند سیل بر کشورهای مجاور ریختند.
نخستین حرکت نژادی بزرگ از این دست، حرکتی است که نتایج آن بیشتر از اکد یا منطقه شمالی بابل آشکار شد، محلی که سامی ها در زمانی که به دره دجله و فرات هجوم بردند، برای نخستین بار جای پایی به دست آوردند. دومین حرکت به عنوان حرکت کنعانیان یا عموریان از حرکت اول متمایز است. زیرا سبب اسکان یک جمعیت سامی در کنعان شد. ولی محال است بتوانیم بگوییم که فاصله زمانی میان این دو حرکت تا چه اندازه بوده است. شایر این فرایند مرحله ای مداوم بوده باشد و فقط جهت حرکت فرق داشته است. ولی مناسب خواهد بود که آن ها را با توجه به نتایجی که داشتند، به عنوان حرکت های جدا از یکدیگر بدانیم( سامی شدن کنعان پس از سامی شدن بابل) اما این حرکت متوالی موجب پیشرفت کامل آن ها شد.
درست است که بخش های وسیعی از مرکز عربستان در روزگار ما کاملا غیر قابل سکونت است ولی دلایل کافی در دست داریم که نشان می دهد وضع خشکی کنونی در دوره های باستان تا این اندازه نبوده است. دلایل قطعی در دست داریم که در آن جا سرزمین های نسبتا حاصلخیز میان مناطق مسطح ساحلی، از یک سو و سلسله کوه های شیبدار از سوی دیگر دیده می شود.
افراد بیابانگرد پس از اهلی کردن گله های خود و با وسایلی که داشتند، در چراگاه ها به امرار معاش می پرداختند و کاملا احساس رضایت می کردند و روش زندگی آن ها در طی نسلهای متوالی باقی ماند. آنان نمی توانستند دارایی برای خود گردآورند زیرا مجبور بودند که همه اثاثه خود را با خود حمل کنند و اطلاع آن ها از گذشته بی حادثه خود کاملا از روایات شفاهی ناشی می شد. نخستین کتیبه هایی که در عربستان به دست آمده است احتمالا متعلق به دوره ای است که قبل از سده ششم پیش از میلاد نبوده است و طبعا نمی تواند کار بیابانگردان باشد، بلکه کار طوایف سامی بوده که از سرگردانی رهایی یافته و در دهکده ها و شهرک ها در مناطق قابل زیست تر جنوب ساکن شده بودند.
عموریان یا سامی های غربی که ترقی خود بابل را به حمله آنان به بابل نسبت می دهند از مدتها پیش از بیابانگردی دست برداشته، و علاوه بر رسیدن به سطوح عالی تر کشاورزی- به تمدنی دست یافته بودند که تا اندازه ای زیاد تحت تاثیر تمدن بابل قرار گرفته بود.
تازه واردان (به بابل) احتمالا موفقیت سریع خود را در بابل تا حدود زیاد مربوط به این واقعیت می دانستند که بسیاری از طوایف مهاجر- پیش از آن – عناصر فرهنگ بابلکی را اتخاذ کرده و در طی اقامت پیشین خود در محیط تمدن اسکان یافته، یک روش زندگی و یک تشکیلات اجتماعی به دست آورده بودند که با روش و تشکیلات کشوری که وارد آن شدند فرق زیاد نداشت.
در دوره حکومت سومو- آبوم –( ۲۲۱۲ -۲۲۲۵ ق م) موسس سلسله مستقل فرمانروایان در شمال بابل همو یکی از مهاجرین بود که توانست از مقام کاهنی خود را به مقام شاهی برساند و جانشین وی سلسله ای تاسیس کرد که حدود سه قرن دوام کند. این تلاش ها حاکی از فعالیت مستمر ساکنان جدید در بابل بود. حتی اعضای بعدی سلسله جنبه اصلی سامی غربی را حفظ کردند. این واقیت نشان می دهد که که سامی های غربی در این دوره به تعداد بیشتری وارد این دیار شده اند.[1]
به این ترتیب می بینیم که سامی ها بابل را در دست می گیرند و در تحولات آن تاثیر گذار می شوند.
بر اثر اختلاط با ساکنان پیشین آن منطقه همان کنعانیان[2] معروف در تاریخ را به وجود آوردند. این مهاجرین که مردمی با زبان سامی بودند، ولی آمیزه ای مختلف از خون نژاد مدیترانه ای و سیاه پوست فروتر در رگهایشان جریان داشت. بر اساس کاوشهای انجام گرفته در فلسطین اسنادی به دست آمده است که نشان می دهد که آن ها در اوضاع زندگی در کنعان تحولی عمیق پدید آوردند.آنان بر کار و کوشش، به جای کلبه های ساده ساکنان نخستین خانه های از آجر و سنگ و به جای دهکده ها – شهرهایی با دیوار های ضخیم به وجود آوردند. برای آبیاری تونلهای عظیم ساختند و برای خدایان خود پرستشگاه ها ساختند.از آنان مهرهای استوانه ای شکل به دست آمده است که مشابه مهرهای بابلی هستند.
دوره توسعه بابل(۱۷۹۲ تا ۱۵۹۲ ق.م)
در سال ۱۹۰۰ پیش ازمیلاد عیلام میانرودان را به تصرف خود درآورد. موقعیت بابل کهن ۱۸۹۴ پ.م. توسط اموریها تقویت شد. با درگیری طولانی سومریها در جنوب و بابلیها در شمال میانرودان، سرانجام اقتدار بابلیها تحت سلطه حمورابی ۱۷۹۲–۱۷۵۰ پ.م. تثبیت شد.
با فتوحاتی که حمورابی، ششمین پادشاه سلسله اموری، انجام داد این شهر مبدل به مرکز حکومتی شد که بر تمامی میانرودان جنوبی و بخشهایی از آشور (شمال عراق امروزی) سلطه داشت. جدا از اهمیت سیاسی این شهر به عنوان مرکز حکومت اموریان، موقعیت جغرافیایی این شهر نیز برای تجارت و کارهای حکومتی مناسب بود. از طرف دیگر ثروت و قدر و منزلتی که این شهر کسب کرده بود آن را به هدف مناسبی برای حمله خارجیها مبدل کرده بود.[3]
در زمان حمورابی شیوهٔ جدید مدیریت که تمرکز قدرت در مرکز و دربار بود به کار گرفته شد و قدرتی که در اختیار فرمانروایان ولایات بود به پادشاه تفویض شد و حکومت پادشاهی مدعی داشتن سرمنشاء الهی شد. اقتدار بابل در دنیای قدیم آنچنان بود که در دولتهای بعدی دنیای قدیم اثرگذار شد. به ویژه قوانین حمورابی که لوحنوشتهٔ آن در شوش یافته شده. حمورابی را واضع اولین قانون نوشته و مدون میدانند.
شخصیت ممتاز حمورابی (۲۱۲۳-۲۰۸۱ ق -م) که ۴۳ سال سلطنت کرد به غیر از کشورگشایی با تدوین قانون نامه بزرگ تاریخی خود نظم و آیینی در آن سرزمین برقرار ساخت که تا آن ایام سابقه نداشت. این قانون مجموعه است از آزاد منشانه ترین قانون ها و سخت ترین کیفرها که در ۲۸۵ “ماد»ه در کنار هم قرار گرفته است و از حقوق متعلق به اموال منقول و اموال غیر منقول و تجارت و صناعت و خانواده و آزارهای بدنی و کار و غیره بحث شده و بدون شک از مجموعه قوانین آشور که بیش از هزار سال پس از آن تدوین یافته، مترقی تر و به اصول تمدن نزدیک تر است و از پاره ای جهات به اندازه قانون یک کشور جدید اروپایی خوب است.
این پادشاه در مقدمه قانون خود می گوید: خدایان به من که حمورابی هستم فرمان دادند تا چنان کنم که عدالت بر زمین فرمانروا باشد. گناهکاران و بدان را براندازم و از ستم کردن توانا بر ناتوان جلوگیرم و روشنی را بر زمین بگسترم و آسایش مردم را فراهم سازم. این منم که هنگام سختی دست کمک به جانب ملتم دراز کرده ام و مردم را بر آن چه در بابل دارند ایمن ساخته ام. من حاکم ملت و خدمتگزار هستم که کارهای او مایه خشنودی انونیت [4]است».
اما این شهر زیبا و ثروتمند هشت سال پس از مرگ حمورابی مورد هجوم قوم کاسیان – که مردمی کوهستانی بودند قرار گرفت. این قوم گرسته و جنگ جو که سال ها به چشم حسرت به ثروت و نعمت بابلیان می نگریستند سرانجام بابل را تسخیر کردند و قدرت را در این دیار به دست گرفتند. و به مدت شش قرن بر بابل حکومت کردند. در ۱۵۹۵ ق.م، ارتش هیتی ها [5]به بابل حمله کرد و آنجا را غارت کرد. ویرانی شهر باعث شد کاسیته ها به راحتی کنترل شهر را بدست گیرند.
با مرگ حمورابی، آشوریان که از زیر سلطه بابلی ها بیرون آمده بودند، کم کم خود را باز یافته و توانستند کشور مقتدری بوجود آورند. مردان جنگجوی آشور هر از چند گاهی به کشور های همسایه، حمله و اموالشان را غارت می کردند. یکی از پادشاهان بزرگ آنها بنام آشورنصیرپال دوم (حدود ۸۵۰ قبل از میلاد) با استفاده از روش های خشونت آمیز و بی رحمانه چنان حکومتی در آشور برقرار کرد که نامش تا سالیان دراز در تمام عالم وحشت می آفرید.
حکومت کاسیها در بابل(۱۵۳۰ تا ۱۱۶۸ ق.م)
در هزاره سوم ق.م کاسی ها مهمترین قبایل بومی آسیایی ( غیر آریائی ) [6]دامنه های زاگرس به شمار میرفتند. محل اصلی سکونت آنان لرستان، کرمانشاه و بخشی از همدان امروزی بوده است که از چندین قرن پیش از تاریخ یاد شده ( هزاره سوم ق.م ) در آنجا ساکن بودند و به تدریج با افزایش شمار افراد و نیروی قبیله ای فراوان، منطقه ای گسترده از دامنه های جنوبی دریای مازندران تا کردستان و کناره های غربی کویر مرکزی ایران را زیر چتر خود درآوردند. کاسی ها در نیمه هزاره دوم ق.م با گروه های آریائی مهاجر درهم آمیختند و از این زمان نیروی آنها افزایش یافت، آنان به دره رود دیاله سرازیر شدند و حملاتی را به بابل آغاز کردند. برای نخستین بار نام آنان در زمان پادشاهی سامسو ایلونا پسر و جانشین حمورابی که در بابل فرمانروایی داشت دیده میشود. در زمان او کاسی ها به بابل هجوم آوردند ولی شکست خوردند. ایلامیان آنان را به نام کوسی، و آشوریان به نام کاشو میشناختند.
سرانجام سپاه کاسی به ریاست گانداش برای فتح بابل حمله کرد و بابل فتح شد. در سال ۱۵۳۰ ق.م. سلسله کاسیها به سلطنت سلسله حمورابی در بابل پایان دادند. حکومت کاسیها بر بابل تسلط پیدا کرد و بیش از (؟)۴۰۰ سال ادامه یافت. کاسیان موفق شدند بر عیلام نیز مسلط شوند و شوش را مدتها اداره نمودند.[7]
کاسی ها که زیر فرمانروایی گانداش ( گدش ) به بابل یورش آورده بودند، توانستند در دوره سامسو دیتانا واپسین شاه زنجیره نخست بابلی، آن شهر را تصرف کرده و به عمر زنجیره آموری بابل در سال ۱۷۳۱ ق.م پایان دهند. آنان در تمام دوره تسلط خود به هیچ وجه با مردم بومی درنیامیختند و شخصیت نژادی خود را پاس داشتند. فرهنگ و ویژگی های فرهنگی خاصی را بوجود آوردند که شهرت فراوان داشت. برخی از آثار آن دوره در لرستان، کرمانشاه و همدان امروزی بدست آمده است که منحصر به فرد هستند. آنان همچنین سرزمینی که امروزه بخشی از مازندران، سراسر گیلان، جنوب البرز تا کناره های کویر مرکزی، آذربایجان و کردستان را شامل میشود در اختیار داشتند. به احتمال فراوان نام دریای کاسپین ( دریای مازندران ) که در منابع کهن آمده است و مُعرب آن قزوین است و همچنین نام کاشان از نام این مردم گرفته شده است. همچنین نام بانو کاساندان، همسر کوروش بزرگ.
کشورداری و حکمرانی کاسی ها در بابل تغییرات مهمی را در زندگی بابلیان بوجود آورد، که مهمترین آن، جدا از وارد کردن اسپ، اصلاح محاسبه تقویم بود. به جای به کار بردن نظام دشوار قواعدی برای تاریخ گذاری که از سومری ها به سامیان به ارث رسده بود و بر اساس آن هر سال بر پایه ی نام پیچیده ای که از یک واقعه بزرگ یا سنت مذهبی پایه گذاری میشد، کاسی ها نظامی ساده تر را که عبارت از تاریخ گذاری سنوات بر پایه سلطنت فرمانروایان بود متداول ساختند.
فرمانروایی کاسی ها در بابل نزدیک به شش قرن تداوم داشت، این حضور چنان تأثیرگذار بود که یکی از زنجیره های نُه گانه بابلی، به نام زنجیره کاسی ها در تاریخ شناخته شده است. دلیل برتری و اتحاد کاسی ها را بر مردمان میانرودان، باید نتیجه شناسایی اسپ در نزد آنان دانست. کاسی ها از این حیوان بهره های بسیاری بردند. بهره وری از اسپ تغییرات مهمی در زندگی آنان و بعدها در زندگی بابلیان بوجود آورد.
پیش از آن از الاغ و گاو برای حمل و نقل بهره وری میشد، ولی با آمدن کاسی ها اسپ ناگهان در سراسر آسیای غربی به بهترین حیوان بارکش تبدیل شد. پیش از این زمان « خر کوهستان » – نامی که بابلیان به اسپ داده بودند – حیوانی کمیاب بود و قدیمی ترین اشاره ای که به آن شده، در زمان حمورابی بوده است. هنگامی که کاسی ها در مجاورت بابل زندگی میکردند شماری از آنان در کشتزارهای بابلی ها استخدام شدند و آنان برای بردن محصولاتی که در برابر کار روزانه به آنان داده میشد از اسپ بهره میبردند. پس از مدتی بابلیان نیز بهره وری از اسپ را فرا گرفته و خود کاسی ها را برای نگهداری از اسپان استخدام کردند.[8] بر اساس نوشته دیاکونوف :موضوع اهلی کردن اسب ها به کاسیان شهرت دارد.
کاسیان در هنر فلزکاری که آهن هم در ردیف آنها بود، مهارت بسیار داشتند و نیز در سوارکاری از اقوام دیگر چالاکتر و ماهرتر بودند و همین قوم «کاسی» بود که نژاد اصیل اسب را به میانرودان آورد و این نژاد اسب از آنچه سومریها داشتند، برتری یافت و نیز نوشتهها و دستورهایی دربارهٔ تعلیم و نگهداری اسب از آنان باقی ماندهاست که نشانهٔ عشق و علاقهٔ آنان به اسب و سوارکاری است..[9]
ضمحلال کامل سلسله کاسی ها در سال ۱۱۶۸ ق.م توسط شاه عیلامی (شوتروک ناهونته دوم) صورت گرفت. در هزاره اول ق.م این قوم در سرزمین اصلی خود قرار گرفته بودند همواره با فشار دولت آشور مواجه بودند. پس از آن در زمان هخامنشی ها باجگذار دولت پارس شدند و بالاخره در زمان اسکندر مقدونی سرزمین ایشان به تصرف وی درآمد ولی بعدها استقلال خود را به دست آورند.[10]
حکومت عیلامیها بر بابل(۱۱۵۸ ق.م)
در سال ۱۱۵۸ پ.م. سپاه عیلام بابل را فتح کرد. هر چند حکومت عیلامیها در خارج از بابل تشکیل شده بود، ولی پس از فتح بابل مرکز حکومت شان را به این شهر منتقل کردند.
حکومت آشوریها از قرن ۷–۹ پ.م.
آشور در آغاز یکی از استانهای کشور بابل بود. آشوریها پس از اتحاد از بابل جدا شدند. تاریخ از سلسلههای پادشاهی آشور (در آشور) بعد از سال ۱۴۲۰ پ.م. یاد میکند. تیگلتپیلسر سوم (از ۷۴۵–۷۲۷ پ. م) به پادشاهی آشور و بابل رسید. آشور حدود ۸۰۰ سال دوام کرد و سرانجام مغلوب دولت “ماد» شد.
بابل نو (کلدانی) (۶۲۶–۵۳۸ پ. م)
سرزمین شمالی آشور- شامل شمال بین النرین به دست “مادها» افتاد.و نواحی جنوبی تحت تسلط احتمالی “مادها» جزء متصرفات نبو پلسر شاه بابل شد. و سلسله جدیدی در بابل حکومت را به دست گرفتند.
بابل نو (۶۰۰ پ. م) و دولت “ماد»: ژنرال نبوپولاصر در سال ۶۲۶ پ.م. در بابل به قدرت رسید و این آغاز دوران بابل نو است. امپراتوری جدید بابل کلدانی میباشد. نبوپولاصر از ۶۲۶ تا ۶۰۵ ق.م. حکومت کرد، و دوباره شهر بابل به عنوان پایتخت امپراتوری بابل برگزیده شد و سلسله جدید فرمانروایان بابل را بنیاد نهاد. شهر بابل تحت فرمانروایی کلدانیان مجدداً عظمت خود را بازیافت. امپراتوری قدرتمند آشور در ۶۱۲ پ. م با هجوم متحدین “ماد» و بابل سقوط کرد و قدرت از نینوا به بابل منتقل شد. دولت بابل نو تحت فرمان “مادها» قرار داشت.
در باب بیست و یکم از کتاب اشعیاء، که پیامی دربارۀ بابل است، دربارۀ عیلامیها چنین میخوانیم: »تصویری هولناک میبینم: من خیانتکار را در حال خیانت میبینم، نابودگر را در حال نابود کردن. پیش روید، شما عیلامیها و “مادی»ها، یورش برید و محاصره کنید. من نقطۀ پایانی خواهم نهاد بر تمام ناله هایی که بابل باعث شد«. همانطور که در عبارت بالا نیز تصویر شده است، نیروهای نظامی عیلامی و “مادی» عامل سقوط دولت بابل معرفی شده اند.[11]
- «این پیام دربارۀ عیلام در آغاز سطلنت شاه صدقیّا، پادشاه یهودا، از سوی خداوند به ارمیاء نبی نازل شد. یهوه صبایوت میگوید: "من کمانداران عیلام را نابود خواهم کرد- بهترین نیروهای ایشان را. من دشمنان را از همه سو خواهم آورد، و من مردم عیلام را پراکنده خواهم کرد به هر سویی. آنها تبعید خواهند شد به کشورهایی در سراسر دنیا"
آنگاه در آیات بعدی همین باب چنین گفته میشود که خداوند خود برای نابودی عیلام همراه با دشمنان آن خواهد بود و پس از هالکت عیلامیان خداوند تخت خود را در عیلام برپا خواهد نمود و شاه و مقامات آن دیار را نابود خواهد کرد و آنگاه ثروت را به عیلام بازخواهد آورد.
این قطعات نشانۀ تغییری در سیاست منطقه در آن روزگار است.
عیلامیان که روزگاری به عنوان نابودگران دولت بابل تصویر شده بودند، اینک خود مورد غضب واقع شده اند.
در باب چهل و نهم از همین کتاب، به نابودی عیلام اشاره میشود:
"من خود با دشمنان عیلام خواهم بود برای از بین بردن آن. در خشونت بیرحمم، بلایی بزرگ خواهم آورد بر مردم عیلام،" چنین میگوید خداوند: "دشمنانشان ایشان را تعقیب خواهند کرد با شمشیر، تا زمانی که من آنها را به کلی نابود کرده باشم. من تخت خود را در عیلام خواهم نهاد،" چنین میگوید خداوند: "و من شاه و افراد او را نابود خواهم کرد. ولی من ثروتهای عیلام را بازخواهم گرداند، در روزهایی که خواهند آمد.من، خداوند، سخن گفتهام!"
این عبارت اغلب به عنوان نشانه ای از عدم استقلال عیلام در دوران بابلیها و در زمان سلطنت صدقیا )132 – 183 پ.م.( تفسیر شده است، ولی شاهدی برای هرگونه تسلط سیاسی بابل بر عیلام در دوران پساآشوری نامشخص است).[12]
در سال ۵۹۷ پ. م؛ که بختالنصر به اکدی نِبُوخَذنِصَّر امپراتور بابل سرزمین یهودیه را به تصرف درآورد، بسیاری از مردمان آن را که توان کاری داشتند به اسارت به بابل برد که در آن هنگام پایتخت کلدانی محسوب میشد. سرزمین یهودیه به صورت یکی از ایالات دور افتاده امپراتوری بابل درآمد.
از پادشاهان نو بابلی کتیبه های تاریخی بسیاری به دست آمده است که در آن ها برخلاف مدارک آشوری سخنی از لشکرکشی ها و کشتارها نیست بلکه نشان از بازسازی و احداث پرستشگاه ها یا قصرهای سرزمین بابل و سایر شهرهای بزرگ آن سرزمین می باشد. با توجه به پیروزی هایی که نبوکد نصر در دوران حکومتش به دست آورد، اما نوشته ای در این یافته ها دیده نمی شود. گفته اند که علت این که وی در لشکر کشی ها و جنگ های خود مطالبی ننوشته ، این بوده که وی شاید آن لشکر کشی ها و فتوحات را بنا بر دستور دولت “ماد» به عنوان فرمانروای خود انجام می داده است.
در دوره همین نبوکد نصر به عنوان سازنده و آباد گر نیرومندی جلوه گر می شود. او چهره شهر بابل را بازسازی و دگرگون کرد باغ های معلقی که وی در این شهر ساخته است به صورت یکی از جایب هفتگانه جهان باستان درآمد.او در دوران چهل و دو ساله خود مساعی خود و ثروت جدید کشور را صرف بازسازی پایتخت و سایر مراکز مذهبی باستانی بابل کرد.در زمان وی تجارت دریایی خلیج فارس رونق فراوان یافت.
پس از مرگ وی پسر نالایقش امل- مردوک مصدر کار شد و توجهی به قانون و اصول و آداب نداشت و پس سه سال کاهنان در صدد قتل وی برآمدند و برادر زنش را که از افراد عادی بابل بود جانشین وی کردند. او و سایر شاهان بابل دیگر قادر به اداره کشور نبودند وفساد و تباهی آن را از پای درآورده بود. این سلسله نیز توسط کسانی که دولت “ماد» را ساقط کرده بودند به پایان عمر خود رسید و به زانو درآمد.
سرانجام امپراتوری قدرتمند بابل به دست کوروش کبیر در سال ۵۳۸ ق.م. فتح شد. ساتراپ بابل بخشی از امپراتوری هخامنشی گردید. گفته می شود که غلبه کورش بر بابل با کمک یکی از حاکمان بابلی به نام گوتیوم بابلی صورت گرفته است چون وی معتقد بود که تسلیم شدن ارتش بابل در برابر کورش به نفع بابل است و جنگ را به زیان بابل می دانست.[13]
با از بین رفتن استقلال بابل برای همیشه، دوره ای که تاریخ بابل با آن به پایان خود می رسد. اما بر خلاف صقوط دولت آشور، تصرف بابل تفاوت زیادی در زندگی و فعالیت های مردم به طور کلی نداشت. بنا بر این می توان نظری به جلو افکند و سرنوشت بعدی آن را به عنوان استان تحت استیلای دولتهایی که یکی پس از دیگری در آن منطقه از آسیای غربی بر سر کار آمدند در نظر گرفت. آرامش کشور در زمان کوروش با آشوب و فقته هایی که در زمان فرمانروایی آشوریان وجود داشت کاملا متفاوت بود، این امر به سبب این واقعیت بود که سیاست کوروش در استان های کشورش کاملا بر عکس روشهای آشوریان بود. زیرا ملیت هر قوم مغلوب محترم می ماند، و از او خواسته می شد که دین، قوانین و رسوم خود را حفظ کند. از این رو فعالیت های تجارتی و ترقی بابل در نتیجه تغییر وضع سیاسی آن سرزمین دچار دگرگونی نشد. مالیات عملا افزایش نیافت و د رکاری تغییری داده نشد، الا آن که نام و لقب پادشاه جدید در اسناد تجاری و قضایی عوض شد.[14]
اما در اسناد جدیدی که در این دیار کشف شده است مطلب دیگری ثبت شده است:
به گفته م. ا. داندامایف- دانشمند متخصص و صاحبنظر عصر هخامنشی- الواح موجود حکایت از آن دارد که پس از تصرف بابل به دست کورش هخامنشی، اصلاحات اقتصادی نبونید برای کنترل و محدودیت اموال معابد ملغی شد و در مقابل، بابلیان مجبور شدند تا خراج قابل ملاحظهای برای تأمین مخارج پادشاه و حکومت پرداخت کنند. این خراج شامل کالاها و محصولات متنوعی میشد: گوسفند، گاو، جو، کنجد، خرما، شراب، آبجو، روغن، ادویه، ترشی، پشم و کالاهای دیگر. بجر این آنان وظیفه داشتند تا انبوهی از بردگان را برای کار بر روی زمینها و املاک سلطنتی هخامنشیان اعزام کنند.[15]
تعداد خدابان به احتیاجات و نیازمندیهای بشر آن روز بستگی داشت. مطابق یک آمار رسمی که در قرن نهم قبل از میلاد برداشته شده است شمار خدایان نزدیک ۶۵۰۰۰ به دست آمده است. یهودیان برای خدایان خود و نیز برای آفرینش جهان داستان ها و اساطیری ساخته بودند که از راه دین یهود به ما رسیده است و قسمتی از معارف دینی بشر را نشان می دهد.
یک فرد متدین بابلی از دعا و نمازی که می گذارد، اجر اخروی طلب نمی کرد بلکه همواره دنبال خیرات زمینی بود و به اصطلاح، دین او دین زمینی و عملی بود نه دین آسمانی و اخروی. بیشتر اجساد مردگان را می سوزاندند و خاکسترشان را در گلدان ها محفوظ نگاه می داشتند.
بنا به نوشته ویلدورانت : آنچه در آن شک نیست این است که توده مردم، با میل و رغبت، به سخنان کاهنان گوش میدادند؛ و برای به دست آوردن خرسندی خدایان در معابد حضور مییافتند. آنچه در حقیقت مایه شگفتی میشود این است که آن مردم چگونه مدت درازی به دینی که بسیار کم مایه تسلی آنان بوده است پابند و وفادار ماندند. کاهنان میگفتند جز از راه وحی و الهام آسمانی هیچچیز را نمیتوان شناخت، و این وحی تنها به میانجیگری کاهنان به زمین میرسد. فصل آخر آن وحی حکایت از این دارد که روح شخص مرده، خواه نیکوکار باشد خواه بدکار، به آرالو، یعنی دوزخ، پایین میرود، و ابدالدهر در تاریکی و عذاب جاودانی میماند. چون وضع به این قرار بوده، آیا مایه شگفتی است که در آن زمان که بختنصر صاحب همهچیز – که هیچ چیز را درک نمیکرده و از همه چیز بیم داشته – کارش به دیوانگی کشید، مردم بابل به عیش و عشرت پرداخته باشند؟
سقوط اخلاقی بابلیان و حقوق زنان در آن کشور
زننده ترین رسم و عادتی که در بابل نظر هر بیگانه را، هنگام ورود به آن، به خود جلب می کرد، همان است که هرودوت آن را چنین وصف می کند: بر هر زن بابلی واجب است که در مدت عمرش یک بار در معبد زهره (ونوس) بنشیند و با یک مرد بیگانه ارتباط جنسی پیدا کند. بعضی از زنان هستند که، بنا بر کبر و غروری که از ثروتمندی در آنها حاصل شده، از آن عار دارند که با دیگر زنان مخلوط شوند؛ به همین جهت در ارابه های دربسته به معبد می آیند و همراه با ندیمان و خدمتگزاران متعدد در آنجا می نشینند. ولی راهی که بیشتر زنان برای این کار پیش می گیرند به این ترتیب است: در معبد می نشینند و تاجی از ریسمان بر روی سر خود قرار می دهند؛ گروهی پیوسته داخل می شوند و گروهی دیگر از معبد بیرون می روند.
زنانی که تناسب اندام و زیبایی دارند هرچه زودتر معبد را ترک می کنند و به خانۀ خود می روند، ولی آنان که چنین نیستند زشتی و بدترکیبی مانع آن می شود که بتوانند وامی را که قانون بر گردن آنان گذاشته بزودی ادا کنند؛ چه بسیارند زنانی که سه یا چهار سال انتظار آن می کشند که نوبت انجام امر واجبی که برعهده دارند برسد. چه چیز باعث پیدایش چنین سنت عجیبی بوده است؟
آیا این امر بازمانده ای از روش اشتراکی جنسی قدیم بوده، که به این صورت باقی مانده، و دا”ماد» آینده حق شب زفاف خود را به اولین فرد گمنامی که با عروس او برخورد می کرده می پرداخته است؟ یا منشأ ترس دا”ماد» از آن بوده است که به کار حرام شده ای، که ریختن خون است، اقدام کند؟ یا آنکه این عمل برای آن بوده است که زنان برای شوهرداری آ”ماد»گی پیدا کنند – همان گونه که در میان پاره ای از قبایل استرالیا، در زمان حاضر، چنین رسمی موجود است؟ یا اینکه زنان با این کار هیچ منظوری جز تقدیم هدیه ای برای تقرب به خدایان نداشته و در واقع نوبر خود را به خدایان پیشکش می کرده اند؟ درست نمی دانیم که آن کار به کدام یک از این منظورها صورت می گرفته. البته چنان زنان را نمی توان فاجره و زانیه نامید.
داشته ها و دانستنی های بابلیان
در واقع بابلیان “مادر ستاره شناسی جهان باستان به شمار می روند. چنان که “مادر احکام نجومی یا تنجیم و دوران باستان تا حدی زیاد مرهون آن کشور است. بابلی ها سعی می کردند که موقعیت ستارگان ثابت را به طور تقریبی اندازه گیری کنند. اما روش اندازه گیری آن ها تا مدت ها ابتدایی بود. بابلی های متاخر، و وابسته به دوره ششم تا قرن اول پیش از میلاد بودند که توانستند با دقتی نسبی حرکات سیارات، به ویژه ما را تعیین کنند. و بدین ترتیب، یک نظام قابل اعت”ماد» برای اندازه گیری زمان به دست آوردند.
بابلی ها از هندسه برای محاسبه محیط مثلث، مستطیل و ذوزنقه و حجم اشکال ساده مثل استوانه استفاده می کردند. شواهدی هست که نشان می دهد بابلی ها از ۱۹۰۰ سال قبل از میلاد به قضیه فیثاغورث هم پی برده بودند، هزار سال قبل از اینکه فیثاغورث بدنیا بیاید. ۵ لوح بابلی نیز نشان میدهد که آنها به دنبال محاسبه ی مدار سیاره ی مشتری بوده اند. به این روش توانستند موقعیت و مسافتی که طی می کند را محاسبه کنند.
داستان گیلگمش تقریباً نمونه منحصر به فردی است که از روی آن میتوانیم درباره ادبیات بابل قضاوت کنیم. ولی آنچه از خردههنرهای بابلی از تندباد حوادث مصون مانده و به ما رسیده نشان میدهد که، در آن مردم، اگر روح ابداع هنری عمیق وجود نداشته، لااقل، توجه به زیبایی بوده است. و فرو رفتن آنان در امور بازرگانی و لذتهای جسمانی و علاقه به دین، که برای جبران دنیاداری حاصل میشده، چنان نبوده است که از این احساس توجه به جمال جلو گیرد. قطعههای آجری، که با دقت و حوصله لعاب داده شده، سنگهای صیقلی، آلات و ادوات خوش ساخت مفرغی و آهنی و سیمین و زرین، پارچههای زربفت، قالیهای نرم و پارچههای خوشرنگ و فرشینههای عالی، میزها و تختها و صندلیهایی که از آن زمان برجای مانده، ( بسیاری از اقوام باستانی مار را به عنوان ن”ماد» جاودانی میپرستیدند، چه تصور میکردند که این جانور با عوض کردن پوست خود میتواند از مرگ بگریزد. ) اگر برای آن کافی نباشد که در عالم هنر ارزش و مقام بلندی برای تمدن بابلی اثبات کند، این اندازه هست که جمال و رونقی به آن تمدن ببخشد. کارهای زرگری و جواهر کاری از آن زمان فراوان به دست آمده، ولی آن دقت فنی اسبابهای زینتی مصری قدیم در آنها دیده نمیشود؛ بیشتر به آن دلخوش بودهاند که هرچه فراوانتر فلز زرد را به کار برند و در معرض نمایش قرار دهند، و هنرمندی را در آن میدانستند که تمام تنه یک پیکر را از طلا بسازند. بابلیان آلات موسیقی گوناگون، از قبیل نای فلزی، سنتور، چنگ، نی مشکی، طبل، بوق، نی، شیپور، زنگ (سنج)، و دایره داشتهاند و دستههای موسیقی و آوازهخوانان، به همراهی یکدیگر یا تنها تنها، در معابد و کاخها و مجالس مهمانی ثروتمندان به نوازندگی و خوانندگی میپرداختهاند.[16]
نقاشی در نزد بابلیان نقشی فرعی داشت، و از آن برای زینت کردن دیوارها و مجسمهها استفاده میکردند و هرگز در بند آن نبودند که آن را هنر مستقلی قرار دهند. در ویرانههای بابلی، آنگونه نقشهای رنگین که دیوار گورهای مصری را میآراسته، یا آن نقشهای دیواریی که زینت کاخهای کرتی بوده، دیده نمیشود. نیز، فن مجسمهسازی در میان بابلیان هیچ ترقی نکرده، و چنان به نظر میرسد که بر اثر تبعیت از سنت سومری، که به میراث به ایشان رسیده و کاهنان سخت در نگاهداری آن میکوشیدند، مرگ این هنر، پیش از آنکه کامل شده باشد، فرا رسیده است. همه پیکرها چهره مشابهی دارند: شاهان همه به یک هیئت درشتاندام و دارای عضلات نیرومند ساخته شدهاند؛ هرچه اسیر است چنان است که گویی از یک قالب بیرون آمده. مجسمههایی که از بابل قدیم بازمانده بسیار کم است؛ این کمی هیچ دلیل موجهی ندارد. وضع نقشهای برجسته بهتر است، ولی در اینجا نیز نقشها قالبی و مشابه با یکدیگر و خام است و هرگز به پای نقشهای روحدار و نیرومندی که مصریان هزار سال پیش از آنان میساختهاند نمیرسد؛ نقشهای برجسته بابلی، در آنجا که جانوران را در حالت سکون باشکوهی که در طبیعت دارند، یا در آنجا که به واسطه قساوت آدمیزاد حالت درندگی و افروختگی پیدا کردهاند نمایش میدهد، غالباً به سرحد کمال میرسد.
درباره معماری بابلی اکنون نمیتوان حکم کرد، چه بندرت میتوان، از میان ویرانههای آثاری که بر جای مانده، بنایی یافت که بیش از دو سه متر از سطح زمین بلند باشد؛ نیز هیچ گونه نقاشی یا حجاریی که شکل کلی یک معبد یا یک ساختمان را نمایش دهد از آن زمان برجای نمانده است. خانه ها را با خشت و گل میساختند، و تنها ثروتمندان خانه آجری داشتند. در خانه های بابلی بندرت پنجره وجود داشت؛ در خانه ها غالباً رو به کوچههای تنگ باز نمیشد، بلکه به طرف حیاطی داخلی بود، و این حیاط پناهگاهی از آفتاب سوزان به شمار میرفت. بنا بر اخبار و روایات، خانه های مردم طبقه اول اجتماع دارای سه یا چهار طبقه بوده است. کف ساختمان معابد محاذی سقف خانه هایی ساخته میشد که این معابد بر زندگی ساکنان آن خانه ها نظارت و تسلط داشت. معبدها، به طور کلی، بناهای مکعب شکل بزرگ آجریی بود که در وسط خود حیاطی داشت، و بیشتر مجالس دینی در آن حیاط تشکیل میشد. غالباً، در کنار معبد، برج بلندی به نام «زیگورات» (به معنی جای بلند) میساختند، و آن ساختمان چند طبقه مکعب شکلی بود که هرچه بالاتر میرفت حجم مکعبهای نماینده هر طبقه کوچکتر میشد و، بر گرداگرد آن، پلکانی طبقات مختلف را به یکدیگر اتصال میداد. این «زیگوراتها»، که عنوان دینی و پرستشی داشت و ضریح و آرامگاه خدای صاحب معبد به شمار میرفت، در عین حال، به منظورهای نجومی نیز به کار میرفت و از آنجا کاهنان حرکات ستارگان را، که به عقیده ایشان از همه چیز زندگی خبر میداده، مشاهده و رصد میکردند. «زیگورات» بزرگ بورسیپا به نام «طبقات هفت فلک» نامیده میشد، و هر طبقه به یکی از سیاراتی که بابلیان میشناختند اختصاص داشت و آن را به رنگ خاصی رنگ کرده بودند. طبقه تحتانی به رنگ سیاه زحل بود؛ طبقه بالای آن، به نمایندگی از زهره، رنگ سفید داشت؛ طبقه بالاتر، ارغوانی رنگ، مخصوص مشتری بود؛ طبقه چهارم، کبود رنگ، به عطارد اختصاص داشت؛ طبقه پنجم، با رنگ سرخ، نماینده مریخ بود؛ طبقه ششم، به رنگ نقره، و طبقه هفتم، به رنگ طلا، به ترتیب نماینده ماه و خورشید بودند. این افلاک و ستارگان، چون بترتیب از پایین برج شروع میشد، هر کدام نماینده یکی از روزهای متوالی هفته بود.
در ساختمانهای بابل، تا آنجا که اطلاع داریم، ذوق هنری به کار نمیرفت، و خط مستقیم و ضخامت بنا اساس ساختمانی را تشکیل میداد. گاهگاه، در میان ویرانهها، آثار قوس یا سقف گنبدیی دیده میشود که از سومریان به بابل رسیده، و غیرماهرانه، بیآنکه بدانند سرنوشت این طاقها و قوسها چه خواهد بود، از آنها در بناهای خود استفاده میکردند. تنها تزیینی که در خارج و داخل خانه میکردند استفاده از آجرهای لعابدار به رنگهای زرد و آبی و سفید و سرخ بود، که گاهی از آنها، بر روی دیوار، نقش جانور یا گیاهی را بیرون میآوردند. استعمال آجر لعابدار تنها به منظور زیبایی نبود، بلکه به این ترتیب میخواستند ساختمانها را از گزند آفتاب و باران نگاه دارند؛ این هنر در قدمت به زمان نرمسین میرسد و در بینالنهرین، تا آنگاه که به دست مسلمانان گشوده شد، باقی بود. به همین جهت است که ساختن کاشی و سفال لعابی به صورت هنر باستانی شخصی و خصوصی خاورمیانه درآمده، گو اینکه سفالهای به دست آمده چندان جلب توجه نمیکند. با وجود کمکی که سفال لعابدار به هنر معماری بابلی کرده، باید گفت که این هنر، سنگین و خالی از ظرافت و زیبایی بود، و خود موادی که در ساختمان به کار میرفت سبب آن میشد که این فن نتواند از درجه متوسط تجاوز کند. کارگران و غلامان گل رس را خمیر میکردند و با آن آجر و ملاط میساختند. سراسر مملکت را معابدی که به این ترتیب ساخته میشد بسرعت فرا گرفت؛ هرگز برای ساختن معابد احتیاج به آن نبود که، مانند مصر قدیم یا اروپای قرون وسطی، قرنها صرف وقت شود، ولی اینگونه بناها تقریباً به همان سرعتی که برپا میشد فرو میریخت و ویران میشد؛ پنجاه سال عدم توجه به آن ساختمانها کافی بود که دوباره آنها را به صورت خاک و گلی که از آن ساخته شده بودند درآورد. خود ارزانی آجر، در واقع، سبب آن بود که نقشه ساختمانهای بابلی بد و نامتناسب از کار درآید؛ با چنین مصالحی بآسانی میشد بناهای عظیم برپا کرد، ولی مراعات زیبایی در آنها امکان نداشت. آجر با شکوه و جلال مناسب نیست، در صورتی که روح معماری و مهندسی همان شکوه و جلال است.[17]
[1] کینک لئوناردو – تاریخ بابل از تاسیس سلطنت تا غلبه ایرانیان – ترجمه دکتر رقیه بهزادی ناشر انتشارات علمی و فرهنگی ۱۳۸۶ ص۱۳۶
[2] کنعان منطقهای باستانی در جنوب سوریه که حدودا از دویست سال قبل از میلاد به منطقه فلسطین تعمیم داده است و امروزه فلسطین، فلسطین اشغالی، لبنان، اردن، سوریه بخشی از آن را در خاک خود دارند. این منطقه در دوره عمارنه در پایان عصر برنز اهمیت ویژهای داشته چرا که محل پیوند روابط امپراتوریهای باستانی مصر، هیتی و آشور بودهاست. نام این منطقه در نوشتههای مربوط به هزاره چهارم پیش از میلاد آمدهاست. ریشهشناسی کلمه کنعان یعنی واژه کن در زبانهای آرامی، عبری و عربی به معانی خم شدگان، شکست خوردگان و فراریان اطلاق میشود.(شاید به دلیل همین مهاجرت ها به آن ها لقب فراریان و ... داده شده است)
[3] Babylon.» Encyclopædia Britannica. 2008
[4] الهه سامیان شمال غربی
[5] هیتیان مردمانی باستانی بودند که به زبان هیتی که از شاخهٔ آناتولی خانوادهٔ هندواروپایی صحبت میکردند و کشوری پادشاهی در آناتولی (ترکیه امروزی) و میانرودان شمالی و سوریه تأسیس کردند و پایتخت آنها شهر خاتوشا (۱۱۸۰ تا ۱۶۰۰ ق. م) بود.هیتیها معروف به مهارتشان در ساختمان و استفاده کردن از ارابه و از پیشروان عصر آهن و ساخت مصنوعات از آهن بودند.
[6] برخی از باستانشناسان از جمله گریشمن – سایکس – هال بر این باور هستند که کاسی ها آریایی و از نژاد مادها بودند.( ضیاء پور جلیل مادها و بنیان گذاری نخستین شاهنشاهی در غرب ایران. انجمن آثار ملی ۱۳۵۱ ص ۱۰۹)
[7] Babylon.» Encyclopædia Britannica. 2008
[8]عادلفر باقر علی و صالح امین پور- تاریخ تمدن های شرق - انتشارات دانشگاه پیام نور
[9]کالیکان ویلیام - باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادها و پارسی ها -ترجمه گودرز اسعد بختیاری
[10] بشاش کنزق رسول دایره المعارف بریتانیکا ص ۲۹۳-۲۹۴ به نقل از قوم کاسی(کاسیت ها) نوشته مهدی رازانی
[11] کتاب اشیاء ۲۵-۲
[12] میلاد جهانگیر فر همان ص ۴۷
[13] تاریخ بابل همان ص ۲۷۲
[14] تاریخ بابل همان ص ۲۷۵
[15]*Dandamaev, M. A., Slavery in Babylonia, from Nabopolassar to Alexander the Great (626-331 BC), Translated by Victoria A. Powell, Revised edition, Northern Illinois University Press, 1984, p. 58.
[16] دورانت ویل - برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
[17] دورانت ویل - برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین، · منبع این نگاره “وبسایت کتابخانه تاریخ ما“ به آدرس “Http://Tarikhema.org/story/east”
روزنامه مشرق ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
**حزب توده؛ از سکوت در کودتای ۲۸ مرداد تا وقوع انقلاب اسلامی
حزب توده ۷ مهرماه سال ۱۳۲۰ و بعد از تبعید رضاشاه، با حضور بازماندگان گروه ۵۳ نفر (۵۳ نفر از اولین گروههای کمونیستی در ایران به رهبری دکتر تقی ارانی بود) اعلام موجودیت کرد. در این حزب برخی چهرههای ملی و همچنین کمونیستهایی خارج از گروه ۵۳ نفر حضور داشتند.
این حزب پس از تدوین اساسنامه، مشغول سازماندهی شد و کار خود را از تهران آغاز کرد و نخستین کنگره خود را در سال ۱۳۲۱، برگزار کرد. در این سالها نیروهای شوروی خاک آذربایجان را به تصرف خود درآورده بودند و تودهای ها هم توانستند با حمایت شوروی، هشت نماینده در مجلس شورای ملی دوره چهاردهم داشته باشد و فراکسیون توده را به وجود آورند. با پیدایش فرقه دمکرات آذربایجان به رهبری جعفر پیشهوری، اوج فعالیت این حزب است و توده توانست وزرایی را در کابینه احمد قوام داشته باشد.
ماه عسل حزب توده در دهه بیست، ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ یعنی روز توطئه علیه شاه در دانشگاه تهران پایان مییابد. تیراندازی ناصر فخرآرایی به شاه در دانشگاه تهران موجب شد تا دولت حزب توده را به توطئهچینی برای کشتن شاه متهم کرده و مدارکی دال بر رابطهی سوءقصد کننده با روزنامه مذهبی پرچم اسلام و اتحادیه روزنامه نگاران وابسته به شورای متحده ارائه کند. هرچند دولت اتهام سوءقصد را به دلیل نداشتن مدارک محکم و مستدل مسکوت گذاشت اما با توسل به قانون سال ۱۳۱۰، حزب توده را به عنوان سازمانی کمونیستی منحل و غیرقانونی اعلام کرد.
با انحلال حزب توده و زندانی شدن کادر رهبری این حزب، ده نفر از اعضای اصلی که از زمان غیرقانونی کردن حزب دستگیر شده بودند، به کمک دو تن از افسران شهربانی عضو سازمان نظامی حزب توده (قبادی و رفعت محمدزاده) با سازماندهی روزبه و عباسی، به فرار از زندان موفق میشوند. پنج تن از آنها (کیانوری، قاسمی، مرتضی یزدی، جودت و بقراطی) به سه نفری که از اعضا هیأت اجرایی باقی مانده بودند، (دکتر بهرامی، علی علوی و دکتر فروتن) ملحق میشوند و زمام امور حزب را در دست میگیرند.
با توجه به اینکه زمام امور کشور در این دوران، در دست آیتالله کاشانی و دکتر مصدق بود، حزب از آزادی عمل پیشآمده استفاده کرد و اعضا و هواداران خود را به ده هزار نفر رساند اما بهدلیل وابستگی سرکردگان این حزب به شوروی، از آغاز موضع حمایتی از صنعت ملی شدن نفت اتخاذ نکردند و با اتخاذ سیاست عدم مقاومت در مقابل کودتای ۲۸ مرداد، به بازگشت محمدرضاشاه به کشور کمک شد. در این دوران، سازمان نظامی حزب توده متلاشی شده و برخی اعضای آن اعدام شدند و تا سال ۵۷، برخی اعضای این حزب در زندانها بهسر میبردند، عدهای فرار کرده و برخی هم اعدام شدند.
در نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، رهبری حزب توده با تمهیداتی به داخل کشور منتقل میشود. کیانوری دبیرکل حزب در زمان انحلال در اینباره میگوید: «با پیروزی انقلاب و پیدایش شرایط جدید سیاسی در ایران، از اول فروردین ۱۳۵۸ تا آخر اردیبهشت همان سال همه کادرهایی که داوطلب بازگشت به ایران بودند، مهاجرت را ترک کرده و به کشور بازگشتند. من شخصاً روز ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۸ به تهران بازگشتم. همسرم مریم که عضو کمیته مرکزی بود، اوایل فروردین به ایران آمده و فعالیتهای اولیه تشکیلات دمکراتیک زنان را آغاز کرده بود. زمانی که من به ایران آمدم، کار اساسی تجدید سازمان انجام شده بود… در خیابان ۱۶ آذر رو به روی ساختمان دانشکده فنی دانشگاه تهران، نیز ساختمانی به عنوان دفتر مرکزی حزب تهیه شده بود.»
حزب توده در این زمان شروع به تجدید ساختار و عضوگیری کرد و در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی نیز برخی سران این حزب مانند کیانوری و احسان طبری کاندیدا شدند اما رای نیاورند. بین سالهای ۵۸ الی ۶۰ تودهایها خود را حامی خط امام معرفی و در مقابل حزب دمکرات کردستان، دولت بازرگان و اشغال لانه جاسوسی آمریکا، مواضعی همسو با انقلاب میگرفت اما در همان زمان به سازماندهی تشکیلات مخفی- نظامی و ارتباطات جاسوسی پرداخت.
سازمان اطلاعات سپاه که از مدتها قبل بر روی حزب توده کار میکرد، اواخر سال ۶۱ در اولین ضربه خود در عملیات امیرالمومنین، توانست برخی سران این حزب را دستگیر کند. به گفته محسن رضایی، "سازمان اطلاعات سپاه به خاطر کار اطلاعاتی که از اول انقلاب روی تودهایها شروع کرده و نفوذی که در حزب توده کرده بود تقریباً همه شبکههای مخفی و علنی حزب توده را زیر نظر داشت. حزب توده دست به یک تاکتیک خطرناکی مشابه افغانستان زده بود و با شورویها بحث کرده بود که ما حمله میکنیم و با یک تظاهراتی مجلس و صدا و سیمای ایران را میگیریم و اعلام میکنیم که در ایران یک حکومت مستقل تشکیل شده که شما مثل افغانستان، تانکهای خودتان را از مرز عبور دهید و به سمت تهران بیایید. وقتی این را خدمت امام مطرح کردم، امام فرمود که این بیشتر شبیه یک قصه است تا یک واقعیت اما یک در هزار هم اگر احتمالش باشد شما باید این مساله را جدی بگیرید و عملاً به دستور خود حضرت امام برخورد با اعضای توده صورت گرفت چرا که اینها در آستانه برگزاری یک تظاهراتی جلوی صدا و سیما بودند که وارد آنجا شوند." (روزنامه اعتماد، ۸ مهر ۱۳۹۲).
همچنین قبل از افشای وابستگی سران توده به شوروی و تلاش آنها برای کودتا، مناظراتی با عنوان «آزادی، هرج و مرج، زورمداری» از صدا و سیما پخش میشد. مناظراتی ایدئولوژیک که یک طرف آن نورالدین کیانوری و احسان طبری بودند و طرف دیگر آیتالله بهشتی و آیتالله مصباح یزدی و در این مناظرات شکست ایدئولوژیک آنها کاملاً آشکار بود.
ساعت ۴:۳۰ بامداد روز ۱۷ بهمن ۶۱، با دستگیری نورالدین کیانوری دبیر اول کمیته مرکزی حزب توده و همسرش مریم فرمانفرمائیان فیروز، عضو هیئت سیاسی کمیته مرکزی حزب، نخستین مرحله عملیاتی آغاز شد. باتلاش پیگیر نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فاصلهای کمتر از دو ماه، تمامی اطلاعات کلیدی از عملیات پنهانی حزب توده به دست آمد و سازمانهای مخفی و نظامی و شبکههای جاسوسی آن نیز کشف شد.
دومین مرحله عملیات با نام «عملیات حضرت امیرالمومنین (ع)» بر مبنای اطلاعات کشف شده در مرحله نخست، در شب میلاد امام علی (ع) در ۷ اردیبهشت ۶۲ انجام شد. در این عملیات، حدود ۱۷۰ نفر از کادرهای حزبی و اعضای سازمانهای مخفی و نظامی و عوامل جاسوسی و نفوذی در تهران و بیش از ۵۰۰ نفر در شهرستانها دستگیر شدند. همچنین حدود ۸۰ واحد خانه مخفی حزب، سه محل جاسازی شده اسلحه شامل ۲۰۰ قبضه انواع سلاح کمری، تفنگ ژ ۳، کلاشینکف، آرپی.جی ۷، تیربار و مقادیر زیادی فشنگ و نارنجک، صدها دستگاه اتومبیل و موتور سیکلت، انواع وسایل چاپ و تکثیر و آرشیوهای محرمانه حزبی و قریب به نه میلیون تومان وجه نقد به دست آمد.
نورالدین کیانوری، دبیر اول کمیته مرکزی حزب توده در اولین افشاگری تلویزیونی خود، تخلفات حزب توده را در شش محور بیان کرد که از جمله این محورها وابستگی به شوروی، جمعآوری سلاح و استفاده ابزاری از برخی نظامیان در این تشکیلات برای کسب خبر و ارسال به شوروی بود. از جمله اعضای شبکه نظامی حزب توده هوشنگ عطاریان از فرماندهان نیروی زمینی ارتش، سرهنگ کبیری و ناخدا افضلی فرمانده نیروی دریایی ارتش بودند که به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شدند. توده از سالهای آغازی حیات خود نقش ستون پنجم برای شوروی را ایفا میکرد و به گفته کیانوری " به علت آن چسبندگی و وابستگی که طی چندین ده سال بین حزب ما و حزب کمونیست اتحاد شوروی برقرار شده بود، نتوانستیم خودمان را از این وابستگی خاص بکنیم…"
بعد از دستگیری عوامل توده توسط نیروهای سپاه پاسداران، امام خمینی (ره) در پیامی با تقدیر از این حرکت پاسداران برای اولین بار لفظ "سربازان گمنان امام زمان (عج) " را برای نیروی اطلاعاتی سپاه بکار برند. امام خمینی در این پیام فرمودند "جوانان ارجمند و عزیز ما در جبهههای داخلی از عمق جنگلهای وسیع تا بیغولهها و پناهگاههای بزرگ منحرفان غافل از خدا، از دمکرات و کومله تا منافقین و فدایی خلق و حزب خلق به اصطلاح مسلمان تا حزب توده و سایر گروهکهای کوچک و بزرگ را با فداکاریها و خداطلبیها آنچنان قلع و قمع کردند که دنیا را با همه دشمنیها که دارند به اعجاب و تحیّر درآوردند. توجه به کارآمدی امنیتی و اطلاعاتی این جوانان گمنام پاسدار و بسیج و کمیته و دادستانی و دیگر دلباختگان در راه خدا در به دام انداختن سران خیانتکار حزب توده که چون مار پر خط و خال در براندازی اسلام فعالیت منافقانه داشتند و هر یک سابقههای طولانی بیست سی ساله در جهات تشکیلاتی و اطلاعاتی و جاسوسی داشتهاند و از تخصص در این امور بهرۀ وافی داشتند. موجب سرفرازی امت اسلامی است که چنین فداکارانی دارد."