جنگ ناعادلانه و ناموجه علیه اوکراین در حال عبور از دهمین روز است. تا این لحظه دولت روسیه در تصرف سریع و آسان است و پوتین قبل و بعد از حمله نظامی به اوکراین تهدید به استفاده از جنگافراز اتمی را طرح کرده است. بر اساس دستور پوتین سلاحهای اتمی روسیه در حالت آمادگی قرار گرفتهاند. همچنین مقامات مسئول دولت روسیه در حال فضاسازی برای احتمال بروز جنگ جهانی سوم بوده و مرتب هشدار میدهند. پوتین در آخرین موضعگیریاش تحریمهای گسترده غرب در کنار متحدان آسیاییو اقیانوسیه آن را به معنای «اعلان جنگ» به روسیه بشمار آورده است.
تجزیه و تحلیل این اظهارات و تحرکات عملی ارتش روسیه در حمله به نیروگاههای هستهای اوکراین و مبادرت به اقدامات پرخطر روشن میسازد که پوتین به هر قیمت میخواهد به اهداف مورد نظر خود در اوکراین برسد. این وضعیت کار را برای بازدارندگی در کوتاه مدت مقابل پیشروی ارتش روسیه در اوکراین دشوار میکند. با توجه به آسیبپذیری ارتش اوکراین در هوا و نسبت به حملات موشکی و هواپیمایی روسیه احتمال اینکه مقاومت کنونی بتواند به صورت کامل مانع از اشغال شهرهای عمده اوکراین و بخصوص کییف بشود بالا نیست.
در جنگ اوکراین سه نفر نقش اساسی دارند:
1- رییس جمهور اوکراین – این رییس جمهور یک هنرپیشه کمدین رشته بود و وی در تلویزیون نقش رییس جمهور را بازی می کرد.و نقشش را هم گویا خیلی خوب بازی می کرد. در انتخابات سال ۲۰۱۹ از قضای روزگار مردم محو نقش های او در تلویزیون شدند و به او رای دادند و در عالم واقع هم او رییس جمهور شد. رییس جمهوری که طرفدار غرب بود و دشمن پوتین رییس جمهور روسیه. او در قالب یک هنرپیشه نقش خود را به خوبی بازی می کرد. ولی این نقش ها را سناریو نویس تهیه و تدوین می کرد. در عالم واقع و در کاخ ریاست جمهوری – سناریو نویس کیست؟ این سوالی است که پاسخش نامعلوم است. اگر آقای بایدن است که وای به حال این ریاست جمهوری ! چون که آقای بایدن تنها برای خودش هم به سختی سناریوی می نویسد!! . زلنسکی رئیس جمهور اوکراین در زمان تبلیعات انتخاباتی وعده داده بود که برای پایان دادن به درگیری شرق اوکراین، گفتگوهای صلح با روسیه را کلید بزند. ولی او کلید جنگ را به دست پوتین رییس جمهور روسیه داد.
2- رییس جمهور روسیه . آقای پوتین از افسران امنیتی دوران کمونیسم است که از بلاهای متعدد دوران استالینی جان به در برده است. او چنان نقشش را بازی می کرد و با همه سیاستمداران دوره های متعدد همراه بود تا خود جای بزرگترینشان را اشغال کرد. وی از پیدایش خلاء قدرت پس از انقلاب اوکراین فرصت تاکتیکی مناسبی به دست آورد. تصرف برقآسای جزیره کریمه در اوکراین در فوریه ۲۰۱۴ بزرگترین پیروزی پوتین و ضربهای تحقیرآمیز برای غرب بود. روسیه توانست با تسخیر بخشی از یک کشور همسایه اوکراین قدرتش را به رخ بکشد و دنیا هم فقط نگاه کرد. ارتباط حکومت روسیه با شبه جزیره کریمه در طول تاریخ به دوران حکومت کاترین کبیر در قرن ۱۸ میلادی باز میگردد. در آن زمان روسیه بخش های جنوبی اوکراین و شبه جزیره کریمه را از چنگ امپراطوری عثمانی درآورد و به خاک خود ضمیمه کرد.
در سال ۱۹۵۴ حکومت اتحاد جماهیر شوروی به رهبری نیکیتا خروشچف که خود اوکراینی بود، شبه جزیره کریمه را به اوکراین هدیه داد. ده سال قبل از آن تاریخ ژوزف استالین، رهبر قبلی اتحاد شوروی حدود سیصد هزار نفر از تاتارهای کریمه را به اتهام همکاری با آلمان نازی از شبه جزیره کریمه کوچ داد و آنها را به آسیای میانه و سایر نقاط شوروی تبعید کرد.
پس از استقلال اوکراین در سال ۱۹۹۱ بوریس یلتسین، رییس جمهور وقت روسیه موافقت کرد که شبه جزیره کریمه به عنوان بخشی از خاک اوکراین باقی بماند و ناوگان دریای سیاه نیروی دریایی روسیه نیز به صورت اجاره از بندر سباستوپول استفاده کند.
و حالا پوتین در صدد است که این بخشندگی های سران شوروی را یک سره ملغا کند و اکراین را به روسیه برگرداند.
3- رییس جمهور آمریکا و شرکای غربیش - .در سال ۲۰۱۴ ( رییس جمهور وقت آمریکا – اوباما – بود). پس از آن که روسیه شبهجزیره کریمه را به خاک خود ضمیمه کرد! اوباما از افزایش تنشها خودداری کرد و سعی کرد جلوی تسلیح گروههای اوکراینی مورد حمایت غرب توسط اروپاییها را بگیرد.
اینک در حمله روسیه به اوکراین -اوباما هشدار داد که تهاجم به اوکراین «بنیان نظم و امنیت بینالمللی را تهدید میکند» و تاکید کرد که «نیروهای تفرقه و اقتدارگرایی» در حال تهاجم به ارزشهای دموکراتیک جهانی هستند.؟ حرف زدن چه آسان و عمل کردن چه مشکل ها؟؟ در دوره ریاست جمهوریش حمله روسیه ارزش دمکراتیک جهانی مورد حمله قرار نگرفته بود؟
در حمله به جزیه کریمه تنها کاری که غربیان کردند، « اعضای گروه هشت در سال ۲۰۱۴ تصمیم گرفتند عضویت روسیه در این گروه را تعلیق کنند».!!
دوستی غربی ها تنها به منافع مستقیم خودشان بستگی دارد. منافع و خطر برای دوستان زیاد اهمیتی ندارد. شعار همه روسای جمهور آمریکا این است: تنها آمریکا مهم است. شعار - اول آمریکا (انگلیسی: America First) یک شعار در گفتمان سیاسی ایالات متحده آمریکاست که سعی در ایجاد سیاستهای انزواگرایی، حمایتگرایی و عدم مداخله دارد.
ترامپ این شعار را با صدای بلند به گوش همه جهانیان رساند ولی «بایدن » آن را به زبان نمی آورد ولی در عمل کاملا به آن ایمان دارد. در افغانستان عملکرد وی با قرارداد معروفش با تروریست های طالبان کاملا با این شعار مطابقت دارد. او مردم افغانستان را در برابر امنیت سربازان آمریکایی فروخت. این بار در اوکراین نیز همین سناریو را به کار برده است. مردم اوکراین قربانی دیگری از سیاست – آمریکا اولین است- می باشد.
حالا در سال ۲۰۲۲ میلادی جنگ بین روسیه و اوکراین به راه افتاده است. چرا؟
بحران اوکراین پس از فروپاشی شوروی آغاز شد. زمانی که اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۹۰ فروپاشید، یکسوم انبارهای اتمی جهان به یکی از جمهوریهای تازه استقلالیافته شوروی که همین اوکراین بود رسید. از همان ابتدا آمریکا و روسیه با کمک هم سعی کردند این کشور اوکراین را خلع سلاح هستهای کنند و توافقهای دیپلماتیک متعددی هم با هدف تحویل صدها کلاهک هستهای شوروی به روسیه در ازای تضامین امنیتی منعقد شد.
- پس از استقلال اوکراین و فروپاشی شوروی، براساس معاهده منع اشاعه سلاحهای اتمی (NPT) کشور اوکراین حق حفظ سلاحهای اتمی شوروی سابق را نداشت و میبایست این سلاحها را به روسیه تحویل میداد. بر همین اساس ابتدا در سال ۱۹۹۱، طی "توافق مینسک" و پس از آن در سال ۱۹۹۲ طی "پروتکل لیسبون"، کشورهای استقلال یافته شوروی سابق-که میزبان سلاحهای اتمی این کشور بودند- پذیرفتند که کشور «روسیه» را به عنوان وارث شوروی سابق شناخته و سلاحهای اتمی موجود در خاک خود را به این کشور تحویل دهند. همچنین کشورهای اوکراین، روسیه، بلاروس و قزاقستان پذیرفتند که به تعهدات شوروی سابق در موضوع پیمان "استارت ۱" متعهد باشند. در این پیمان، کشورهای شوروی و آمریکا پذیرفتند که حجم سلاحهای استراتژیک خود را کاهش دهند؛ لذا اولا سلاحهای موجود در خاک اوکراین، طبق NPT متعلق به این کشور نبود ثانیا نه تنها این کشور بلکه دو کشور دیگر قزاقستان و بلاروس نیز پذیرفتند که سلاحهای اتمی شوروی را به روسیه تحویل دهند.
اوکراین بیش از ۱۳۰ موشک بالستیک اتمی دور برد، حدود ۵۰ موشک بالستیک اتمی کوتاه برد، ۳۳ هواپیمای بمب افکن بزرگ و حدود ۱۷۰۰ کلاهک اتمی شوروی سابق در این پنج پایگاه نظامی، در محدوده اوکراین امروزی قرار داشتند
اما در کشور اوکراین، مدتها بر سر اجرای این "پروتکل لسیبون" بحث و مخالفت وجود داشت. برخی سیاسیون و شخصیتهای اوکراینی با اجرای معاهدات و تفاهم نامههای مزبور مخالف بودند. در سال ۱۹۹۳، کشور اوکراین، ۱۳ پیش شرط جهت اجرای تعهدات پروتکل لیسبون را اعلام کرد که براساس آن، میبایست تضامین امنیتی از طرف آمریکا و روسیه به این کشور داده میشد و اوکراین در عوض فقط حدود ۴۰ درصد از سلاحهای اتمی را تحویل روسیه میداد. اما در نهایت کشور آمریکا توانست با ارائه مشوقهای اقتصادی، اوکراین را راضی به اجرای تعهدات خود ذیل پروتکل لیسبون کند.
در نهایت در سال ۱۹۹۴، موافقت نامه چهار
جانبهای به نام "تفاهم نامه بوداپست" بین اوکراین، روسیه، انگلیس و
آمریکا امضا شد که طی آن اوکراین تمامی سلاحهای اتمی روسیه را به این کشور تحویل
و در قبال آن، کشورهای روسیه، انگلیس و آمریکا تضمین دادند که استقلال و
تمامیت ارضی این کشور را به رسمیت بشناسند. اتفاقی که با حمله روسیه به اوکراین،
نقض شد.
لذا در مجموع باید گفت، شاید «ملت اوکراین» زمانی سلاح
اتمی داشته، لکن «کشور اوکراین» هیچ گاه صاحب سلاح نبوده است . چون براساس معاهده
(ان پی تی) بجز کشورهای دائم شورای امنیت،
کشور دیگری حق داشتن چنین سلاحی ندارد. آنچه در اختیار اوکراین قرار داشت، سلاحهای
اتمی شوروی سابق بود که حتی در صورت باقی ماندن آنها در اوکراین، به دلیل پروتکلهای
حفاظتی و بهره برداری از سلاحهای اتمی، امکان استفاده کشور اوکراین از آنها
فراهم نبود.
« پس از حمله کشور روسیه به اوکراین یکی از فعالان سیاسی اوکراینی ادعا کرد که اوکراین، "تنها ملت" در دنیا است که دارای سومین قدرت هستهای دنیا بود و آن را با تضامین غرب و روسیه کنار گذاشت. این اظهار نظر همراه با برخی تحلیلهای داخلی، این شبهه را ایجاد کرده که اوکراین، به دلیل کنار گذاشتن سلاح اتمی، دچار این جنگ شده است» این غربی که استقلال اوکراین را تضمین کرده بود حالا چه جواب دارد؟؟.
ترامپ رییس جمهور پیشین آمریکا روز شنبه به وقت محلی در یک گردهمایی در فلوریدا با اشاره به درگیری نظامی بین روسیه و اوکراین مدعی شد: همانطور که همه میدانند، اگر در انتخابات ما تقلب نمیشد و اگر من رئیسجمهوری بودم، این فاجعه وحشتناک هرگز اتفاق نمیافتاد.
- وی گفت که ولادیمیر پوتین رییس جمهوری روسیه از «ضعیف بودن» جو بایدن رئیس جمهوری دموکرات برای حمله به اوکراین استفاده کرد.
ترامپ همچنین به حمله روسیه به گرجستان در زمان جورج دبلیو بوش و شبه جزیره کریمه در زمان باراک اوباما اشاره کرد و گفت: «من به عنوان تنها رئیس جمهوری قرن بیست و یکم (آمریکا) ایستادگی کردم که روسیه به کشور دیگری حمله نکند.»
اوکراین همچنان اهمیت خود را برای غرب و شرق از دست نداده است. پوتین هیچگاه چشمش را از اوکراین برنداشت و همیشه یک اصطلاح را در مورد اوکراین به کار برد: «مردم اوکراین و روسها یک پیکرند» پوتین بعد از این که خیالش از بابت سلاح های اتمی اوکراین راحت شد و اطمینان حاصل کرد که دیگر سلاح اتمی در اختیار ندارد و شرکای غربیش هم این اطمینان را به او دادند حالا دنبال این است که راه را بر روی اتحادیه نظامی غرب (ناتو) به بندد. آمریکا و شرکایش هم هر چند در خلع سلاح اوکراین با هم شریک و همراه شدند. اما به دنبال این هستند که با قبول اوکراین و گرجستان در اتحادیه اروپا – فعالیت روسیه را مهار کنند ولی به هیچ وجه حاضر نیستند که از منافعی غیر از منافع خودشان در برابر روسیه دفاع کنند. اوکراین را در این راه فدای منافع کوتاه مدت خود خواهند کرد ولی نابودی یا مهار روسیه را همچنان ادامه خواهند داد. استراتژی نرم و آرام بدون به خطر انداختن منافع آمریکا و غرب. بازنده این سیاست تخریب گر مردم اوکراین و جهان خواهند بود.
امروزه ثابت شده است که در پیشرفت ، علم و تکنولوژی اگر نگوییم بیشتر اما به همان اندازه منابع طبیعی، در توسعه، اهمیت دا رند. چون که تکنولوژی پیش رفته می تواند خود به تنهائی ایجاد مزیت نسبی برای کشورها کند. به طور مثال ژاپن ، کره ، سنگاپور که فاقد منابع طبیعی کافی می باشند توانسته اند از نظر صنعتی به دستاوردهای مهمی نائل شوند. درحالی که کشور هائی مانند آ رژانتین و ایران با وجود منابع غنی و سرشار طبیعی جزو کشور هائی در حال توسعه اند . از این رو تقسیم جهان معاصر به کشورهای توسعه یافته ، در حال توسعه و عقب مانده یا هر عنوان دیگری که به کار ببریم - حاصل هوس طبیعت نبوده است.
آ یا روزگار آ ن نرسیده است که اندیشمندان ما زاویه دید خود را از مباحث بی حاصل نظری به دیدگاهی جهان بینی واقعی سوق دهند؟ و به جای توسل به موانع گفته شده و یا نظریه توطئه به جست جوی عوامل موثر در ایجاد فرهنگ لازم برای کسب دانش های علمی و عملی در توسعه کشور ها باشند؟
کشور چین که پر جمعیت ترین سرزمین جهان یکی از قدیمی ترین کشور های جهان است و تا دو سه دهه پیش هر سال میلیون ها، – نفر از مردم آ ن از گرسنگی می مردند، حالا توسعه و صنعتش، ترس بر اندام کشورهای توسعه یافته انداخته است؟
نقش مردم و مدیریت حاصل از میان مردم در توسعه کشور
دکتر ادوارد دمینگ که وی را ناجی کشور ژاپن پس از جنگ جهانی دوم می دانند در کتاب معروف خود، خروج از بحران چنین می نویسد:
"برای خوش بختی و نیک فرجامی -یک ملت- ضرورت ندارد که منابع طبیعی به حد وفور وجود داشته باشد.سرمایه اصلی هر ملت بیشتر به مردم، مدیریت و دولت آ ن بستگی دارد، تا منابع طبیعی آ ن. مسئله این جاست که مدیریت خوب را، در کجا می توان یافت؟ اشتباه خواهد بود که مدیریت آمریکائی را به یک کشور دوست صادر کنیم."[1]
در همه عواملی که برای عقب ماندگی ذکر می شود، توجه کمتری به این مورد «مدیریت» شده است . همه نظریات ارائه شده در باره پس رفت ها « معلول» هستند تا عامل. در شکست و ناموفق بودن این معلول ها ضعف و ناکارآمدی مدیریت نقش اساسی و کلیدی دارد.
کشورهای جهان سوم از جمله کشور ما با وجود این که در این زمان دارای تحصیلکردگان و دانشگاه دیدگان زیادی است اما دچار فقدان و یا کمبود فراوان مدیران خردمند و کارآمد و کار ساز و محققین و اندیشمندان متفکر و متصدیان توانا و توانمند و مردم فعال و مسُولیت پذیر و بهره ور برای توسعه و پیشرفت است. اعضای دولت های این کشورها که برای مدیریت ملی برگزیده می شوند، نیز از میان همین گروه مردم انتخاب می شوند که بهره وری و کامیابی آن ها در توسعه- کافی به مقصود نیست.
یک دقت و توجه به این مهم نشان می دهد که ما به چه موارد مهم و اثر بخش گسترده ای نیاز داریم؟
هر کشوری برای اداره امور مختلف، متعدد و گسترده وظایف خویش در اقصی نقاط مملکت نیاز به افراد خردمند، با تحصیلات کافی و تجربه مناسب(نه دارنده مدارک از موسسات رنگارنگ) با حس مسئولیت و شناخت پاسخگویی ،که مهارت کافی در سیاست گذاری، برنامه ریزی – اجرا و دانش لازم برای نظارت و اصلاح داشته باشند در همه بخش های زیر دارد.
در تمام سطوح و ارکان حاکمیت 2- در همه وزیران و وزارت خانه های کشور 3. در تشکیلات قوه قضاییه و در تمام ارکان دادگستری و وکالت کشوری 4. همه نمایندگان برگزیده مردمی در مجلس – شوراهای شهر – ده. 5- در تمام سطوح بخش آموزش های ملی: کودکستان – دبستان – دبیرستان و دانشگاه ها و مراکز آموزش تخصصی و عمومی و پرورشی. 6. موسسات صنعتی، کشاورزی، خدماتی . 7. در کل سازمان های بهداشتی و تندرسی. 8 در کل نهادهای مربوط به معادن – مسکن و حمل و نقل . 8. همه استانداری ها شهرداری ها و ده داری ها . ۹ . در امور نظامی و دفاعی کشور . 10و سایر بنیادها و سازمان هایی که در کشور فعالیت ها تولیدی تجاری – فرهنگی و ... دارند. باید دارای افراد لازم و ماهر باشند.
تعداد این افراد متخصص و متفکر و مجری و ناظر در بخش های متعدد ملی بالغ بر هزاران نفر خواهد بود.
اگر به این گروه افراد لازم برای اجرای خط صف را که باید مجریان ماهر، دلسوز، مسئولیت پذیر و آموزش دیده را هم اضافه کنیم بالغ بر میلیون ها نفر نیروی کار آمد نیاز داریم که مدیران ملی و خصوصی باید با ساماندهی و ساختار سازی و به کار گیری هنر رهبری و مدیریت بتوانند برنامه های ملی را با کیفیت خوب با بودجه مناسب و در زمانی مناسب تکمیل نمایند.
به این نیروی عظیم متفکر، ماهر و مجری متبحر - باید گروهی اندیشمند و بالنده ای هم در سازمان های آموزشی و تولیدی و صنعتی و بهداشتی و سایر ارکان مملکتی داشته باشیم که در تمام این موسسات و سازمان ها اعمم از دولتی و خصوصی پیشرو نوسازی، بهسازی و نوآوری و اختراع و اکتشاف باشند و بتوانند کارها را مدام به سوی بهتر شدن و موثر تر و ارزان تر بودند سوق دهند و کشور بتواند وارد بازار و رقابت های جهانی شود.رقابت، آسایش، رفاه و امنیت لازم را برای شهر وندان فراهم کند.
برای برنامه ریزی و رفع این کمبودها کشور ، به مدیریت افراد لایق و توانمند در همه سطوح ملی، خصوصی و عمومی نیاز دارد که قادر باشتد برنامه های دراز مدت و مستمری برای آموزش و تربیت کردن این نیروها در فاصله زمان مناسب تهیه و به صورت یک بسیج همگانی به اجرا گذارند. با نظام مدیریت و روش های آموزشی موجود که عقب مانده و نامناسب نا کارآمد و تنیل پرور و .... هستند نمی توان چنین کمبودهای عظیمی را در زمان مناسب و لازم بر طرف کرد.
هیچ یک از عوامل عقب ماندگی که متفکرین خارجی و داخلی از آن ها نام می برند قادر به تربیت و تامین این نیروی عظیم انسانی مورد نیاز کشور نخواهد بود. نه منابع طبیعی، نه سرمایه گذاری، نه آب و هوای مناسب، نه .............
مشاهده می شوحقیقت تاسف باور چنین است که در کشور ما و سایر کشور های عقب مانده - سه عامل مهمی که دکتر دمینگ اشاره می کند یعنی – مدیریت - دولت و مردم همه دچار ضعف و نا کارآمدی فراوان هستند. نه اعضای دولت توانایی برنامه ریزی و اجرای مناسب ملی دارند، نه مدیریت ها در سطح ملی و خصوصی در بخش های و گوناگون از قدرت و دانش لازم بر خوردارند و نه مردم با فرهنگ کار مناسب و مسئولیت پذیری مورد نیاز را دارند. هر سه گروه متولی و مهم در اداره کشور یعنی دولت – مدیریت و مردم در هر مملکتی دارای یک چیز مشترک هستند و این خصیصه مشترک است که کشورهای عقب مانده از جمله مملکت ما را در گرداب عقب ماندگی سرگردان کرده است. این عامل مهم و محرک و ضروی همان، تفکر، و بینش همگانی است که از طریق– فرهنگ ملی – و در طول تاریخ شکل گرفته است. برای رفع این معضل بزرگ اول ما باید اساس و بن مایه این جای افتادگی تاریخی را شناسایی، درک و قبول کنیم و سپس برای رفع آن چاره اندیشی کنیم.
اما چرا ما در کشور خودمان دچار این نقیصه بزرگ و سرنوشت ساز و تخریب گر شده ایم؟ چه عوامل و شرایطی چنین سرنوشتی را بر ما حاکم کرده است؟ چرا ما درد بزرگمان را تشخیص نداده ایم؟ اندیشمندان ما چه کاری کرده اند؟ و آیا درد را تشخیص داده اند؟ و ..............
این ها سوال هایی است که ممکن است برای هر ایرانی علاقه مند به میهن وجود داشته باشد. شاید بهتر باشد که برای درک این معضل مهم و اساسی ما گذشته های تاریخی و شکل گیری بینش و نگرش فرهنگی خود را مورد کنکاش قرار داده و به یک گذشته شکافی دور و دراز و عمیق به دور از تعصبات و دلبستگی ها بپردازیم و به ببینم که محیط و جامعه ما چگونه بوده و چه مسیری را طی کرده است؟ و باورهای اساسی و بنیادی آن که عامل تفکر و عمل مااست به چه صورتی شکل گرفته است و نهایتا ما چرا این چنین شده ایم که نمی توانیم در دامن خود آدم های متفکر مناسب ،مدیران لایق و مردم مسئولیت پذیر تربیت کرده و تحویل جامعه دهیم؟
برداشت باور، بینش و نگرش ما چگونه شکل گرفته است که با دنیای متمدن فاصله مان زیاد و زیاد تر شده و می شود؟ این نوشته ها در جست و جوی این مهم است.
شکل گیری باورهای فرهنگی ایرانیان
شناخت فرهنگ بدون شناخت روابط و
نهادهای اجتماعی و بدون شناخت تجربۀ زندگی روزمرة مردم در جامعه ناممکن است. در نظر دورکم (جامعهشناس بزرگ قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم است. به عقیده بسیاری، دورکیم بنیانگذار جامعهشناسی بهشمار میرود.)، فرهنگ پدیدهای
مستقل یا صرفاً تولید ذهن افراد جامعه نیست. فرهنگ و پدیدههای فرهنگی رابطهای
جدی و انداموار با سبک زندگی ما دارند و از آن متأثرند و در عین حال که به شیوۀ
زندگی ما معنا میدهند سبب تداوم یا تغییر آن نیز میشوند. بنابراین، فرهنگ در این
نگرش پدیدهای بسیار مهم و تاثیرگذار بر جامعه محسوب میشود و بهرغم اینکه
پدیدهای مستقل نیست، اما میتواند در همبستگی جامعه نقش بسیار مؤثری داشته باشد و بنابراین، باعث پدید
آمدن تعاون و شادمانی شود. در حالی که این ظرفیت را نیز دارد که به ایجاد بحران،
آشفتگی و بیثباتی دامن بزند.[2]
باورهای فرهنگی کشورهای اروپای غربی – روسیه – آمریکای شمالی و کشورهای ژاپن – چین – کره جنوبی – تایوان – استرالیا که جزو ممالک توسعه یافته و پیشرفته هستند بر اساس نوشته داریوش شایگان: همه ی آن ها در اداره امور ملی و بین المللی متکی بر فلسفه و علم هستند. در حالی که بر خلاف باور این کشورها که بر فلسفه و علم غربی که مطلقا بر عقل باوری تاکید دارد و از ایمان دینی منفک است، کشورهای عقب مانده دارای فلسفه و علم شرقی [3] مبتنی که بر مکاشفه[4] و ایمان دینی است.
جای گزینی عقل به جای مکاشفه – در غرب- نفی ارزش های متافیزیکی و جایگزینی جامعه مدنی به جای نظام مذهبی را به دنبال آورده است. داریوش شایگان - ریشه بحران معنوی غرب را نیز در همین مسئله می بیند. [5]
این علم شرقی که مبتنی بر مکاشفه و ایمان دینی است در میان مردم ما از کی آغاز شده و چگونه پدید آمده و به چه صورتی در پندار ما جای گرفته است؟
[1] دمینگ ادوارد – خروج از بحران – ترجمه نوروز دّرداری – ناشر رسا ص 24
[2] فرهنگ و دموکراسی - علی میرسپاسی- ایران نامه سال ۲، شماره ۳، پاییز ۱۳۹۶
[3] منظور شایگان از فلسفه و علم شرقی مشخص نیست ولی معمولا: فلسفه شرق یا فلسفه آسیایی فلسفههای گوناگونی را شامل میشود که در شرق و جنوب شرقی آسیا ریشه دارند، از جمله فلسفه چینی، فلسفه ژاپن، فلسفه کره که در آسیای شرقی رواج دارند، همچنین فلسفه هندی (شامل فلسفه بودایی و هندوئیسم) در آسیای جنوبی و فلسفه زرتشت، یهودی و اسلامی در جنوب غربی آسیا رواج دارند.(ویکیدیا دانش نامه آزاد)
[4] خواجه عبدالله انصاری (پیر هرات) در کتاب منازل السائرین - آیه متناسب با مکاشفه را آیه 10 سوره نجم: «فَاوْحَی الَی عَبْدِهِ مَا اوْحَی» پس (خدا) به بنده خود وحی فرمود آنچه که هیچ کس درک آن نتواند کرد. میداند. استناد به این آیه در باب مکاشفه، به این معنا است که به اعتقاد وی، مکاشفه و وحی از یک سنخ می باشند.
مکاشفه از تجلیات ویژه روحی در حال خلسه و حالتی است بین خواب و بیداری که در آن شخص از امور متافیزیکی که مربوط به حواس ظاهری نیستند، با ادراکات روحی و معنوی آگاه میشود.(ویکی پیدیا دانش نامه آزاد)
[5] بروجردی مهرزاد – همان (صص ۲۳۰-۲۳۱).
اصلاحات اقتصادی گورباچف(آخرین رهبر کمونیست شوروی) در زمانی که وضعیت بسیار وخیمتر از گذشته بود، با فضای باز سیاسی همراه شد. این همزمانی، ارکان سیستم آهنین شوروی را به هم ریخت. مردم شدیداً خواستار این اصلاحات بودند. اما این اصلاحات با مخالفت هسته مرکزی قدرت شوروی، یعنی حزب کمونیست روبرو گردید. برای متوقف کردن اقدامات گورباچف، آنها دست به ِ کودتا زدند، اما مردم از ترس برگشت به دوره ِ ی خفقان ِ گذشته از مخالفان سر سخت ِ نظام سوسیالیستی مانند بوریس یلتسین (اولین رئیس جمهور منتخب جمهوری روسیه)، دفاع کردند و کودتا شکست خورد.
یلتسین در بالای تانکی که برای مهار تظاهرکنندگان آمده بود با شهامت علیه کودتا سخنرانی کرد. این دومین باری بود که یکی از رهبران روسیه در بلای زرهپوش برای مردم سخنرانی میکرد. نخستین بار لنین بعد از برگشت از تبعید در ایستگاه راه آهن پتروگراد از بالای زرهپوش برای انقلابیون سخنرانی پر شور و هیجانی کرد و آنها را به قیام علیه دولت موقت، با شعار "زنده باد انقلاب سوسیالیستی" تحریک و تشویق نمود. این بار یلتسین حتا در برابر مقاومت مجلس شوروی (دوما) و بست نشینی نمایندگان حزب کمونیست و ِ مدافعان حفظ سوسیالیسم، دستور به توپ بستن مجلس را داد.
حکومت شوراها فاجعه بارتر از این نمی توانست خاتمه یابد. وقایع به گونه ِ ای رقم خورد که جامعه از طرح اصلاحات گورباچف ِ برای حفظ سوسیالیسم گذر کرد و رهبری به دست یلتسین ِ ضدسوسیالیسم افتاد و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بهم ریخت، و جمهوریهای پانزده گانه شوروی استقلال یافتند و هر کدام به راه خود رفتند.
بدین صورت کشور متحد باقی می ماند که گورباچف در رأس آن باشد. این گونه بود که یلتسین وارث قدرت در جمهوری روسیه شد و گورباچف از بالاترین مقام سیاسی کشور ساقط شد و اصلاحات مورد نظر او به راهی رفت که جای سوسیالیسم را رسما سرمایه داری شبه مافیایی گرفت. با این دگرگونیها ابر قدرت شوروی به لبه پرتگاه خطرناکی رسیده بود که حتا نفع غرب هم در جلوگیری از فروپاشی کامل آن بود. زیرا عواقب خطرناک بهم ریختن کامل شوروی میتوانست جهانگیر بشود.
گورباچف خواستار حفظ تمامیت شوروی همراه با اصلاحات مورد نظر ِ خود بود. اما حوادث گوناگون و در رأس آنها، کودتا، این خواست را به تاریخ سپرد و دیکتاتوری کارگران و سوسیالیسم که با شبه کودتایی پایان یافت.
چرا نظام سوسیالیسم و حکومت کمونیستی شوروی شکست خورد؟ یکی از دلایل چنین است:
- اریک هابسباوم اعتقاد دارد که :در قرن بیستم جهان دگرگون شد. اما پیروان دگماتیست مارکس همچنان ِ سخنان مربوط به وضعیت سده ی نوزدهم را تکرار کردند. یعنی در این مورد ایراد به مارکس وارد نیست بلکه به پیروان جزمگرای او وارد است ِ که این تفاوت زمانی را در نظر نگرفتند. کما این که هنوز مارکسیستهای اُرتدوکسی هستند از جمله طرفداران قلیل بازمانده از حزب توده در کشور خودمان – بر این باور هستند که نظریه های مارکس در قرن نوزده را می توان در سده ی بیست و یکم برای رهایی جهان از دشواری های فعلی به کار گرفت.و اگر این نظریه ها شکست خورده و می خورند -در این موارد مارکس هیچ نقشی نداشته است.
- برخلاف اریک هابسباوم، برخی فروپاشی شوروی را مستقیم به ایدئولوژی اکتبر خوانده میشد. بعدها "انقلاب کبیر اکتبر" نام گرفت. کودتا به رهبری لنین تقریباً بدون خونریزی علیه دولت موقت روسیه انجام گرفت.
- بلشویکها و متحدانشان ساختمان های دولتی و دیگر مکانهای استراتژیک را در پایتخت روسیه یعنی شهر پتروگراد (در حال حاضر سن پترزبورگ) اشغال کردند و دولت جدیدی با ریاست لنین تشکیل دادند.
درگیری نظامی بعد از انحلال مجلس مؤسسان که اکثریت نمایندگان منتخب آن از ِ حزب اس آر ها بودند؛ آغاز شد. دستور ِ انحلال مجلس مؤسسان را لنین صادر کرده بود..ولی به یوتوپیای [1]مارکسیستی ارتباط میدهند.
دانیل چیروت مینویسد: رجوع به مشکلات اقتصادی برای فروپاشی کافی نیست. موفقیتهای زیادی هم دراین کشورها بوده است. از نظرنظامی به هرحال بسیار پیشرفت کرده بودند. مردم کشورهای بلوک شرق از تحصیلات عالی و خوبی برخوردار بودند. او مینویسد درست است که کشورهای اروپای شرقی نسبت به غرب از امکانات کمتری برخوردار بودند اما همزمان کشورهای فاسد، فقیر، نابرابر و ناعادلانه تر از کشورهای بلوک شرق در جهان کم نبودند، ولی چرا دولتهای کمونیستی بدون مقاومت فروپاشیدند؟
او خود پاسخ میدهد، در وضعیتی که مردم این کشورها از تحصیلات بالایی برخوردار بودند ایدئولوژی و یوتوپیای سوسیالیسم و به طور مشخص مارکسیسم که پایه و اساس این دولتها بود اعتبارش را ازدست داده بود و وعده ها، پایه و اساس نداشت. به طور یقین جوزف استالین و دیگر رهبران مارکسیست این را میدانستند. در غیراین صورت مشروعیت سوسیالیسم از بین میرفت.
به همین دلیل به دروغ متوسل میشدند. چیروت در ادامه میافزاید: از سال1920 دروغ، روی دروغ انباشته شده بود. هرچه فاصله میان واقعیت و وعده بیشتر میشد طبعاً از اعتبار جامعههای لنینیستی کاسته میشد. در کشورهای جهان سوم هم که به ایدئولوژی سوسیالیستی گرایش وجود داشت کمکم به این نتیجه رسیدند که شیوه ی مهندسی اجتماعی دگرگون شده و رشد و پیشرفت غربی کاراتر است در نتیجه به آن سو گرایش پیدا کردند. بنابراین نه تنها در کشورهای سوسیالیستی بلکه درتمام جهان توهم نسبت به سوسیالیسم و مارکسیسم از بین رفت. حزبهای سوسیالیستی در کشورهای غربی نیز تنها در حرف سوسیالیست باقی ماندند. .[2]
[1]آرمانشهرخواهی (به انگلیسی: utopianism) عبارت است از دلبستگی به ایجاد یا خیالپردازی دربارهٔ یک نظم اجتماعی آرمانی. از روزگار افلاطون تاکنون بسیاری از نویسندگان طرح جامعههای آرمانی ریختهاند و همچنین بسیاری از گروههای دینی و بهبودخواهان سیاسی در اروپا کوششهایی برای برپا کردن جامعههای آرمانی کردهاند ــ و از جمله مارکسیست های ارتدکس
سرآغاز کتاب سرگذشت سیاسی ناصر خان قشقایی - رهبر سیاسی و ایلخان قوم قشقایی در ایران
محمد ناصرخان معروف به ناصرخان، پسر صولت الدوله قشقایی است. او در زمان رضاشاه و از ابتدای سلطنت محمد رضاشاه تا کودتای سال ۱۳۳۲ «ایلخان» ایل ترک زبان قشقایی در جنوب ایران بود. علاوه بر این، در زمان پهلوی اول در انتخابات چند دوره از مجلس شورای ملّی به نمایندگی و وکالت مجلس شورای ملّی انتخاب شد و یک دوره نیز نماینده انتصابی محمد رضا شاه در مجلس سنا بود. وی تا زمان انحلال مجلس سنا در سال ۱۳۳۱ در پی جریانات ملّی شدن نفت ، سمت سناتور انتصابی شاه در مجلس سنا را بر عهده داشت. رویدادهای مهم دوره زندگی وی را می توان به چهار بخش تقسیم کرد:
۱.فعالیت های سیاسی در کنار پدرش صولت الدوله که از زمان جنگ قشقایی ها و انگلیسی ها در سال ۱۲۹۸ ش آغاز و تا سال ۱۳۱۱ شمسی به مدت چهارده سال بدرازا کشیده است. در این دوره وی برای نخستین بار به فرمان دکتر مصدق والی فارس، ایل خان ایل بزرگ قشقایی شد و پس از حکومت دکتر مصدق در فارس به کمک و کوشش پدرش یک قرارداد نفت، مشابه پیمان نامه شرکت نفت ایران و انگلیس را با بختیاری ها منعقد کرد. اما به دلیل تحکیم قدرت دولت و تسلط رضا شاه بر کشور ایران، عایدی خاصی از این قرارداد نصیب وی و خانواده صولت الدوله ایلخان قشقایی نشد.
۲. دوره رضا شاه : حکومت رضا شاه، دوره ای است که در آن همه قدرتمندان منطقه ای ایران از جمله ایلخان قشقایی، توان و جایگاه طولانی خود را در کشور از دست دادند. صولت الدوله و پسرش ناصرخان هر دو از ریاست و رهبری ایل قشقایی برکنار شده و به صورت غیر مستقیم به حالت تبعید به نمایندگی از مردم قشقایی وارد مجلس شورای ملّی در تهران شدند. در همین دوره رضا شاه دست به خلع سلاح و اسکان عشایر زد و مدیریت ایل را به نظامیان خود سپرد . عدم درایت نظامیان و سخت گیری فراوان توسط آنان سبب شورش ایل شد و اولین رو در رویی بین عشایر قشقایی و ارتش رضا شاهی در همین دوره شکل گرفت. به دلیل این درگیری صولت الدوله که در تهران بود دستگیر شد ولی شکست نظامیان دولتی در جنگ با تفنگداران قشقایی، سبب رهایی وی از زندان رضا شاهی شد.. مجددا دو سال بعد بین ایل مزبور و ارتش در گیری دیگری در گرفت این بار ارتش که دارای سازمان دهی و امکانات بهتری شده بود، توانست نیروی قشقایی را شکست داده و شورش را مهار کند. پس از این پیروزی بود که رضا شاه، قصد پیشین خود را برای برکناری سران قشقایی از قدرت را به اجرا گذاشت و از ناصرخان و پدرش صولت الدوله را که هر دو نماینده مجلس شورای ملّی بودند سلب صلاحیت کرده و آن ها را روانه زندان کرد. صولت الدوله، پدر ناصر خان در زندان درگذشت و ناصرخان به حبس خانگی در تهران و شهریار گرفتار شد. این ایام دوازده سال به طول انجامید و تا حمله متفقین به ایران و برکناری رضا شاه از تاج و تخت ایران به درازا کشید.
۳.دوران شهرت و اقتدار در کار سیاسی(۱۳۲۱ -۱۳۳۲): پس از حمله متفقین به ایران و برکناری رضا شاه، ناصرخان از حبس خانگی فرار کرد و به فارس و به میان ایل قشقایی برگشت. با وجود این که در دوره رضاشاه عشایر خلع سلاح شده و بسیاری از اسلحه های خود را از دست داده بودند، ناصرخان توانست که سپاهی گرد آورده و آن ها را مسلح کند و در یک درگیری خونین موسوم به جنگ سمیرم با ارتش ایران رو در رو قرار گرفت. ارتش ایران که به دلیل حمله متفقین از هم پاشیده شده و دچار ضعف و بی نظمی شده بود و آمادگی برای این مقابله داخلی را نداشت ، از سپاهیان ناصرخان شکست خورد . ناصر خان موفق شد که پادگان شهر را سمیرم را تسخیر و نیروی های دولتی را وادار به تسلیم نماید.
او توانست در اولین اقدام خود، خواسته هایش را به حکومت در تهران تحمیل و امتیازات بزرگی از دولت کسب کند . از این دوره او یک نوع خود مختاری برای ریاستش بر ایل قشقایی و سایر عشایر در جنوب ایران به دست آورد و جایگاه و موقعیت مهم و ویژه ای در فارس و ایران نصیب خود و برادرانش کند.
سه سال بعد نیز هنگام شورش فرقه دمکرات در آذربایجان ناصرخان به همراه سایر عشایر در منطقه جنوب ایران نیز نهضت مقاومت جنوب را برای یک نوع استقلال یا خود مختاری مشابه شمال ایران در جنوب کشور راه اندازی کرد و شهرهای بوشهر و کازرون را تسخیر کرد و شیراز را به محاصره نیروی های خود در آورد. سرانجام پس از مذاکرات متعددی با قوام السلطنه نخست وزیر و نمایندگان اعزامی او به شیراز ، ناصرخان توانست با قبولاندن برخی از خواسته های جدیدش به دولت، ترک مخاصمه نماید. بعد از این درگیری در تمام در دوره محمد رضا شاه تا کودتای سال ۱۳۳۲ وی یکی از قدرتمندترین و با نفوذ ترین افراد سیاسی در استان فارس بود.
با تشکیل جبهه ملی ایران به رهبری دکتر مصدق ناصرخان و برادرانش به عضویت جبهه ملّی ایران درآمدند.. در همه ایام ملی شدن نفت و در دوران وزارت دکتر مصدق، از علاقمندان و طرفداران جدی و پایدار دکتر مصدق شدند دلیل این علاقه و وابستگی به مصدق، به گفته ناصرخان، دشمنی مصدق به محمد رضا شاه بود چون ناصرخان پس از درگذشت پدرش در زندان و زندانی شدن وی در خانه به مدت بیش از ده سال، یکی از دشمنان شاه شده بود و از هر فرصتی برای از بین بردن شاه استفاده می کرد، همیاری و همکاری با مصدق را برای رسیدن به هدف خود که همان از بین بردن شاه بود انتخاب کرد. دلیل دیگر نیز آشنایی پدرش با دکتر مصدق سبب شده بود که ارتباط وی با دکتر مصدق تسهیل شده و مصدق امکانات و فرصتهای مناسبی در اختیار برادران قشقایی گذاشته بود و آنان در این دوره فرمانروای پر اختیاری در میان ایل قشقایی و فارس شده بودند.
ناصرخان و برادرانش روابط دوستانه ای نیز با ماموران سیاسی آمریکا داشتند . وی در سفرهای خود به آمریکا تلاش زیادی بکار برد که سیاست های مصدق را برای دولتمردان آمریکایی تشریح کرده و همکاری آنان را برای کمک به دکتر مصدق جلب نماید.
بر اساس گزارش ماموران و جاسوسان آمریکایی در ایران، حزب کمونیست توده در دوره دکتر مصدق یکی از خطرناکترین نیروی موجود در ایران معرفی شده بود. همزمان با ملی شدن نفت در ایران، دولتمردان آمریکایی بر این تصور بودند که دولت ملی دکتر مصدق توسط حزب توده ایران سرنگون شده و حکومت در ایران کمونیستی خواهد شد.
در اسناد دولتی آمریکا مدارکی منتشر شده است که دولت آمریکا در یک طرح داخلی پیش بینی کرده بود که در صورتی که دولت دکتر مصدق توسط حزب توده سقوط نماید و یک دولت کمونیست در ایران تشکیل شود، دولت آمریکا برای مبارزه با دولت کمونیستها در ایران، یک نیروی پارتیزانی با همکاری عشایر قشقایی تشکیل داده و جنگ و گریز ه راه می انداخت. مدرکی مشخصی در رابطه با اطلاع و یا اعلام همکاری و موافقت ایلخان قشقایی و برادرانش با آمریکایی ها در این اسناد دیده نمی شود.
بعد از همکاری دولت آمریکا و انگلستان برای سرنگونی دکتر مصدق ، کودتاگران آمریکایی قبل از اجرای کودتای ۲۸ مرداد با برادران قشقایی در تماس بوده و از آنان تقاضای همکاری کرده و اعلام کرده بودند که اگر همکاری نمی کنند لااقل بی طرف باقی بمانند. آنان برای تصمیم گیری دو ماه وقت خواسته بودند ولی آمریکایی ها تصمیم خود را برای کودتا به آن ها اعلام کرده بودند. برادران قشقایی با وجود اطلاع از برنامه کودتا تلاشی برای جلوگیری از آن کودتا بعمل نیاورده و به دکتر مصدق نیز به طور صریح اطلاع ندادند. همه برادران در روز کودتا تهران را به سوی ایل در فارس حرکت کرده بودند. تا کنون سند و نوشته ای برای این اقدام برادران قشقایی در روز کودتا به دست نیامده است.
با وقوع و پیروزی کودتای ۲۸ مرداده ۱۳۳۲ وی و برادرانش بر خلاف بسیاری از همراهان دکتر مصدق همچنان به حمایت از دکتر مصدق ادامه دادند و در صدد بر آمدند که از طریق نیروهای قشقایی با دولت جدید کودتا تیمسار زاهدی مبارزه کنند. اما ،به سبب تلاش های دولت کودتا و کمک دولت آمریکا و اقدامات اصل چهار در شیراز- اتحادیه ایل قشقایی در برابر دولت کودتا از هم پاشید و برادران قشقایی در این اقدام ناموفق شده و شکست را پذیرا و در برابر دولت تسلیم شدند . این شکست و تسلیم سبب شد که خاندان وی هر چه در طول زمان های دراز به دست آورده بودند از دست دادند . از جمله ریاست ایل، سرزمین ها و دهات زیادی که تحت مالکیت آنان بود، پست و مقام های رسمی و غیر رسمی ........ و سر انجام سه تن از چهار برادران تنها جان خود را نجات دادند و به خارج از ایران پناه ببرند.
برادر ناصرخان، ملک منصورخان در کتاب خاطرات خود می نویسد: پس از مدتی نهضت ملّی شدن نفت پیش آمد . ما چهار برادر می بایست تصمیم می گرفتیم که چه بکنیم. ناصرخان سناتور و محمد حسین خان و خسروخان نماینده مجلس بودند .آن ها حتما باید تکلیف خود را (با دولت دکتر مصدق) مشخص می کردند. محمد حسین خان و خسروخان که در مجلس بودند طرفداری خود را از نهضت ملّی شدن نفت اعلام کردند.من هم که در ایل بودم از طرف ایل قشقایی از دکتر مصدق و تصمیم برادرانم پشتیبانی کردم .ناصرخان هم همین طور از مصدق حمایت کرد .این آخرین تیشهای بود که ما چهار نفر (برادران قشقایی)بر ریشه فامیل صولت الدوله و ایل قشقایی زدیم.
در همه این دوره های تاریخی وی و برادرانش در عین دشمنی با انگلیسی ها، با کنسول انگلستان در شیراز و ماموران انگلیسی در فارس در ارتباط مستقیم و غیر مستقیم بودند. و سعی داشتند که از رو در رویی با انگلیسی ها پرهیز کنند و در مواردی ناصرخان آمادگی خود را برای هماهنگ کردن اقداماتش با سیاست های انگلستان در فارس با ماموران انگلیسی سخن گفته است.
۴. پایان کار : ناصر خان و برادرانش برای سالهای دراز دور از ایران در تبعید بودند. یکی از اهداف و آرزوهای محمدناصرخان برکناری شاه و انتقام از او بود. این آرزوی ایلخان قشقایی، توسط انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ برآورده شد. وی و برادرش خسرو خان در بهمن ماه ۱۳۵۷ بعد از ۲۵ سال دوری از کشور به ایران برگشتند. ناصر خان همراه برادرانش درغیاب حکومت شاهنشاهی در آغاز کار با دولت موقت و حکومت تازه ایران همکاری کامل داشتند و این همکاری زیاد دوام نیاورد زیرا که با وجود حمایت های اولیه ناصرخان و برادرانش از نظام جمهوری اسلامی ایران پس انتخابات مجلس شورای ملّی در سال ۱۳۵۹ روابط آنان تیره شد. هنگامی که خسرو قشقایی از یکی از شهرهای قشقایی نشین فارس انتخاب و به مجلس وارد شد و اعتبار نامه وی توسط نمایندگان جدید مجلس رد شد و به دلیل اتهامات وارد به وی - نیروی نظامی دولت در صدد دستگیری خسروخان برآمد ، او فرار کرده و به میان ایل قشقایی رفت. به همین سبب روابط برادران قشقایی با حکومت وقت تیره شد و سر انجام به درگیری نظامی بین آنان منجر شد که در پی آن ناصرخان از ایران فرار کرد و برادرش خسرو قشقایی دستگیر و اعدام شد. بنا بر این آخرین ضربه وارده به خاندان قشقایی بسیار سنگین و جبران ناپذیر شد.
ناصرخان پس از فرار از ایران در آمریکا مقیم شد و در سال ۱۳۶۱ در دیار غربت فوت کرد. در حالی که دو برادر دیگرش محمد حسین خان و ملک منصور خان که در فعالیت ها اخیر سهیم نبودند در ایران باقی ماندند.
به این ترتیب دوران فعالیت سیاسی ناصرخان که بیش از نیم قرن ادامه داشت در سال ۱۳۶۱ به پایان خود رسید و دودمان وی که به مدت بیش از سه قرن بر ایل قشقایی تسلط و فرمانروایی داشتند به تاریخ پیوستند.
نوشته های این کتاب تشریح جزییات این دوران چهارگانه است که در چهار فصل بر اساس مدارک و مستندات قابل دسترس تا این زمان نگارش و تدوین شده است. نوشته ها همگی بر طبق مدارکی است که اغلب در مکاتبات دولت های ایران، انگلستان و آمریکا بکار گرفته شده اند و یا در کتاب ها و مقالات منتشره در این دوره ها می باشد که همه ی آن ها در زیرنویس هر مطلب قید شده است . امید است که محتویات کتاب اطلاعاتی برای آشنایی گوشه ای از تاریخ ایران و ایل قشقایی در دسترس علاقمندان قرار دهد.
بهمن ماه ۱۳۹۸
اتاوا – کانادا
نوروز دَرداری (فولادی)