ایران پس از حکومت های باستانی هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان تحت تسلط و استثمار و استحمار عرب ها قرار گرفت. این اعراب وابسته به قبیله قریش عربستان بودند. قبیله قریش از قبایل صحرا گرد عربستان بود که عده ای از آنان در شهر مکه اقامت داشتند و مابقی در اطراف کعبه در قریه ها ساکن و یا زندگی عشایری داشتند. این اعراب بدوی به مدت بیش از شش قرن (۶۰۰ سال حکومت سیاسی ) سرزمین ایران را در اشغال خود داشتند از سال ۶۵۱ میلادی (مطابق با سال ۳۰ هجری شمسی) تا چهارم صفر سال ۵۶۵ هجری که هلاکوخان مغول با همفکری خواجه نصیر الدین طوسی ایرانی دودمان اعراب ایران ویران کن را ساقط و به تاریخ سپرد؛بر این دیارحاکم بودند و تا می توانستند این دیار را به سوی بدبختی و بد عهدی راندند.
نقش ایرانیان مسلمان در عصر امو یان در زمینه های سیاسی، نظامی، علمی و فرهنگی نیز به شدت نادیده گرفته شده است. می دانیم که در این روزگار، به د لیل سیاست عرب گرایی خلفای اموی و ظلم و ستمی که بر سایر نژادها به و یژه ایرانیان روا می داشتندطبقه ای در جامعه مسلمانان بوجود آمد که در متو ن تاریخی از آنان با نام موالی یاد می شود. این افراد که بیشتر ایرانی بودند، در عرصه های سیاسی، نظامی، اجتماعی، علمی و فرهنگی نقش موثری داشتند. چنانکه حتی ترویج ادبیات عرب نیز مرهون تلاش های همین طبقه است. به عنوان مثال عبدا لحمید کاتب و عبدا لله بن مقفع در زمینه نثر فنی و ترجمه متون تاریخی و ادبی فارسی به زبان عربی کارهای عمده ای انجام دادند. ایرانیان علاوه بر عهده دا ری مناصب دیوانی چون دیوان خراج و مال، ترجمه این دیوانها را در عصر حجاج بن یوسف ثقفی به زبان عربی بر عهده داشتند.
حکومت بنی امیه توسط گروهی دیگر از اعراب به نام عباسیان - که با استفاده از یک سردار ایرانی به نام ابومسلم خراسانی ؛ که او هم گرفتار بزرگ بینی اعراب بود؛ حکومت بنی امیه در هم شکست و دسته عباسیان عرب بر حکومت دست یافتند. چون او لین خلفای این گروه که از نقش ایرانیان در تأسیس این دولت به خوبی ا طلاع داشتند، به جبران تلاش های ایرانیان برای به حکومت رساندنشان؛ وضعیت ایرانیان تا حدودی بهتر شد. با سپری شدن زمان برخی از خلفای عباسی به پاره ای از ایرانیان و بعدا هم برای ترکان به دلایل متعدد فرمان حکومت های محلی در ایران دادند. از جمله این حکومت های محلی : طاهریان، علویان، صفاریان، سامانیان، ال زیار، آل بویه ، غزنویان سلجوقیان ، خوارزمشاهیان بودند. برخی از این حکومت گران محلی گرچه خراج گذار خلیفه عرب بودند، ولی با درایت و مدیریت خدمات برجسته ای هم به ایران کردند و از خود یادگارهای خوبی بر جای گذاشتند. این حکومت های محلی به دو صورت فرمانروایی به دست می آوردند.
1- سیاستی که عبّاسیان در ایران دنبال میکردند حمایت از بخشهایی از دهقانان و اعیان ایرانی بود که برای حفظ منافع خود و تحکیم نفوذ خویش بر توده های مردم همکاری با آنها را به عنوان یک شیوه اساسی برگزیدند. اعمال این سیاست از جانب خلافت عبّاسی یکی از دلایل اصلی شکست قیامهایی همچون بابک و مازیار بود.
علاوه بر آن، شورشهای طبقات فرو دست جامعه ایرانی با منافع این دسته از اعیان و دهقانان مغایرت داشت. از اینرو، خلفای عبّاسی ناگزیر بودند به دلیل اوضاع سیاسی ـ اجتماعی ایران و دستگاه خلافت در اوایل قرن سوم هجری به شرایط اعیان ایرانی و همزیستی با آنان تن در داد ه و با تقسیم و واگذاری قسمتی از قدرت های محلی به این گروه ها آن ها را همراه خود سازند..
2- دلیل دیگری که خلفای عرب راضی به صدور حکم برای ایرانیان می شدند؛ همان قدرت نظامی برخی از فرماندهان این گروه بود که در کشمکش های محلی؛ حکام منصوب خلیفه را شکست می دادند و چون راضی به فرمان بری از خلیفه بودند؛ خلیفه عرب هم برای کسب درآمدها مالیاتی حکم فرمانروایی را برای آنان صادر می کرد.
3- گاهی نیز متنفّذان محل خودسرانه و به اتّکای نیروی نظامی خویش بدون اینکه از طرف خلیفه منصوب شده باشند یا فرمانی از وی صادر شده باشد، حکومت محلی را به دست میگرفتند. بنابراین، پیدایش دولتهای محلی در ایران از یکسو نتیجه مبارزه داخلی در درون خلافت بود و از سوی دیگر، بر اثر نهضتهای مردمی، که ارکان قدرت خلفا را متزلزل ساخته بود، تسریع گشت.
سلسله هایی را که از زمان مأمون در ایران شکل گرفتند میتوان در دو دسته قرار داد:
- دسته اول آنهایی بودند که به علت گرویدن به مذهبی غیر از مذهب رسمی خلفا، یعنی تسنن، مدعی خلیفه بغداد شدند; مانند علویان طبرستان، آل زیار و آل بویه که سیادت و برتری مادی و معنوی خلفا را قبول نداشتند.
دسته دوم خلیفه را امیرالمؤمنین میشناختند و به نام او خطبه میخواندند و بعضی از آنها مذهب خلیفه را داشتند; مانند سامانیان، غزنویان و سلجوقیان. همین مسئله در ارتباط حکومتهای ایرانی با خلافت عبّاسی تأثیر بسیاری داشت و خلفای عباسی با اتخاذ سیاستهای مختلف در برابر حکام مستقل ایرانی، آنها را به جان یکدیگر میانداختند; به گونهای که درگیری علویان طبرستان با طاهریان و سامانیان و حتی صفاریان از جانب خلیفه هدایت میشد.
به هر حال به قدرت رسیدن سلسله های ایرانی در سده های سوم تا پنجم هجری آثار و پیامدهای عمیق و گستردهای بر ایران و ایرانیان داشت میزان تأثیر همه امیران و سلسله ها به یک اندازه نبود طاهر ذوالیمینین، یعقوب لیث صفاری، امیران سلسله سامانیان، و آل بویه تأثیر بیشتری داشتند.
مهمترین پیامد سیاسی ظهور حکومتهای ایرانی کاهش و زوال تدریجی سلطۀ سیاسی و نظامی خلفای عباسی بر ایران بود . چون آشوبها و نارامی ها در این دوره کمتر شدند و آرامشی در جامعه ایران آفت زده برای مدتی کوتاه بر قرار شد. این فرصت کوتاه سبب ایجاد فرصت ها و دگرگونی های مفید در دوران حکومت های ایرانی منصوب خلفای عرب شد و تغییرات زیادی پدید آمدند.
در فاصله سده های سوم تا پنجم هجری به ویژه دوران حکومت طاهریان سامانیان و آل بویه فعالیتهای اقتصادی رونق زیادی داشتند. در زمان سامانیان و آل بویه به واسطۀ رشد اقتصادی شهر و شهرنشینی در قلمرو آل بویه گسترش یافت، شهرهای بزرگ و آباد آن عصر: بخارا، نیشابور، ری، اصفهان شیراز، همدان بود. برقرار شدن آرامش و امنیت نسبی قرار گرفتن زمام کارها به دست امیران و وزیران ایرانی با تدبیر و علاقمند به آبادی استقرار سبب رونق همه جانبه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی شده بود. گرچه برخی از امیران سلسله های یاد شده به سبب تمایلات توسعه طلبانه و یا به واسطه تشویق و تحریک خلفای عباسی به رقابت و ستیز با یکدیگر پرداختند و سرانجام این فرصت ها هم محدود و سپس از دست رفتند و ایران زمین مجددا در ستیز جنگ و بدبختی گرفتار شد.
پس از به دست گرفتن قدرت های محلی توسط امیران ایرانی ؛ به دلیل علاقه برخی از این حاکم ایرانی به دین اسلام یا ذوب شدن در عربیت ،نظام دیوانی کشور ، روند گردش به اسلام شتاب بیشتری گرفت و اکثریت مردم ایران در دورۀ آنان به دین اسلام در آمدند. امیران سلسله های علویان، طبرستان و آل بویه پیرو مذهب تشیع بودند به گسترش آن در ایران کمک کردند. در عصر آلبویه مراسم عزاداری امام حسین (ع) در عاشورا، جشن باشکوه عید غدیر خم، مرمت حرم امامان شیعه در عراق و گسترش سنت زیارت رایج شد و رونق گرفت.
بالندگی و رشد فرهنگ و تمدن ایرانی ـ در دوره سامانیان و در حوزه بخارا حکایت از تداوم اندیشه و فکر ایرانی از دوره باستان دارد که در دوران سامانیان باز یافت شد و با شرایط زمان درآمیخت و به مرحله شکوفایی رسید. آنچه دوره سامانیان را از دیگر دورههای بعد از خود، بهویژه در قرنهای پنجم و ششم ه.ق، متمایز میکند گسترش علم و اندیشه در همه ابعاد در این دوره است.
از ویژگیهای حکمروایی خوب، اهمیت دادن سیاستمداران به ترویج دانش و احترام به عالمان است، و این امر بهویژه در دوره اول سامانیان بسیار مشهود بود. مورخان مختلف به وجود این خصیصه در امیران سامانی اعتراف کردهاند. از جمله ابناثیر، به ویژگیهای امیراسماعیل سامانی یعنی نیکوکار بودن و حمایت از دانشمندان و عالمان دینی معترف است. او نتیجه میگیرد که در اثر همین ویژگیها بود که حکومت آنها ادامه یافت (ابناثیر، ۱۳۸۲، ج ۱۱: ۴۳۴۱).
اما با همه ی این تحولات حکمرانان ایرانی نتوانستند اتحاد و همتی برای یک پارچه سازی ایران به کار بردند و هر یک در گوشه ای از این سرزمین حاکم شدند. و این حکومت ها با درگیری های درونی به بیگانگانی مانند غزنویان و سلجوقیان فرصت دادند که ایران را مورد حمله و غارت قرار داده و بر تخت شاهی بنشینند.
پس از حمله مغول ها همه ی این حکومت های ریز و درشت برچیده شدند و در دوره هلاکو خان حکومت ظلم و ویرانی و تخریب کننده مادی و معنوی سرزمین ایرانیان یعنی اعراب از هم پاشید و از ایران برچیده شد. پس از حمله و حکومت مغول ها نیز حکومت های چوپانیان، مظفریان جلائیان، سربداران، تیموریان، قراقویونلو، آق قویون لو، مرعشیان،صفویان، افشاریان، زندیان و سر انجام قاجاریان بر کشور ما حاکم شدند و فرمان راندند. غیر از این دسته بیگانگان که حکومت های بزرگی را در ایران تشکیل دادند؛ تعداد حکومت های کوچک محلی هم در ایران سر بر آوردند مانند: حکومتهای محلی :اسماعیلیان الموت - اتابکان لر بزرگ - اتابکان لر کوچک -اتابکان فارس - اتابکان آذربایجان - اتابکان یزد هم در تاریخ ما بودند.
در همه ی این حکومت ها وظیفه ی دولت، جمع آوری مالیات و تامین نیروی نظامی برای جنگ های داخلی و خارجی بوده است. غیر از این موارد دولت ها هیچ وظیفه ای خاص به استثنای اداره نظم عمومی برای خود قایل نبوده است. این دولت ها اکثرا دارای ارتش و نیروی نظامی ثابت و دوره دیده ای نبودند، چون هزینه نگهداری این گونه ارتش زیاد بود و دولت توان تامین آن را نداشت. پس برای امینت داخلی و جمع اوری مالیات های کمر شکن جز در سایه زور نظامی امکان نداشت. دولت از گروهی از مردم کوچ رو برای اداره این قبیل امور استفاده می کرد. . چون تنها نیروی سبکبار، دارای چـالاکی و قـدرت مانور بالا که می توانستند با سرعتی مناسب و لازم وظایف حاکمیتی را انجام دهد و اعمالی نظیر جمـع آوری مالیـات، سرکوب شورشها و اغتشاشهای محلی و... را در سرزمینی که آبادیها در آن از هم بسیار دور و چون واحه هایی در دشتها و دره ها و یا در کویر و، کیلومترها بـا آبادی دیگر فاصله داشتند، یا به جهت کوهستانی بودن امکان دسترسی بـه آن را هر نیرویی در اختیار نداشت، تحت پوشش قرار دهند و یکپارچگی سرزمین هـا را در کلیت ایران ممکن سازند همان نیروی قوم و قبیله ای و غالبا کوچ گرد بودند. همین نیروی نظامی قبیله ای بود که امکان ادامه سلطنت ها را فراهم می کرد. اگر مدعی دیگری نیرویی افزون تر و چابک تر در اختیار داشت می توانست سلطنت را به دست آورد. پس ویژگی حکومت در همه ادوار تاریخی قوم و قبیله ای در سایر نیروهای رزمنده وابسته به ان بود.
این زمینه ها شرایطی را برای ایلات و قبایل مهیا کرد که قادر شدند در بیش از هشـتاد درصـد از کـل دورة سـلطنت در ایـران (۷۱۲.م تـا ۱۹۲۵م یعنی تا سال ۱۳۰۴ ش پایان حکومت قاجار) حاکمیـت سیاسی کشور ایران را در اختیار داشته باشند با تسلط اعراب بر ایران و تشکیل امت اسلامی، مرز بین کشورهای مسلمان از بین رفت. مرزهای ایران برای تردد اقوام ترک در حاشیه های کشور باز و بدون دفاع شد. به همین سبب غوزها، غزنویان، سلجوقیان و خوارزم شاهیان و پس از آنان تاتارها و مغول ها و دیگران هم راهی این کشور شدند.
همه ی این حکمرانان به استثنای طاهریان، علویان، صفاریان، سامانیان، ال زیار، آل بویه و زندیان غیر ایرانی و بیگانه هایی بودند از مناطق شمالی ایران به فلات ایران کوچ کرده بودند. دلیل این کوچ ها و مهاجرت های بزرگ به ایران زمین هم این بود که: چون پس از اشغال ایران توسط اعراب، ملت ها از بین رفتند و هم مسلمانان تحت یک نام به امت اسلامی درآمدند و مرزها معنای خود را از دست دادند. با از بین رفتن مرز بین کشورهای – ملت دار – که تبدیل به امت اسلامی شده بود مرز و مرزبانی دیگر وجود نداشت و مانعی برا جلوگیری از این مهاجرت نبود.
سرازیرشدن سیل قبایل و ایلات به سرزمین ایران و تسلط ایشان بر ایـن سـرزمین باعـث شـد کـه عنصر اطاعت مطلق از رئیس قبیله در بافت حکومتی ایـران بـه مثابـه یـک اصـل اساسی وارد و نهادینه شود، این جزئی از سنت قبایل بود و مخالفت بـا آن حـرام و« تابو» تلقی میشد. گرچه حکومت اعراب خود نیز از سنت قبایل و قوم گرایی در هم آمیخته بود ولی همزمان با حکومت آنان؛ دست نشانده های آنان نیز همین سنت را به کار بردند و اساس حکومت ها ایرانی متکی شد به سنت قوم و قبیله گرایی.
این سنتهـای فرهنگـی و اجتماعی عموماً مواردی هستند که دانشمندان علوم اجتماعی و سیاسـی آن را در قالب الگوی پاتریمونیالیسم ( بزرگ سالاری یا سلطه گرایی بزرگان) طبقه بندی میکنند و آن مفهومی اسـت کـه«مـاکس وبر» برای اشاره به شکلی از اقتدار بکاربرد که در آن نظامی سنتی با بهره مندی از مناسبات و سلسله مراتب قدرت، فرامین فرمانروا را به اجرا می گذارد.
از ایـن نظـر پدرسالاری ( پاتریمونیالیسم ) تنها بـه معنـای سـلطه پـدر نیسـت. بلکـه سـلطه خویشاوند بزرگتر بر اعضای خانواده، سلطه ارباب و ولـی نعمـت بـر رعایـا، سـلطه فرمانروا بر خدمتگذاران و مقامات رسمی، سلطه شاه، شهریار و فرمانروای مـوروثی بر مقامات دربار و رعایا، همگی تحت مقوله پدرسالاری قرار میگیرند. در اینگونـه از اقتدارمندی ها نظام ارزشی و هنجارها نقض ناشدنی و مقدسند.... و در کنـار ایـن نظـام، قلمرو استبداد مطلق فرمانروا یی می کند که قضاوتهایش بر اساس عملکرد و خـدمت نیست بلکه از طریق نظام ایلیاتی و قومی صورت می گیرد و بر پایـه تمـایلات شخصـی رییس ایل می باشد. هنگامی که رییس ایل رییس مملکت یعنی شاه می شد، نیز همه کارکنان دستگاه دولتی همانند خدمتگزاران خان و خاقان ایل و قبیله، خدمـه شخصـی رهبـری (شاه) محسوب میشوند، اقتدار موجود کاملاً شخصی اسـت، و حـاکم داور و رهبر و خدمت کننده به مردم نیسـت بلکـه ارباب و سرور جامعه است. قدرت به موجب صفات ارثی و شخصی به او تعلق گرفتـه و همـه چیـز در رابطه با شخص شاه ( فرمانروا ) اعتبار مییابد. دیوانسالاران و صـاحبمنصـبان نوکران اویند و ارتش نیز تنها ارتش اوست و میل و اراده او در حکم قـانون اسـت . در این میان رعایا ( توده های مردم ) به معنای واقعی کـلام حقـوقی ندارنـد، و در صورت نیاز توسل و استمداد از مراحم ملوکانه تنها چـاره ی آنـان اسـت. در این گونه حکومت ها قانون مفهوم مرسوم را ندارد، قانون و قانون مدار همان فرمانده و حاکم ایلی و قومی است.
پیشینة حکومت و قدرت در ایران همخوانی و مطابقت کاملی بـا ایـن الگـوی سیاسـی دارد. وضعیتی که در آن حکومت به عنوان مِلک حاکم تلقـی مـی شـد و آن را بـه وسیله قانون زور، کنترل میکرد و مأموران اداری به عنـوان نـوکران شخصـی وی خدمت میکردند، وحکومت سلطنتی ملک شخصی او بود. در این نظام استبدادی، هدف تمام تشکیلات و ساز و کارهـای سیاسـی، اجتمـاعی، فرهنگـی و اقتصـادی صیانت مقام سلطنت و استقرار و تعمیق نفوذ و سلطه شاه بود . لرد کرزن در پایان قرن نوزدهم دربارة وضعیت حکومت درایران مینویسد: «... شاه ایـران، ...حـرفش قانون و امرش مطاع، اختیارش نامحدود است و بر مال و جان و رعیتهـای خـود حکومت مطلق میکند. شاه ایران یک تنه هم قوه مقننه و هم قـوه مجریـه و هـم قوه قضائیه را تشکیل میدهد، هر چیزی را میتوانـد مصـادره کنـد، هـر کـس را میتواند بکشد یا ببخشد و تمام اموال عمومی قبضه قدرت او می باشد...»
در این نظام حکومتی دولت وظیفه و برنامه ای برای اقدامات حکومتی و خدمت به مردم ندارد. سازمان های حکومت یعنی شاه برابر است با دستگاه جمع آوری مالیات وسهم مالکانه های شاه بر زمین ها، قنات ها و مکان های حکومتی و اداره سپاهیانی که بر نظم و جمع آوری مالیات ها و سر کوب شورشیان و غالبا برای جنگ برای کسب در آمد برای شاه آمادگی داشته باشند و هم چنین برای حفظ داشته های درباریان باید انجام وظیفه کنند. به غیر از این دو دستگاه نظامی و مالیاتی حکومت هیچ وظیفه ای در برابر مردم نداشت. بلکه این مردم وظیفه دارند که به دولت مالیات بدهند و نیروی لازم برای خدمت در لشگر شاه را تامین کنند و هر چه حکومت امر کرد، با دل و جان پذیرا شده و انجام دهند. حکومت یک طرفه است و مردم هیچ نقشی به جز اطاعت و پرداخت مالیات و تامین سپاه برای مقاصد شاه بر عهده ندارند.
در حکومت های ایران در دوره های اسلامی و پس از آن ؛ همگرایى ، مشارکت و همکاری ارباب دین و ارکان دولت که همان شاه و دربارش بود، بدین معناست که مردم و زمامداران حکومت را نهادى دینى بدانند و همه نهادهاى دولتى قانونگذارى و دادرسى و کارگزاران اجرایى به دستورها و آیینهاى اسلامى گردن نهند. در حکومت دینى ساختار اجتماعى و پیوندها و پیوستگیهاى گروهى آن از دین مایه مى گیرد و دین اصول اساسى زندگى اجتماعى سیاسى اقتصادى و حقوقى را در چهارچوب آیینهاى خود درآورده باشد و جامعه پیوندهاى خود را سازوار با باید و نبایدهاى دینى سامان دهد.
به همین دلیل ؛ دین و مذهب نیز در تمام این دوره ها، همراه حکومت و شریک آن است و تبلیغ و تلاشش این است که هر چه بیشتر مردم را به اطاعت از این حاکمان تشویق و ترغیب نموده و اطاعت از شاهان و فرمانروایان را یک اصل قابل قبول و مورد رضایت الهی رواج دهند. القاب فر ایزدی بر سر شاهان و ظل الله بودن آنان بخشی از شست و سوی مغزی در طول تاریخ ایران بوده است. هزار و دویست سال در تاریخ سنتی و هزار سیصد سال بعد از غارت و چپاول اعراب جمعا دو هزار و پانصد سال تا دوره مشروطه این تابوی حکومت – که شاه نماینده خداست و فرمان شاهان همان خواسته خداست بر ذهن و فکر و اندیشه مردم ایران تسلط جاودانه داشته است.
حاصل این فرمانروایی های طولانی، کشوری فقیر بیماری زده، بدون صنعت و معدن بدون دانشگاه و بیمارستان و ...... و مردمی بی سواد، مردمی بدون بهداشت و مردمی بدون تخصص و هنر بود. این تیره روزی و بدبختی ایرانیان تا دوره مشروطه ادامه داشت.
در حالی که در جهان اتفاقات گسترده ای رخ داده بود، در اروپا بیش از پانصد سال از رنسانس و دگرگونی کشورها می گذشت. اختراعات و اکتشافات فراوانی رخ داده بود. از اختراع چاپ بیش از پنج قرن سپری شده بود. در حالی که کلیسای مسیحیان در اصفهان ماشین چاپ در اختیار داشت، شاه و درباران، حکام و روحانیون و باسوادان مکتبی ایران بی خبر از این اتفاق بزرگ بودند. در اروپا هزاران کتاب علمی ، اجتماعی و سیاسی و عمومی منتشر و در اختیار مردم قرار گرفته بود در حالی که در ایران تنها کتاب های دینی هنوز دست نویس و توزیع می شد. از علوم جدید هیچ خبری نبود.
دسترسی به بخش محدودی از این اطلاعات، توسط گروه معدودی صورت گرفت که از طریق کشور عثمانی (ترکیه) به آن دست یافتند و به عقب ماندگی و تیره روزی ایران پی بردند و تلاش های مشروطه توسط این گروه و کسان بسیار کمی که به اروپا سفر کرده بودند آغاز و اتفاق افتاد، در آسیا چهار کشور مستقل وجود داشت. چین، ژاپن، عثمانی و ایران. البته ایران نیز تحت تأثیر قدرتهای خارجی از جمله روسیه و انگلیس بود. و ایران بین روس و انگلیس تقسیم شده بود.
با این همه ایران در آن مقطع در منطقه آسیا و خاور میانه در طلب مشروطیت پیشگام بود. خواست رهبران مشروطه حاکمیت قانون، آزادی و مشارکت مردم بود و در آن مقطع بود که موضوع پاسخگویی مسئولان یعنی شاه و درباریان در برابر مردم مطرح شد. اما آنچه باعث شد مشروطه در نیل به برخی از اهداف خود مانند آزادی ناکام بماند، عواملی مانند عدم رشد فکری مردم، عدم توانایی روشنفکران برای آموزش و ترویج آزادی، پیشینه دوهزار و پانصد ساله استبداد حاکم توسط شاهان و حکام قبیله گرا و اشراف، توانمندان و روحانیون کشور بود که مشروطه را مانعی بزرگ برای بهره برداری و بهره کشی خود از مردم می پنداشتند.
تحصیلکردگان ایرانی که تعداد آن ها بسیار معدود بود پس از مشروطه و در دو دهه قبل از رضا شاه دستاورد قابل ستایشی جز مبارزه با حکومت و مشکل افرینی های مختلف در کارنامه شان دیده نمی شود. آزادی و دمکراسی نه تنها در کشور ما سابقه ای نداشت بلکه در منطقه و در میان کشورهای همسایه مان نیز به رسمیت شناخته نشده بود. تنها کشوری که اقداماتی در این باره صورت داده بود، ترکیه بود و رضا شاه هم بعد از سفرش به ترکیه با دستاوردهای ناچیزی از آن در ترکیه آشنا شد. ولی علاقه یا کوششی در این باره از خود نشان نداد.
یکی از دستاوردها ناخواسته مشروطه هرج و مرج بود و در هر گوشه از کشور یکی مدعی قدرت شد و ایران به جای یک شاه، تعدادی شاهک بد تر از شاه شد. به همین دلیل یک هرج و مرج و نا امنی در پی مشروطه در کشور پدید آمد، هر منطقه ای از ایران یک قدرت مدار محلی این آزادی را برای حکومت کردن خود می پنداشت، روزنامه نگاران تا آن ایام همه و یا اکثریتشان در خدمت حکومت و بی خبر نگهداشتن مردم بود اینک فرصتی به دست آوردند که با استفاده از آزادی، فحاشی و توهین به دیگران را آغاز کرده و توسعه دهند. دولت های متزلزل و بی اختیار ی که پس از مشروطه بر سر کار آمدند،توان اداره کشور را نداشتند. دوران پس از انقلاب مشروطه از ۱۲۸۵ش. تا به سلطنت رسیدن رضا شاه در سال ۱۳۰۴ شمسی، زمانی به مدت دو دهه، از مهم ترین و تأثیرگذارترین سال ها در تاریخ معاصر ایران است. در این دوران یک آشوب و درگیری سراسری همه کشور را فرا گرفت، در حالی که جامعه ایران گرفتار شرایط سیاسی ، اجتماعی نامیمون شده بود، جنگ جهانی اول هم شروع شد و ایران ناخواسته درگیر جنگ جهانی اول شد. جنگی که جز ویرانی و نابودی دستاوردی برای ایرانیان نداشت.
۷ سال پیش از شروع جنگ، یعنی در سال ۱۹۰۷، (۱۲۸۶ش )دولتهای بریتانیا و روسیه تزاری طی قرارداد سن پترزبورگ بر سر تقسیم ایران به دو منطقهٔ نفوذ و یک منطقهٔ بیطرف به توافق رسیده بودند که در پی آن، نیروهای خود را در خاک ایران مستقر کردهبودند.نیروهای روس در قسمتهای شمالی ایران حضور داشتند و نیروهای بریتانیا در جنوب کشور، کنترل اوضاع را در اختیار داشتند. دولت مرکزی ایران عملاً تنها کنترل بخشهایی از مرکز ایران را تحت اختیار داشت.
ارتش ایران در زمان آغاز جنگ جهانی اول فاقد نیروی هوایی و دریایی بود و شمار تخمینی نیروهای زمینی ایران چیزی حدود ۷٬۰۰۰ نفر بود . علاوه بر این، نیروهای ایران ملی و تماماً تحت امر دولت نبودند. قوای قزاق توسط روسها تشکیل شدهبود، ژاندارمری فرماندهان سوئدی داشت، عشایر ایران که مسلح بودند از دولت دستور نمیگرفتند و نیروهای شهربانی کمتعداد و کمتجهیزات بودند..
در حالی که نیروهای روس در خاک ایران حدود ۱۰٬۰۰۰ نفر بود که نیمی از آنها در شهرهای تبریز، ارومیه و اردبیل مستقر بودند. بدین ترتیب ایران در این زمان هم از لحاظ سیاسی در وضعیت نامناسبی بود و هم توان نظامی دفاع از خاک خود در برابر نیروهای خارجی را نداشت..
بنا بر این کشور در معرض خطر از هم پاشیدگی کامل بود.
سال ها آشوب و درگیری، آن چنان تأثیر مخربی بر جامعه ی ایران داشت که همگان در پی ایجاد امنیت و آرامش بودند.مردم از طلا گشتن پشیمان شدند.
دوران پس از جنگ جهانی اول یکی از آشفته ترین و بی ثبات ترین دوره های تاریخی ایران بود، احمد شاه، جوان و کم تجربه بود و تمایلی به امور سیاسی نشان نمی داد، دولت های مشروطه که قدرت و توانایی لازم را در اختیار نداشتند یکی پس از دیگری روی کار آمده و به سرعت تغییر می کردند. قدرت در اختیار معدودی از سیاستمداران کهنه کار و مستبد دست به دست می شد، امنیت داخلی از میان رفته بود، نیروی نظامی منسجم و کارآمدی در کشور وجود نداشت. اوضاع اقتصادی بسیار نامناسب بود و مردم در نهایت فقر و نا امیدی زندگی می کردند و حضور نیرو های بیگانه در نقاط مختلف کشور، استقلال ایران را به شدت تحت الشعاع قرار داده بود.
با توجه به فقدان قدرتی که در این زمان در ایران وجود داشت برخی از نیرو های انقلابی در نقاط مختلف کشور چون گیلان و آذربایجان قدرت گرفتند و در برابر دولت مرکزی قد علم کردند و زمزمه-هایی مبنی بر استقلال و جدایی این مناطق به گوش می رسید. در سایر نقاط چون کردستان، خوزستان و بلوچستان، ایلات و طوایف با استفاده از ضعف دولت مرکزی، در صدد احیای قدرت خود بودند و مانعی جدی برای ایجاد دولت متمرکز و قدرتمند در ایران به شمار می آمدند (آبراهامیان ۱۳۷۷، ۱۲۹) دولت هایی که در تهران روی کار می آمدند به دلیل این که هیچ کس مالیاتی نمی داد، همواره با مشکلات شدید مالی مواجه بودند و تشکیلات اداری، کارآیی چندانی نداشت . اگر چه در زمان ریاست الوزرایی وثوق الدوله و مشیرالدوله، اقدامات مناسبی برای سرکوب اعتراضات و شورش ها و اصلاح امور کشور انجام گرفت اما به علت عمق و تعدد مشکلات موجود ، به برقراری نظم و امنیت داخلی منجر نشد.(بهار، ۱۳۵۷ جلد دوم، ۲۳)
در چنین اوضاع آشفته ای برقراری امنیت و ثبات در ایران به آرزویی دست نیافتنی تبدیل شده بود. افراد آزادیخواه، وطن پرست در تلاش بودند تا زمینه مناسبی برای ایجاد دولتی مقتدر و متمرکز فراهم سازند و با ایجاد تغییرات اساسی در زمینه های اداری، ایجاد امنیت و رونق تجارت و کشاورزی در کشور، زمینه رشد و رفاه جامعه را فراهم سازند. از سویی دیگر پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه، شکل گیری قیام های ضد انگلیسی در آذربایجان و گیلان و حمایت دولت جدید روسیه از آن ها، منافع سیاسی و اقتصادی انگلیس را در ایران به شدت در معرض خطر قرار داده بود و امکان داشت به علت نبود نیروی بازدارنده ی داخلی و آشفتگی اوضاع اجتماعی و اقتصادی، زمینه ی مناسبی برای نفوذ و گسترش افکار کمونیستی در ایران و به تبع آن در سایر نقاط آسیا به خصوص هند فراهم شود.
در خلال جنگ جهانی اول رضا خان توانست از فرماندهی گردان پیاده در همدان به فرماندهی فوج تیر اندازان همدان دست پیدا کند. با این سوابق او نشان داده بود که نظامی قابلی است و ظرفیت های مناسبی برای انجام کودتا دارد. پس از انجام کارهای لازم در اول اسفند۱۲۹۹ ش نیروهای قزاق با همراهی سید ضیاء به سمت تهران حرکت کردند و در اطراف تهران در منطقه شاه آباد مستقر شدند.
در تهران وقوع کودتا قابل پیش بینی بود و کابینه سپهدار اعظم، یکی از ضعیف ترین و ناتوان ترین دولت های بعد از مشروطه در ایران، از وقوع آن آگاه بود. ( زرگر، ۵۹) بررسی زمینه های سیاسی و اجتماعی قدرت یابی رضاشاه- احمد شاه و محمد حسن میرزای ولیعهد نیز از آن خبر داشتند، به آنان اطمینان داده شده بود که کودتا خللی در سلطنت شان ایجاد نمی کند و اقدامی در جهت ایجاد دولت مقتدر مرکزی و برقراری امنیت است.( دولت آبادی، و ۲۲۸-۲۲۴(.
با توجه به رویه ای که سید ضیاء در پیش گرفته بود پس از مدتی کوتاه مخالفت های گسترده ای علیه او شکل گرفت، او در داخل کشور از حمایت هیچ گروه خاصی برخوردار نبود و دولت انگلستان هم نتوانست آن گونه که باید از او حمایت کند. سرانجام در سوم خرداد ۱۳۰۰ شمسی سید ضیاء از ریاست الوزرایی عزل و به سرعت از کشور خارج شد. پس از او قوام السلطنه که در زندان سید ضیاء بود برای مدت کوتاهی به ریاست الوزرایی رسید و در سوم بهمن ۱۳۰۰ نیز مشیرالدوله جایگزین او شد.( هدایت، :۱۳۶۳ ۳۳۰) اگر چه عمر کابینه سید ضیاء بسیار کوتاه بود اما یک دستاورد مهم را به دنبال داشت و آن ورود رضا خان سردار سپه به عرصه سیاست ایران بود. او در تمامی کابینه های بعدی سمت وزارت جنگ را در اختیار داشت و توانست در سال ۱۳۰۲ شمسی به سمت ریاست الوزرایی نیز دست پیدا کند .
در اواخر کار مجلس پنجم، اکثریت نمایندگان با توجه به عملکرد ضعیف خاندان قاجار و حضور شاه در اروپا در برابر خاندان قاجار قرار گرفته بودند و از گوشه و کنار بررسی زمینه های سیاسی و اجتماعی قدرت یابی رضاشاه کشور نیز درخواست های متعددی مبنی بر برکناری احمد شاه به مجلس می رسید و روزنامه ها نیز با حرارت فراوان به این موضوع می پرداختند، سرانجام مجلس در اوایل آبان ماه ۱۳۰۴ رأی به انقراض سلطنت قاجار داد و مصوب کرد تا باتشکیل مجلس مؤسسان درباره آینده کشور تصمیم گیری شود، مجلس همچنین تا پایان کار مجلس مؤسسان، حکومت موقت کشور را به رضا خان سپرد. ( امیر طهماسب، :۱۳۵۵ ۲۲۵ ) در ۱۵ آذر ۱۳۰۴ انتخابات مجلس مؤسسان برگزار و منتخبین مجلس مؤسسان پس از چندین جلسه مذاکره سرانجام در روز ۲۱ آذر ۱۳۰۴ با اصلاح اصول سه گانه -۳۷،۳۶ ۳۸- متمم قانون اساسی، با اکثریت کامل سلطنت ایران را به رضا خان پهلوی و خاندان او واگذار کردند. ( مکی، ۵۸۶(.
پس از مشروطیت و از دوران رضاشاه «سیستمِ ایلی- قبیلهای»در ایران تَرَک برداشت و ما وارد دوران نوینی شدیم.دورانی که دولت در برابر مردم وظیفه های زیادی دارد. آموزش – بهداشت؛ امنیت؛ ایجاد شغل؛ قانون و عدالت؛ روابط با دنیا؛ جاده سازی و ...... از جمله تکالیف دولت شد. مردم اطاعت از قانون و آن چه قانون می گوید وظیفه شان شد. این یک دگرگونی عظیمی بود. بسیار از دولتمردان سنتی؛ روحانیون؛ و اکثریت مردم بی خبر و شگفت زده از این اطلاعات و خواسته ها بودند.
از دوران رضا شاه است که مردم جایگاهی در حکومت پیدا می کنند و برنامه هایی مانند، آموزش، بهداشت، کار و صنعت، دادگستری و قانون، راه و راهسازی و راه آهن و .... برای اولین بار پس از قرن ها فراموشی این خدمات در زندگی ایرانیان نقش پیدا می کند. دوران کوتاه سلطنت رضا شاه سرآغاز این دگرگونی های بنیادی و بی سابقه در تاریخ ایران است. هر چند اقدامات، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و رفاهی جامعه ایران شرایط بهتر و مناسبتر بسیاری در مقایسه با گذشته که چیزی نداشت، پیدا کرد ولی به سبب بیسوادی طولانی و کثرت بیسوادان که بیش از نود وپنج درصدی مردم بود، این دگرگونی سیاسی در میان اکثریت مردم به درستی درک و مفهوم نشد. مخالفت روحانیون که مجتهد مردم بودند به این بی خبری دامن زد.
چون نشان ها و کاربرد این تغییرات بیشتر در شهرها بود و برای اهالی دهات و روستاها و عشایر ایران که بیش هفتاد و پنج درصد جمعیت ایران را تشکیل می دادند قابل لمس نبود و اهمیت این نوسازی ها و به سازی ها مورد بی مهری قرار یا بی تفاوتی قرار گرفت. فقدان خرد جمعی مناسب برای درک و به کارگیری شیوه های مناسب برای همکاری و همدلی مردم و دولت فراهم نشد. رضا شاه به دلیل تجربه تلخی که از قیام های میرزا کوچک خان، شیخ خیابانی، شیخ خزعل و سایر شورش های متوالی کشور داشت، آزادی های سیاسی را مخل نظم و بانی قیام ها و شورش ها می دانست و به همین سبب بهای چندانی برای دمکراسی ناشناخته که تحفه غرب می دانست، قایل نبود. از نظر رضا شاه، دمکراسی یعنی هرج و مرج و اشفتگی و چند پاره شدن کشور بود که نه تنها مورد قبول وی بلکه بسیاری از ایران مداران آن دوره هم نبود.
بنا بر این دوره رضا شاه را می توان پایه گذاری نظام نوین سلطنتی با رویکرد خدمت به مردم دانست که دمکراسی و آزادی در آن نه از طرف توده مردم شناخته شده بود و نه خبرگان و خاصان کشور تجربه و سابقه ای از آن داشتند. نه دولت ساز و کاری برای آن داشت.
بنا براین با توجه به شرایط و امکانات و درک دانش سیاسی آن دوره در میان روشنگران و مردم رضا شاه تلاشی برای استقرار دمکراسی صورت نداد و تلاشهایی هم که در این راستا صورت گرفت اثرات ملموسی برای توسعه فهم دانش آزادی در میان مردم دیده نشد ولی اقدامتش در راستای زمینه سازی های لازم برای دمکراسی را نمی توان نادیده گرفت.نهادینه کردن دستگاه های دولتی، راه اندازی قوه قضاییه مستقل از دولت و روحانیون، وجود مجلس شورای ملی، تسهیل ارتباطات و راه اندازی امکانات حمل و نقل و بنیان گذاشتن یک ارتش ملی، راه اندازی دانشگاه و توسعه مدارس و دبیرستان ها و محدود کردن دخالت های دولت های روسیه و انگلیس در ایران همه از نیازهای یک کشور مستقل و در جستجوی دمکراسی به حساب می ایند. رضا شاه از این نظر یک خدمتگذار ملی محسوب می شود.
دیروز یک شنبه روز ۲۹ دسامبر سال ۲۰۲۴ بود. دیروز جیمی کارتر که رییس جمهور وقت آمریکا در آخرین سالهای حکومت محمد رضا شاه پهلوی بود، در صد سالگی در گذشت. جیمی کارتر با اقداماتش در سال ۱۹۷۹ (۱۳۵۷) نقش مهمی در سقوط حکومت شاه ایفا کرد و به این ترتیب نقش برجسته ای در تاریخ ایران و زندگی ما ایرانیان داشته است.. در این نوشته نکاتی از اقدامات دولت وی و سفیر او در تهران در رابطه با برکناری محمد رضا شاه را مرور می کنیم:
برنامه حقوق بشر کارتر و سقوط شاه
«فضای باز سیاسی» اصطلاحی است که به شرائط سیاسی ایران از زمستان ۱۳۵۵ تا سقوط رژیم شاهنشاهی اطلاق شده است. این دوره که با پیروزی جیمی کارتر و شکست جمهوریخواهان در جریان انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا آغاز شده بود، در نهایت به واسطه شرایطی که بوجود آورد، به روند سقوط محمدرضا پهلوی کمک فراوانی نمود.
آغاز به کار کارتر در دی ماه ۱۳۵۵ مقارن با اهمیت یافتن مسائلی چون حقوق بشر و عدم فروش تسلیحات به رژیمهای دیکتاتوری در سیاستهای آمریکا بود. شاه که همواره درصدد جلب رضایت بیگانگان بود، این بار نیز سعی کرد خود را با سیاستهای جدید واشنگتن هماهنگ سازد.
اگر چه در آغاز رژیم شاه به اشکال مختلف در برابر مسأله حقوق بشر مقاومت میکرد و با اشاره به خطر رخنه کمونیسم در ایران، اما در نهایت به دنبال تحولاتی که در سطح جهانی به وقوع پیوسته بود، رژیم ناچار به پذیرش و اعمال برخی از جنبههای حقوق بشر شد.
از این رو هر تغییر و تحولی در شخص شاه به کل نظام سیاسی نیز تسری مییافت. به همین دلیل هنگامی که شاه تحت فشارهای روانی ناشی از سیاست حقوق بشری کارتر اقدام به آزادسازی فضای سیاسی ایران نمود، تمام ارکان رژیم وی نیز تحتالشعاع سیاست فوق قرار گرفتند.
وحشت شاه از انتخاب کارتر بدین سبب بود که وی در مبارزات انتخاباتی خود، شعارهایی مبنی بر حمایت از گسترش حقوق بشر و آزادی ملتها را عنوان کرده بود از این رو هنگامی که کارتر دموکرات در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بر رقیب جمهوریخواه خود پیروز شد، دستگاه حکومت جدید این احساس را در او بوجود آورد که گرچه ایالات متحده هنوز او را یک متحد مهم تلقی میکند، اما روزهای فروش نامحدود اسلحه و نادیده گرفتن شکنجههای ساواک در آمریکا سپری شده است. بنابراین سیاستهای دفاع از حقوق بشر کارتر به عنوان زنگ خطری برای دیکتاتوریهای هم پیمان ایالات متحده علیالخصوص رژیم شاه در آمد.
با این پیش فرض، تزلزل پایههای رژیم نیز آغاز گشت. از اینرو در ۱۲ بهمن ۱۳۵۵ روزنامهها خبر از ممنوعیت شکنجه در ایران دادند و دو روز بعد خبرها حکایت از باز بودن زندانها برای دیدار افراد بیطرف داشتند. علاوه بر این طی سال ۵۶ تعداد ۵۶۱ زندانی سیاسی آزاد شدند و سازمانهای بینالمللی ناظر بر حقوق بشر پس از سالها انتظار راهی ایران شدند. تغییر در شیوه دفاع از متهمین دادگاههای نظامی، کاهش اختناق و امکان نسبی اظهار نظر انتقادآمیز و درج اخبار برخی از فعالیتهای مخالفین رژیم از جمله نمودهای عینی فضای تازه بود.
در این بین سفر شاه در ۲۳ آبان ۱۳۵۶ به ایالات متحده و تظاهرات دانشجویان چپ گرا و مذهبی ایرانی که با سهل انگاری و همکاری پلیس آمریکا در واشنگتن در برابر کاخ سفید برگذار شد. شاه را به نیات آمریکاییان بد بین ساخت.
از سوی دیگر مخالفان داخلی از جمله مذهب گرایان سیاسی و چپ اندیشان نیز که به خوبی از تغییرات ایجاد شده آگاهی یافته بودند، فعالیتهای خود را علنیتر نمودند. نامهی سرگشاده روشنفکران مذهبی، وکلا و حقوقدانان خطاب به شاه که طی آن خواستار رعایت قانون اساسی، آزادی زندانیان سیاسی، احترام به آزادیهای سیاسی و حقوق بشر، انحلال ساواک و انجام انتخابات آزاد در ایران شده بودند، در مهر ماه ۱۳۵۶ انتشار یافت.
آیت الله خمینی که از سکوت روحانیون ناخشنود بود نیز خواستار انتشار نامههایی با همین شکل و محتوا از سوی روحانیون شد.
تشکیل جمعیت طرفداران آزادی و حقوق بشر، برپایی شبهای شعر از سوی کانون نویسندگان، اجتماعات عمومی و سخنرانیها و تظاهرات اسلامی نیز از جمله پیامدهای دیگر فضای باز سیاسی بود که از سوی مخالفین به کار گرفته شد.
دولت کارتر یک فرصت طلایی به مخالفان شاه داد که بتوانند بر طبل نقد و ایرادهای دمکراسی در ایران بکوند.
در واقع پیش از آنکه دولت کارتر بتواند یک استراتژی نوین جهانی را تنظیم کند، یا حتی یک رهیافت نوین را دربارهی ایران در پیش گیرد، نخستین نشانههای انقلاب ایران نمایان شده بود.
این مطلب را به وضوح میتوان در سفر رسمی جیمی کارتر به ایران در دی ماه ۱۳۵۶ مشاهده نمود. جیمی کارتر، که با آزاد سازی فعالیت مخالفان در ایران به خواسته خود رسیده بود و شاه ایران را که همواره با گوشته و کنایه با حکومت های غربی سخن می گفت و با گران کردن نفت، دشمنی آنان را شکل داده بود، سعی کرد با سخنان دوستانه و صمیمانهاش که حاوی ستایشی تأکیدآمیز و استثنایی از شاه نیز بود، میخواست به او ثابت کند که یک رئیسجمهور دمکرات آمریکا نیز میتواند به اندازه یک رئیسجمهور جمهوریخواه، دوستی راستین برای او باشد و از روند سرکوب مخالفین حمایت کند.
کارتر که میخواست اعتباری دوباره به شاه بدهد، ستایش خود از شاه را چنین آغاز کرد: «ایران، با رهبری خردمندانهی شاه، به جزیرهی صلح و ثبات در یکی از پرتلاطمترین مناطق جهان تبدیل شده است. هیچ کشور دیگری در جهان، از نظر امنیت نظامی، به اندازهی شما به ما نزدیک نیست. هیچ کشور دیگری در جهان وجود ندارد که ما در مورد مسائل منطقهای که نگرانمان میسازد، با آن مشورتهایی چنین دقیق کنیم. و هیچ رهبر دیگری نیست که من برای او احترامی عمیقتر و دوستی صمیمانهتر داشته باشم.»
کارتر با علم و اطلاع از جزیره ثبات ایران یاد می کرد در عمل با فشار برای ایجاد فضای باز سیاسی ، گسیختگی روند طبیعی نظام شاهنشاهی و از دست دادن ابزار لازم برای کنترل و مهار بحران و شورش گردیده و روند سرکوب، شکنجه، اعدام و محرومیت از حقوق سیاسی ـ اجتماعی کاهش یافته است
انقلابیون گفته و نوشته اند که با این حال نمیتوان انقلاب اسلامی و پیروزی آن را وامدار فضای باز سیاسی و سیاست حقوق بشر کارتر دانست.
محمدرضاشاه نیزمی نویسد:
-«مبارزهء سیاسی بامن ازمیان جامعهء روحانیّت آغازنشدبلکه دراواخرسال1976 گروهی ازچپ گرایان ومحافل سیاسی غیرمذهبی بابرخورداری ازحمایت شخصیّت های سیاسی خارجی،مبارزه وشایعه پراکنی ودروغ پردازی را آغاز کردند».[1]
ولی توجه ندارند که مردم ایران که فرهنگ سیاسی مناسبی نداشتند و سالها در همین جزیره ثبات زندگی می کردند، نا گهان یک ناجی از غیب پیدا شد و این آرامش را بر هم زد. به علاوه مخالفان هم که دیگر از خشونت حکومت خیالشان راحت شده بود، چون ناجی آزادی به خشونت رضایت نمی داد. شتابان به خیابان ها ریختند، کلانتری ها و پاسگاه را غارت کردند و اسلحه به دست آوردند.
این فضا به حرکتهای مخالفان جنبهی عینیتر و فعال تری بخشید و معترضین از حمایت روانی و سیاسی آمریکا اطمینان یافتند. و پس از این که مخالفان حکومت دولت کارتر را از ادامه ثبات در فعالیت ها شرکت نفت و تداوم صادرات آن به غرب اطمینان های لازم را به دست آوردند، کارتر و دولت او با استناد به همین تظاهرات و مخالفت ها که خود بانی آن بو دند، علاج آن را چاره ناپذیر اعلام کردند و پس از آن که ارتش ایران را از کار انداختند . کارتر در کنفرانس گوادولوپ پیشنهاد برکناری شاه را به هم پیمانانش که سه کشور از چهار کشور شرکت کننده در آن از سهامداران بزرگ کنسرسیوم نفت ایران بودند که شاه قرار داد آن را لغو کرده بود. کارتر و دیگران برای مردم ایران تصمیم گرفتند و از شاه مملکت خواستند که کشور را ترک کند.
در پایان این بخش به مذاکرات دور سوم نماینده دولت آمریکا – زیمر من معاون وزارت امور خارجه آمریکا در نوفل لوشاتو به ابراهیم یزدی که پیام های آمریکا را ترجمه و با آیت الله خمینی در میان می گذاشت و پاسخ او را به دولت آمریکا اعلام می کرد، اشاره خواهیم کرد:
- ملاقات در نوفل لوشاتو . در عصر ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹ (۲۶ دیماه ۱۳۵۷)
- دومین دیدار ابراهیم یزدی با زیرمن
- « زیمرمن همچنین از این گفت که مذاکرات میان نمایندگان خمینی و سران ارتش بسیار فوریت دارد و آمریکا میتواند در این مسئله کمک نماید. او توضیحاتی در رابطه با سخنرانی ساندرز در کنگره نیز ارائه داد و سپس، سوالاتی را از طرف آمریکا از خمینی پرسید:
- سرنوشت سرمایهگذاریهای آمریکا در ایران؟
- آیندهٔ فروش نفت به غرب؟
- آیندهٔ روابط سیاسی، نظامی ایران با آمریکا؟
- روابط با شوروی؟
- یزدی به این پرسشها پاسخ نداد و دوباره بیان داشت که باید از روحالله خمینی جوابها را بپرسد.[2]
- ملاقات سوم
دو طرف در روز ۱۸ ژانویه (۲۸ دیماه ۵۷) با یکدیگر دیدار کردند. یزدی ابتدا پیام خمینی به آمریکا را خواند که از آمریکا خواسته بود تا از بختیار حمایت نکند و در آن از برنامههایش برای ایجاد دولت انتقالی و تنظیم قانون اساسی جدید توضیح داده بود. یزدی مدعی است که پاسخ خمینی به نماینده آمریکا بدین شرح است:
- سرنوشت سرمایهگذاریهای آمریکا در ایران؟ در شرایط فعلی از کم و کیف این سرمایهگذاری و ماهیت فعالیتهای آنان اطلاعات کافی نداریم. (...) نظر ما در این رابطه تنها بر اساس منافع خودمان خواهد بود.
- آیندهٔ فروش نفت به غرب؟ فروش نفت به غرب کماکان ادامه خواهد یافت. (...) ما به درآمد نفت نیاز داریم. (...) به قیمت عادلانه روز به هر کس که بخرد میفروشیم و ارز دریافت میکنیم نه چیز دیگری. ما فقط به آفریقای جنوبی و اسرائیل نفت نخواهیم فروخت.
- آیندهٔ روابط سیاسی، نظامی ایران با آمریکا؟ ما اساساً ضد هیچ کشور و ملتی نیستیم. ضد سیاستهای آنان علیه مصالح ملت خودمان و ظلم آنها هستیم. هرگاه روش دولت آمریکا برخلاف گذشته واقعبینانه شود و دست از دخالت در امور ما بردارد، ما با آنها روابط دوستانه خواهیم داشت. ما برای توسعهٔ کشاورزی و اقتصاد کشور به علوم و فنون و تکنولوژی غرب خصوصاً آمریکا نیاز داریم. با دوستی و احترام متقابل میتوانیم رابطه داشته باشیم. (...) سیاست خارجی ما بیطرفی مثبت است (...) ما نه به صورت ژاندارم منطقه عمل خواهیم کرد و نه به صورت صادرکنندهٔ انقلاب به سایر کشورهای منطقه. (...)
- روابط با شوروی؟ روابط با روسها، عیناً نظیر آمریکاست. ما از آنها هم سوابق تلخی داریم. (...) اما ما خود را با مردمی که به خدا معتقدند نزدیکتر حس میکنیم تا با ملحدین خدانشناس..[3]
پس از آن، یزدی از این گفت که ایران پس از انقلاب برنامهای برای شرکت در اتفاقات منطقه نخواهد داشت. به گفته گری سیک، خمینی همچنین قول داد که حقوق اقلیتهای مذهبی محفوظ خواهد ماند. زیمرمن سپس گفت: «شما گفتهاید که میخواهید به جنگ و خونریزی داخلی خاتمه دهید. ما هم موافقیم و کوشش داریم. اما ترس و نگرانی ما این است که قبل از تماس با ارتش و سایر عوامل مهم و قابل توجه، معرفی و اعلام دولت موقت انتقالی به بروز ریسکهای ثانوی منجر شود. علاقهمندیم نظریات آیتالله را بدانیم.
همان روز از واشینگتن به هایزر و سالیوان پیام فرستاده شد که به تلاشها برای برقراری ارتباط میان نیروهای نظامی و مذهبی ادامه داده شود. دو روز بعد، خمینی در گفتوگو با مطبوعات فرانسوی کارتر را «شیطانیترین مرد روی زمین» خواند و از ارتش خواست تا با مردم همکاری کند..[4]
کنفرانس گوادالوپ ترک فوری شاه از ایران را تصویب کرد.
کنفرانس گوادلوپ Conférence de Guadeloupe ) یا نشست گوادلوپ جلسهای بود که از ۴ تا ۷ ژانویه ۱۹۷۹/ ۱۴ تا ۱۷ دی ۱۳۵۷، میان رؤسای دولت ۴ قدرت اصلی بلوک غرب (آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان غربی) در جزیره گوادلوپ برگزار شد و یکی از موضوعات اصلی آن بررسی وضعیت بحرانی ایران در آن دوران انقلاب ۱۳۵۷- بود.
این جلسه به میزبانی والری ژیسکار دستن رئیسجمهور وقت فرانسه در جزیره گوادلوپ که یکی از شهرستانهای فرادریایی فرانسه در دریای کارائیب است، برگزار شد. در این جلسه، جیمی کارتر رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا، جیمز کالاهان نخستوزیر بریتانیا، هلموت اشمیت صدراعظم آلمان غربی و خودِ ژیسکار دستن حضور داشتهاند. در این دیدار، بحران سیاسی ایران، جنگ ویتنام و کامبوج، خشونت در آفریقای جنوبی، افزایش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در خلیج فارس، کودتا در افغانستان و خشونت سیاسی در ترکیه مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در مورد قریبالوقوع بودن سرنگونی محمدرضا پهلوی شاه ایران توافق حاصل شد که در صورت عدم خروج او از ایران، جنگ داخلی تشدید و ممکن است منجر به مداخله شوروی شده و احتمال پیوستن ایران به روسیهٔ کمونیست را به همراه داشته باشد.
به گفتهٔ منوچهر گنجی در این جلسه ژیسکار دستن این نظریه را مطرح کرده بود که «بهتر است شاه هر چه سریعتر ایران را ترک کند». جیمی کارتر بعدها در خاطراتش نوشته بود که او در آن جلسه حمایت بسیار کمی از شاه از رؤسای ۳ دولت دیگر مشاهده کرده و همگی آنها همصدا بودهاند که شاه باید در سریعترین زمان ممکن از ایران خارج شود. ویلیام شوکراس هم از خاطرات روزالین کارتر نقل میکند که اشمیت و کالاهان در این جلسه بر موقعیت بسیار ضعیف شاه تأکید داشتهاند. از سویی تحلیل کارشناسان نیز حاکی از آن بود که غرب نگران مداخلهٔ شوروی است و ممکن است که کشوری غنی از نفت به کمونیستها متمایل شود که بیشک تهدیدی آشکار برای غرب محسوب میشد.
اما ژیسکار دستن در مصاحبه با روزنامه توس در سال ۱۳۷۷ گفته بود که «تنها کشوری که در این جلسه زنگ خاتمهٔ حکومت شاه را به صدا درآورد نمایندهٔ آمریکا بود و معتقد بود وقت تغییر حکومت ایران است بهطوری که همهٔ ما متحیر و متعجب شدیم. چون تا آنجا که ما مطلع بودیم آمریکا پشتیبان حکومت وقت ایران بود…» به گفتهٔ او جیمی کارتر در این جلسه اصرار داشت که هیچ امیدی به بقای حکومت شاه نیست و او از این حکومت حمایت نخواهد کرد و احتمال برقراری یک حکومت نظامی را میداد و نخستوزیر انگلیس نیز با کارتر در مورد لزوم خروج شاه از ایران هم عقیده بود ولی او و هلموت اشمیت به یک تحول صلحآمیز امید داشته و از نظریه آمریکاییها غافلگیر شده بودند
محمدرضا پهلوی پس از ترک ایران، یک بار هم گفته بود که کارتر مذاکرات محرمانه سران غرب در گوادالوپ را که قرار بود دربارهٔ چین و شوروی باشد به بحث دربارهٔ ناآرامیهای ایران تبدیل کرده بود و نظر موافق شرکت کنندگان را به رفتن وی از ایران جلب کرده بود. شاه گفته بود که این اطلاعات را از منابع نزدیک به صدراعظم آلمان که در مذاکرات گوادالوپ شرکت کرده بود و نظر دیگری داشت، به دست آورده بود و در این جلسات، ژیسکار دستن رئیسجمهور فرانسه از نظر کارتر حمایت کرده بود زیرا که فرانسه به ایران بدهکار بود و میخواست که به صورتی این پول را پس ندهد. دولت لندن هم از زمانی که او، دیگر دیکتههای دولت لندن را نمینوشت کمر به دشمنی با او بسته بود.[5]
کارتر نوشته است که سران شرکتکننده در کنفرانس گوادالوپ حمایت اندکی از شاه نشان دادند: «با من موافق بودند که در ایران باید دولتی غیرنظامی مستقر شود [البته نه دولت غیرنظامی بختیار و دولت شاه که فیالحال مستقر بود!]، ... ارتش باید حفظ شود و صدمه نبیند.» آنها متفق القول بودند که شاه باید در اولین فرصت کشور را ترک کند.
صورت جلسهای که بریتانیاییها از مذاکرات گوادلوپ تهیه کردهاند، جزئیات بیشتری را افشا میکند. نسخه بریتانیایی مذاکرات میگوید: «در جریان بحثهای کلی توافق عمومی وجود داشت که شاه باید تا چند روز بعد ایران را ترک کند. رئیس جمهوری کارتر فکر میکرد که با منتفی شدن موضوع انتصاب ارتشبد فریدون جم به وزارت جنگ، حالا احتمال حل بحران بیشتر است. در هر حال، باید این واقعیت را میپذیرفتیم که هر دولت بعدی در ایران، قدرت کمتری در برابر اعراب خواهد داشت و احتمالا روابط دوستانهتری با اتحاد شوروی برقرار خواهد کرد.»
جمعبندی بریتانیاییها از بحران ایران و موضوع شاه، دردناکتر از نگاه و رفتار کارتر به موضوع نبود، چرا که ایران در آن زمان روابط کاری گستردهای با اتحاد شوروی داشت. ولی در مورد ارتشبد جم، این گمانه درست است که در صورت تصدی وزارت جنگ، و به این شرط که فرماندهی قوا به او واگذار میشد، در غیاب شاه اقدام خیانتبار قرهباغی، رئیس ستاد ارتش، مبنی بر تسلیم ارتش رخ نمیداد و شاید توطئه غرب برای فروپاشی ارتش و تغییر رژیم در ایران هم به نتیجه نمیرسید.
در گوادالوپ، والری ژیسکار دستن، رئیس جمهوری فرانسه، از تصمیم خود برای پذیرایی از خمینی در خاک خود، بهرغم فعالیتهای سیاسی و سخنرانیهای او که آشکارا ناقض مقررات حاکم بر روادید مسافرتی خمینی بود، دفاع کرد.
کارتر در این زمینه نوشت: «والری اطلاع داد که پیشتر تصمیم گرفته بود خمینی را از خاک فرانسه اخراج کند، ولی بنا به خواست شاه تصمیم گرفت او را در فرانسه نگه دارد و نگذارد او به عراق یا لیبی یا جای دیگری برود و دردسرهای بیشتری برای شاه فراهم کند.»
ظاهرا والری فراموش کرده بود که خمینی به علت اخراج از عراق به دستور صدام، و بعد از اقامت کوتاهش در کویت، در فرانسه مورد پذیرایی قرار گرفت و بازگشت او به عراق امکانپذیر نبود.
رهبران غربی و نمایندگان سیاسی آنها که در تهران مکرر از شاه میخواستند از سرکوب معترضان پرهیز کند، حالا که شیرازه کار را گسیخته میدیدند، شاه را برای نرمش بیش از حد و از دست دادن مهار امور سرزنش میکردند.هیچ کدام از این دولتمردان در گفتارهای خود صادق نبودند بلکه سیاست پیشه بودند.
ظاهرا آنها درک نمیکردند که حفظ ارتش، تنها در صورت حفظ شاه در ایران امکانپذیر بود و اگر آنها حتی زمانی از شاه پشتیبانی، و صمیمانه به او توصیه میکردند که در کشور بماند و دولت او اصلاحات را ادامه دهد، ارتش ایران از هم نمیپاشید؛ در حالیکه سران غرب دقیقا خلاف چیزی را میگفتند که برای ایران میخواستند.
از چهار شرکتکننده در کنفرانس گوادالوپ، حتی یکی از آنها متعلق به جناح راست یا محافظهکار نبود. کارتر متاثر از سیاستهای لیبرالی حزب دمکرات، ژیسکاردستن آزرده از شاه به دلیل آنچه غرور و نخوت شاه میدانست (از زمانی که وزیر دارایی فرانسه بود و شاه برای پذیرفتن او به حضور خود «والری» را اندکی معطل نگه داشته بود»)، کالاهان، نخستوزیر بریتانیا از حزب کارگر، و اشمیت هم از حزب سوسیالدمکرات آلمان بود.
در جریان برگزاری کنفرانس، سران چهار کشور غربی ظاهرا به این نتیجه رسیدند که «در آن شرایط برای حفظ شاه راهی وجود ندارد و در صورتی که او در قدرت بماند، جنگ داخلی در ایران تشدید میشود و احتمال مداخله نظامی شوروی در کشور افزایش مییابد». داستانی که برای سقوط دکتر مصدق نیز مورد استفاده یا سوء استفاده قرار گرفته بود. تاریخ تکرار حوادث است؟
متفاوت با خواستههای ظاهری سران کشورهای شرکتکننده در کنفرانس گوادلوپ، نگرانی آنها از بابت مداخله نظامی شوروی در ایران یاوهسرایی بود و ایران نه شبیه افغانستان بود که دستبسته تسلیم مسکو شود، و نه شوروی در وضعیت بحرانزدهای که در افغانستان به آن دچار شده بود، توان چنین لشکرکشی به ایران را در خود میدید.[6]
ایران در آن زمان، و پیش از اجرای توطئه شوم فروپاشی ارتش شاهنشاهی که با طراحی و مداخله مستقیم عوامل آمریکا اجرا شد، بزرگترین قدرت نظامی منطقه محسوب میشد و علاوه بر عضویت در پیمان نظامی پنججانبه «سنتو» و داشتن پیمان دفاعی دوجانبه با آمریکا، دارای ظرفیتهای نظامی برجسته متکی بهخود بود که هر کشور متجاوز، از جمله شوروی، را از اقدام علیه تمامیت ارضی آن بازمیداشت.
واقعیت این است که غرب با گردهمایی گوادالوپ به این نتیجه رسید که ناآرامی های ایران ممکن است سبب بهره برداری شوروی شود و ایران از جرگه غرب جدا شود، به همین دلیل رفتن شاه از ایران را مصلحت خود می دانست و ژنرال هایز ر را برای ابلاغ این پیام به شاه به تهران اعزام کرد. و او کار خود را با بی طرف و خنثی سازی ارتش و رسانیدان پیام خروج از ایران به شاه تکمیل کرد. بنا بر این می توان گفت که ذهنیت شاه در این باره درست بود ولی سیاست های انتخابی او و نزدیکیش به غرب به جای مردم اشتباه بود. با این اقدام آمریکا و کشورهای بزرگ اروپا باور شاه به تئوری توطعه غرب از ایده و خیال به واقعیت پیوست و او تسلیم خواسته مردم و دولت های غربی شد. ولی معلوم نیست که آمریکا در برابر ترک شاه از ایران چه وعده هایی به او داده بود.
سران ارتش در دوران انقلاب هاج و واج مانده بودند. تنها پس از رفتن شاه و آمدن ژنرال هایزر بود که هایزر جلسات مشترکی از سران ارتش تشکیل داد ــ جلساتی که بدون حضور او نیز ادامه یافت. در این نشستها، که در واپسین روزهای حکومت شاه تشکیل میشد و کار حکومت تقریباً تمام شده بود، سران ارتش وارد مقولهای شدند که هرگز تا آن زمان به آن نپرداخته بودند: سیاست. عجیب آنکه هدف از این نشستها، بر اساس پیشنهاد هایزر، چیزی جز انتقال آرام قدرت به انقلابیون نبود.
پرویز ثابتی میگوید: «هایزر آمد تا به نظامیها بگوید که کودتا نکنید، اما هیچ کدامشان اهل کودتا نبودند. خود شاه هم آدمها را طوری چیده بود که همه با هم بد بودند، مانند قرهباغی و اویسی.» [7] ارتش فرمانده اصلی خود –شاه – را از دست داده بود و فلج شده بود ارتشیان توان تصمیم گیری برای اقدام را نداشتند و صلاح خود را در بی مسئولیتی می دیدند.
بزرگترین مسئله در دوران شاه نداشتن سامانهی نیرومند سیاسی بود، همه چیز در شاه خلاصه میشد. او نیز مرد روزهای بحرانی نبود و، با اشتباهات فاحشی که مرتکب شد، نقش اصلی را در سقوط حکومتش داشت. حیاتِ این گونه حکومتهای سنتی فردی تنها به یک شخص بستگی دارد؛ کافی است که این شخص بیمار شود یا اشتباهات فاحشی کند، همچنان که کرد، تا کل نظام فروپاشد.
داشتن سامانهی سیاسی مستحکم و مقتدری که حداقلی از مشارکت عمومی در ادارهی امور کشور را ممکن سازد لازمهی پایداری سیاسی و توانایی هر حکومتی برای گذر از بحرانها و کشمکشهای سیاسی است و امکان تشکیل آلترناتیو در بیرون نظام را بهشدت کاهش میدهد. اگر سامانهی سیاسی در دوران شاه چنان ناکارآمد و ابتدایی نبود؛ شاید پیشرفتهای اقتصادی و اجتماعی آن دوران سرعت کمتری داشت، اما مطمئناً پایدارتر بود و به روی کار آمدن جمهوری اسلامی نمیانجامید. هر سامانهی سیاسی، حتی اگر دموکراتیک نباشد، باید هویت و اهدافی برای خود تعریف کند که بخشی از جامعه بهجد و با تمام قوا از آن دفاع کند.
با توجه به اینکه در آن دوران هیچ نهادی قادر به نظارت بر اعمال شاه نبود و هیچ کس جز او در تصمیمات مهم سیاسی استقلال نداشت، با توجه به اینکه سیاستمدار برجستهی مستقلی در درون نظام نمانده بود که بتواند در روزهای بحرانی وارد عمل شود، با توجه به اینکه ارتش قادر به هیچ گونه اقدام سیاسی نبود، توهمات و اشتباهات مرگآور شاه به علاوهی سازشناپذیری مخالفانش و وجود شخصی مانند روحالله خمینی در رأس آنان نتیجهای جز فروپاشی کل نظام پادشاهی نمیتوانست به بار آورد.
اما داستانِ سقوط شاه و برآمدن خمینی را باید از هم تفکیک کرد. برآمدنِ جمهوری اسلامی و رهبری خمینی داستانِ دیگری دارد. مسئولیتِ برگزیدنِ خمینی به رهبری و روی کارآمدنِ جمهوری اسلامی بیتردید با اپوزیسیونِ وقت و مردم است.[8]
[1] پاسخ به تاریخ،ص 219.ازاین کتاب،ترجمه ها وچاپ های متعدّدی منتشرشده،نسخهء مورد استفادهء من درلینک زیرقابل دسترسی است:
http://www.adabestanekave.com/book/Mohammad_Reza_Pahlavi_-_Pasokh_be_Tarikh.pdf
[2] «تاریخ ایرانی - انتشار متن مذاکرات نمایندگان امام و کارتر در نوفللوشاتو» به نقل از ویکی پدیا دانشنامه آزاد
[3] همان پیشین
[4] Sick 1985, به نقل از ویکی پدیا دانشنامه آزاد
[5] ویکی پدیا دانشنامه آزاد کنفرانس گوادالوپ
[6] در گوادالوپ علیه شاه چه گذشت؟ رضا تقی زاده ۱۱ بهمن ۱۴۰۱ رادیوایندپندنت فارسی
[7] پرویز ثابتی، در دامگه حادثه، ص ۴۹۶
[8] نقش شاه در سقوطش، سعید بشیرتاش – پایگاه گویا ۱ بهمن ۱۳۹۳
روزهای سال یکی پس از دیگری میگذرند و فصلها تغییر میکنند و ما همراه با حرکت روزها زندگی را میگذرانیم. گاهی اینقدر این تغییرات روزمرهاند که فراموش میکنیم زندگی در فصلهای مختلف چطور ما را نیز تغییر میدهند. گذشتگان ما با جشنهایی که داشتند اینطور خود را متوجه زیباییها و حقیقت تغییر فصلها و روزها میکردند. آذر جشن یکی از آن روزها است.
آذر جشن یکی از جشنهای بزرگ ایران باستان است. ایرانیان باستان جشنهای فراوانی داشتند. در واقع جشن جزو یکی از آیینها و آداب اجتماعیشان به شمار میرفت و از طریق این جشنها بود که میتوانستند مشکلات و مسائل مربوط به هر ماه از سال را سپری کنند. هر روز در تقویم باستانی یک نام دارد و روزی که هم نام با ماه میشد را جشن میگرفتند. اما علاوه بر این جشنهایی که مربوط به یکی شدن نام روز و ماه بود به مناسبتهای دیگر هم جشنهایی وجود داشت. امروز آیین نوروز و جشن چهارشنبه سوری که به طور معمول در تمامی ایران برگزار میشود باقیماندهی آن جشنهاست. اما برخی دیگر از این جشنها در نقاط مختلفی از ایران همچنان برگزار میشود. مهرگان و شهریورگان از معمولترین آنهاست که به صورت جشنهایی بزرگ با آیین مخصوص در شهرهایی که هموطنان زرتشتیمان زندگی میکنند برگزار میشود. البته آذر جشن هم یکی از این جشنهاست که در روز اول آذر برگزار میشود و بهانهی آن هم شروع آخرین ماه از فصل پاییز است. آذر جشن زیبا هنوز هم در یزد، کرمان، شیراز و تهران در میان بخشی از هموطنان زرتشتیمان برگزار میشود.
نوروز را همگی میشناسیم که چطور برای آن همه چیز را تدارک میبینیم. از یک ماه قبل سبزهی سفرهی هفتسین را آماده میکنیم و برایمان مهم است که حتماً هنگام سال تحویل این سفره پهن باشد، خانهتکانی کرده باشیم و با زیباترین لباس هایمان وارد سال جدید شویم. کمی برگردیم به عقبتر و روز چهارشنبهسوری را به خاطر آوریم که چطور در این روز زودتر کارهایمان را تمام میکنیم تا همگی دور هم جمع شویم، آتش روشن کنیم، از روی آتش بپریم تا زردی خود را به آتش بدهیم و سرخی آتش را بگیریم. یا باز هم به عقب برگردیم و شب یلدا را به خاطر بیاوریم که همگی دور هم جمع میشویم، لبو و هندوانه و آجیل میخوریم و فال حافظ میگیریم. این جشنها برای ما بسیار زندهاند. آذر جشن هم یک زمان به همین اندازه برای ایرانیان زنده بوده و هر سال به طور کامل برگزار میشده است. امروز بخشی از مناطق کشورمان همچنان این جشن را برگزار میکنند و آیین آن را انجام میدهند.
آذر به معنای آتش است و نام ایزدی است در اسطورههای ایرانی که از آتش نگهداری میکند. جایگاه ایزد آذر در میان ایزدان اسطورههای ایران باستان بسیار والاست طوری که میگویند این ایزد باعث نزدیکی آفریدهها به خداوند میشود. البته که در نگاه دقیق در دین زرتشت میبینیم که در آتشکدهها آتش مقدس نگهداری میشود و به نوعی آتش و نور قبلهی زرتشتیان است. بنابراین میتوان فهمید که ایزد آتش چه جایگاه والایی در بین زرتشتیان دارد. ایزد آذر از آتش نگهداری میکند تا آتش همواره روشن بماند و بتواند باعث گرما و زندگی و هدایت شود.
در میان زرتشتیان و در اسطورههای ایرانی آتش پنچ گونه است و البته که به این آتش اهورایی میگویند زیرا نشانی از اهورامزدا را در خود دارد. اولین آنها آتش بهرام است. این آتش در آتشکدهها قرار میگیرد در همان جایی که همه برای نیایش جمع میشوند و موبدان از این آتش نگهداری میکنند. آتش دوم هوفریان نام دارد. هوفریان در واقع همان گرمایی است که در تن انسان و گاو و گوسفند وجود دارد. با اینکه این آتش دیده نمیشود اما همان گرمایی است که تن تولید میکند و با این گرما است که زنده است. آتش سوم مربوط است به آتش چوب و گیاهان. زمانی که دو تا چوب را به هم مالش بدهیم بر اثر اصطکاک چنان گرم میشود که آتش تولید میشود. این هم آتشی اهورایی است. آتش چهارم آتش رعد و برق است. در اصل ایزدی به نام تیشتر وجود دارد که فرشته باران است. او ابرها را در هم میآمیزد و رعد و برق میزند و اهریمنان را نابود میکند. آتش او هم یک آتش اهورایی است و آتش آخر آتشی است که در بالاترین نقطهی وجود قرار دارد، در عرش اعلی و در مقابل اهورامزدا! به این ترتیب آتش نقشی بسیار مهم و حیاتی در اسطورههای ایرانی دارد و وقتی ماهی به نام آتش نامگذاری شود یک ماه بسیار مهم است.
پس از نیایش همگی دور هم جمع میشوند. سفرههایی پربرکت و زیبا پهن میکنند و در آن از میوههای پاییزی میگذارند و فرآوردههای تابستانی خود. خوراکیهای خوشمزه میگذارند و شربتهای گوارا و از یکدیگر با شیرینی و شربت پذیرایی میکنند. سپس به حیاط یا پشتبام میروند و آتش روشن میکنند. در این آتش چوبهایی را میاندازند که بوی خوب دارد و حتی داخل آتش عود میاندازند تا تمامی فضا پر شود از رایحههای خوش. رسم بر این است که آتشی که در روز آذر جشن روشن میشود را حفظ میکنند تا آخر زمستان، یعنی هرگز این آتش را خاموش نمیکنند تا گرمابخش تمامی فصل سرد سال باشد و نور و برکت را به خانهشان بیاورد. سپس دوباره به کنار سفره برمیگردند. در کنار هم غذا میخورند و خوش میگذرانند و سعی میکنند سختترین روزهای سال را با شادی و امید و همبستگی آغاز کنند. این بهترین روش برای شروع دورهی سخت است و به این شکل روحیهی نشاط و مقاومت را در خود تقویت میکنند.
میگویند آذر جشن یک گل مخصوص هم دارد. مردم این گل را جمع میکنند و با آن خانه و آتشکده را تزیین میکنند. بعضیها میگویند این گل زردرنگ است و بعضیها میگویند یک گل قرمز رنگ است. البته همه اتفاق نظر دارند که این گل قرمز گل سرخ نیست بلکه گلی است که حتی زیاد بوی خوبی ندارد. عدهای میگویند چون به رنگ زرد و قرمز در این گل اشاره شده است میتواند گل آفتابگردان باشد اما باز هم مشخص نیست که دقیقاً این چه گلی بوده که گذشتگان در آذر جشن آن را به کار میبردند تا خانه و آتشکده را مانند آتش گرم و زرد و درخشان کنند.
-
تحریم های اقتصادی که رییس جمهور دکتر احمدی نژاد آن را کاغذ پاره خواند!! چه بلایی سر کشور آورده است.
جهان صنعت نیوز – تحریمهای اقتصادی یکی از ابزارهای سیاست خارجی کشورهای قدرتمند بهمنظور اعمال فشار بر کشورهایی است که از منظر سیاسی یا نظامی تهدیدی برای منافع جهانی تلقی میشوند. ایران نیز در دهههای اخیر هدف تحریمهای گستردهای قرار گرفته است، بهویژه از سال ۲۰۱۱ که تحریمها بهصورت هوشمند و همهجانبه شدت یافتند. این تحریمها تأثیرات عمیقی بر ساختار اقتصادی، معیشت مردم و شاخصهای کلان اقتصادی ایران داشتهاند.
رضا زمانی، استاد دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی با حمایت مرکز پژوهش های اتاق ایران در مقاله ای به بررسی هزینههای تحریم بر اقتصاد ایران پرداخته است. وی عنوان میکند که تحریمها، یکی از ابزارهای اصلی سیاست خارجی در عصر حاضر، نقش قابلتوجهی در شکلدهی اقتصاد کشورها دارند. ایران از سال ۱۹۷۹، همواره هدف تحریمهای اقتصادی قرار گرفته است. اما طی دهه اخیر، بهویژه از سال ۲۰۱۱، این تحریمها با شدت بیشتری اعمال شدهاند و تأثیر گستردهای بر رشد اقتصادی، ساختار تولید، و جایگاه منطقهای ایران گذاشتهاند.
مطالعه وی با استفاده از روش کنترل ترکیبی (SCM)، به برآورد هزینههای اقتصادی تحریمها و تحلیل پیامدهای آنها میپردازد. تحریمهای اعمالشده در بازه ۲۰۱۱ تا ۲۰۲۲، معادل ۱.۲ تریلیون دلار (به قیمت ثابت ۲۰۱۵) به اقتصاد ایران هزینه وارد کردهاند. این رقم از هزینه جنگ ایران و عراق فراتر رفته است؛ بهگونهای که هزینه اقتصادی هر سال تحریم برابر با هزینه یک سال و نیم جنگ است.براساس نتایج تحقیق وی، طی ۱۲ سال اخیر، ایران سالانه بهطور میانگین ۱۰۱ میلیارد دلار از تولید ناخالص داخلی خود را از دست داده است.در سال ۲۰۱۹، اوج تأثیر تحریمها رخ داده و هزینه سالانه آن به ۱۳۶ میلیارد دلار رسیده است. سرانه تولید ناخالص داخلی نیز بهطور میانگین ۱۲۰۲ دلار کاهش یافته که به معنای افت مستقیم رفاه مردم است.
۱۲ سال توسعه از دست رفته
بررسی تحریمهای اقتصادی اعمالشده بر ایران در بازه زمانی ۲۰۱۱ تا ۲۰۲۲ نشان میدهد که این تحریمها تأثیرات بسیار مخربی بر اقتصاد کشور داشتهاند. با استفاده از روش کنترل مصنوعی (SCM)، که نسخهای شبیهسازیشده از اقتصاد ایران بر اساس دادههای تاریخی و مقایسه با کشورهای مشابه ایجاد میکند، مشخص شد که اگر ایران تحت تحریم قرار نمیگرفت، عملکرد اقتصادی آن بهمراتب بهتر بود.
تحلیلها نشان میدهند که تحریمها در این دوره زمانی حدود ۱.۲ تریلیون دلار (به قیمت ثابت سال ۲۰۱۵) به اقتصاد ایران خسارت وارد کردهاند. این رقم نشاندهنده کاهش قابلتوجه تولید ناخالص داخلی (GDP) ایران در نتیجه تأثیر مستقیم و غیرمستقیم تحریمها است. برای درک ابعاد این خسارت، مقاله هزینه تحریمها را با هزینه جنگ هشتساله ایران و عراق مقایسه کرده است. بر اساس برآوردها، هزینه اقتصادی جنگ ایران و عراق حدود ۱.۱۷۴ تریلیون دلار (به قیمت ثابت سال ۲۰۱۰) بوده است. پس از تبدیل این رقم به قیمت ثابت سال ۲۰۱۵، مشخص میشود که هزینه تحریمها از هزینه جنگ نیز بیشتر بوده و تأثیری عمیقتر بر اقتصاد ایران داشته است.
این خسارتهای گسترده منجر به از دست رفتن ۱۲ سال توسعه اقتصادی ایران شده است؛ بهطوری که اقتصاد کشور در سال ۲۰۲۲ از نظر تولید ناخالص داخلی به سطح سال ۲۰۱۱ بازگشته است. این موضوع نشاندهنده تأثیر شدید تحریمها در متوقف کردن پیشرفت اقتصادی و محدود کردن ظرفیتهای تولیدی کشور است.
این مطالعه تأکید میکند که هزینههای ناشی از تحریمها یکی از بزرگترین شوکهای اقتصادی تاریخ معاصر ایران بهشمار میرود و حتی از پیامدهای جنگ نیز فراتر رفته است. این نتایج بر اهمیت رفع تحریمها تأکید دارد، زیرا بدون آنها، تلاشها برای بهبود وضعیت اقتصادی و کاهش شکاف با کشورهای منطقه با چالشهای جدی مواجه خواهد بود.
تحریمهای اقتصادی؛ عاملی برای کاهش ۲۳ درصدی ظرفیت تولیدی ایران
تحریمهای اقتصادی اعمالشده بر ایران در بازه زمانی ۲۰۱۱ تا ۲۰۲۲ تأثیری چشمگیر بر کاهش تولید ناخالص داخلی (GDP) و ظرفیتهای اقتصادی کشور داشتهاند. این تحریمها منجر به افت ۲۳ درصدی ظرفیت اقتصادی ایران شدهاند که نشاندهنده فشار گسترده و مداوم بر اقتصاد کشور است.
بیشترین خسارت اقتصادی ناشی از تحریمها در سال ۲۰۱۹ به ثبت رسیده است. در این سال، تولید ناخالص داخلی ایران حدود ۱۳۶ میلیارد دلار کاهش یافت و به اوج تأثیرگذاری سیاست “فشار حداکثری” رسید. این رقم قابل توجه، نهتنها کاهش توان تولیدی کشور را نشان میدهد، بلکه بیانگر عمق مشکلات اقتصادی تحمیلشده بر ایران است.
از سوی دیگر، بررسی سرانه تولید ناخالص داخلی (GDP per capita) نیز تأیید میکند که اثرات تحریمها بهشدت بر زندگی اقتصادی مردم ایران تأثیر گذاشته است. در سال ۲۰۱۹، هر ایرانی به طور میانگین ۱۵۷۱ دلار از درآمد سرانه خود را به دلیل تحریمها از دست داده است. این افت، یکی از بالاترین ارقام در دوره تحریمها بوده و به روشنی بیانگر کاهش رفاه عمومی و محدودیتهای رشد اقتصادی است.
تحریمها چگونه اقتصاد ایران را در سه جبهه به عقب راند؟
تحریمهای اقتصادی اعمالشده بر ایران در بازه زمانی ۲۰۱۱ تا ۲۰۲۲ تأثیر متفاوتی بر بخشهای اصلی اقتصاد کشور داشتهاند. برآوردها نشان میدهد که این تحریمها با محدود کردن ظرفیتهای تولیدی و کاهش فعالیتهای اقتصادی، خسارات قابلتوجهی به بخشهای کشاورزی، صنعت و خدمات وارد کردهاند.
بخش کشاورزی بهعنوان یکی از حیاتیترین حوزههای اقتصادی، مجموعاً با ۱۳۰ میلیارد دلار خسارت مواجه شده است. این رقم نشاندهنده تأثیر مستقیم تحریمها بر تولید محصولات کشاورزی، محدودیت در واردات تجهیزات و مواد اولیه و همچنین کاهش توان صادراتی این بخش است.
بخش صنعت که سهم قابلتوجهی در تولید ناخالص داخلی و اشتغالزایی کشور دارد، متحمل خسارتی بالغ بر ۴۵۲ میلیارد دلار شده است. این آسیب عمدتاً ناشی از محدودیت دسترسی به فناوریهای پیشرفته، کاهش سرمایهگذاریهای خارجی و محدودیت در مبادلات تجاری و مالی بوده است. افت تولید صنعتی به دلیل وابستگی این بخش به واردات تجهیزات و مواد اولیه، تأثیرات گستردهای بر سایر بخشهای اقتصادی نیز داشته است.
بخش خدمات که بزرگترین سهم را در اقتصاد ایران دارد، بیشترین آسیب را در این دوره دیده و مجموعاً با ۶۰۲ میلیارد دلار خسارت روبرو شده است. این میزان خسارت نشاندهنده تأثیر شدید تحریمها بر خدمات مالی، گردشگری، حملونقل و سایر زیربخشهای خدماتی است. کاهش مبادلات بینالمللی، محدودیت در دسترسی به منابع مالی و افت قدرت خرید مردم، اصلیترین عوامل این کاهش در بخش خدمات بودهاند.
مجموع این ارقام نشان میدهد که تحریمها تأثیر تخریبی گستردهای بر ساختار اقتصادی ایران داشتهاند و بخش خدمات به دلیل گستردگی و وابستگی به سایر بخشهای اقتصاد، بیشترین آسیب را متحمل شده است.
تحریمها در سه دولت آمریکا؛ کدام دوره بیشترین فشار را بر ایران وارد کرد؟
تحریمهای اقتصادی اعمالشده بر ایران در سه دوره ریاستجمهوری ایالات متحده (اوباما، ترامپ و بایدن) تأثیر متفاوتی بر اقتصاد ایران داشتهاند و شدت این تحریمها در هر دوره قابلمقایسه است.
در دوره اوباما (۲۰۱۱ تا ۲۰۱۶)، هزینه تحریمها برای اقتصاد ایران به ۵۰۵ میلیارد دلار رسید که میانگین سالانه آن برابر با ۸۴ میلیارد دلار بود. این دوره با آغاز تحریمهای گسترده علیه ایران و افزایش فشارهای اقتصادی همراه بود که در نهایت به توافق برجام در سال ۲۰۱۵ منجر شد. اگرچه پس از برجام تحریمها تا حدودی کاهش یافتند، اما تأثیرات آن بر اقتصاد ایران همچنان باقی ماند.
در دوره ترامپ (۲۰۱۷ تا ۲۰۲۰)، هزینه تحریمها با سیاست “فشار حداکثری” افزایش یافت و به ۴۵۳ میلیارد دلار رسید. میانگین سالانه این دوره ۱۱۳ میلیارد دلار بود که نسبت به دوره اوباما ۳۵ درصد بیشتر است. بازگشت تحریمها پس از خروج آمریکا از برجام و اعمال تحریمهای ثانویه به کاهش شدید صادرات نفت و محدودیت دسترسی ایران به منابع ارزی منجر شد و ضربه شدیدی به اقتصاد کشور وارد کرد.
در دوره بایدن (۲۰۲۱ تا ۲۰۲۲)، هزینه تحریمها با وجود وعدههای مذاکرات برای بازگشت به برجام، به ۲۵۲ میلیارد دلار رسید که میانگین سالانه آن ۱۲۶ میلیارد دلار است. این رقم نشان میدهد که شدت تحریمها در این دوره نسبت به اوباما ۵۰ درصد بیشتر و نسبت به ترامپ ۱۱ درصد بیشتر بوده است. ادامه تحریمها و عدم موفقیت مذاکرات در رفع محدودیتها، بار اقتصادی شدیدی را بر ایران تحمیل کرده است.
این مقایسه نشان میدهد که در هر سه دوره، تحریمها تأثیر عمیقی بر اقتصاد ایران داشتهاند، اما شدت این تأثیر در دوره ترامپ و بایدن بهمراتب بیشتر بوده است.
تحریمها و واگرایی اقتصادی
تحریمهای اقتصادی اعمالشده بر ایران در بازه زمانی ۲۰۱۱ تا ۲۰۲۲ بهعنوان یکی از مهمترین عوامل واگرایی اقتصادی این کشور از سایر کشورهای منطقه، از جمله ترکیه، عربستان سعودی و امارات متحده عربی، شناخته شدهاند. در این بازه زمانی، کشورهای منطقه توانستهاند رشد اقتصادی پایداری را تجربه کنند و تولید ناخالص داخلی (GDP) و درآمد سرانه خود را افزایش دهند. اما ایران به دلیل تأثیرات گسترده تحریمها از این مسیر توسعه بازمانده است.
تحلیلها نشان میدهند که ۹۵ تا ۱۰۰ درصد از اختلاف رشد اقتصادی و رشد GDP سرانه میان ایران و کشورهای مذکور مستقیماً به تحریمها مرتبط است. این واگرایی بهوضوح نشان میدهد که تحریمها نهتنها اقتصاد ایران را از مسیر رشد بازداشتهاند، بلکه شکاف عمیقی میان ایران و همسایگان منطقهای ایجاد کردهاند.
در حالی که کشورهایی مانند عربستان سعودی و امارات متحده عربی بهواسطه جذب سرمایهگذاری خارجی و توسعه زیرساختهای اقتصادی خود توانستهاند رشد پایدار را حفظ کنند، ایران با کاهش صادرات نفت، محدودیتهای تجاری و محدودیت دسترسی به منابع مالی بینالمللی مواجه بوده است. این عوامل موجب کاهش ظرفیت تولیدی، افت سرمایهگذاری داخلی و خارجی، و در نهایت کاهش قدرت رقابت اقتصادی ایران در منطقه شدهاند.
این واگرایی اقتصادی پیامدهای بلندمدتی دارد، چراکه علاوه بر کاهش توان رقابت ایران در بازارهای منطقهای و جهانی، جایگاه ژئوپلیتیکی این کشور را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
سه سناریو، یک واقعیت تلخ
این بخش به بررسی سناریوهای جایگزین میپردازد تا نشان دهد تحریمها چگونه مسیر رشد اقتصادی ایران را تغییر دادهاند و چه هزینههایی به این کشور تحمیل کردهاند. برای این منظور، سه سناریو فرضی طراحی شده است که هرکدام نشاندهنده یک مسیر جایگزین برای اقتصاد ایران در غیاب تحریمها است:
* ادامه روند اقتصادی دهه ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۰: در این سناریو فرض شده است که ایران توانسته بود روند رشد اقتصادی خود در دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ را ادامه دهد. بر این اساس، هزینه تحریمها برای اقتصاد ایران در این بازه زمانی حدود ۱.۱۹ تریلیون دلار برآورد شده است. این سناریو نشان میدهد که اگر تحریمها اعمال نمیشدند، اقتصاد ایران میتوانست مسیر توسعه پایدار خود را ادامه دهد.
* عملکرد مشابه کشورهای با درآمد متوسط: در این سناریو فرض شده است که ایران مانند سایر کشورهای با درآمد متوسط (که شرایط اقتصادی مشابهی دارند) عمل میکرد. در چنین حالتی، هزینه تحریمها به ۱.۵۳ تریلیون دلار میرسید. این رقم نشاندهنده فرصتهای ازدسترفته اقتصادی ایران است که میتوانست از طریق سرمایهگذاری، رشد صادرات، و توسعه اقتصادی مشابه این کشورها به دست آید.
* تحقق اهداف سند چشمانداز ۲۰ ساله: در این سناریو، فرض بر این بوده است که ایران مطابق اهداف اقتصادی و توسعهای سند چشمانداز ۲۰ ساله خود عمل میکرد. اگر این اهداف محقق میشدند، هزینه تحریمها از ارقام فوق نیز فراتر میرفت. این نشان میدهد که تحریمها مانعی جدی در مسیر دستیابی ایران به اهداف توسعه بلندمدت خود بودهاند.
تحریمها، مانع اصلی جبران عقبماندگی اقتصادی ایران
تحریمهای اقتصادی بهعنوان یکی از مهمترین عوامل کاهش رشد اقتصادی ایران و افزایش فاصله آن با کشورهای منطقه شناخته شدهاند. این تحریمها نهتنها ظرفیتهای تولیدی و اقتصادی ایران را محدود کردهاند، بلکه ساختارهای اقتصادی کشور را نیز به عقب بازگرداندهاند. بررسیهای این مقاله نشان میدهد که این تحریمها عامل اصلی کاهش توان رقابتی ایران در برابر کشورهای منطقه، از جمله ترکیه، عربستان سعودی و امارات متحده عربی بودهاند. در حالی که این کشورها توانستهاند با بهرهگیری از سیاستهای پایدار و جذب سرمایهگذاری خارجی به رشد اقتصادی قابلتوجهی دست یابند، ایران به دلیل تحریمها از مسیر توسعه بازمانده است.
تحریمها با ایجاد محدودیت در دسترسی به منابع مالی بینالمللی، کاهش صادرات نفت، و محدودیتهای تجاری، مانع از سرمایهگذاریهای داخلی و خارجی در ایران شدهاند. این موانع منجر به کاهش شدید رشد اقتصادی و افزایش شکاف میان ایران و کشورهای منطقه شدهاند. علاوه بر این، حتی در صورت بهبود مدیریت اقتصادی در داخل کشور، تا زمانی که تحریمها رفع نشوند، امکان جبران این عقبماندگی و کاهش فاصله با کشورهای منطقه وجود نخواهد داشت.
این یافتهها بر ضرورت رفع تحریمها بهعنوان اولویت اصلی سیاستگذاران ایران تأکید دارند. بدون رفع تحریمها، نهتنها رشد اقتصادی ایران محدود خواهد ماند، بلکه جایگاه اقتصادی و ژئوپلیتیکی کشور نیز بهطور مداوم تضعیف خواهد شد. تعامل مجدد با اقتصاد جهانی و رفع محدودیتهای تحمیلی میتواند بهعنوان یک گام اساسی در بازگرداندن ایران به مسیر توسعه و کاهش واگرایی اقتصادی عمل کند.\
(
افسانه برابری و عدالت در حکومت خلفای اسلامی و رعایت آن در حمله اعراب به ایران
در زمان های قدیم فرهنگ شفاهی بجای فرهنگ نوشتاری رواج بیشتری داشت و اکثر متون تاریخی، ادبی و دینی ایران در پی تهاجمات متعدد نابود شده است.یکی دیگر از مشکلات پژوهشی، فراموشی زبان های باستانی بوده است که باعث شده کسی نتواند نوع و زبان خط رایج در کتیبه های بجا مانده را بخواند.افول خاندان ها یکی دیگر از عواملی است که باعث از بین رفتن تاریخ نگاری در ایران شده است.
در یک چنین وادی، مدت زیادی است که کتابهای رسمی در دانشگاهها و مدارس ما، و مورخین و پژوهنده های مسلمان ایرانی، یورش سپاهیان خلفا به ایران را طوری جلوه میدهند که گویی کل کشور ایران بدون جنگ فتح شده است و همه مردم ایران با رویی گشاده از سپاهیان خلفا استقبال کردند!! این ادعاهای دروغین و تحریف منابع، سد بزرگی در برابر شناخت تاریخی ما است و لطمههای جدی به تاریخ پژوهی زده است.
آنچه بارها در منابع میبینیم این است که مورخان مسلمان که دشمنی با خلفا نداشتند و حتی شاید برخی از آنها کار خلفا را درست میدانستند از کشتار گسترده ایرانیان توسط سپاهیان خلفا نوشتهاند. همانطور که نمیتوان جنایات گروههای افراطی و تروریستی مانند داعش را رد کرد، جنایات سپاهیان خلفا در ایران هم نمیتوان رد کرد.
در این نوشتار ما با استفاده از همین مستندات نویسنده های مسلمان استفاده کرده و شرحی از آغاز و ادامه دین موجود ایرانیان در تاریخ یک هزار و چهارصد خواهیم داشت..
قدیمیترین کسانیکه به هجوم اعراب به ایران اشاره کردهاند «ابومخنف لوط بن یحیی ازدی» و «ابوالحسن مداینی» است. ابومخنف سال ۱۵۷ هجری و مداینی حدود ۲۲۰ هجری درگذشته است. متأسفانه آثار آنان در دسترس نیست. یکی از قدیمیترین منابع عربی موجود که به شرح فتوحات مسلمانان پرداخته کتاب فتوحالبلدان بلاذری (مرگ: سال۲۴۰ هجری قمری) است. الاخبار الطوال دینوری (مورخ ایرانی عربی نویس. مرگ: سال ۲۸۲ هجری قمری) و تاریخ یعقوبی (قرن سوم هجری) قدیمیترین کتب تاریخی به دست ما رسیده هستند که روایت به هم پیوسته از تاریخ «جهانی» را نوشتهاند که در این میان دینوری بیشتر از یعقوبی به تاریخ ساسانیان پرداخته است. اما مهمترین منبع تاریخ حجیم طبری است که اگر چه رشته روایتی پیوسته به هم را ارائه میکند، اما محتویات آن متشکل از نقل قولها و قطعههایی از منابع پیشینش است. همه این نوشته ها توسط دین مداران و عرب تباران هستند که به روایت ها و شنیده ها خود متکی بوده اند.و نزدیک به سه قرن بعد از این رویداد تاریخی به زبان عربی نگاشته شده است. و ترجمه فارسی آن توسط ابوالقاسم پاینده در سال ۱۳۵۲ ش یعنی هزار سال بعد از طبری در دسترس ایرانیان قرار گرفته است.
از زمان حمله اعراب به ایران که از سال ۶۳۳ میلادی در دوران ابوبکر آغاز شده بود تا هنگام فتح کامل ایران توسط آنان و سال کشته شدن یزدگرد سوم و انقراض ساسانیان در سال ۶۵۱ میلادی به درازا کشید.
یکی از مهمترین بهانه برای حمله به ایران شورش عرب ها و برگشت آنان از دین اسلام در دوره ابوبکر بود. که به جنگ های رده معروف است. شورشیان دو موضوع داشتند یکی مدعیان پیامبری بود و دیگری مالیات زکوتی که ابوبکر برای اداره دربار خود بر آن ها تحمیل کرده بود. ابوبکر با شدت به سرکوب و کشتار شورشیان پرداخت.او این معترضان را «کافر» یعنی مرتد خواند که باید با آنان «جهاد» کرد.
اهمیت داستان در این است که اولا در قرآن برای مرتد یعنی کسی که تغییر دین می دهد و از اسلام به دین و یا اندیشه دیگر می گرود، مجازات و کیفر دنیوی و آن هم به دست حکومت مقرر نشده است، و ثانیا در هیچ سند دینی امتناع از زکات دلیل ارتداد دانسته نشده است. یعنی می توان مسلمان بود اما زکات مال نداد.
این عمل خلیفه اول مسلمین که از یاران محمد و همچنین اولین خلیفه خلفای راشدین بود. او نزد مسلمانان سنی با لقب صدیق شناخته میشود. کاملا خلاف دستورات قرانی بود که او خود و دیگران را موظف به اجرای آن می دانست. بدین ترتیب روشن نیست که چگونه و با چه مجوزی می توان از مردمان با زور و اکراه و حتی جنگ و قتل و غارت، عمل مذهبی خالص طلب کرد؟ مگر هر نوع اکراه و اجبار مبطل عمل ایمانی و خدایی نیست؟
مهمترین جنگ رده، جنگ یمامه در منطقه عقربا بود که در ربیعالاول ۱۲ هجری/مه ۶۳۳ رخ داد. به خاطر تلفات بسیار زیادی که از هر دو سپاه رخ داد، این جنگ به بوستان کشتگان معروف گردید. این کشته ها همه شهادتین را گفته بودند و مسلمان و عرب بودند. نه بیگانه و کافر.
واقعه کشتار مسلمانان به دستور ابوبکر در معتبر ترین کتابهای اهل سنت همانند صحیح بخاری امده است. «ابوهریره نقل می کند زمانی که پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) از دنیا رحلت کردند، زمانی که ابوبکر بود [حکومت را در سقیفه به دست گرفت] تعدادی از عرب کافر شدند، ابوبکر دستور قتل این ها را صادر کرد.
عمر بن خطاب [در برابر این تصمیم ابوبکر موضع گرفت و] گفت: کَیْفَ تُقَاتِلُ الناس
چگونه با مردم می جنگی [دستور قتل مردم را صادر می کنی] در حالی که رسول الله فرمود : أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ الناس حتى یَقُولُوا لَا إِلَهَ إلا الله - من مأمورم با مردم جنگ کنم تا آن وقتی که لا اله الا الله بگوید .
فمن قالها فَقَدْ عَصَمَ مِنِّی مَالَهُ وَنَفْسَهُ إلا بِحَقِّهِ وَحِسَابُهُ على اللَّهِ- هر کس لا اله الا الله گفت مال و جانش کاملاً در امان است مگر آنکه حقی الهی بر آنها تعلق بگیرد، که پس از آن حسابشان با خداوند خواهد بود [مثلا کسی قتل نفسی انجام بدهد، یا العیاذ بالله زنای محصنه انجام بدهد]. فقال والله لَأُقَاتِلَنَّ
ابوبکر گفت: به خدا سوگند دستور قتل می دهم و می کشم .من فَرَّقَ بین الصَّلَاةِ وَالزَّکَاةِ
هر کس بین نماز و زکات فرق بگذارد یعنی کسی نماز بخواند زکات ندهد این ها را می کشم [پس معلوم است این ها کافر نیستند نماز می خوانند اهل عبادتند اهل نمازند بعد می گوید:] حتی اگر یک بزغاله ای که به پیامبر می دادند و به من ندهند با این خواهم جنگید. فإن الزَّکَاةَ حَقُّ الْمَالِ - زکات حق المال است.
لو مَنَعُونِی عَنَاقًا کَانُوا یُؤَدُّونَهَا إلى رسول اللَّهِ لَقَاتَلْتُهُمْ لَقَاتَلْتُهُمْ على مَنْعِهَا- اگر مرا از زکات منع کنند و به من زکات ندهند، حتی اگر یک بزغاله ای که به پیامبر می دادند و به من ندهند با اینها خواهم جنگید. بخاطر این ممانعت از دادن زکات [به من]!.
قَالَ عُمَرُ : فَمَا هُوَ إِلَّا أَنْ رَأَیْتُ أَنَّ اللَّهَ شَرَحَ صَدْرَ أَبِی بَکْرٍ بِالْقِتَالِ فَعَرَفْتُ أَنَّهُ الْحَقُّ “.- عمر بن خطاب می گوید، زمانی که دیدم خداوند به ابوبکر شرح صدر داده در این جنگ [و کشتار مسلمانان]، فهمیدم که ابوبکر بر حق است.
تعبیر: «کَانُوا یُؤَدُّونَهَا إلى رسول اللَّهِ» فهمیده می شود که قبلا به پیغمبر زکات می دادند پس منکر رسالت هم نیستند زمان پیغمبر می دادند و پیغمبر را هم قبول دارند نماز می خوانند، اما به من ابوبکر زکات ندهند و بین انجام نماز و زکات فاصله بیندازند و با آنها می جنگم!.
تعجب از عمر بن خطاب هست که اول به سنت پیامبر اشاره می کند و به مخالفت با ابوبکر می پردازد که این دستور کشتار مسلمانان توسط ابوبکر خلاف سیره پیغمبر است!، اما مشخص نیست به چه دلیل و بهانه ای سنت پیامبر را کنار می گذارد و به شرح سینه ابوبکر توجه اش جلب می شود و از سنت پیامبر دست می کشد!.و خود بعدها دستور قتل هزاران ایرانی را صادر می کند!!
سرکوب مدعیان نبوت و شورشیان باعث شد بعضی دیگر از قبائل با پذیرش سلطهٔ مدینه زکات بپردازند. درست است که تمام قبائل شکست خورده بودند و به اسلام بازگشته بودند اما هر لحظه ممکن بود اعراب دوباره به روح سابق خود برگردند و شورشی در جایی پدید بیاید بنابراین برای ارضای روح مشتاق به جنگ اعراب و ایجاد ارتباط بین نو مسلمانان و اسلام بر پایهٔ منافع دائمیای که برای آنان به ارمغان میآورد،. به همین دلیل ابوبکر آن لشکر پرجوشوخروش متحد را از تاب نینداخت و آنان را برای گسترش اسلام، روانه عراق و شام کرد که نتوانست آن کار را تمام کند و عمر بن خطاب آن را ادامه داد. بنا بر این مشاهده می شود فتح ایران برای دستیابی نو مسلمانان علاوه بر ثروت اندوزی یک سرگرمی هم برای اعراب بود که دوباره شورش نکنند.
در دوران ابوبکر برای اولین بار ایران مورد تجاوز اعراب قرار گرفت. بنابر روایتی از بلاذری ابوبکر نخست مثنی بن حارثه را برای حمله به مناطق ایران گماشت، ولی بعد به خالد بن ولید که از نبرد با مسیلمه در یمامه فارغ گشته بود، فرمان داد که به عراق رود و به مثنی نیز نامه نوشت که به خالد بپیوندد و فرمانبردار او باشد. سوید بن قطبه (با قطبة بن قتادۀ سدوسی یا ذهلی) هم که آرزوهایی همانند مثنی در سر داشت، سرانجام به خالد پیوست. در روایات مربوط به جنگهای خالد در عراق، خاصه ترتیب و توالی آنها، حتی تاریخ آمدن وی به عراق اختلاف بسیار دیده میشود. .
نوشتهاند که خالد به یاری مثنی و دیگر سران بکر، عدی بن حاتم از قبیلۀ طی و عاصم بن عمرو از بنی تمیم در ۳ دسته عازم اجرای مأموریت شدن.در این جنگها با پیروزی سریع بر سرداران ساسانی چون هرمزد (در نبرد ذات السلاسل)، قباد، قارن، نوشجان یا انوشجان، هزار سوار، بهمن جادویه و جابان و کشتار و اسارت بسیاری از ایرانیان و اعراب وابسته بدانان بر نقاطی چون کاظمه، مذار، ثَنّی، وَلَجه، اُلَیَّس و اَمِغیشیّا مسلّط گشتند و آنگاه آهنگ حیره کردند.
مقاومت آزادبه، مرزبان حیره وصول به این شهر را مشکل ساخت، ولی خالد با شکستن سپاه و کشتن پسر وی توانست به دروازۀ حیره نزدیک شود و این شهر را که سرِ ایستادگی در برابر دشمن داشت، در محاصره آورد.
سرانجام این شهر با دادن کشتۀ بسیار تسلیم شد و بدینسان در صفر ۱۲/مۀ ۶۳۳ با پیروزی نبردهای مذار و ولجه و الیس، ناحیۀ حیره به تصرف خالد درآمد و مردم شهر با قبول پرداخت ۰۰۰‘۱۰۰ (یا بنا بر روایات دیگر ۰۰۰‘۸۰ یا ۰۰۰‘۹۰) درهم در سال با وی پیمان صلح بستند و نیز پذیرفتند که به شرط بر جای ماندن کنشتها و کاخهایشان، مسلمانان را در جنگ با ایران راهنمایی و در بین ایرانیان جاسوسی کنند.
بدینسان مسلمانان با عقد نخستین پیمان صلح در سرزمینی بیرون از مرزهای جزیرة العرب، نخستین جزیه را از عراق به مدینه فرستادند. این پیروزی که به دلیل از هم پاشیدن نظام حکومتی و کودتای - رستم فرخ هرمز- که مورخین عرب او را رستم فرخزاد – نامیده اند در پایتخت ایران و از هم پاشیدن نظم کشوری و لشکری شده بود به دست آمد و سبب دلیری اعراب برای حمله به ایران در دوره عمر بن خطاب شد.
عمر بن خطاب - به عربی: أبوحفص عمر بن الخطاب العدوی القرشی) ملقب به عمر فاروق)، (۴۰ ق. ه / ۵۸۶ میلادی – ۲۶ ذی الحجه ۲۳ هجری/۶ نوامبر ۶۴۴)، صحابهٔ محمد، از فرماندهان نظامی در سپاه صدر اسلام و خلیفه دوم از خلفای راشدین بود. مورخین تاریخ اسلام گاهی وی را خلیفه عمر اول و عمر بن عبدالعزیز را عمر دوم مینامند.
دوران خلافت وی از ۲۳–۱۳ هجری/۶۴۴–۶۳۴ میلادی است. وی دومین خلیفه از خلفای راشدین بود که تحت فرمان او، سپاهیان عرب، سرزمین بینالنهرین و سوریه را فتح نموده و نیز استیلای بر ایران و مصر را آغاز کردند.
پس از مهاجرت نخستین مسلمانان به مدینه که در سال ۶۲۲ میلادی انجام گردید، عمر به همراه دوست نزدیکش ابوبکر به یکی از مشاوران نزدیک محمد بدل شدند. در این سال جایگاه عمر در حکومت اسلامی به رهبری محمد، با ازدواج محمد بن عبدالله با حفصه دختر عمر ازدواج کرد.به این ترتیب عمر پدر زن محمد پیامبر اسلام شد. ابوبکر به عمر اطمینان ویژهای داشت و او را جانشین خود قرار داد. عمر بن خطاب نخستین کسی بود که خود را امیرالمؤمنین نامید.
با وجود اینکه شخصیت عمر و ابوبکر با هم متفاوت بود، اما شباهتشان در مورد این که هر دو پدر زن محمد بودند، جای هیچ گونه حسادت را بین این دو باز نمیکرد. عمر بدون شک از مغزهای متفکر گروه نزدیک به محمد بودهاست. دانشنامهٔ اسلام به نظری از لامنز اشاره میکند که به عقیدهٔ او ابوبکر، عمر و ابوعبیده بن جراح، مثلثی را تشکیل میدادند که محمد را در انحصار خود میگرفتند و از طریق دخترانشان عایشه بنت ابوبکر و حفصه بنت عمر بر رای وی چه بهطور مستقیم و چه بهطور غیر مستقیم، تأثیر داشتند. اما دانشنامه اسلام این نظر را در حالت کلی رد میکند و معتقد است که عمر نه در زمان محمد و نه در زمان ابوبکر نمیخواسته نگاهها را به سمت خود منعطف کند.
به نوشته دانشنامهٔ بریتانیکا، علی دخترش ام کلثوم را به ازدواج عمر درآورد. به نوشته ویلفرد مادلونگ، عمر بهدنبال این بود که علی، پسر عموی پیامبر را به خود نزدیکتر کند. او بهطور منظم با علی به همراه سایر صحابه اولیه پیامبر مشورت میکرد و بر ازدواج با ام کلثوم دختر علی و نوه پیامبر اصرار میکرد.ام کلثوم، که در آن زمان طفلی بود با این ازدواج مخالفت کرده بود که دلیل آن محتملاً، شهرت عمر در برخورد خشن و بیادبانه با زنان خود بود. علی خودش نسبت به این ازدواج بی علاقه بود اما سرانجام بعد از حمایت علنی مهاجرین و انصار از این ازدواج، علی تسلیم شد. در ازای این ازدواج علی از عمر خواست تا اراضی ینبع در نزدیک کوه رضواء را به او ببخشد. عمر اراضی ینبع را به علی بخشید و این زمینها بعدها به فرزندان حسن بن علی رسید..[1]
مقام خلافت که در زمان ابوبکر، تنها به معنی جانشینی محمد تلقی میگردید، در دوران عمر، رنگ قاطعیت و اعتبار نیز به خود گرفت و عمر عنوان امیرالمؤمنین را برای اولین بار در مقام خلافت به کار برد. منابع حاکی از آن هستند که عمر، به خلافت به دیدی فراتر از آنچه که در مفهوم اسلامی اش تعریف شده مینگریست.
دوران حکومت وی را میتوان به قدرتی کمتر از پولس و قدرتی بیشتر از یحیی تشبیه نمود. دانشنامهٔ اسلام بر این باور است که عمر معتقد به اختیاراتی در مقام خلافت بود که تهدیدی برای جایگاه واحد و دست نیافتنی محمد در اسلام بود و از حد اختیارات محمد تجاوز میکرد. احتمالاً این مهم از حدیثی ناشی میشود که محمد در آن گفتهاست اگر پیامبری بعد از من نازل میشد، آن شخص عمر بود.
بر اساس منابع اهل سنت، عمر بن خطاب با هرگونه بحث در مباحث مذهبی، حتی با سؤال و تفحص از معنی و عبارات و کلمات مشکله در قرآن مخالفت داشته، و خود هرگز درگیر چنان مباحثی نمیشد؛ و کسانی را که درگیر میشدند را مجازات و تبعید میکرد.
از هنگام برگزیده شدن ابوبکر و عمر به خلافت، تازه مسلمانان به دو گروه تقسیم شدند. گروهی که خلافت ابوبکر و عمر را ثواب می دانستند و گروهی که این دو را غاصب می نامیدند. گروه اول را سنی ها تشکیل می دادند که اکثریت مسلمانان بودند و گروه دوم که اقلیتی کوچک بودند و بعد ها در تاریخ بنام شیعه معروف شدند. شیعیان معتقد هستند در رویداد غدیر خم محمد، علی را به عنوان جانشین خود تعیین نمود لذا ابوبکر، عمر و عثمان را سزاوار حکومت پس از محمد نمیدانند.
عمر برای دسترسی به باج و خراج و ثروت ایرانیان به ایران حمله کرد گرچه حملهٔ اعراب به ایران یا اشغال ایران به دست مسلمانان به مجموعه حملاتی به شاهنشاهی ساسانی در قرن هفتم میلادی اشاره دارد که از سال ۶۳۳ میلادی در زمان خلافت ابوبکر شروع شد، در زمان عمر به اوج خود رسید و در زمان عثمان منتهی به سقوط کامل دولت ساسانی در سال ۶۵۱ میلادی (مطابق با سال ۳۰ هجری قمری) و کشته شدن یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانیان، شد.
اشغال ایران، سرآغاز فرایند تدریجی گرویدن ایرانیان به اسلام بود که چند قرن طول کشید.از میان حملههایی که اقوام دور و نزدیک در طول تاریخ به خاک ایران کردهاند، حملهٔ اعراب بیشترین تأثیر را بر ایران گذاشت.
مورخان دلایل متعددی را در مورد انگیزه و علت شروع حملات اعراب به ایران ذکر کردهاند: دورنمای کسب ثروت و زمین، گرسنگی و فقر، تلاش برای گسترش اسلام، تلاش برای رها کردن اعراب بینالنهرین از سلطه ساسانیان، عرب گرایی، تغییرات آب و هوایی، گسترش شبکه تجاری و غیره. (ویکی پدیا دانشنامه آزاد). صرفنظر از درستی یا نادرستی هر یک از این دلایل، این حمله همانند همه جنگ های باستانی کشتار مردم بی گناه برای کسب درآمد بود. دین جدید با وعده بهشت برای رزمندگان آنان را ترغیب به کسب ثروت و درآمد برای دنیا و دست یافتن به بهشت پس از مرگشان بود.
گروهی از اسلام باوران بر این اعتقاد هستند که اسلام برادری و مساوات و عدل را برای ایرانیان به ارمغان آورد ولی این گفته آن قدر با واقعیت فاصله دارد که شیعیان اسلامی هم نمی توانند از آن دفاع کنند. مثلا در پاسخ به این سوال:
- چرا اعراب مسلمان با وجود وعده امان، اهالی تسلیم شده شهرها را در ایران قتل عام می کردند؟! آنها در بعضی از شهرها وعده امان می دادند تا مردم تسلیم شوند، امّا پس از تسلیم شدن اهالی آن شهرها، آنها را از دم تیغ می گذراندند؟!
- پایگاه یین رحمت - معارف اسلامی و پاسخ به شبهات کلامی - دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی می نویسند که: « آنچه به طور یقینی می توان گفت اینست که حاکمانی که غاصبانه بر مسند حکومت نشستند، در تعامل با مردم، چندان به سیره پیامبر(صلی الله علیه و آله) و تعالیم اسلامی اهمیت نمی دادند؛ بلکه بر اساس خواسته ها و استدلالهایی که منافعشان را تأمین می کرد عمل می کردند. گاهی نفعشان در تبعیت از اسلام و یا دم زدن از آن بود و گاهی در بی توجهی، وارونه نمایی و یا توجیه تراشی برای تعالیم اسلامی. بر این اساس طبیعی بود که تمام همّتشان را در همین راه صرف کنند و تنها به چیزهایی پایبند باشند که این منافع را تأمین کند. بنابر آنچه نقل شده، در برخی از قسمتها مهاجمین با رفتارهایی ناشایسته و به دور از آداب جهاد اسلامی به فتح سرزمین ساسانی پرداختند.»
برخی از مستندات هم حاکی از آن است که عمر بن خطاب نسبت به ایرانیان به صورت دشمن نابود شدنی نگاه می کرده است، نامه ای منتسب به وی در این مورد منتشر شده است که حکایت قریبی از نظر و دیدگاه یک خلیفه جانشین پیامبر اسلام در مورد مردم ایرانیان است.
نامه ی عمر به ابوموسی اشعری در مورد خشکاندن ریشه ی ایرانیان
______________________________
این نامه معاویه در باره ایرانیان که به زیادبن ابیه برادر خوانده معاویه و سرپرست کوفه، خوزستان و فارس نوشته شده است، نامه ای است که به نقل از ابان بن سلیم در جلد ششم ناسخ التواریخ آمده است( همچنین این نامه در کتاب سلیم بن قیس، ۱۴۰ و ۲۸۱ در چاپ بیروت، نفس الرحمان، 144 و سفینه البحار ، ج ۲، ۱۶۵ آمده است).
متن این نامه توسط منشی زیاد بن ابیه به ابان بن سلیم که دوست نزدیکش بوده امانت داده شده است که آن را بخواند. با توجه به مضمون جالب این نامه، منشی زیاد بن ابی، رونوشتی از آن برای خود برداشته است.
متن این نامه این طور آغاز می شود:
«… اما بعد…، از من پرسیده ای که وظیفه تو در برابر قبایل عرب و غیرعرب چیست؟»
و پس از شرحی درباره قبایل یمن و بنی ربیعه و بنی مضر نوبت به ایرانیان می رسد. در این زمینه در ناسخ التواریخ چنین آمده است:
«… و اکنون می رسیم به این قومی که به نام موالی در میان امت اسلام به سر می برند و قوم فارسی نام دارند. گوش کن زیاد، این مردم را باید ذلیل کرد. باید همان روشی که عمر (عمربن خطاب) آن ها را می کوبید، طوری کوبیدشان که هرگز نتوانند سربردارند. این ها جز با سیاست عمر اداره شدنی نیستند. از عطایشان که حق عمومی اتباع اسلام است تا می توانی بکاه. در تقسیم خواربار تا می توانی از سهمشان کم کن. در جبهه جنگ آن ها را در صفوف مقدم بگمار تا زودتر از دیگران هدف حملات دشمن تازه نفس قرار گیرند. سربازان آن ها را به کار جاده سازی و هموار کردن راه ها و کندن درخت ها بگمار و سعی کن هر چه دشواری و عذاب باشد نصیب این عجم ها شود. کاری کن که سنگینی بارها بر دوششان هر چه بیشتر فشار آورد. زیرا که اگر جز این باشد هوای عصیان خواهند کرد.
مراقب باش که این عجم ها هرقدر هم صالح و متقی باشند بر صفوف جماعت در نماز پیش نمازی نکنند و در نماز جماعت در صف اول قرار نگیرند مگر آن که عده اعراب برای تکمیل صفوف کافی نباشد و هرچند هم در فقه و قرآن دانشمند باشند بر مسند قضا ننشینند و بر هیچ شهری از شهر های اسلام والی یا حاکم نشوند و در معابر هرقدر هم مقامشان بالا باشد بر عرب هر چند هم پست و فرومایه باشد تقدیر نجویند و در ازدواج حق زناشویی با زن عرب نداشته باشند اما مردان عرب حق همسری با زنان فارسی را داشته باشند. این ها همه سیاست عمر رضی الله عنه است و عمر شایسته است از امت محمد صلی الله علیه و خاصاً از بنی امیه شایسته ترین پاداش را ببیند.
با این همه عمر اشتباهاتی نیز داشت. مثلاً می بایست قوانین و نظاماتی به وجود آورده باشد که برای همیشه عجم ها را در برابر عرب ذلیل و خوار نگاه دارد. اگر از ایجاد نفاق در میان امت اسلام پرهیز نداشتم، همین امروز مقرر می داشتم که اگر یک عجم، عربی را بکشد محکوم به قصاص یا دیه کامل می باشد ولی اگر عربی یک فارسی را به قتل برساند از قصاص معاف باشد و دیه را نیز نصف بپردازد. به هرحال، زیاد، از همین امروز که این نامه به دستت می رسد این عجم ها را بیشتر ذلیل کن، به آنان توهین کن، آن ها را از پیشگاهت دور دار، از آنان در رتق و فتق امور کمک مخواه، به درخواست هایشان اعتنا نکن.
از این سخن که بگذرم، بگذار نامه ای را برایت نقل کنم که عمر بن خطاب برای والی بصره «ابوموسی اشعری» ، در زمانی که تو به سمت منشی حکومت در زیردست این مرد خدمت می کردی، فرستاده بود. همراه این نامه ریسمانی به طول پنج وجب بود که هرچه حکایت بود در آن ریسمان بود. زیرا عمر در آن نامه به فرماندار بصره دستور داده بود که « به موجب این نامه مردان بصره را احضار کن و درمیان آنان از موالی و اعاجم (ایرانیان) هرکس را که طول قامتش به اندازه این ریسمان رسیده، گردن بزن» 1.[2]
این نامه را ابن ابی معیط خوانده و یادداشتی هم از آن برداشته بود و به طوری که نواده او ولیدبن عقبه برای من حکایت کرد، ابوموسی اشعری درکار خود درمانده بود که آیا فرمان عمر را اجرا کند یا درباره آن مطالعه بیشتری به عمل آورد و نیز نقل کرد که وقتی ابوموسی با تو در این باره مشورت کرد تو او را از اجرای این فرمان بازداشتی و توصیه کردی که فرمان عمر دوباره به خودش بازگردانده شود تا شخصاً در فرموده خود تجدید نظر کند. و تو چون به خیال خود غم تیره بختان و بیچارگان می داشتی در پبشگاه خلیفه به التماس درآمدی تا او را از خون ایرانیان بازگردانی و به او گفتی که این قتل عام به ناحق، همه ایرانیان را خواهد برانگیخت و آن قدر دوپهلو و سه پهلو سخن گفتی تا عمر را از عقیده اش بازگردانیدی. ای زیاد، من در میان فرزندان ابوسفیان نامبارک تر از تو ندیده ام. زیرا تو نگذاشتی که با دست عمر عنودترین دشمن ما از صفحه روزگار برداشته شود. ای زیاد، سخنان تو عمر را به جایش نشانید ولی حقیقت این بود که اگر عمر تصمیم خود را عملی می کرد و ریشه این اعاجم را از بیخ می کند، آب از آب تکان نمی خورد، بلکه عرب عجم کشی را وسیله تقرب به درگاه الهی می شمرد. ولی تو، ای برادر، ای زیاد بن سفیان، وی را از این کار بازداشتی و ما را همچنان در خطر گذاشتی. لااقل اکنون تا دیر نشده است از خواب غفلت برخیز،! تا فرصت از دست نرفته است این اعاجم را از میان بردار و ریشه آن ها را بسوزان.» _______________________________
و این دینی بود که در آن از رفعت، برادری، مساوات و عدل سخن می گفت. حال خلیفه دوم و جانشین پیامبر خدا و جانشینانش حکم به کشتار و نابودی مسلمانان ایرانی می دهد؟؟؟؟
وقتی عمر به خلافت رسید به منبر رفت و گفت: «مثال عربان چون شتر سرکش است که دنبال کشندة خویش می¬رود، کَشِنده باید بنگرد آنها را کجا می¬کشد؛ امّا به خدای کعبه که من به راهشان می¬برم.»
آن¬گاه فرمان داد: اسیران مرتد عرب را به قبیله¬هایشان بازگردانند و گفت: «من خوش ندارم بردگی در عرب معمول گردد.» ( تاریخ طبری، ص 1579 و کامل ابن اثیر، 2/176)
این سخنان خلیفه عرب و فرمانده حمله به ایران است. او گفته است که خوش ندارم بردگی در عرب معمول گردد؟ آیا به همین سبب بود که سپاهیان اسلام هزاران برده زن و مرد از ایران ساختند؟؟
سالهاست که دین مداران در ایران تلاش میکنند تا یورش اعراب به ایران را طوری جلوه دهند که گویی کل کشور ایران بدون جنگ و خونریزی فتح شده و رفتار فاتحان با مردم ایران بسیار ملایم بوده است!! ولی باید توجه داشت که منابع موثق تاریخی بارها از کشتار مردم بیگناه توسط سپاهیان خلفا در فتوحات نوشتهاند. تجاوز و بردهداری از کارهای رایج در فتوحات سپاهیان خلفا بوده است که خیلی ساده توسط مدافعان یورش خلفا نادیده گرفته میشود. منابعی اسلامی و نوشته های مورخین مسلمان مانند تاریخ طبری، آثارالباقیه، اخبار الطوال، الکامل، تاریخ بخارا، فتوح البلدان بلاذرى و... روایات فراوانی از کشتار گسترده ایرانیان توسط سپاهیان خلفا نوشتهاند… بر اساس این منابع در شهرها و مناطقی چون استخر، طمیسه، ری، شاپور، گرگان، سرخس، نهاوند، جلولا، سغد، بخارا، خوارزم، کابل و… کشتار و ستمهای فراوانی رخ داده است…
رفتار سپاهیان خلفا شبیه به رفتار بسیاری از فاتحان و کشورگشایان در طول تاریخ بوده است. بسیاری از کشورگشایان یا از مردم میخواستند که به فرمان پادشاهان درآیند و یا از مردمان شهرها زورگیری میکردند یا به غارت و کشتار میپرداختند. سپاهیان خلفای اسلام هم همین رفتار را داشتند و حتی گاهی اوقات دامنه کشتاری که توسط آنها در ایران صورت گرفت، وسیعتر از دیگر کشورگشایان بود. چون آن ها هم در پی غنایم بودند و کشتار و غارت اموال کشته شدگان یکی از هدفهای تهاجم و جنگ بود و هست.[3]
برخی میخواهند به رفتار سپاهیان خلفا جنبه قدسی دهند و اینچنین القا کنند که رفتار این سپاهیان با دیگر کشورگشایان تفاوت داشته است. همچنین میخواهند پیروزی اقوامی که پیش از فتح، زندگی ساده و قبیلهای داشتند، آن هم بر شاهنشاهی بزرگ ایران را نشانهای از الهی بودن این پیروزی جلوه دهند. برای مثال میگویند چطور ممکن است این قوم گمنام و ساده بدون یاری خداوند بر ایرانیان پیروز شود؟
میگویند سپاهیان خلفا با مردم شهر صلح میکردند. اما به راستی صلح به چه معنا بوده است؟!
در واقع منظور از صلح توافق بر سر باج و جزیه دادن از سوی مردم بی دفاع شهرها به یورشگران بوده است. وقتی سپاهیان ایران موفق به عقب راندن مهاجمان نشده بودند طبیعتا بسیاری از شهرها بی دفاع شدند یا صرفا سپاهیان اندک داشتند و نمیتوانستند در برابر لشکر تا دندان مسلح خلیفه دفاع کنند. آن هم جنگجویانی که غنایم فراوانی از جنگها به دست آورده بودند.
آنطور هم نبوده است که صرفا بحث جزیه مطرح باشد بلکه برخی اوقات سپاهیان خلفا مبالغ هنگفتی باج را میگرفتند تا از حمله دست بردارند به طوری که در آذربایجان پس از جنگی سخت بر سر یک باج هنگفت توافق شد:
مرزبان جنگجویانى را از مردم باجروان و میمذ و نریر و سراة و شیز و میانج و جاهاى دیگر نزد خود گرد آورده بود و چند روز با مسلمانان نبرد شدیدی در پیوست. سپس مرزبان با حذیفه از سوى همه مردم اذربیجان صلح کرد بر این قرار که هشتصد هزار درهم به وزن هشت ادا کند و کسى کشته نشود و به بردگى برده نشود و آتشکدهاى ویران نگردد (فتوح البلدان: ص ۴۵۷).
از این روایت میتوان برداشت کرد که مردم شهرها کشته میشدند، به بردگی گرفته میشدند و آتشکدهها ویران میشدند که در اینجا سپاهیان خلیفه برای آنکه این کار را نکنند باج گرفتند. یعنی اگر شهرها مقاومت میکردند و باج را نمیپذیرفتند یورشگران رفتار بسیار خشنی داشتند.
برخی میخواهند با موضوع جزیه و باج، ظلم سپاهیان خلفا و کشتار مردم توسط آنها را کتمان کنند، ولی وقتی بررسی میکنیم میبینیم که جزیه اساسا مبالغ سنگینی بوده است که از غیر مسلمانان گرفته میشد. بسیاری از شهرها که در ابتدا صلح میکردند بعد از مدتی تحت فشار همین جزیه و باجها شورش میکردند.
برای مثال بسیاری از شهرهای آذربایجان پس از چند سال شورشی شدند (ن.ک: همان: صص ۴۵۹-۴۶۱) و بسیاری از آنها به بردگی گرفته شدند: عبد الله بن شبل احمسى بر مقدمه سپاه قرار داشت. و بر اهل موقان و ببر و طیلسان یورش برد و غنیمت و بردگان فراوان گرفت (همان: ص ۴۵۹).
برده گیری زنان و کودکان توسط سپاهیان دین اسلام
یکی از رفتارهای ناپسند فاتحان در زمانهای قدیم و بربریت به اسارت گرفتن زنان و تجاوز به آنها بوده است. در میان کشورگشایان باید گفت که سپاهیان خلفا هم چنین اجازهای داشتند و پس از فتوحات، زنان زیادی را به اسارت میگرفتند و در شهرهای خود به فروش میگذاشتند. موضوع غم انگیز و تاسف آور آنکه در میان بردههایی که یورشگران در جنگها میگرفتند کودکان هم بودند. در واقع رفتار داعش و گروههای افراطی در سالهای اخیر تکرار همان رفتار سپاهیان خلفای نخستین بود.
اکثر مواقع در منابع که سخن از اسیر و برده و کنیز و… است همان زنان و کودکان بی گناه هستند که در جنگها به دست سپاهیان افتادهاند.
در اینجا ما فقط به چند مورد اشاره میکنیم.
به برده گرفتن کودکان پس از نبرد نهاوند
یکی از آزاردهنده ترین رفتاری که فاتحان داشتند به بردگی گرفتن کودکان بوده است. گویا اسیران شرایط بسیار بدی داشتند به طوری که طبری روایت کرده است پیروز نهاوندی (ابولؤلؤ) که بعدها عمر بن خطاب را به قتل رساند، با دیدن آنها گریسته است.
طبری نوشته است:« وقتی اسیران نهاوند را به مدینه آوردند ابو لؤلؤه، فیروز، غلام مغیره بن شعبه، هر کس از آنها را کوچک یا بزرگ میدید دست به سرش مىکشید و مىگریست و میگفت: «عمر جگرم را خورد»… (تاریخ طبری: ج ۵، ص ١۹۵۸).
تجاوز به زنان در جلولا
پس از جنگ جلولاء تعداد زنان اسیر بسیار زیاد بود به طوری که عمر بن خطاب درباره فرزندان حاصل از تجاوزات به فکر فرو رفت. دینوری در کتاب اخبار اطوال اینچنین مینویسد:
- مسلمانان در جنگ جلولا غنایمی به دست آورند که نظیر آن به دست نیاورده بودند و گروه زیادی اسیر از دختران آزادگان و بزرگان ایران گرفتند. گویند عمر میگفته است خدایا من از شر فرزندان اسیران جلولا به تو پناه می برم… (اخبار الطوال: ص ۱۶۳).
کشتار در استخر
تحمیل جزیه به بازماندگان بی گناه - هنگام فتح استخر در سال ۲۳ هجری، سپاهیان خلیفه کشتار وسیع انجام دادند و بازماندگان را جمع کردند و جزیه بر آنها تحمیل کردند:
عثمان بن ابى العاص آهنگ استخر کرد و چندانکه خدا خواست بکشتند و چندانکه خواستند غنیمت گرفتند و کسان به غزا رفتند. پس از آن عثمان مردم را به جزیه دادن و ذمى شدن خواند و کس فرستادند و او نیز کس فرستاد و هربذ و همه فراریان یا گوشه گرفتگان پذیرفتند و تعهد جزیه کردند (تاریخ طبری: ج ۵، ص ۲۰۰۸).
استخر و جوی خون مردم (بیش از چهل هزار کشته)
بعدها و پس از سال ۳۰ هجری، مردم استخر شورش کردند و به خشنترین شکل ممکن سرکوب شدند.
بر اساس فارسنامه ابن بلخی، عبدالله بن عامر از مردم استخر بسیار خشمگین شد و سوگند خورد که آنچنان از مردم استخر بکشد تا جوی خون به راه افتد. هر چه میکشتند به هدف نمیرسیدند در نهایت آب گرم بر خون بی گناهان ریختند تا جوی خون به راه افتد!!
گفته شده است که افراد شناخته شده که کشته شدند، ۴۰ هزار تن بودند و این جدا از افرادی است که شناخته نشدند. در واقع بیش از ۴۰ هزار تن در این واقعه وحشتناک کشته شدند!!!
در اینجا متن فارسنامه را عینا می آوریم:
در میانه خبر رسید کی مردم اصطخر عهد بشکستند و عامل او [=عبدالله بن عامر] را بکشتند و چندان توقف نمود کی جور را بستد در سال سی ام از هجرت و و سوگند خورد کی چندان بکشد از مردم اصطخر کی خون براند. به اصطخر آمد و به جنگ بستد پس حصار در آن و خون همگان مباح گردانید و چندانک میکشتند خون نمی رفت تا آب گرم بر خون می ریختند پس برفت و عدد کشتکان کی نام بردار بودند چهل هزار کشته بود بیرون از مجهولان (فارسنامه: ص ۱۱۶).
آیا هنوز باید باورکنیم که حمله اعراب برای سعادت انسان ها و هدایت به سوی خدا بود؟ ایا خلفای اسلامی به عدالت الهی و خلیفه الهی بودن انسان بر روی زمین باور داشته اند؟؟؟
[1] Madelung، Wilferd (۱۹۹۷). The Succession to Muhammad. Cambridge University Press. ص. ۶۷&۷۹.
[2]– پس از فتح ایران توسط مسلمانان، «ابوموسی اشعری» از طرف عمر، استاندار بصره گردید، عمر برای ابوموسی نامه ای نوشت و در آن چنین دستور داد:
- «هر کدام از افراد غیر عرب و عجم کسانی که مسلمان شده اند و قامتشان به پنج وجب رسیده است (یعنی بزرگ شده اند) آن ها را دستگیر کن و گردنشان را بزن.» ( بحارالانوار ، ج ۶۷،۱۰)
ابوموسی در مورد این دستور، با «زیاد به ابیه» مشورت کرد، زیاد او را از اجرای این دستور، نهی نمود و به او گفت تا برای عمر بنویسد که از این دستور بگذرد. ابوموسی، نامه ای در این باره برای عمر نوشت و تذکر داد که چنین دستوری، موجب پراکندگی مردم می گردد، ابوموسی مکرر در این باره با عمر گفتگو کرده تا آن که سرانجام او را از رأی خود منصرف کرد (سفینه البحار، ج۲، ۶۵ و نفس الرحمان، ۱۴۴ ).
[3] هنگاه غلبه آمریکا و بریتانیا در سال ۲۰۰۳ میلادی به عراق در تلویزیون ها مشاهده می شد که چگونه سربازان این کشور، گاو صندوق های پول و جواهرات را به دوش گرفته و در خیابان ها بار کامیون می کردند.